تبليغاتX
احمقانه ها
جمعه بیست و نهم دی 1385
مسخره
تقریبا حوصله هیچ چیزی رو ندارم. میترسم این 1 سال و نیمی که وقت گذاشتم واسه ارشد دود بشه بره هوا. آخه تا الان کار چندان مهمی واسه پایان نامه نکردم، برای ثبت نام ترم 4 باید یه گزارش از کارایی که تا الان انجام دادم بنویسم. اینکه کاری نکردم بخوره تو سرم حتی واسه نوشتن گزارش هم هیچ کامنتی ندارم! اوائل اسفند باید سمینار بدم! وای عجب روزگاریه!

از اوائل آذز که برگشتم تهران همه چیز رو بوسیدم گذاشتم کنار! فقط مریض بودم این چند وقت، دندون و یه آلرژی که آخرش هم نفهمیدم به چی بود و رد شد و سرما خوردگی خفن. تقریبا دو ماهه و من جز برای دکتر رفتن و یکی دو تا کار مهم اصلا از خونه بیرون نرفتم. خسته شدم از پول تو جیبی گرفتن از خانواده! با این درس باقی مونده تو شهرستان هم کی به ما کار میده! واقعا حس هیچ کاری نیست.

فردا با یه شرکتی قرار مصاحبه دارم، به بابا اینا فقط گفتم یه جا کار دارم و بابا مامانم هنوز فکر می کنن با یه دختری چیزی قرار دارم !!!! شاید 1 شنبه برم بابل! البته نسرین هم قرار بود یه ماموریتی به من بده و من اون موقع جو گیر شدم و کلی احساس مفید بودن کردم. اما الان میگم که چی ؟!! افتادم گوشه خونه، شبها تا صبح وبگردی و صبحا تا راس 12 خواب. و بعد اگه حسش بود ناهار و بعد هیچی! واقعا هیچی!

بابا من این ارشد لعنتی رو نمی خوام! گور پدر درس و بحث و همه چی! استادم هم فهمیده که آبی از من گرم نمیشه، اصلا بیخیال من شده، ولم کرده واسه خودم عشرت کنم! دمش گرم! ااااااااااه! اصلا زندگی نمی خوام!

حتی خوابیدن هم آرامش زا نیست، دخانیات یا حتی فکر کردن. حس درس هم که اصلا نیست. حتی اگه به زور فایل مربوط رو باز کنم و بهش خیره یشم. کاش خدایی وجود داشت و میشد ازش مرگ خواست. نیاز به جو دارم. آفکر کنم باید یه سر برم بابل پیش بچه هایی که اونجا موندن و دارن رو پایان نامه کار میکنن، و احتمالا پریسا رو ببینم. آره دیدن این دختر کوچولو هم بد نیست! البته اگه اون وسط یهو شروع نکنه از دوستاش و مزخرف بودنشونو و پسرهای طبقه پایین و دوست پسر مریم که بهش گیر داده و سجاد و سبحان و هادی و شروین و ... درد دل نکنه! ولی از اینکه داره فقط درس میخونه که این لیسانس لعنتی رو بگیره و سریع برگرده تهران و آدم حسابی بشه حرف بزنه، چون اینا خوبه!

آره باید برم بابل .
نوشته شده توسط امید در 23:40 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و نهم دی 1385
تجارت
بنده امروز کلی پیشنهاد داشتم ! اگر اینها رو با چند پیشنهاد و برنامه هایی که خودم ارائه کردم جمع کنید... وای! من چقدر سرم شلوغه!

آقا من تصمیم گرفتم بعد از یه عمر درس خوندن و گرفتن مدرک مهندسی برم تو کار تجارت. بله یعنی دقیقا ... لق علم. در همین راستا با یکی از دوستان قراره شریک بشیم. برناممون هم هر نوع کار بیزینس می باشد. یعنی اول قرار بود کارخونه بزنیم. در همین راستا چنتا گزینه مطرح شد. مثل تولید یخچال یا تولید کاندوم. اولی بخاطر حجم بالای سرمایه گذاری و ریسک زیاد ناشی از واردات محصولات خارجی و حمایت بیدریغ دولت از تولید کننده داخلی کنسل شد و دومی بخاطر خجالتی بودن شریکم. (من نمیدونم این پس فردا که زن گرفت چه غلطی میخواد بکنه؟ جمعیتو برسونه به 120 میلیون؟)

بعدش تصمیم گرفتیم نمایندگی یه محصول صنعتی رو بگیریم. دوست من ییهو شکوفه زد ژنراتور!!!! بعد من بهش گفتم که باهوش ژنراتور به اون گندگی رو کدوم گوری میخوای انبار کنی؟ تازه مگه آقازاده ها بیکار نشستن من و توی پاپتی بیایم ژنراتور وارد کنیم؟! بعد ژنراتور کنسل شد و قرار شد بریم دنبال چیزی که هنوز بازارش زیاد نیست و دست آقازاده ها واردش نشده، ولی این هم بخاطر اینکه وقت زیادی میبره برای تحقیق و بررسی و تازه کلی از شرکتهای خارجی میهن اسلامیمون رو تحریم کردن و بقیه هم دارن می کنن، کنسل شد.

بعدش تصمیم گرفتیم، یعنی من پیشنهاد کردم بریم گیم نت یا فست فود بزنیم، حالا یا تو تهران یا تو شهر هایی که تازه مردم اومدن تو خط مصرف گرایی. اما این شریک ما گفت بابا یه عمر درس خوندیم که بریم گارسون بشیم یا با بچه ها آتاری بازی کنیم. تازه میدونی تو تهرون اجاره یه مغازه که انقدری باشه که توش فست فود یا گیم نت بزنی چنده؟ اون اول پول ماهی 5،6 میلیون کرایشو از تنبونت میخوای بیاری بدی؟ در این لحظه من نگاهی به تنبونم انداختم و دیدم انصافا توانایی همچین کار محیر العقولی رو نداره، اینه که کنسل شد.

حالا من بطور علی الرأس تصمیم گرفتم برم تو کار قاچاق! حالا چه این شریکم بیاد و چه نیاد. خط قرمزم هم قاچاق مواد مخدر و قاچاق دختر به دوبی میباشد. راسیاتش دو دلم که بخاطر خطر زیادش و ترسیدن از افغانها و بلوچها و عربها است یا بخاطر مسائل اخلاقی. فکر کنم اولی باشه ولی حالا خودمو که ضایع نمی کنم تو ملا عام. بخاطر اخلاغیاطه. حالا اصلا به شما چه؟! گزینه های احتمالی یکیش لوازم آرایشیه مثل سرخاب و سفیداب. چیز ... نه . مثل ریمل و رژ لب و خط چشم و سایه و رژ گونه و پنکک و رنگ مو و لنز و تاتو موقت و دائم و اینا. اونم میخوام تقلبی مارکای معروف رو بیارم به همون قیمت اصل بفروشم.

گزینه بعدی قاچاق سوخته. شنیدم - یعنی مونا می گفت- هر قاطر میتونه روزانه چند هزار لیتر سوخت به اینور اونور مرز رد کنه. حساب کردم اگه 3 تا قاطر داشته باشم میتونم سر 6 ماه بیام یه خونه بقل خونه آقای کروبی تو کوچه سنبل بخرم. طرفای رفسنجانی یا حتی روبرو خونه فلاحیان. فقط مساله اینه تا کارت هوشمند سوخت برای هدفمند کردن رایانه بنزین نیومده باید دست به کار بشم.

البته ممرضا-برادر مونا- امروز بهم پیشنهاد کرد که بریم استرالیا. با 7 میلیون و بعد از 1 سال. اما من گفتم که خانوادمو و بابا بزرگ مامان بزرگمو و خاله هامو و عمه هامو دوست دارم و نمی خوام جایی باشم که اونا رو نتونم ببینم. تازه ایران رو هم خیلی دوست دارم و اصلا دوست ندارم ازش فرار کنم، چون میدونم یه روزی میرسه و شاید هم من اون روز رو ببینم که ایران همونطوری بشه که تو رویاهام میبینم، آزاد و آباد. البته جمله آخر رو به ممرضا نگفتم، چون ترسیدم بهم بگه تو قاچاق سوخت موفق میشی ، چون قاطر خوبی هستی !!!!

نوشته شده توسط امید در 0:29 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
نکته !!!
آقا دقت کردید که اکثر افتخار آفرینی های ورزشی ایران در ورزشهای فردی و خصوصا رزمی بوجود اومده؟ یعنی کشتی و کاراته و ... . حتی تو ورزشهای فردی صلح آمیز مثل دو میدانی یا شنا یا تنیس یا پینگ پونگ و ... هیچ پخی نشدیم! حالا شما هی بگو ما همه چیمون صلح آمیزه! خوب بابا مردم دنیا یا حتی خودمون خر که نیستن که! در مورد اینکه ما ایرانیها کلا روحیه کار تیمی نداریم که اصولا هیچ شکی نیست. همه صاحب نظران مسایل اجتماعی هم اینو میدونن، حالا تو همه کار، چه ورزش چه علم. خداییش من واسه پایان نامم شونصد تا مقاله دانلود کردم یکیش نبود که اسم یه نفر روش باشه! اما حالا تو کنفرانس های ایران عمرا اگه 10 تا مقاله چند نفری پیدا کردی، من اسممو میذارم قلی !

