تبليغاتX
احمقانه ها
جمعه چهاردهم تیر 1387
یعنی زندگی یعنی همین؟! در کل چیز مزخرفیه...

باید یه فکری به حال خودمون بکنیم، ذهنمون حتی در مقابل روزمرگی ها و احوالات شخصیه هم بی تفاوت شده! سکوت مرگیست اینجاها ...

نوشته شده توسط امید در 16:7 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم تیر 1387
سوال فلسفی
دیگه آخه وقتی ۶ صبح کله سحر بلند میشی میری سر کار تا ۵ بعد از ظهر دیگه وقتی نمی مونه مثل این دانشجوهای الاف تلف کنی. می مونه؟!؟!؟!؟

پ.ن: امروز اومدم کتابخونه ملی! خیلی وقت از محیط های دانشجویی دور بودم گفتم بیام یه هوایی تازه کنم!

نوشته شده توسط امید در 18:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم تیر 1387
راستی،

هیچی ...

نوشته شده توسط امید در 12:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم تیر 1387
پایان
امروز دفاع کردیم. ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ تقریبا. یه سری اصلاحیه خورد که باید انجامشون بدیم و میدیم.

نمره: ۱۶.۵

هیچکی ندونه خودم و شماها میدونید که بیشتر از این هم لیاقت نداشتم! مشخصا کاری نکرده بودم که انتظار نمره داشته باشم.

کارشناسی ارشد، کاری که شروعش از اول اشتباه بود بالاخره تموم شد. میشه گفت به بهترین نحو ممکنه (برای من و پایان نامه ای که انجام داده بودم)  تموم شد. من وارد مرحله جدید میشوم.

پایان

نوشته شده توسط امید در 13:53 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
فانتزی ...
صدای ساز و آواز و بزن و بکوب میومد، دختر بهش پیشنهاد داده بود برن توی باغ یه کمی بگردن، با اون لباس دکولته معلوم بود سردش میشه، پسر مجبور شد کتش رو در بیاره بده دختر بندازه رو شونه هاش که گرم بشه، وقتی دختر بهش گفت دوستش داره و جلوش وایساد و تو چشماش زل زد، تو رودروایسی مجبور شد بغلش کنه و ببوسدش، در تمام مدتی که چشمهاش بسته بود و یه فرنچ کیس طولانی رو تجربه می کرد همه فکرش درگیر این بود که نکنه کت مخملش از روی شونه های دختر بیفته روی زمین باغ و خاکی بشه ...

نوشته شده توسط امید در 17:30 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل، شیخان گمراه

...

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

نوشته شده توسط امید در 14:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

waiting

نوشته شده توسط امید در 11:52 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
زیاد خوشحالی نداره! داور بدجوری گیر داده! verification test؟!!!!

میگه ناقصه! یه چیزی کم داره، حالا باید بخونم ببینم چی دستگیرم میشه!!!! شاید نذاره دفاع کنم! ۶ ماه سربدوونه که ...

نوشته شده توسط امید در 13:10 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم خرداد 1387
شاید

دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل

عنوان: تحلیل پایداری سیستم قدرت متصل به واحدنیروگاهی پیل سوختی

به روش لیاپانوف

جهت اخذ مدرک کارشناسی ارشد

مهندسی برق - قدرت

استاد راهنما: دکتر شیخ الاسلامی

استاد مشاور: دکتر رنجبر

نگارش: امید اقوامی

زمان: دوشنبه ۳ / ۴ / ۱۳۸۷

مکان: آمفی تئاتر دانشکده برق

باور کردنش کمی مشکله! خصوصا وقتی چیزی برای دفاع نداشته باشی، نمی دونم چی کار کردم! نمی دونم اصلن کاری کردم؟ نمی دونم آخرش به کجا میکشه! امیدوارم failed نشم! فقط امیدوارم...

