تبليغاتX
احمقانه ها
دوشنبه سی ام بهمن 1385
تف به این روزگار !
الان دقیقا مثل یه سگ هار آماده ام پاچه بگیرم! مواظب خودتون باشید!
نوشته شده توسط امید در 15:21 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
زن در قرآن 1
حضور زن در قرآن بعنوان شهروند درجه دوم محدود به آیاتیه که بسیار معروف و مشهورن، اما کلا زن در قرآن رو میشه از دو جهت بررسی کرد، آیاتی مختص دستورات احکام مختص زن و آیاتی که زن در اون نقش اصلی رو بازی نمی کنه و بیشتر برای توصیف بهشت یا تبلیغ اون آورده شده. در این قسمت آیات مختص زنان رو بررسی اجمالی می کنیم تا بعد :

سوره بقره آیه 282: ... واستشهدوا شهیدین من رجالکم فان لم یکونا رجلین فرجل و امراتان ممن ترضون من اشهدا آن تضل احدئحما فتذکر احدئحما اخری ...

و دو نفر از مردان را شاهد بگیرید و اگر دو مرد نبودند یک مرد و دو زن از کسانی که مورد رضایت شما هستند انتخاب کنید تا اگر یکی انحرافی یافت دیگری به او یاد آوری کند ...

سوره بقره آیه 223: نساوکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم وقدموا لانفسکم واتقوالله و اعلمو انکم ملقوه وبشر المومنین

زنان شما محل بذر افشانی شما هسنتد پس هر زمان که بخواهید می توانید با آنان آمیزش کنید و اثر نیکی برای خود از پیش بفرستید و از خدا بترسید و بدانبد که او را ملاقات خواهید کرد و به مومنان بشارت ده

آیه 228 بقره انتهای آیه: ... و الرجال علیهن درجه والله عزیز حکیم

... و مردان بر زنان برتری دارند و خدا توانا و حکیم است

آیه یازدهم سوره نسا: یوصیکم الله فی اولدکم للذکر مثل حظ الانثیین ...

خداوند درباره فرزندانتان سفارش می کند که سهم پسر به اندازه سهم دو دختر باشد ...

آیه سو چهارم سوره نسا : الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقو من اموالهم فالصلحت قنتت حفظت للغیب بما حفظ الله والتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن فان اطعنکم فلاتبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیا کبیرا

مردان سرپرست ونگهبان زنانند بخاطر برتری هایی که خداوند بای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است و بخاطر انفاقهایی که از اموالشان (در مورد زنان می کنند) وزنان صالح زنانی هستند که قانعند و در غیاب (شوهر) اسرار او را حفظ کنند در مقابل حقوقی که خدا برای آنها قرار داده و آن دسته از زنان را که از سرکشی آنها بیم دارید پند و اندرز دهید (و چون موثر واقع نشد) در بستر از آنها دوری نمایید (و اگر باز هم نشد) آنها را بزنید و اگر از شما پیروی کردند راهی برای تعدی به آنها نجویید که خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.

عجب !!!


نوشته شده توسط امید در 18:10 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
عقده گشایی و نکات دیگر!
۱- من اینترنت اکسپلور لپ تاپم با بلاگفا مشکل داره این نوار ابزار این بالا رو نمیاره، تازه اینتر هم توش کار نمی کنه، یعنی هرچی ما اینتر میزنیم به تخمش هم حساب نمی کنه و همه رو سیخکی پشت هم می نویسه، واسه همین  مجبوری با اپرا آپدیت می کنم . اما الان واسه کار دیگه ای با کامپیوتر قبلیم اومدم بالا اینه که دارم از امکانات این نوار استفاده می کنم، گفته باشم که فکر نکنید دیوونه شدم.  و غیره ...

۱-۱- لینک می دهیم : نسرین جان در مورد کارشناسان ازدواج خوب نوشته ، بعدشم  نیما خان به  ده نمکی ابراز ارادتی عمیق داره و ابر اردیبهشت خوب مارو با ابی و داریوش اینور انور میبره و ...

۲- به مناسبت روز جهانی زن، برای اینجا برنامه هایی دارم که بعلت کثرت برنامه ها و هم اینکه قراره برم بابل و اونجا نمی رسم اونجور که می خوام بنویسم، از فردا شروع می کنم. این برنامه ها ممکنه با عقاید مذهبی شما یخده مشکل داشته باشه (اذعان می کنم که ایراد از دین شماست نه حقایقی که خواهیم دید) پس اگر زیر ۱۸ سال دارید قدمتان روی چشم، بیایید.

۳- راستی یه مسابقه: خصوصا فمینیستهای ایرانی رو میخوام به مبارزه دعوت کنم : کسی میدونه ۱۲ اسفند چه روزیه ؟

نوشته شده توسط امید در 23:36 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
بهاره! نه اوج زمستونه!
1- دیروز برای بار nام پرزنت شدم، برای یک نت ورک ایرانی، اسمش رو بیخیال، از طرف یکی از دوستان، البته همینجوری رفتم ببینم چیه، در هر حال اگر قرار بود وارد بشیم 3 سال پیش میشدیم.