حالا چرا؟ چون اصولا ما ایرونیا از وحدت زیاد خوشمون نمیاد. یعنی به قول دکتر پیران هرجا دور هم جمع شدیم و متحد شدیم علیه یه دشمن مشترک بوده نه برای یه هدف مشترک صلح آمیز ( اه ! ولمون نمی کنه، دارم خودمو می کشم یه جامون صلح آمیز بشه، نمیشه!!). مخصوصا تو کارهای اجتماعی! خانم (اول پست نوشتم آقا، حالا خانم که مساوات برقرار بشه، به جان خودم ترتیبش هم از روی الفبا بود) تو این محل ما یه خط تاکسی رانی هست که محل رو دور میزنه و 125 تومن میگیره. یه مدت واسه یه قدم راه شده بود 150 تومن، به جان شما نباشه به جان خودم یه نفر رو ندیدم که با دل خوش 150 تومن رو بده و 4 تا فحش خواهر مادر (با عذر خواهی از فمینیستهای عزیر، این هم محلی های ما یخده سنتین) نثار راننده ها نکنه، اما تا به یکیشون می گفتی بیاید سوار نشیم، دو روز که بیکار بمونن و تو شهر ول بشن می فهمن دنیا دست کیه، می گفت نه بابا، همسایه ایم عیب نداره، میسپریمشون به خدا!

حالا تمام این بدبختیایی که سر ما میاد هم از همین مشکل جمعیمونه! نیست با هم متحد نمیشیم، تازه هر بلایی هم که سر یکی میاد فوری خودمو رو می کشیم عقب که جرقه ش به ما نگیره، اینه که هر کی هر کار بخواد باهامون میکنه! مثلا با اینکه نصف ملت و بیشتر زیر خط فقرن یه ...خل احمقی میره اون سر دنیا بنیاد مبارزه با امپریالیسم راه میندازه با بوجه 2 میلیون دلاری! ما هم جیکمون در نمیاد، والا ! مارکوپولو شده واسه من!

من که خودم شخصا زده به سرم! دستم هم به هیچ جا بند نیست! ولی خوشحالم! از اینکه شورای امنیت ما رو تحریم کرده! از اینکه امریکا یه ناو دیگه هم فرستاد تو خلیج فارس! از اینکه یه بانک فرانسوی هم بعد ژاپنی ها حمایتشو از پارس جنوبی برداشت! از اینکه از این دیوانگان هیچ بعید نیست کار رو به جلسه دوم شورای امنیت بکشونن و اوضاع مملکت بدتر بشه! از اینکه با گندکاری های پرزیدنت تورم دیگه از ورم گذشته و داره میترکه و تا چن ماه دیگه قیمتا خفن تر میره بالا! از اینکه ملت داره نموده میشه! از اینکه هی دارن روشنفکر میگیرن و روزنامه می بندن و شکنجه میکنن! حالا چرا خوشحالم؟ چون ما مثله اون یارو شدیم که لوزه هاش یه ذره ورم کرده و سخت نفس میکشه، اما از عمل میترسه و کجدار مریض خرناس میکشه، بهتره این ورم لوزه بیشتر بشه تا یارو یا جرات کنه و یکبار برای همیشه بلند بشه، یا اگر وجودشو نداره خفه بشه که همون بهتر!

نوشته شده توسط امید در 0:13 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
هی !!!!
امروز، یعنی امشب شبکه 2 فیلمی رو پخش کرد بنام من بچه هایم را می خواهم. مادر من مشغول به تماشای فیلم بوده که زمانیکه زن قهرمان فیلم برای حفظ بچه هاش تلاش می کرده مادر ما هم یاد اون قدیما که بابای ما نبوده و مامان یه تنه مارو مواظبت می کرده افتاد و اشکش سرازیر شد. نتیجش این بود که بنده با این هیکل و این سبیل مبارک (جدیدا سبیل گذاشتم)، رفتم نشستم رو پای مامان و جفتی محکم همدیگر رو محکم بغل کردیم.

آقا مملکت عجب خر تو خر شده! منابع آگاه میگن رهبر قبل از سفر پرزیدنت به حیاط خلوت آمریکا چند بار تقاضای ملاقاتش رو رد کرده! میگن مجلس سر قضیه بودجه قراره خرخره احمدی نژاد رو همینکه از پرواز اختصاصی پیاده شد بجوه!

نگران اون 7 عرب اهوازی هستم که تو این موقعیت جونشون در خطره ! در دادگاهی پشت درهای بسته و به اتهام بمب گذاری در اهواز به مرگ محکوم شدند! چه سکوت مرگی ایران رو گرفته! چرا کسی حرفی نمیزنه؟ یعنی این آرامش قبل از طوفانه یا سکوت قبرستان! دکتر حسام فیروزی رو چرا گرفتند؟ مگه پزشک معالج باطبی بودن جرمه؟

در هجوم اخبار ناراحت کننده غرق شدم! اما خبر خوش اینکه سران بدجور بهم پیچیدند! بیچاره آنکه ابتدا اورا فرزند انقلاب و امام می خواندند! اکنون همه سعی دارند او را نتیجه بی عفتی سپاه بدانند! قربانی بیچاره! شایعات استیضاح دولت بدجور پیچیده!

راستی دیدید احمدی نژاد چطور پشتش رو به خانوم یکی از این رییس جمهورا کرده بود؟ بیچاره زنه هی می خواست بیاد جلو و هی احمدی نژاد کونشو میکرد بهش! آبرو ریزی!

پی نوشت:
خیلی پرت و پلا نوشتم نه؟ متاسفم اما این دقیقا آیینه ذهن بیمار منه که اینجاست، دقیقا به هر چی فکر می کردم نوشتم، در حال دراز کش روی تخت و محروم از دخانیات بخاطر سرما خوردگی!

پی نوشت 2 : راستی این لینکهای روزانه ای که این بغل گذاشتم رو نگاهی بندازید، آنهایی که فیلتر شده بودند رو با آدرس رد شده از فیلتر لینک کردم.
نوشته شده توسط امید در 0:52 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
توضیحات
در مورد پست قبلی توضیحات زیر ظروری به نظر می رسد:

1- در تمامی این مقایسه ها مقصود تخریب چهره محمد یا روشی که بنا نهاد نیست. البته نه به خاطر والا و مقدس و بری از اشتباه بودن آن، که در جای خود شاید به آن هم پرداخته شود. بلکه هدف نمایش تشابهات زیاد بین حکومتی در این دوره با حکومتی در 1400 سال پیش است.از حق نگذریم این تشابهات هست، و این همه تشابه با حکومتی ابتدایی برای و بر مردمی با آن سطح تمدن، برای امروز ایران شرم آور است.

2- من شدیدا و قویا هرگونه تمایلات نژاد پرستانه را رد می کنم، و اگر بخاطر قصور قلم چنین شائبه ای ایجاد شده رسما عذر خواهی می کنم. آنچه در مطلب سیاست خارجی بیان شده، در مورد فضای آنروز جهان و فرهنگ و تمدن حاکم بر شبه جزیره عربستان است که چندان غیر واقعی نیست. مقایسه تمدن اعراب آن زمان با تمدن حاکم بر جامعه ایران آنروز، مانند مقایسه وضعیت حقوق بشر و آزادی های فردی امروز ایران با کشور هایی مانند سوئد و جوامع نسبتا آزاد امروز است. و اینکه فردی از چنین بستری برخیزد و بدون هیچ مدرک و گواهی بر حقانیت خود، ادعای منجیگری نماید، محل اشکال است.

3- انکار نمی کنم! در مورد فضای تقدس و معصومیتی که برای محمد بن عبدالله و علی بن ابیطالب و دیگر مقدسات خصوصا شیعه ایجاد شده، شدیدا معترضم و اعتقاد دارم که بسیاری از این فضایل منصوب به آنان افسانه ای بیش نیست. اما هرگز قصد ندارم که ادعا کنم اینان هیچ فضیلتی نداشته و انسانهایی بی ارزش بوده اند. غرض تنها برچیدن آن هاله نورانی کاذب از چهره انسانهایی واقعی و تاریخی است.

4- اما در مورد آنکه اورا آخرین پیامبر خدا می دانند، گفتنی زیاد است که آنرا به بعد موکول خواهم کرد. با ابراز احترام به عقاید دیگران و عذر خواهی بابت سوء تفهمات ایجاد شده.
نوشته شده توسط امید در 13:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
راستگویی !
من دچار عذاب وجدان شدم! اون هم برای گناهی چندین ساله!

از دوران مدرسه وقتی میشنیدم که مسولین مملکت ما می خواهند حکومتی بر مبنای حکومت محمد بن عبدالله در هزار و چهارصد و خورده ای سال پیش بسازند، بلافاصله به دروغگویی متهمشان می کردم. چون به نظرم امکان نداشت که بشود در عصر اتم جامعه ای را به شیوه قرنها پیش اداره کرد. و از طرفی فکر می کردم این دروغ ها برای خر کردن ملت مومن ساده گفته می شود. اما ... اما وای بر من که در اشتباه بودم! بله، بله، مسولین امروز کشور واقعا الگوی رفتارشان محمد در آن سالهاست! باور ندارید ؟ باشد، با توجه به این معصیت تاریخی من، بر من فرض است که چشم شما را به حقایق باز کنم؛ این شما و این مقایسه ای اجمالی از حکومت جمهوری اسلامی ایران با جامعه نوپای اسلامی:

1- اقتصاد: اقتصاد حکومت نوپای محمد در مدینه بر مبنای باز پس گرفتن اموال مومنین از کاروانهای تجارتی کفار ملعون پیریزی شده بود، مانند حمله به تاجران کافر قبل از جنگ بدر --- اقتصاد حکومت اسلامی سردمداران ما نیز بر مبنای باز پس گرفتن حق نایبین امام زمان از مردم حق ناشناس ایران و دادن این اموال به صاحبین اصلی یعنی روحانیون شیعه و خانواده و فرزندان و گربه ها و ... ایشان پیریزی شده است.