نوشته شده توسط امید در 13:17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
آدم معمولی
۱- آمدن به بابل یعنی هجوم انبوه خاطرات ۸ سال گذشته، از روز اول دانشگاه دوم مهر ۱۳۷۹، از شبهای مستی و سیگار و حرف تا شبهای جهنمی امتحان، تمام صندلی ها و سوراخ سنبه های دانشگاه تا چهره هایی که دیگر آشنا نیستند! راستی محمد، آن یادگاری که با رنگ روی دیوار کارگاه انجمن علمی برق نوشتی یادت هست؟ viva el برق ۷۹ تهران!!!! رویش را رنگ کرده اند، کارگاه الان شده مرکز تکثیر، چقدر خاطره بی صاحب مانده روی دستمان، روزهای رفته...

دانشگاه دیگر مثل گذشته نیست، شده دبیرستان مختلط، بسکه بچه های بومی بزرگ نشده وارد دانشگاه شدند! زندگی مجردی کجا بود...

۲- تایپ پایان نامه تمام شد، کمی تا قسمتی اصلاحات دارد که آنهم به شبی تا صبح بند است، خدا کند گروه فردا جلسه داشته باشد و دفاع ما تصویب شود، وگرنه باید برویم برای آنور تابستان...

۳- تاریکی و ظلمت همه جای شهر را فراگرفته است، همه جای وبلاگ شهر را! چه زود شوقها خوابید، شاید هم ما دیر رسیدیم...

نوشته شده توسط امید در 11:46 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
بیخود و بی جهت
۱- ما گشنه ایم اما قحطی را هم خیلی دوست داریم. هر روز که می روم بیرون می بینم شایعه کمبود و گران شدن یک چیزی توی این مملکت پیچیده! یک روز برنج و یک روز پودر لباس شویی و چای و قند و شکر و اینها ... در همین راستا بیایید دست به دست هم بدهیم از قحطی لذت ببریم! آقا گرسنگی یک حالی میده!!!!!

۲- راننده تاکسی گرانمایه ای می گفت برویم چوبک بخریم! دیگر استفاده از پودر زیادی استکباری شده...

۳- آقایی می گفت امروز توی مترو دیده که از دهات اطراف این مملکت برای مراسم امام رحمه الله علیه آدم جمع کردن و آوردن! این بیچاره ها هم مترو ندیده بودن نمی دونستن باید کارت بزنن و رد بشن! رایگان هم بوده اما اینا نمی دونستن باید برن جلوی سنسور در و رد بشن! هیچی دیگه، نتیجه اینکه با فاصله وایمیستادن و دورخیز میکردن و از روی موانع می پریدن. برای من جالبه با این همه ادعای پیشرفت و اینها هنوز در گوشه ای از مملکت ما هنوز آدمهایی پیدا می شوند مصداق بارز "صمد آقا به تهران می رود"!

۴- البته این صمد آقا داستانی داره! دوست نازنین و زیبایی به تهران آمده بود و مادرش صمد آقا صدایش می کرد !!!! اما اون صمد آقا کجا و این صمد آقاهای مترویی ما کجا ...

نوشته شده توسط امید در 22:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
کله پزی
 ... من از این ناراحت نیستم که مهندسای الکترونیک کله پزی می کنن! من بیشتر از این ناراحتم که کله پزها رفتن نشستن جای مهندسای الکترونیک و کار اونها رو انجام میدن!!!

نوشته شده توسط امید در 12:14 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم خرداد 1387
گریه
 باید به حال مملکتی که در آن قشر تحصیلکرده و فرهیخته، هنوز اعتقاد دارند پرده بکارت یک جور پلمب است تا دخترهای بد از دخترهای خوب مشخص شوند، یا یک جور نشانه است تا پسرها وقتی بعد از کسب تجربه های جنسی بسیار تصمیم گرفتند ازدواج کنند بدانند زن آینده شان داده یا نداده، گریه کرد.

....

این پست قرار بود خیلی طولانی باشه، اما نبود ...

