باید یه فکری به حال خودمون بکنیم، ذهنمون حتی در مقابل روزمرگی ها و احوالات شخصیه هم بی تفاوت شده! سکوت مرگیست اینجاها ...
پ.ن: امروز اومدم کتابخونه ملی! خیلی وقت از محیط های دانشجویی دور بودم گفتم بیام یه هوایی تازه کنم!
نمره: ۱۶.۵
هیچکی ندونه خودم و شماها میدونید که بیشتر از این هم لیاقت نداشتم! مشخصا کاری نکرده بودم که انتظار نمره داشته باشم.
کارشناسی ارشد، کاری که شروعش از اول اشتباه بود بالاخره تموم شد. میشه گفت به بهترین نحو ممکنه (برای من و پایان نامه ای که انجام داده بودم) تموم شد. من وارد مرحله جدید میشوم.
پایان
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
...
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
میگه ناقصه! یه چیزی کم داره، حالا باید بخونم ببینم چی دستگیرم میشه!!!! شاید نذاره دفاع کنم! ۶ ماه سربدوونه که ...
دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
عنوان: تحلیل پایداری سیستم قدرت متصل به واحدنیروگاهی پیل سوختی
به روش لیاپانوف
جهت اخذ مدرک کارشناسی ارشد
مهندسی برق - قدرت
استاد راهنما: دکتر شیخ الاسلامی
استاد مشاور: دکتر رنجبر
نگارش: امید اقوامی
زمان: دوشنبه ۳ / ۴ / ۱۳۸۷
مکان: آمفی تئاتر دانشکده برق
باور کردنش کمی مشکله! خصوصا وقتی چیزی برای دفاع نداشته باشی، نمی دونم چی کار کردم! نمی دونم اصلن کاری کردم؟ نمی دونم آخرش به کجا میکشه! امیدوارم failed نشم! فقط امیدوارم...
دانشگاه دیگر مثل گذشته نیست، شده دبیرستان مختلط، بسکه بچه های بومی بزرگ نشده وارد دانشگاه شدند! زندگی مجردی کجا بود...
۲- تایپ پایان نامه تمام شد، کمی تا قسمتی اصلاحات دارد که آنهم به شبی تا صبح بند است، خدا کند گروه فردا جلسه داشته باشد و دفاع ما تصویب شود، وگرنه باید برویم برای آنور تابستان...
۳- تاریکی و ظلمت همه جای شهر را فراگرفته است، همه جای وبلاگ شهر را! چه زود شوقها خوابید، شاید هم ما دیر رسیدیم...
۲- راننده تاکسی گرانمایه ای می گفت برویم چوبک بخریم! دیگر استفاده از پودر زیادی استکباری شده...
۳- آقایی می گفت امروز توی مترو دیده که از دهات اطراف این مملکت برای مراسم امام رحمه الله علیه آدم جمع کردن و آوردن! این بیچاره ها هم مترو ندیده بودن نمی دونستن باید کارت بزنن و رد بشن! رایگان هم بوده اما اینا نمی دونستن باید برن جلوی سنسور در و رد بشن! هیچی دیگه، نتیجه اینکه با فاصله وایمیستادن و دورخیز میکردن و از روی موانع می پریدن. برای من جالبه با این همه ادعای پیشرفت و اینها هنوز در گوشه ای از مملکت ما هنوز آدمهایی پیدا می شوند مصداق بارز "صمد آقا به تهران می رود"!
۴- البته این صمد آقا داستانی داره! دوست نازنین و زیبایی به تهران آمده بود و مادرش صمد آقا صدایش می کرد !!!! اما اون صمد آقا کجا و این صمد آقاهای مترویی ما کجا ...
....
این پست قرار بود خیلی طولانی باشه، اما نبود ...
۲- در همین کتاب نوشته بود مردم نارضایتی بسیاری داشتند از بنیاد پهلوی و شهبانو در جایی گفته که چرا باید برای طمع سیر ناشدنی ۱۴ ، ۱۵ نفر آینده خودمان و بچه هایمان را خراب کنیم. دوست دارم بگویم شهبانو کجایی که آن ۱۵ نفر تبدیل شده اند به ۱۵۰۰ نفر و ۱۵۰۰ برابر آن ۱۵ نفر سرمایه های این مملکت را چپو می کنند و دوست دارم بدانم که مردمی که از ثروت اندوزی خانواده سلطنتی طاقتشان طاق شده بود و آنها را دزد می گفتند، اکنون کجایند؟ چرا سرشان را لای لنگهایشان قایم کرده اند و لال شده اند؟
۳- ایران و دولتی که روی موج خرافات و دروغ و جنجال استوار است...
۱۲- خطبه های این هفته نما.ز جمعه مشهد را شنیده یا خوانده اید؟ حجت الاسلام علم .الهدی امام جمعه مشهد فعالان حقوق زن را هرزه و خود فروخته می داند --> مردک احمق
۴- و جدیدترین بیلبورد تبلیغاتی در تهران:

۲- یارو موتور سواره شاکی بود که این پلیسهای مادر قحبه الکی الکی موتورش رو، وسیله نون خوردنش رو، تمام دا ر و ندارش رو گرفته بودن، اما وقتی داشت فحش می داد یادش نبود که هفته پیش ۵۰۰ متر پایینتر از همون جایی که موتورش رو گرفتن زده بود به یه پیرزن و فرار کرده بود.
۳- می گویند در زمانهای قدیم پادشاهی با مردمش در نهایت آسایش و آرامش زندگی می کردند. روزی پادشاه حوصله اش سر رفت و برای تنوع و اینکه ببیند مردم چه عکس العملی نشان می دهند، دستور داد که مردم از این به بعد برای ورود به شهر باید فلان قدر بپردازند. مدتی گذشت و ملت با جان و دل مبلغ را پرداخت کردند و اتفاقی نیفتاد. پادشاه مبلغ را دو برابر کرد، صدای ملت در نیامد، مبلغ را ۱۰ برابر کرد باز صدای ملت در نیامد، پادشاه عصبانی شد و دستور داد که از این به بعد هر کس بخواهد وارد شهر شود باید یک دور به مامورین شاهی بدهد، چه زن و چه مرد. و باز هم صفهای طویل بر در دروازه شهر برای ورود و انگار نه انگار هیچ صدایی از جایی برنخواست.. روزی پادشاه در حال بازدید از صف مردم در انتظار دادن بود که پیرمردی از صف بیرون آمد و فریاد زد که اعتراضی دارم، شاه خوشحال و خندان از اینکه بالاخره کسی صدایش در آمد به پیرمرد اجازه حرف زدن داد، پیرورد فریاد زد به سلطان بگویید تعداد بکنهایش را زیاد کند که مردن در انتظار نمانند زیر این آفتاب گرم...
۴- بی صدا و بی هیچ انتظاری آمدن و رفتن رسم قشنگی است، اما دلتنگی را چه کنیم؟