2- برخورد با مخالفین: در آن زمان مخالفینی که نور ایمان به هیچوجهی بر دلهای ایشان نمی تابید را به هر نحو ممکن به تیغ عدالت می سپردند، مانند یهودیان بنی نظیر و یا 10 نفری که در فتح مکه دستور قتلشان صادر شد ---- امروز نیز کسانی که هر چه کوشش می شود حرف حق به گوششان نمی رود به دست توانای نایبین بر حق رسول به سزای اعمالشان می رسند، مثل کردها در کردستان یا فروهرها یا ...

3- سیاست داخلی: این کلمه اگر به معنای نحوه رفتار متقابل با مردم باشد، در هر دو زمان وجود خارجی ندارد. مردم بروند متشکر باشند که خدا برایشان رهبر و چوپان فرستاد که در گمراهی و جهالت نمانند و کلاهشان پس معرکه نباشد، سیاست داخلی؟ آن هم جایی که حتی برای مستراح رفتن هم ما به شما راهنمایی می دهیم، جایی که حق هست، سیاست معنا ندارد.
در این زمینه حتی موش دوانیدن شیطان هم در کار اولیا یکسان است، واقعه غرانیق و آیاتی که شیطان رجیم بر زبان پیامبر جاری کرد را با سخنانی که شیطان بر زبان رییس جمهور در مورد به ورزشگاه رفتن زنان جاری کرد، مقایسه کنید!!!!

4- امداد غیبی: همه ما میدانیم که فرشتگان الهی چقدر در جنگها به سپاهیان اسلام کمک می رساندند و پیروزی های آنان اصلا بخاطر گرسنگی و خوی انتقامجویی مسلمین از اربابان و ثروتمندان و کافران نبوده است. امروزه ما که بدبختانه جنگ نداریم، پس خدا فرشتگان را می فرستد تا وقتی رییس حکومت دارد برای کفار خط و نشان می کشد بالای سر او نور بدهند و چشم همه را کور کزده و دماغ همه را بسوزانند.

5- سیاست خارجی: در این قسمت آنقدر وجه تشابه زیاد است که مختان سوت می کشد:

الف) نوشتن نامه های سراسر خیر و برکت به حاکمان کافر ایران و روم و ... . در برابر نوشتن نامه به حاکمان زرگو و کافر آلمان و امریکای جهانخوار و حتی قبل از آن شوروی سرنگون.
ب) حمل اسلام یعنی دین صلح و تسلیم بر نوک شمشیرها در آن زمان و فرستادن پیغام صلح و دوستی برای فلسطین با دادن موشک و اسلحه به آنان در این زمان
ج) رسیدن به این واقعیت و اعلام آن به همه که شما گاوید و ماییم که راه خوشبختی برای شما داریم، آن هم در حالیکه مردم خودمان خیلی با فرهنگ و با سابقه تمدن و شعور هستند و ما اصلا سوسمار نمی خوریم و هر کی گفته غلط کرده----- و رسیدن به این واقعیت و اعلام آن به همه که فقط ما دموکراسی داریم و انتخابات آزاد و شماها همه بد بد بد هستید و دیکتاتور در حالیکه ما اصلا مردم خودمان خیلی حقوق دارند و هر کی گفته ندارند غلط کرده

و خیلی خیلی تشابهات دیگر!!
اصلا شوخی نیست، و قصد توهین هم اصلا وجود ندارد.
شاید اگر اینها را با کلماتی بهتر و نثری رسمی تر می نوشتم مشخص تر می شد که اصلا شوخی نیست. اما باور کنید، فقط همون مشکل تنبلی مادر زادی منه که نمیذاره این نوشته را رسمی و با تاریخ و سند بنویسم. گو اینکه احتمالا همه با تمام این حقایق تاریخی آشنا هستن ! خوب پس می بینید؟! من حق دارم بخاطر دادن نسبت ناروای دروغگویی عذاب وجان داشته باشم؟

نوشته شده توسط امید در 1:24 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و سوم دی 1385
من هنوز مریضم !
به جان خودم یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری مریض شدم کی بود! از 3 شنبه تا الان! امروز باز رفتم دکتر! پرستار پرسید مشکلش چیه؟ گفتم کی؟ من یا دکتر؟ یه نگاه خفن چپ اندر قیچی انداخت بهم و گفت: دکتر که مشکلی ندارن، شما واسه چی اومدی اینجا؟ گفتم سرما خوردم. گفت دیدی مشکل داری! بالاخره رفتیم پیش دکتر! شروع کردم به سخنرانی که از 3 شنبه بیمارم و 4 شنبه رفتم دکتر و 2تا پنی سیلین و 1 دونه جنتامایسین زدم و هنوز احساس می کنم گلوم چرک کرده!

دکتر فرمودن این احساست منو کشته. بعد یه چوب بستنی کرد تو حلق ما و گفت: نخیر آقا! خیلی هم خوب طبابت کرده، بذار اثر کنه بعد، گلوت دیگه زیاد چرک نداره و التهابه و اینا! بهش گفتم پس الان شما چه دارویی داری می نویسی؟ گفت: 20 تا کپسول آموکسی کلاو 625 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدش یهو یه خانمی که صداش در نمیومد و فکر کنم تو این هوای آلوده تهرون آسم داشت از راه رسید و من اومدم بیرون!

اما هنوزم تو دلم مونده که به دکتر بگم آخه مرد حسابی، اگه خبری از عفونت و این نیست، مرض داری کپسول می نویسی؟!

به هر حال با عرض معذرت از تمامی دکترا ما ... لق دکتر رو کلیک(1) کردیم و همون داروهای دکتر قبلی رو داریم مصرف می کنیم! حالا تا چن روز دیگه معلوم میشه که ...لق کی کلیک شده، ما یا دکتر!

(1): اصطلاح ...لق کسی را کلیک کردن: الان حال ندارم، در آینده ای نزدیک توضیح میدم!

نوشته شده توسط امید در 19:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
روزگاریست !
احساس می کنم حالم زیاد خوب نیست، یهو تمام بدنم گر میگیره و یهو یخ می کنم و همه پیشونیم میشه عرق سرد. با اینکه امروز رفتم دکتر و یه پنی سیلین و یه بتامتازون به ما فرو کردن، اما بازم بدم. سر درد بدی هم دارم، اما حسش نیست که بخوابم. واسه همین الان اینجام، تو اتاقم پشت به یه پنجره بزرگ در حالیکه چارزانو نشستم رو صندلی و دارم تایپ می کنم. در یک نور قرمز رومانتیک که از آباژور بقل تخت تراوش می کنه (جای عاشقا خالی).

امروز پرگار از دود و ترافیک تهرون نوشته بود و ماشینهای بالای 50 میلیون و خونه هایی متری 4 میلیون. من هم زخم کهنم سرباز کرد و کامنت گذاشتم، یه آقا "حمید"ی به نقد من برخاسته بود که ما که مثلا تحصیل کرده و آینده سازیم و نباید غر بزنیم. من غر میزنم؟! بعید نیست! غر زدن کار آدمای ناتوان و ناامیده، من هم خستم و نا امید! نا امید از روزگار خوش! از آینده ای روشن در این نزدیکی، از اینکه حتی نوه های ما روی سعادت رو ببینن. و خیلی خسته، از کار نکرده. یادم میاد تابستون 81 که وارد انجمن شدم چه نیرویی داشتم، تو اون 3 ماه یه برنامه کامل واسه اون 9 ماهی که مسول واحد سیاسی انجمن اسلامی شدم نوشتم که در اولین جلسه انجمن بذارم به رای.(نمی دونستم که 4 ماه بعد میشم دبیر انجمن و دو هفته بعدش استعفا میدم). رفتم با خامنه ای که حیات نوش تنها روزنامه یه خورده اصلاح طلب اون روزا بود که باقی بود قرار گذاشتم، برای مناطره با شریعتمداری، مثلا برای اینکه فرق بین روزنامه نگار و مامور اطلاعات رو بچه های دانشگاه روشن ببینن، اووووووو، واسه روز وحدت حوزه و دانشگاه می خواستم چنتا طلبه دعوت کنم و استاد حوزه و چنتا دانشجو و استاد دانشگاه تا ببینیم بین رود خونه و مرداب سنخیتی هست؟ اما نشد، بگذریم که چرا که ای کاش دانشگاه مخالفت می کرد و سنگ مینداخت! چقدر شوکه شدم وقتی این میومد میگفت فلانی جاسوسه حراسته و فلانی میومد میگفت بهمانی جاسوسه و چرا همه از من تایید میخواستن؟ مگه یار کشی بود؟ چقدر تحقیر شدم وقتی بزرگترین چالش این بود که نماینده انجمن دانشکده در دانشگاه کی باشه! اونم تازه وقتی هر دو طرف خودشون رو موج سومی و همفکر می دونستن، چه دردی داشت وقتی بعنوان دبیر انجمن دانشکده نشستم و دعوای دوستان دیروز رو سر رفیق بازی دیدم! (هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و یکی پرسید این دبیرشونه؟!؟! مترسک!) چه روزگار بدی بود!!!! وقتی از خودسری دبیر قبلی شاکی شدن و وقتی بعد از 4 ماه استعفا داده بودم گفتن تو بیا دبیر شو و دور تو جمع بشیم و از نو شروع کنیم و وقتی اولین جلسه رو برای نحوه عکس العمل انجمن در مقابل گیر حراست به لباس دخترا گذاشتم، کسی نیومد. وقتی واسه تصویب تشکیل یه کانون زیر نظر انجمن اصرار کردم که بیایید، گفتن بابا دبیر خودت حلش کن دیگه !!! چقدر شوق کار گروهی برای فردام داشتم و چقدر در امروزم شکست خوردم! خیلی حرفه برای زدن، اما نمی خوام بگم که با بیاد آوردنش میخوام سرم رو بکوبم به دیوار! می خوام داد بزنم! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییییییییی . چه خوب اینجا کسی از صدای فریاد من بیدار نمیشه! آره من دارم غر می زنم!

