خودم هم خوبم. کم بودم. زیاد شده ام. یعنی زیاد شده ایم. همه مان.
خب ما هم می رویم به اینجا، چندان هم بد نیست، سخت نمی گیریم بر خودمان.
گریه نکن برادرم، در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت، و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی، سجر را ندیدی؟
قیافه ابطحی کاملن گویای صحت و سقم این سخن است. و علی القاعده گویای صحت و سقم باقی حرفها و صحبتهای پخش شده در دادگاه و مصاحبه بعدش.
دوست دارم بدانم، چند نفر این حرفها را باور می کنند؟
۲- ما که تصمیم گرفتیم آنطور که دوست داریم زندگی کنیم. قید پول بیشتر را بزنیم و نگذاریم زندگی و کثافاتش ما را مجبور به کاری کند که دوستش نداریم. شاید هم نرفتنمان هزار دلیل دیگر داشته باشد که فقط لعابش خوشگل است. در هر حال. به هر دلیلی، دوست داشتیم و سر جایمان ماندیم.
۲- وقتی آنقدر درگیر مشکلات خودت باشی و آنقدر فکر به دست آوردن پول بیشتر باشی و وسوسه رهایت نکند، آن وقت یادت می رود که همینجا - فقط چند وقت پیش - نوشته بودی که "آرزو داری آنطوری زندی کنی دوست داری نه آنطور که احتیاج تو را مجبور می کند"، و اینطور می شود که برای ماهی ۱۷۷.۰۰۰ تومان پول بیشتر و ماهی ۲۰۰.۰۰۰ تومان کارانه، حاضر می شوی محل کارت را عوض کنی و بروی در جایی نیمه دولتی که نصفش مال آستان قدس است. که از محیطش اصلن خوشت نمی آید و راحتی و آسایش محل کار فعلی را ندارد. و آن وقت حتی ممکن است حالت از خودت و اوضاع و شرایطت به هم بخورد.
۳- من که از اول در حاشیه و کنار بودم و یکی از میلبونها، اما حالا هم که سرم به چیزخودم است روزمرگی را زندگی می کنم، میبینم که این جنبش ادامه دارد.
۴- چقدر خسته ایم این روزها، هاه.
کشتی شکست و مردم کشتی فنا شدند
ای ناخدا جواب خدا را چه می دهی*
* فرخی یزدی
نوشم به شادمانی آنگه شراب سرخ
کز شرق انقلاب دمد آفتاب سرخ
قربان آن دمی که به خون توانگران
دریای انقلاب شود پر حباب سرخ
نازم به آن زمان که به نیروی پتک و داس
ملت نهد به گردن ظالم طناب سرخ
ای خواجه خونِ رنجبر امروز کم بریز
فردا حساب از تو کشد انقلاب سرخ
ملت فروش از آتیه خود سوال کرد
تیغی به او نمودم و اینک جواب سرخ
خان را شراب سرخ به جام و ز فرط جوع
ریزد ز دیده دختر دهقانی آب سرخ
در خون شیخ و شحنه و شه واجب است غسل
در شرع انقلاب به نص کتاب سرخ**
* ابوالقاسم لاهوتی
به جای رنگ سرخ، هر رنگی دیگری خواستید بگذارید، جواب لاهوتی با من
۲- با گفته نیما موافقم، ما دو ملتیم، که یکی (به اقلیت و اکثریتش کار نداریم، به اینکه به چه کسی رای داده اند هم کاری نداریم) حاضر است با فتوایی و دستوری و به مدد اعتقادی دیگری را پاره پاره کند.۲ صحنه امروز دیدم که تا آخر عمر با من خواهند ماند، یکی نوجوانی ۱۴،۱۵ ساله که باتومی به دست با لبخند و لذت میزد. و دیگری نیروهای باتوم به دستی که سر خوش از تار و مار کردن جمعی در بالای خیابان امیر آباد و با داد و فریادهایی که در عروسی ها می توان شنید، ناگهان به سوی جمعیتی که اینسو ایستاده بودند حمله کردند. غیر قابل توصیف بود. شاید نمی خواستند بزنند واقعن (که صدای جرقه هایی که در ۲ متری پشت سرم شنیدم غیر از این میگفت) اما دقیقا مثل قومی پیروز بودند (از دیدگاه خودشان) که تفریحی به بقایای اردوگاه دشمن حمله می کنند برای گرفتن غنیمت.
۳- روزگار اینطور نمی ماند. شاید نه در آینده ای نزدیک، اما در آینده ای محتوم، روزگار اینطور نمی ماند.