نوشته شده توسط امید در 12:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه ششم خرداد 1387
رنگارنگ
۱- برای شبها موقع خواب، دوباره کتاب از کاخ شاه تا زندان اوین را برداشته ام، نوشته احسان نراقی. جدا از بعضی از حرفها و کردارهای سنجیده شاه در مقابل کرور کرور اعمال ناسنجیده او. شاه در جایی خطاب به نراقی می گوید: "مردم واقعا فکر می کنند با آمدن خمینی وضعیت معیشتی شان بهتر می شود؟ عدالت برقرار می شود؟"

۲- در همین کتاب نوشته بود مردم نارضایتی بسیاری داشتند از بنیاد پهلوی و شهبانو در جایی گفته که چرا باید برای طمع سیر ناشدنی ۱۴ ، ۱۵ نفر آینده خودمان و بچه هایمان را خراب کنیم. دوست دارم بگویم شهبانو کجایی که آن ۱۵ نفر تبدیل شده اند به ۱۵۰۰ نفر و ۱۵۰۰ برابر آن ۱۵ نفر سرمایه های این مملکت را چپو می کنند و دوست دارم بدانم که مردمی که از ثروت اندوزی خانواده سلطنتی طاقتشان طاق شده بود و آنها را دزد می گفتند، اکنون کجایند؟ چرا سرشان را لای لنگهایشان قایم کرده اند و لال شده اند؟

۳- ایران و دولتی که روی موج خرافات و دروغ و جنجال استوار است...

۱۲- خطبه های این هفته نما.ز جمعه مشهد را شنیده یا خوانده اید؟ حجت الاسلام علم .الهدی امام جمعه مشهد فعالان حقوق زن را هرزه و خود فروخته می داند  -->   مردک احمق

۴- و جدیدترین بیلبورد تبلیغاتی در تهران:

حدس بزنید؟ چگونه می توان ؟!؟

نوشته شده توسط امید در 12:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم خرداد 1387
روزگار
۱- در بعضی خیابانهای این شهر در هر کوچه پسکوچه ای مغازه ایست که قلیان و توتون و تنباکو و سیگار می فروشد، اما در کل خیابان یک کتاب فروشی هم پیدا نمی کنی.

۲- یارو موتور سواره شاکی بود که این پلیسهای مادر قحبه الکی الکی موتورش رو، وسیله نون خوردنش رو، تمام دا ر و ندارش رو گرفته بودن، اما وقتی داشت فحش می داد یادش نبود که هفته پیش ۵۰۰ متر پایینتر از همون جایی که موتورش رو گرفتن زده بود به یه پیرزن و فرار کرده بود.

۳- می گویند در زمانهای قدیم پادشاهی با مردمش در نهایت آسایش و آرامش زندگی می کردند. روزی پادشاه حوصله اش سر رفت و برای تنوع و اینکه ببیند مردم چه عکس العملی نشان می دهند، دستور داد که مردم از این به بعد برای ورود به شهر باید فلان قدر بپردازند. مدتی گذشت و ملت با جان و دل مبلغ را پرداخت کردند و اتفاقی نیفتاد. پادشاه مبلغ را دو برابر کرد، صدای ملت در نیامد، مبلغ را ۱۰ برابر کرد باز صدای ملت در نیامد، پادشاه عصبانی شد و دستور داد که از این به بعد هر کس بخواهد وارد شهر شود باید یک دور به مامورین شاهی بدهد، چه زن و چه مرد. و باز هم صفهای طویل بر در دروازه شهر برای ورود و انگار نه انگار هیچ صدایی از جایی برنخواست.. روزی پادشاه در حال بازدید از صف مردم در انتظار دادن بود که پیرمردی از صف بیرون آمد و فریاد زد که اعتراضی دارم، شاه خوشحال و خندان از اینکه بالاخره کسی صدایش در آمد به پیرمرد اجازه حرف زدن داد، پیرورد فریاد زد به سلطان بگویید تعداد بکنهایش را زیاد کند که مردن در انتظار نمانند زیر این آفتاب گرم...

۴- بی صدا و بی هیچ انتظاری آمدن و رفتن رسم قشنگی است، اما دلتنگی را چه کنیم؟

نوشته شده توسط امید در 14:58 | | لینک به این مطلب