چه شانسی آوردم که دوران خاتمی ارشد قبول شدم و یه ستاره بیشتر نداشتم. (وگرنه میشدم شهید راه چیز خر) که اونم با یه تعهدنامه مبنی بر اینکه کاری بر خلاف مصالح نظام نکنم پیچیده شد. البته به خورده شاکی بازی در آوردم و این واسه چیه و امضا نمی کنم و اینا، اما ته دلم می گفتم من گه بخورم که بازم بخوام کاری بکنم. بده آقا امضا کنم که کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ...
نوشته شده توسط امید در 0:48 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم دی 1385
سرما خوردگی
من کلا سرما خوردگی رو دوست دارم. این احساس دقیقا از اوایل دوران لیسانس شروع شده، چون می تونم با وجدانی راحت بگیرم بخوابم و استراحت کنم و اصلا نگران کارای عقب افتاده نباشم. یه جور دررو! الان هم که سرما خوردم، همین احساسو دارم، با اینکه 4 ،5 هفته ای میشه که کارای پایان نامه رو بوسیدم گذاشتم کنار و قاعدتا باید از استرس بمیرم، اما از صدقه سر بیماری عین خیالم نیست. فقط مشکل اینجاست که نیست خیلی خوابیدم، دیگه خوابم نمیبره و همینطور دراز کش فکر می کنم. و یافته هام رو دسته بندی می کنم.

دسته اول: من آدم خود نمایی هستم. یهنی دوست دارم تو جمع بدرخشم و توجهات رو به خودم جلب کنم. واسه همین روش متفاوت بودن رو پیش گرفتم. اینطوری که هر جا ساکت و آرومه، من شلوغ و شر و پر سر و صدا میشم، و هر جا شلوغ پلوغه، آروم وایمیستم و خودومو می گیرم و ادای آدمای با کلاس رو در میارم. تو اینکار هم استاد شدم و ابزارش رو هم دارم. بخاطر دوران جوانی و نوجوانی که کل کتابخونه بابام رو جویده بودم بانک واژگانم خیلی غنی شده و من ازش سوء استفاده می کنم. از شعرا از نویسندگان از فلاسفه نقل قول می کنم واسه اینکه بگن عجب آدم با مطالعه ایه . حتی تو رویاهام هم اثر گذاشته بعضی وقتا خواب میبینم تو یه جمعی همه دارن به من توجه می کنن و ستاره شدم. خیلی هم عجولم. واسه همین هم بود که کار وبلاگ های قبلیم به اونجا کشید، آخه انتظار داشتم 2 روزه n نفر خواننده و کامنت گذار پیدا کنم، وقتی هم که پیدا نکردم خورد تو ذوقم و فاتحه وبلاگم خونده شد.

اما از همه اینا گذشته بعد از یه مدت خود این متفاوت بودن هم مستقلا واسه خودش شد عادت و مرض. یعنی جدای اینکه متفاوت رفتار می کردم بعضی جاها هم ادای متفاوت بودن رو در میاوردم. این ادا در آوردن هم انواع مختلفی پیدا کرده، مثلا از یه طرف ادعا می کنم که نمی خوام حرفای گنده گنده بزنم و ما رو چه به این چیزا، اما از طرف دیگه با جملات دو پهلو و بو دار می خوام بگم کارم خیلی درسته. یا همین الان این طرز نوشتنم هم یه جور خود نماییه که آره بیاید و ببینید که من دارم انتقاد از خویشتن می کنم و همه چی رو میریزم رو دایره و ... .
خلاصه دارم داد می زنم که بابا به من توجه کنید، اما مثلا با روشهای زیرکانه، جوری که ضعفم پوشیده بشه و بتونم خودم رو بعنوان یه آدم متفکر و روشنفکر و کار درست در مرکز توجهات قرار بدم. اما یه خوبی دارم اونم اینه که هیچوقت باور هام رو فدای متفاوت بودن و جلب توجه نکردم. حتی اگه دیدم تو یه جمعی همه با من هم عقیده هستن، برای متفاوت بودن خودم رو جر دادم که همون عقاید رو بروش دیگه بیان کنم اما ضدش رو نگم. دنبال بهبود هم نیستم. با مرضم کنار اومدم، به همین راحتی !
نوشته شده توسط امید در 16:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم دی 1385
غدیر خم
" معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول. فاما نقصان ایمانهن فقعودهن عن الصلاة و الصیام فی ایام حیضهن. و اما نقصان حظوظهن فمواریثهن علی الانصاف من مواریث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتین کشهاده الرجل الواحد. فأتقو شرار النساء و کونو من خیارهن علی حذر و لا تطیعوهن فی المعروف حتی لا یطمعن فی المنکر"

ای مردم، ایمان زنان نا تمام است، بهره ایشان ناتمام و خرد آنان نا تمام. نشانه ناتمامی ایمانشان معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نا تمام بودن بهره ایشان، نصف بودن سهم ایشان از میراث است نسبت به سهم مردان و نشانه نفصان عقل آنان این است که گواهی دو زن مانند گواهی یک مرد به حساب می آید. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را از نیکان آنها بر حذر دارید و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایید.
نهج البلاغه خطبه 80 در نکوهش زنان بعد از جمل


" وایاک و مشاور النساء فان رایهن الی افن و عزمهن الی وهن. واکفف علیهن من ابصارهن بحجابک ایاهن فان شدة الحجاب ابقی علیهن، و لیس خروجهن بأشد من ادخالک و لا یوثق به علیهن، وان استطعت ان لا یعرفن غیرک فافعل. ولا تملک المراه من امراها ما جاوز نفسها فات امراه ریحانه و لیست بقهرمانه ولا تعد بکرامتها نفسها، ولا تطمعها فی ان تشفع بغیرها"

بپرهیز از مشورت با زنان که زنان سست رایند و در تصمیم گیری نا توان، و در پرده اشان نگاه دار دیده اشان به نامحرمان نیفتد که "سخت در پرده بودن" آنان را بهتر نگاه می دارد و بیرون رفتنشان از خانه بدتر نیست از اینکه بیگانه ای را که بدو اطمینان نداری نزد آنان آری. و اگر توانی چنان کن که جز تو را نشناسند. و کاری که برون از توانایی زن است به او مسپار که زن ریحانه ایست لطیف و آسیب پذیر و نه پهلوانی کارفرما و مبادا گرامی داشت او را از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به داوری دیگران وادار گردانی"

نامه به حسن ابن علی
عجب ! واقعا جا داره این عید رو به زنان مسلمان تبریک بگیم !
نوشته شده توسط امید در 1:4 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم دی 1385
احمدی نژاد
بهتون اخطار کرده بودم!

در رازهای مگو تا اینجا نوشتم که به نظر من، احمدی نژاد بهترین گزینه برای آینده ایران محسوب میشه،حالا چرا؟
بر خلاف باور عام من اعتقاد دارم مشکلات جامعه امروز ایران به هیچوجه سیاسی نیست، بلکه مطلقا اجتماعیه. بدین معنی که افکار عمومی مردم ایران هنوز به آمادگی لازم برای ایجاد حکومتی دموکرات نرسیده. در طول تاریخ بسیار کم اتفاق افتاده که فردی یا حکومتی از بالا دموکراسی رو به جامعه تزریق کنه و برعکس در اکثر تجربه های گذار، این ملتها بودن که رژیم هایی دموکرات و بر مبنای آزادی، حقوق شهروندی و عدالت (نه به فتح عین) بنا کردن و ما ایرانیان هنوز متوجه نشدیم که اینکار کار ماست.
دلایل من برای این ادعا و همینطور دلایل من برای حمایت از احمدی نژاد از یک جنسند. با مطالعه تاریخ معاصر ایران بندرت حرکتی میبینیم که کاملا مردمی و بدون رهبری فردی کاریزماتیک انجام شده باشه، از مشروطه و ملی شدن صنعت نفت تا انقلاب 57 ، در همگی اینها نمیبینیم اون بینش اولیه توده رو برای روشن کردن اهداف از جنبش، بلکه بیشتر شاهد دنباله روی اطاعتی از فرد یا افرادی معین هستیم فقط و فقط (در بهترین شرایط) برای اعتراض به وضع موجود و (در بدترین شرایط) برای حمایت از فرد معین بدون اینکه واقعا فهمی از اهداف و دلایل اون فرد یا افراد وجود داشته باشه. مثلا من به هیچوجه نمی تونم قبول کنم، حمایت مردم از مصدق بدلیل این بوده که وزارت جنگ رو حق مسلم نخست وزیر می دونستن یا اینکه واقعا خواستار کم کردن قدرت سلطنت بودن، بلکه به نظر من تنها به خاطر علاقه به مصدق و تا حدودی فتاوی بهبهانی قدم در این راه گذاشتن.
دلیل این امر ضعف تاریخی ملت ایرانه، ضعف فکری که همیشه بدنبال فردی است که با در دست داشتن درفش کاویانی قیام کنه و ملت رو از بدبختی نجات بده. میبینید، حتی در اساطیر ما هم همیشه هست شخصی که میاد و جهان رو پر از عدل و داد می کنه. در جهان امروز هم مردم ایران هنوز منتظر اون فرد هستند اما اینبار منتظرن که اون از دل لیست های انتخاباتی بیرون بیاد. دوران اول خاتمی خود من که برای اولین بار رای می دادم شدیدا معتقد بودم که او می آید برای آزادی انسان. این فکر مختص من نبود و این رو میشه از آرای خاتمی فهمید. از قشر روشنفکر گرفته تا مردم عادی که از اختناق موجود خسته شده بودند وقتی اون سید خندان رو دیدند (اصلا قصد توهین ندارم)، بهش رو کردن. (که به نظر من دوران 8 ساله خاتمی گام مهم و اصلی در پروسه طولانی مدت دموکراسی ایران بود). یکی از بزرگترین دستاوردهای خاتمی انتخابات ریاست جمهوری نهم بود. فیلم تولیدی وزارت کشور از کاندیداها رو حتما دیدید. شاید اولین چیزی که با دیدن این فیلم جلب توجه می کنه بی در و پیکر بودن سیاست مملکت باشه، اما یه نکته هم پس پرده هست. مردم کم کم میفهمن که اگه قراره اتفاقی بیفته خودشون باید بیان. اون کشاورز اردبیلی یادتونه؟