جدا روز "مرد" مسخره می شود، روز مردانگی باز معنی می دهد. آن هم نه آن صفتی که به خاطر سلطه مردان به جامعه به رفتارهایی مثل بزرگواری، رفعت، مهربانی با ضعفا و مرام و معرفت و مسلک و هزار کوفت و زهر مار دیگر اشاره دارد. چرا که این رفتارها اصولا مختص مردان نیست و نمی تواند و نباید باشد و صفتی است که ربطی به جنسیت ندارد. بلکه مردانگی به معنی قابلیت حامله نمودن زنان. یا همان باروری. که به کمر مربوط می شود و به علاوه قدرت ارضا کردن زنان در رختخواب. که مربوط می شود به قامت و استقامت عضو مربوطه و بعضی تاکتیک هایی که قابل آموختن هم هستند البته. اگر منظورتان از روز مرد همین است، خب معنی پیدا می کند.
پس روز مرد به ذهن آدم را می برد به آلت رجولیت. به آنچه در زیر شکم می گذرد و مناسبات مربوط به آن. محتویات داخل شورت یعنی. که در نتیجه آمدن آن روز را باید به زنان تبریک گفت. چون مربوط می شود به روابط ِ افقی ِ آدمها. (همجنس خواهی را در این مقاله علمی لحاظ نکرده ایم.) حالا ممکن است یک نفر بپرسد چرا به زنها؟ مگر فقط زنها از این مساله ذینفعند؟ خب مسلمن نه، اما اگر مردانگی (به همان معنی درستی که در بالا آورده شد) وجود نداشت خب بالطبع نیازی هم در مردان احساس نمی شد. اما هیچ تضمینی نیست که این نیاز در زنان هم وجود نمی داشت. پس عجالتا روز مرد بر تمامی زنان مبارک.
و روز پدر هم بر بابا ها مبارک باشد.
اگر هم بخواهیم کمی بیشتر خودمان را به لجن بکشیم می توانیم اشاره کنیم به پدرانی که امسال فرزندانشان همین نزدیکی ها کشته شده اند یا در حد مزگ کتک خورده اند و دندان هایشان توی حلقشان است و بالطبع نمی توانند حرف بزنند یا در زندانهای مخفی هستند و در هر حال نمی توانند روز را به پدرشان تبریک بگویند. ایضا پدرهایی که در زندانند. شاید از همین روزها تا سالها.
پ.ن: وقتی نمی توانی کتک کاری کنی، فحش میدهی، از فحش دادن به طرف مقابل که کم می آوری، شروع می کنی به زمین و زمان فحش دادن، این هم که دردی را دوا نمی کند شروع می کنی به ک.س شعر گویی که خیلی هم منطقی و عاقلانه است. عملش نه! ک.س شعرهایش.
۲- اصولن هر جنسی که زیاد تبلیغ می شود معلوم است که چیزی برای ارائه ندارد، جنسش خوب نیست و می خواهند با تبلیغ آبش کنند. نمونه اش همین تبلیغ های صدا و سیما، خب بازرسان تلویزیون که بیکار نیستند بنشینند همه شرکتها را چک کنند، شنونده باید عاقل باشد، بهتر است ما خودمان به هوش باشیم و بفهمیم کالایی که تبلیغ می کند را نباید بخریم. خصوصا اگر تبلیغش جذاب و با صدا و تصویر باشد.
۳- من فکر می کنم بعد از این همه اتفاق همه مان به یک تمدد اعصاب نیاز داریم. ایام البیض و مراسم اعتکاف هم که در پیش است، کار کردن با این اعصاب خراب بدتر از کار نکردن است، بهتر است همه از این فرصت استفاده کنیم و برویم این ۳ روز را بسط بنشینیم. کار تعطیل شود، جانمان که عزیز تر است. حالا گیریم یکی هم با خرید کردن آرامش اعصاب می گیرد، خب برود بازار، همین ۳ روز را. برود بازار خرید کند اعصابش آرام شود، بعد برود سر کار. درست کار کردن اصل است.
۴- بیانیه مجمع مدرسن و محققین حوزه علمیه قم را دیده و خوانده اید؟!؟ ماشاالله ...
۵- ۱۸ ... ۵ ... ۱۶ ... ۹ .... مواظب باشید.
گروهی هم ریختند بر سرش که آدم انقدر ضعیف و بدبخت می شود. با ۲ تا چک هر چه خواستند گفتی و نه خودت بلکه جمع زیادی از مجاهدین و مشارکت و مجمع روحانیون را به نابودی کشاندی و تو چه فرقی با عمادالدین باقی و ... داری و ... و...