این اتفاق فرخنده ایه، که مولود اتفاقات دوران خاتمی است. اما ما در انتخاب احمدی نژاد نوع دیگری از انتظار برای منجی رو می بینیم که با شعار های اینبار اقتصادی و با آبشخوری مذهبی وارد شدند. یعنی دومین پاشنه آشیل ملت ایران: مذهب. فردی با شعارهای محیر العقول که هر فکر سالمی پوچی اون رو نشون میده، اما وقتی از مذهب تغذیه می کنه، بخاطر ذات دین که باور به چیزهای ناممکنه، باورپذیر میشه و رای میاره. خوب مسلما شعارهای احمدی نژاد انجام پذیر نیست، در حدی که حتی حامیان خودش هم کم کم ازو فاصله می گیرن.(خوش چهره رو که بیاد دارید) اما خوبیش برای ملت ایران اینه که اولا کورسو های امید به ظهور منجی از دل لیست های انتخاباتی و حتی با سبقه دینی رو کمرنگ تر می کنه. یعنی حرکتی که با اتفاقات دوران خاتمی شکل گرفت و نمودش در کاندیداهای ریسات جمهوری بود، یک گام دیگه به مقصد نزدیک میشه، یعنی امید مردم ایران به لیست های انتخاباتی و اسامی که مثل قارچ سر در میارن مثل "اصلاح طلبان"، "آبادگران"، اصولگرایان اصلاح طلب آباد گر میانه رو" و ... کمرنگتر و کمرنگتر میشه.

از طرف دیگه اشتباه مذمن رژیم جمهوری اسلامی در پیوند زدن ارزشهای دینی با افراد، باعث میشه که با بی حیثیت شدن افراد، دین هم بتدریج به حاشیه (جای اصلیش) بره. اشتباهات فاحش شخص احمدی نژاد هم در هزینه کردن از منابع مذهبی به تسریع این امر کمک می کنه. چون وقتی مردم میبینن که فردی با این شعارهای اقتصادی-مذهبی نه تنها کاری در جهت بهبود وضعیت حتی معیشتی مردم نکرده، بلکه با ندانم کاری وضع از اون هم که بوده بدتر شده، دید مثبتی که به سیاستمداران مذهب مدار دارن رو از دست میدن. مجموع این مسائل منجر به ضعیف شدن اصل دین و مذهب در جامعه میشه که به نظر من (تاکید می کنم به نظر من) یکی از گامهای رسیدن ایران به آزادی و دموکراسیه. چون با به حاشیه رفتن مذهب، سلاح ایدئولوژِی که مصونیت دهنده ولایت فقیه و رژیم توتالیتر جمهوری اسلامیه از دست حکمرانان گرفته میشه و این اولین قدم در نقد آزاد حکومت و آماده سازی فضا برای نوسازی (بله نوسازی نه بازسازی) حکومت ایران خواهد بود.
نوشته شده توسط امید در 1:24 | | لینک به این مطلب
جمعه پانزدهم دی 1385
از همه کس و همه جا !
رقص با غریبه ها:

ابر اردیبهشت گفته بود که رقص با غریبه ها حال میده! من یه نکته رو باید روشن کنم اونم اینه که در صورتی که کاملاْ غریبه باشی. مثلا ما ۵ شنبه عروسی دعوت داشتیم، عروسی دختر عموی دختر خالم!  (نزدیکترین نوعی که میتونستم نسبت رو شرح بدم!). یعنی نه اونقدر غریبه بودم که بتونم بنوشم و برقصم و نه اونقدر آشنا ! نتیجه اینکه تو این عروسی مجبور بودم مثله مجسمه وایسم گوشه دیوار و فقط حواسم جمع باشه که موقع دست زدن دستم به کسی نخوره و یا اینکه نگاهم رو پسری، دختری یا بچه ای نمونه که بعدا راجع به خواهرزاده خالم حرف در بیاد! حالا رقصش با غریبه ها هیچی، اما دلم کباب اون شراب نابیه که غیر از یه قلپ دیگه نخوردم، (زشت بود مست باشم یا حتی گرم). و باز هم نتیجه اینکه امشب دست به دامن آبجوی قدیمی خودم شدم و یه پیپ اساسی واسه گیرایی بیشتر!

خدا رو شکر که عرب نیستیم:

احمدی نژاد در دیدار مردم خوزستان لباس عربی پوشیده بود، خدا بدور، خوب شد که عرب نیستیم وگرنه دیگه عمراْ نمی شد این نقاشی زیبای خداوند رو تحمل کرد. می خواستم پیشنهاد بدم که از این تریپ رییس جمهور یه پرتره بکشن، تحت عنوان "چرک نویس خدا" بزنن تو موزه لوور.

مژده مژده:

هموطنان عزیز! بدینوسیله به اطلاع می رساند پس از موفقیت بزرگ ملت در زدن مشت محکمی به لک و لوچه استکبار جهانی، اینک بفرموده پرزیدنت نوبت نواختن سیلی محکمی به پک و پوز بقیه دنیا سر قضیه اتمی می باشد. نگران نباشید پس از این هم نوبت به زدن پس گردنی، اردنگی و در نهایت گاز گرفتن گوش دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب ( ک.. لق ملت) خواهد رسید.

انگار نه انگار که خواهر و مادر ملت سر قضیه اون مشت هنوز دارن می لنگن!

------ حرف احمدی نژاد شد، با اینکه به خودم قول داده بودم حرف های گنده گنده مثل فیل و کرگدن و اینا نزنم، اما وقتی رازهای مگو رو پیدا کردم، دیدم اونجا یه بحثی داشتم سر اینکه احمدی نژاد بهترین گزینه ممکن برای آینده ایرانه. البته اون موقع فقط مقدمشو که مربوط به بحث انتخابات بود رفته بودم و بقیش به دلایل نامعلومی (!!!) رفت قاطی باقالیا، اما الان با گذشت ۱ سال علاوه بر اینکه هنوز رو حرفم هستم،اتفاقات این ۱ سال گذشته هم اضافه شده. واسه همین از اونجاییکه کرم از خود درخته و دندون اسب پیشکشی رو نمیشمرن و ... تصمیم اکید گرفتم که ادامه اون رو بنویسم.(البته ادامه که چه عرض کنم، مثل این سریالهای پلیسی که هر قسمت با اون یکی فزق میکنه). اینه که از الان خواستم اخطار بدم که بعدا نگید نگفتی!

آقا من ببخشید، شروط پیش از ازدواج ۷ تا است، نه ۶ تا. در ضمن من فکر میکنم این شروط توضیح واضحاته! یعنی ...  ولش کن، بیخیال، خودم هر وقت خواستم به سلامتی و میمنت عروسی کنم، یعنیشو به خانومم میگم !

نوشته شده توسط امید در 23:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم دی 1385
کلمه و ترکیبات کهنه
بد شانسي: به اينکه از روي طمع، با هزار زحمت دنبال يکي از اون دخترايي که واسه اوزدوواجشون به جاي مهريه 6 تا شرط گذاشتن بگردي، و تا يکيو پيدا کردي هول شي و زرتي بشونيش پاي سفره عقد و اونجا متوجه بشي يه اشتباه لپي کردي، اونم اينکه طرف هم اون 6 تا شرط رو ميخواد هم شونصد هزارتا سکه؛ ميگن بد شانسي! ک.. سوزي: به اينکه با هزار زحمت و خ... مالي، مخ يکي از دوستان صميميتو بزني که بياد وبلاگتو بخونه و دوستانه نظرشو بت بگه، بعد بياي ببيني عکس قرار اومده تو کامنتا نوشته آخه ...خل ازگل، خيال کردي من مثه تو بيکار و بيعارم بيام 1 ساعت ... شعراي تورو بخونم ...؛ ميگن ک.. سوزي!(پاراگراف بالا از شاهکارهاي ادبيات پورنو محسوب ميشه) بد بختی: به اینکه نگهبان های دم در دانشگاه به جای اینکه مواظب باشن پشمالوهای غیر دانشجو نیان تو، 6 دنگ حواسشون به تنگی و گشادی مانتو و شلوارته و کوتاهی و بلندیش، و روز امتحان میان میگن لباس شما نامناسبه آخه من اونجای شما رو یه لحظه که باد اومد دیدم، بعد نمی ذارن بری تو و غیبت میخوری و صفر میشی؛ میگن بدبختی! کمدی: به اینکه بعد از یه روز کاری خفن، با دوستت تو ماشین نشسته باشی که تصمیم بگیری کجا بری یه لقمه کوفت کنی، بعد یهو یه الگانس پلیس بیاد و همه سوراخای ماشینتو بگرده که مبادا تریاکی، خانمی، عرقی، چیزی قایم کرده باشی، بعد بدون عذر خواهی عینهو گاو سرشو بندازه پایین و بره؛ میگن کمدی! خیال بافی: به اینکه فکر کنی در همیشه رو یه پاشنه می چرخه و تا دنیا دنیاست میتونی با دوز و کلک و خر فرض کردن ملت و شعارای ...شعر و یه مشت احمقتر از خودت مملکت داری کنی؛ میگن خیال بافی! پفیوزیّت: به اینکه یه سری مدرک و سند و نامه محرمانه و ... قایم کنی و تا یه ذره دیدی بعضیا پررو شدن یه خوردشو رو کنی که مگسای مزاحم برن کنار و اینکه چارسال پارسالا واسه عروسیت یه فولکس قورباغه ایه دست دوم قسطی خریده باشی و الان با توپ هم نشه ترکوندت، میگن پفیوزیّت! عقده اي بازي: به اينکه سر پيري ييهو عقده هاي دوران دانشجوييت گل کنه، بياي از تکنولوژي سوء استفاده کني و تراوشات خاک اره اي بريزي بيرون، تازشم از رو نري و به چنتا آدم حسابي که اومدن اينجا يه ... بکنن آويزون بشي و هي اداي آدم در آري؛ ميگن عقده اي بازي!
نوشته شده توسط امید در 18:5 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم دی 1385
نه ؟!؟!؟!؟!؟!
باورتون میشه؟ منکه باورم نمیشه؟ بیخوابی زده بود به سرم، تصمیم گرفتم بگردم ببینم ۲ وبلاگ قبلیمو می تونم پیدا کنم. اول رفتم تو پرشین بلاگ دیدم امکان سرچ وبلاگ هست، منم اسم اولین وبلاگم یادم بود، تایپیدم، اومد!!!!!!! انقده باحال بود، مال زمان عشق و عاشقی، ایول لینکشو اینجا می ذارم واسه وقت گذرونی و خنده خوبه  ناگفته تر از راز. تازه رمزش رو هم بعدا پرشین بلاگ بهم داد: hodayeman61  میبینید؟ آخر عشق و عاشقی!

اما اسم وبلاگ دومی یادم نبود، در عوض عنوانش یادم بود، اما تو پرشین بلاگ نمی شد عنوان رو سرچید، مثل احمقها به سرم زد برم تو گوگل سرچ کنم رازهای مگو. اینکار رو کردم  باورتون میشه؟ منکه باورم نمیشه اولین لینک گوگل وبلاگ من بود . خیلی باحال بود، جقدر معروف بودم واسه خودم، اولین لینک گوگل اونم بین ۱۰ صفحه یافته ؟!؟!؟!   واییییییییییییییی  من دیگه خدا رو بنده نیستم(تا الان هم نبودم، محض تاکید گفتم)، از همینجا به کل وبلاگ نویس ها از جمله اینایی که این بغلن اعلام می کنم: من نه منم نه من منم !

راستی رمز وبلاگ دومیه این بود 1a2b3cabc ، این یکی ریاضی تره !

نوشته شده توسط امید در 1:40 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم دی 1385
چرا ؟
کلا آدمایی مثل من که یه کم مشکل ذهنی دارن، عادت دارن همش بگن چرا. این چرا با اون چرا که میگن خیلی واسه پیشرفت آدم خوبه تفافت داره. حالا چرا؟ واسه اینکه اینجا دیگه شوما دنبال جواب نیستی، میدونی مثل چی؟ مثل اون چرایی که مثلا وقتی یکی عزیزی رو از دست میده میگه : آخه چرا اون، اون که خیلی آدم خوبی بود و  ... از این حرفا ! میبینی؟ اینجا وقعا طرف نمی خواد بدونه چرا،  فقط داره تعجبشو ابراز میکنه و یه جورایی به خدا میگه تو نمفهمی چی کار میکنی، این نباید می مرد!

حالا شده قضیه ما! در کنار تنبلی این هم شده درد من! مثلا من همش با خودم میگم چرا تو تیر ۷۸، پدر و مادر و فک و فامیل اون دانشجو هایی که کتک خوردن، اصلا اعتراض نکردن؟ چرا حتی وقتی که مسببین حادثه و فرمانده تهران تو دادگاه تبرئه شدن و در میان گل و شیرینی ار دادگاه خروج کردن، هیچکدوم از کتک خورده ها یا حتی بقیه صداشون در نیومد؟ چرا تو دانشگاه ما (بابل) با اینکه وضعیت خوابگاه های کارشناسی افتضاحه(در این حد که اگه تو اون فضا شما گاو و گوسفند نگه داری کنی،سازمان حمایت از حیوانات شما رو به چارمیخ میکشه)، ولی هیچ کدوم از بچه هایی که اونجان جیکشون هم در نمیاد؟  چرا وقتی یه بلوک ۲۰۰ اتاقی اصلا حموم نداره، این بچه های کارشناسی این همه راه رو با لنگ و قطیفه پا میشن میان تو بلوک ارشد(اونم تو هوای خفن سرد بابل)، اما نمیگن بابا ما حموم میخوایم؟ چرا کارمندای اداره ای که مادر من اونجا کار میکنه با اینکه از این ساعت کاری جدید (۸:۱۵ص تا ۴:۱۵ع) شدیدا شاکین (چون بخاطر ترافیک دیر میرسن خونه و به استراحت هم نمی رسن)، اما در طول این ۳ ماه اصلا اعتراض نکردن، حتی تحصنی، اعتصابی، هیچی؟ چرا مردم ما با اینکه اصلا انرژی اتمی ...شون هم نیست و بیشتر موافقن که اوضاع معیشتی شون سر و سامون بگیره و اصلا نمی خوان صدها هزار دلار به ملت مظلوم و ستمدیده حذب الله و حماس کمک بشه و در عوض می خوان ماشینی که ۳ ملیون در میاد رو ۱۱ ملیون نخرن، اما باز هم همینجوری نشستن و فقط وقتی دور هم جمع میشن، مثل صف نونوایی یا شب یلدا یا هر چی، یه بحث داغ سیاسی-اقتصادی-اجتماعی میکنن و بعد شب با خاطری آسوده از انجام وظیفه شهروندی میگیرن می کپن؟ چرا با اینکه درصد قابل توجهی از دختران ما از اینکه بهشون بگن چی بپوش چی نپوش شاکین، اما هیچ تشکلی، NGO یی کوفتی، زهر ماری واسه رفع این مشکل ندارن؟ چرا این همه جوون بیکار بی پارتی بی پول بی هیچی، نشستن گوشه خونه غصه می خورن، اما نمیان بیرون داد بزنن که بابا چقدر میخورید و می برید و می کشید؟  چرا من، با اینکه بشدت از برق و ارشد و زندگی بی علاقه خستم، با اینکه اصلا نمیخوام فردا با یه مدرک کارشناسی ارشد بیام برم تو یه شرکت خفن با عنوان مهندس کوفت یا مدیر زهرمار استخدام شم، اما پا نمی شم فردا برم بابل، انصراف بدم،بیام تو کنکور سراسری دوباره شرکت کنم واسه رشته ای که میخوام،شغلی که میخوام و زندگی که میخوام؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

واسه همینه که تو این روزگار وارونه ی عوضی، وقتی یه عده دختر جمع میشن که آقا ما میخوایم بریم استادیوم آزادی، بیخیال اینکه به نظر من (که نظر من اصلنم مهم نیست) این استادیوم رفتن چقدر اهمیت داره  یا اصلا ارزششو داره یا هر چی، من کیف میکنم، اصلا یه جورایی حل می کنم، غنیمتیست !

اما بازم می دونم، اینا رو نوشتم، ولی فردا باز بیدار میشم و عزمم رو جزم می کنم که این پروژه لعنتی رو بدم، مدرک رو بگیرم و بیام بیرون. یا بدتر از اون باز جو گیر بشم، از تو تنبونمم که شده 4 تا مقاله برقی در آرم و بفرستم خارج و apply بگیرم! می بینید، امان از این بی ارادگی و بی برنامگی و نمی دونم چیچی!

اما اگر کسی این پست رو خوند، تو رو خدا بیاد بگه مشکل کجاست؟! من، جامعه، مردم یا  تنبلی مادرزادی ؟

نوشته شده توسط امید در 0:19 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم دی 1385
آی !
و اما از خودم.

۱۲ بیدار شدن که تکراری شده ، چیز جدید اینه که ۵ شنبه تولد دعوت داشتیم، من به دلایلی نرفتم اما بابا و مامانم رفتن! برف ۵شنبه تهران که یادتونه! خوب نتیجه اینکه من یهو دیدم از پشت بوم صدا میاد، بله! همسایه پایینی رفته بود واسه پارو کردن(کله خونه ۲ طبقس) ! هرچی گفتم بابا ایزو گامه بیخیال، به خرجش نرفت که نرفت، هر چی هم دنبال "برف       پارو     میکنیم" گشتم نبود. خوب من و اوشون و خانومش و دختراش ۲۰۰ متر پشت بوم رو پارو کردیم و در نتیجه آخر کار من تنبل به قوله بابام "نکرده کار"، هم از کمر افتادم هم چوب دسته پارو پوست دستم رو برد (نپرسید کجا چون نمی دونم، فقط میبینم که دیگه رو دستم نیست)، الان : آآآآآآآآآآآآآآآآآیییییی کمرم + آآآآآآآآآآآآآآیییییییی  دستم و ...

الان هم (ساعت ۶ شنبه) مادرم از سر کار رفته دندون سازی و به من گفته گوشت از فریزر بذار بیرون!