من تا به حال آن تو نبودم، حرفی نمی زنم و قضاوتی هم نمی کنم. اما فکر می کنم در وسط این دعوای موافق و مخالف، هوادار سینه چاک و منتقد عصبانی، یک سوال مهم فراموش شده است. اینکه اصولا چرا امیرحسین مهدوی؟ چند نفری از سازمان مجاهدین که کله گنده هم بوده اند و حرفشان و اعترافشان پر سر و صدا تر هم بوده آنجا بوده اند. چرا برای شروع، یکی از جوانترین و تازه وارد ترین اعضا آمده جلو دوربین؟!!؟!
قبل از انتخابات با دوستی بحث می کردیم که این ملت قهرمان خودش را اشتباه انتخاب کرده، موسوی نه در آن حد و اندازه است و نه حتی خودش می خواهد قهرمان باشد. اصرار عجیبی هم دارد بر اصلاح طلب اصولگرا بودن و برنامه هایش و .. و... . و بعد نتیجه گیری می کردیم بعد از انتخاب موسوی به ریاست جمهوری نسلی که مطالباتش را دور انداخته شده می بیند و کارکرد خودش را در حد ابزار، سرخورده می شود و می رود به کتاری می نشیند تا سالهای سال. و آن شور و کمی شعور عمومی و اجتماعی خوارش گا.ییده می شود برای مدتهای مدیدی و انفعال شدیدی جامعه را فرا می گیرد. داخل پرانتز هم می گفتیم که حکومت با انتخاب موسوی تا 20 سال خودش را گارانتی می کند.
بعد انتخابات شد و ریده شد به تمام آن تحلیلهای تخ.می ما و استبداد تمام وجوه وحشتناکش را در تمامی ابعاد به ما نشان داد. استبداد در دولت در رسانه در خیابان و ... و آن شور و کمی شعور اجتماعی به بلوغ زودرسی رسید که اکنون می توان آنرا شور و شعور نامید. و باز هم متاسفانه مثل تمامی تاریخ جنبش آزادیخواهی با خون آبیاری شد. تصور من این است که چنین بلوغ زودرسی جدا از مضراتش در کل برای جامعه ما اتفاق نامیمونی هم نیست. اتفاقن نکته اینجاست که در چنین شرایطی طبقات روشنفکری جامعه سر خورده می شود و می رود ونک به گوشه ای می نشیند و ساز می زند، اما بدنه اجتماع، آحاد مردم، و توده جان می گیرد، به خود باوری می رسد، غرور لگد مال شده اش با خون شهیدانش می ایستد در حالی که دستان خون آلودش را با افتخار بالا گرفته. و دوباره در آینده ای نه چندان دور، روشنفکرانی که سرخورده شده اند و غمگین نظاره می کنند، باز باید با تمام توان بدوند تا به مردم برسند، دیر هم می رسند و باز متاسفانه زمانی می رسند که جنبش به جایی رسیده و سیلی شده و بلافاصله بعد از پیروزی انحراف خود را شروع کرده است. و باز دوباره از اول. و شاید این یکی از هزاران مشکل مردم ما و روشنفکران ما و سیاسیون ما و کلن ما ایرانی ها باشد.
بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست. هدف گرفتن است، و زهر چشم گرفتن در حین دستگیری. بزن و ببر. بردن تا پای ماشین یا ون و کتک زدن در راه، که هم تو آماده شوی که چه در انتظارت است و هم بقیه ببینند و بترسند.
بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست. هدف کشتن است. اگر جنگ باشد حرجی نیست. قصد قربتش دهان جهانی را باز کرده که از مخفیگاه به سمت انسان بی سلاح و بی دفاع آنهم به قصد قربت؟ به خدا یا به ینده اش؟
بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست، گرفتن است، حالا این بین اگر با ضربه چاقویی یا قمه ای یا چوبی طرف مرد هم که مرد.
یعنی ما باید فرداها دوباره در صف نان، توی اتوبوس، توی خیابان در کنار هم راه برویم؟ آنهایی که زدند و کشتند و آنهایی که خوردند و مردند. فکرش را بکن توی مترو جایت را به پیرمردی سفید مو بدهی و ناگهان یادت بیاید چهره ای که برایت آشناست همویی است که سر خیابان دکتر قریب بیسیم و باتوم دستش بود و می چرخید و می زد...
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب کاندر این طغری نشان حسبة لله نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
* ...... ..... .... ....... ........ ...... ....... ...... ..... ...... ......
این همان شرمی است که نیما می گوید.
فردا تعطیل است، مگر نه؟!؟