اما پدر و مادر عزیز، در مورد شام امشب :

اگر به امید من(کسر نون) ممانی                      برو شوهر کن بیوه نمانی

نوشته شده توسط امید در 17:58 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم دی 1385
خاطرات یک گیشا
چند روز پیش فیلمی بدستم رسید به اسم "خاطرات یک گیشا" یا memories of a GEISHA ، اول که شروع به تماشاش کردم نمی دونستم گیشا یعنی چی، فیلم در مورد دختر بچه روستایی بود که خانوادش بخاطر فقر مالی میفروشنش، فروشنده هم اونو به شهر آورد و به یکی از خونه هایی که گیشا تربیت می کنند فروخت. به اینجا که رسید یهو به ذهنم زد که برم و معنی گیشا رو تو لغتنامه پیدا کنم، دیدم نوشته "رقاصان ژاپنی، فاحشه"، ولی بعد که فیلم رو دیدم خیلی شاکی شدم، آخه گیشا به هیچ وجه فاحشه نبود، شغلش درواقع خوندن،رقصیدن و پذیرایی از مهمانان مخصوص با رسوم قدیمی ژاپنی (مثل مراسم چای و ...) بود. البته در سن خاصی یکبار و فقط یکبار اولین سکس خودشون رو میفروختند اونم به ۱۰۰ یا ۲۰۰  هزار ین. اما به غیر از این هیچی.
بعد از دیدن فیلم یه سوال برام مطرح شد، اونم اینکه فاحشه یعنی چی؟ یعنی اصلا ما به چه کسی می تونیم این کلمه رو بعنوان یک صفت زشت نسبت بدیم؟


من میگم: میشه کسانی رو که با ارائه لذت به دیگران امرار معاش می کنن به دو دسته تقسیم کرد: ۱- اونایی که از روی ناچاری و در نبود هیچ فرصت دیگه ای تن به این کار میدن، و ۲- اونایی که آگاهانه و با وجود فرصتهای شغلی دیگه اینکار رو انتخاب می کنن. جدا از تفاوتهایی که این دو مورد با هم دارن، در یک چیز مشترکن و اون هم اینه که شغلشون لذت فروشیه. اما آیا این شغل، شغلی پست و در رده های پایین اجتماعیه؟ من میگم نه. انسانها آزادن شغل خودشون رو انتخاب بکنن. مگر با محدودیتهایی که زندگی جمعی (عمداً نمیخوام بگم جامعه) براشون ایجاد میکنه، که اونم در نهایت بخاطر برخوردهاییه که شغل یه نفر می تونه با آزادی دیگران داشته باشه. تازه اگر این دیگران به اکثریت برسن. میدونین به کجا میخوام برسم، به اینکه ما به هیچ وجه حق نداریم برای فحش دادن به دیگران از این کلمه استفاده کنیم، چون اولا اینکار پست، زشت و بی ارزش نیست، ثانیا تازه ما با دشنام شمردن این کلمه به کسانی که این شغل رو دارن توهین کردیم.
تنها موردی که میشه در مورد این شغل سوال مطرح کرد جنبه شخصی این شغله. اونم به خاطر اینکه لذت جنسی هم مثل باقی حس های آدم، خارج از بعد جسمی، یه بعد ذهنی داره و اون هم اینکه با کی سکس داشته باشی. با کسی که بهش علاقه داری و در اون لحظات تب و التهاب اگر بگی دوست دارم، حالت بهم نمی خوره، یا این قسمت رو ندیده بگیری و فقط جسما لذت بدی و ببری. میبینید؟ یعنی یک لذت فروش میتونه از کمبودهایی که این شغل داره (نادیده گرفتن جنبه ذهنی سکس) شکایت داشته باشه، نه من و شما!
اوج پر رویی و حماقت اینجاست که جدیدا به خودشون اجازه میدن به هر دختری که نمیخواد عرفهایی قدیمی و مسخره رو رعایت کنه، این کلمه رو نسبت بدن!!!! من نمی دونم چرا؟ شما می دونید؟
راستی من خیلی دلم می خواست با یه دختر در این مورد بحث کنم، اما به هر کی گفتم یه جوری نگام کرد انگار بزرگترین خطای بشری رو انجام دادم، ویه حرفایی زدن که خیلی مسخره بود، مثلا اینکه: "آره دیگه اگه اینا نباشن که پسرایی مثل تو از ... میمیرن، بایدم ازشون دفاع کنی، اینا رو برو به خودشون بگو شاید باهات مجانی حساب کنن" !!!!
البته یه جا میشه به پسر یا دختری که n تا دوست جنس مخالف فابریک داره و با همشون هم می خوابه بصورت فحش گفت خود فروش. اما خوب اینجا دیگه پسر و دختر نداره، مشترکه بین هر دو! و هیچ ربطی هم به لذت فروشی نداره!

نوشته شده توسط امید در 17:38 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم دی 1385
توضیحات
این یه جور توضیحاته برای دوستم نسرین تنها :

سلام
احوال شما؟
کدورت؟ در مورد چی؟ چیو واضح تر بگم؟
اینکه نوشته های شما و دوستانتون (خصوصا شما) باعث شد دوباره بنویسم؟
ساده است، دیدن مبارزه دیگران برای بدست آوردن چیزی که میخوان، کلا منو سر شوق میاره،شوق به اینکه اگه این تنبلی مادر زادی نمیذاره برم دنبال چیزی که میخوام، حداقل نشسته کارایی که دوست دارم بکنم.
اما در مورد شنگولی جامعه، شعار های مسخره اینها ! شنیدم که روزی عالمی به شهری رسید، دید مساجد همه تعطیل و صفوف نانوایی طویل. از یکی پرسید شما را چه شده؟ گفت این ملت را آنچنان غم نان افتاده است که دیگر نه از خدایشان یاد می آید نه از پیغامبر.

بگذریم که من چقدر ناراحت خدا یا پیغمبر هستم یا نیستم. اما اینکه این جوانان ما فکر کنکور و نون و خونه و پول و زندگی یومیه ، از همه چیز انداختتشون، مسخرگیه شور و نشاط (به فتح نون) ادعایی آقایون رو نمایانتر می کنه.

این همه چیزی بود که من گفته بودم٬  حالا کدورت کجای قضیه است ؟

پی نوشت:

بگذریم از کسانی که هنوز واقعا نشاط زندگی کردن دارن، اون هم به مدد فکر، اندیشه و مطالعه. و این خودش تو این دنیای وارونه جای خوشحالیه.

 

نوشته شده توسط امید در 16:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم دی 1385
نمایشنامه
خبر دسته چندم! مجلس با اکثریت آرا تصویب کرد که برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری سن رای دهندگان حداقل باید 18 سال باشه.


نمای داخلی-روز:
پسر در حال گریه: مامان مامان !
مادر : چی شده پسرم؟ چرا گریه می کنی؟
پ: مامانی من پشت لبم و جاهای دیگم سبز شده، منو ببر مجلس!
م: پسرم این چه حرفیه میزنی؟ اصلا چه ربطی داره؟ سبز شده که شده، مجلس واسه چی میخوای بری؟
پ: آخه میخوام یه نماینده ها نشون بدم، تازه میخوام بهشون ثابت کنم بالغ شدم، صابونم با خودم میارم.
م: منکه متوجه نمیشم چی میگی؟ عزیزم چه اتفاقی برات افتاده؟
پ: آخه میدونی مامانی، نماینده ها تصویب کردن که من هنوز به بلوغ سیهاسی نرسیدم. نمیذارن تو انتخابات شرکت کنم.(صدای گریه بلند و بلندتر می شود.) منم می خوام بهشون ثابت کنم که به بلوغ رسیدم، تازه چن شبه که همش وقتی از خواب بلند میشم باید برام حموم.
م: آخی! قربون پسرکم برم الهی که مرد شده، اما پسر گلم، نماینده ها حق دارن، آخه تو تازه 15 سالت تموم شده، تازه از دوره راهنمایی اومدی بیرون، خوب آخه تو هنوز به اون رشد نرسیدی که بتونی رییس جمهور و نماینده های مجلس رو درست انتخاب کنی، انتخاب کردن کار سختیه، انتخاب کردن فقط نوشتن اسم کاندیداها تو برگه نیست پسرم، اینکه اسم چه کسیو بنویسی خیلی مهمه!
پ: ا ا ا ؟ چطور نوبت من که شد بیشعور شدم، مگه بچه های سالای پیش به این رشد (ادای مادر را در می آورد) رسیده بودن؟ تازشم من خودم رای دادن تو و بابا رو دیدم، اصلنم کار سختی نیست، میشینی به تلویزیون گوش میدی که کی چی میگه، هر کی حرفاش قشنگتر بود به همون رای میدی. عمو محمود و خاله عفت هم همینجوری رای میدن، معلم علوممون هم پارسال همینجوری رای داد. چون به معلم ورزش می گفت باید به همون رای بدیم که همش میگه "میشود و ما می توانیم، اینها شدنی است"، تازه از رو قیافه هم میشه رای داد، امور تربیتیمون می گفت بریم به اون رای بدیم چون اگه اون رییس جمهور بشه دیگه کسی مارو واسه قیافمون مسخره نمی کنه. دیدی مامان خانوم، منم بلدم رای بدم.

نمای خارجی- تریبون نوجوانان 15 ساله- مجلس-روز:
دختر نوجوان پشت بلند گو:ما هممون بالغ شدیم، واسه این حرفمون مدرک داریم،(دختران حاضر در جمع در حالیکه روزنامه های مچاله شده در دست دارند: بله بله)- تشویق پسران و دختران.
دختر دیگری پشت بلندگو قرار می گیرد: دوستان من، اصلا ناراحت نباشید، اینکار نماینده ها کاملا برعکس نشون میده که ما به بلوغ سیاسی رسیدیم و اینا فهمیدن که دیگه مثل چند سال پیش نمیتونن روی رای ماها واسه خودشون حساب کنن،اینا نتیجه این کارشون رو تو سال 76 دیدن ولی باور نکردن تا اینکه امسال فهمیدن ما 15 ساله ها خر بشو نیستیم، دیگه از ترس امور تربیتی و بسیج مدرسه نمیریم به هر کی تو گوشمون خوندن رای بدیم ( صدای تشویق جمعیت- دوربین روی تجمع کنندگان می رود،پلاکاردهای بچه ها شعارهایی دارد که نمی توان نوشت).
پسری پشت تریبون می رود:من ضمن تایید حرفای دوست قبلی باید این مژده رو به همه شما بدم، اصلا نگران نباشید، مطمئن باشید ما بهتر از بزرگتر هامون بلدیم رای بدیم، واسه همینه که اونا مارو از رای دادن محروم کردن نه بزرگترها رو.
اینبار مردی که بنظر 40 ساله می آید پشت تریبون رفته و می گوید: از شما نوجوانان عزیز می خوام که اجازه بدید چند کلمه ای صحبت کنم.-حضار با تشویق موافقت خودشونو اعلام می کنند- ممنونم. من می خواستم بگم با اینکه اینکار مجلس بخاطر همون مساله ایه که دوستمون گفت، اما شما ناراحت نباشید، حقیقتا سن شما برای رای دادن و شرکت در انتخابات کمه، مثل این میمونه که اگه به شماها اجازه بدن که الان تو کنکور شرکت کنید،همتون میدونید که بیفایدست، چون برای شرکت تو کنکور باید آمادگی داشت و آموزش دید، انتخابات هم همینطوره، اونجا هم باید گزینه درست رو انتخاب کنید تا قبول بشید و این هم به آموزش و آمادگی نیاز داره، پس از این فرصت استفاده کنید و سالهای بعد انتخاب کردن رو به من و بقیه بزرگترها یاد بدید.
(نوجوانان در حالیکه شعار میدن و دست میزنن، بیانیه پایانی تجمع رو تصویب میکنن. تو بیانیه نوشته شده ما نوجوانان ۱۵،۱۶،۱۷ ساله در سالهای بعد به مردم ایران یاد میدیم که باید به شعور رای داد نه به شعار)

نوشته شده توسط امید در 16:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم دی 1385
عجب !!
این مطلب راجع به پست قبلیه.
وای باورتون میشه؟؟! ما جزء پیشرفته ترین کشورها از نظر ارتباط جمعی هستیم. امروز، بله همین امروز، شورای نگه بان و مجلس شورای اسلامی بطور زنده و online با هم در ارتباط بودند. یعنی همین که مجلس گفت پرزیدنت لطف کن بیخیال آژانس شو، شورای نگه بان در عرض سه سوت این مصوبه رو تایید کرد. wow این همه سرعت ؟! منکه باورم نمیشه! اصلا در تاریخ جهان بیسابقست! خدای من! یک حرکت انقلابی در جهت کوبیدن به استعمار جهانی! بیچاره استعمار! داشتم فکر می کردم اگر نصف این سرعت رو در حل پرونده های قضایی یا رسیدگی به کار ارباب رجوع در ادارات دولتی داشتیم چقدر بد میشد!  کلا مملکت می ریخت به هم!

اما خودمونیم وقتی به خاطرات چند ساله نگاه می کنیم باید گفت :  خلایق هر چه لایق !

پی نوشت :

من به این نتیجه رسیدم که یه جورایی خنگ هم شدم نمی دونم چرا ، واقعا نمی دونم چرا اسم وبلاگ این خانم محترم رو خوندم abar ordibehesht  در حالیکه خوب اصلش ابر اردیبهشت !

نوشته شده توسط امید در 23:12 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم دی 1385
تنبلی مادرزادی
امان از دست این تنبلی مادرزادی ! اگر نبود تا الان حتما یه چیزی می شدم (1)! سیستم زندگیم جالب شده، اصلا مهم نیست کی بخوابم، اتوماتیک 12 ظهر از خواب بیدار میشم، و اتفاقات مثل روزهای قبل تکرار میشه. مثلا امروز بعد از یه لیوان آب میوه میرم سراغ پنجره ای رو به خانه پدری، حرفها و تفسیر های نوریزاده و بعد برمی گردم رو رسانه ملی و اخبار ساعت 1 شبکه خبر. خبر مهمشون تصویب دو فوریت ملزم سازی دولت به تجدید نظر در همکاری با آژانس بین المللی انرژی اتمیه بهمراه تسریع در فعالیت های صلح آمیز اتمی ایران. نمی دونم چرا هر چی به خودم فشار میارم تو کتم نمیره که فعالیتهای اتمی ما صلح آمیز باشه. البته مسلما اشکال از منه وگرنه عمرا نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران دنبال بمب اتم نیست. آخه چه نیازی به بمب اتم داریم؟ ما که پیغاممون برای همه کشورها صلحه! نه دنبال محو کشوری از روی نقشه هستیم، نه مدعی ماموریت از آسمان یا ته چاه برای برقراری عدالت (به فتح ع) در سراسر گیتی. نه رییس جمهورمون با کسی دعوا داره و نه حکومتمون به درد دشمن تراشی دچاره. میبینید ؟! با این همه دلیل باز من الاغ باورم نمیشه!


بگذریم! بریم سر تنبلی مادرزادی. وسط اخبار یهو پریسا زنگ زد. یه ذره با هم صحبت کردیم از امتحانای اون و تعلیم رانندگی و بعد چون غذاش داشت می سوخت مکالمه قطع شد. و من شروع کردم به نوشتن اینها. بعد دوباره با پریسا صحبت کردیم و واسه هم معما گفتیم، نه من تونستم ممعماهای اونو حل کنم نه اون تونست معمای منو حل کنه، یه جورایی 2 بر هیچ به نفع اون شد. بعد دوباره من رفتم سراغ رسانه ملی یخورده اخبار و یه خورده خاله نرگس.
فقط این وسط خیلی عجیبه که من هر وقت اخبار یا برنامه های تحلیلی - تفسیری  یا مذهبی این رسانه رو نگاه می کنم بدجور یاد حرف حمید می افتم. اینکه می گفت : آدم بعضی وقتا واقعا شرمنده میشه، که اینقدر احمق فرضش میکنن !

پی نوشت:

از داستان هتل تهران نویسندش یادم رفته

نوشته شده توسط امید در 13:34 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم دی 1385
شروعی دوباره
جرا اسم این وبلاگ رو گذاشتم احمقانه ها ؟  چون اسم "احمق" رو قبلاْ کسی انتخاب کرده بود !  حالا چرا می خواستم اسم وبلاگ رو بذارم احمق ، به چند دلیل :

۱- کسی که برای بار سوم داره وبلاگ راه میندازه و دو تا وبلاگ قبلیش رو نه بخاطر مشکلات جانبی یا اینکه دیگه تاریخ مصرفشون گذشته، بلکه فقط بخاطر اینکه حس نوشتن نداشته بیخیال شده و الان حتی اسسمشون هم یادش نیست، یه احمقه ! ( اگه آخر این پاراگراف احساس کردید که نفهمیدید چی نوشته شده، به گیرنده هاتون دست نزنید، خود من هم ۳ ،۴ بار خوندم تا فهمیدم)

۲- کسی که تو کتابخونش پر کتاب های فلسفه، تاریخ،جامعه شناسی و روانشناسیه، اما الان دانشجوی فوق لیسانس برقه، یه احمقه !

۳- کسی که در حالیکه پایان نامش خفنه و تا حالا هیچ غلط قابل ذکری در راستای انجامش نکرده، شروع می کنه به وبلاگ نویسی، احمقه !

۴- دلایل دیگه ای هم دارم، مثل دلایلی که باعث شد بعد از استعفا از انجمن اسلامی سال ۸۱ ، اسم نامه ای که خطاب به دانشجویان غیور دانشگاه نوشتم رو بگذارم " اعترافات یک احمق" !

۵- کسی که فکر می کنه همه آدمها خوبند مگر اینکه خلافش ثابت بشه و میشه به آدمها اعتماد کرد، احمقه !

و ...

این و غیره خیلی معنیا داره. مثلا اینکه دیگه حس تایپ کردن ندارم و اینجوری هم ژست روشنفکری می گیرم هم خودمو از تک و تا نمیندازم ! اما از همه اینها گذشته یکی از دلایلی که باعث شد بنویسم خوندن وبلاگ نسرین تنها بود. یه جورایی شوق نوشتن رو در من دوباره راه انداخت. ما هم ... شدیم و شروع کردیم. اما از اونجاییکه تو دوره فوق لیسانس ( دفعه دومه که دارم بهش اشاره می کنم،تریپ ندید بدیده) اگه هیچی یاد نگرفته باشیم، سمینار دادن رو یاد گرفتیم. منم عادت دارم اول سمینار یه out line بذارم، اینه که اینجا هم میذارم:

کارایی که قراره بکنم ( اگه حسشو داشتم و عرضشو)

۱- نوشتن روزهام          ۲- آپلود کتابایی جالبی که دارم              ۳- نوشتن ....

خداییش فقط نوشتن ( این و غیره  با اون یکی فرق داشت) همین . اووووووووووووووو   چقدر نوشتم همینه دیگه، آتیش تند زود خاکستر میشه !

نوشته شده توسط امید در 23:11 | | لینک به این مطلب