2- امروز رکورد زدم. 3 صبح خوابیدم و 2 بعد از ظهر بیدار شدم. البته یه بار 9:30 (دقیق) از خواب پریدم، خواب دیدم که با یک از بچه ها و 2 تا دختر تو ماشینیم که گشت انتظامی گرفتمون. بردنمون کلانتری، اونجا تک تک جوونایی رو که گرفته بودن می بردن تو دفتر رییس. افسر که اومد منو ببره یه پسگردنی بهم زد منم شاکی شدم و داد زدم که یعنی چه تو به چه حقی منو میزنی، تو کی هستی که دست رو من بلند میکنی و داد و بیداد کردم و دست به یقه شدم. افسر هم گفت اینو بگیرین تا بعدا بهش بگم. انداختنم تو یه اتاق که دیدم یکی از بیرون داره میگه موبایل اونی که داد و غال راه انداخت رو هم بازرسی کنید. من هم که تو موبایلم پر از فایل های صوتی مساله دار و کلیپ های مستهجن بود داشتم سکته میکردم که به سرم زد مموری کارت موبایل رو در آرم، ولی فرصت نکردم موبایل رو دوباره ببندم این شد که یارو فهمید و اومد که مموری رو بگیره، منم خوردمش (مموری کارت رو).

3- امروز غزل حشمت (بازیگر و مجری ایران موزیک که از دوستانِ دوستان پدر منه) برای یه کار اداری رفت پیش مادرم، جدا از اینکه مادرم می گفت چه دختر ساده و خوبی، مامان تعجب کرده بود که چه کسانی غزل رو میشناختن و هی خانوم حشمت خانوم حشمت می کردن! کسایی که بقول مادرم "فکر میکردم تو نون روزیشون موندن، ماهواره داشتن و ماهواره بین بودن".

4- امروز فهمیدم که بهاره نیک روش دانشجوی دانشگاه تهران به جرم دیدن یک فیلم در اتاق شخصی خودش در خوابگاه از دانشگاه اخراج شده. یعنی قلمرو شخصی کشک، یعنی حریم خصوصی پشم. کم کم دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم. بهاره شاید تاوان سکوت همه ما رو در مقابل موج احضارها و تعلیق ها و اخراج ها میده، سکوتی که باعث پررویی اخراج کنندگان و کمیته ایها شد که دیگه به هر بهانه واهی قدرتنمایی کنن. ما را نبخش بهاره! ما مقصریم!
نوشته شده توسط امید در 18:43 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
من ندیدم!
من اصولا ادعای اینکه همه چیز رو تو این دنیای وارونه دیدم ندارم، اما وجدانا من در هیچ کجای عالم ندیدم حکومتی که ادعای آزادی و مردم سالاریش کون دنیا رو پاره کرده باشه و از اونطرف اینقدر تلاش کنه بین قومیت های مختلف موجود در کشورش تفرقه بندازه!!

قصد داشتم امشب به خودم و شما استراحت بدم و ننویسم، اما این حس خفگی نذاشت. سر شام دیدم شبکه 3 سیمای جمهوری اسلامی (همون تلویزیون ضرغامی) فیلمی رو مال دهه 60 شمسی پخش می کنه به اسم چشم عقاب، با بازی جمشید آریا و فرامرز غریبیان. فیلمی بسیار ضعیف از نظر فیلمنامه، کارگردانی، بازی، جلوه های ویژه، تدارکات، حمل و نقل، گریم، تغذیه عوامل، دشویی صحرایی و ... ! جدی میگم! حتما دشویی صحرایی اونجا نبوده که کارگردان ریده تو فیلم دیگه!

اما از همه اینا گذشته فیلم در مورد قاچاق بود. حتما حدس زدید دیگه! بعد از 30 سال یه فیلم از آرشیو بیرون کشیدن که توش هر ]چی بلوچه قاچاقچی و قاتل و دهاتی و عقب مونده نمایش داده شده. اون هم تو این برهه که سیستانی های دلاور خونشون از این همه فقر و کمبود امکانات به جوش اومده و در مقابل دزدیها و جنایات عوامل سپاه قد علم کردن! باید ذهن مردم به طرف قاچاق و چند بلوچی که از سر نداری مزدوری قاچاقچی های پایتخت نشین (شما بخونید حکومت نشین) رو می کنن بره و دید عوام نسبت به سیستانی ها بد بشه.

من به درک! شما چی؟ کجای دنیا دیدید که حکومت مرکزی کشوری با مردمش اینکار رو بکنه؟ کردها تجزیه طلب، اهوازی ها عرب دوست و جدایی طلب، بلوچها قاتل و قاچاقچی و جانی، ترکها طرفدار آذربایجان و کمونیست ( کمونیست بودن بد نیست، اما برای این مردم احمق مسلمون هست) و قص علی هذا...

بعضی وقتا بغضی گلوی آدمو میگیره که آدمو خفه می کنه! حس می کنم دارم خفه میشم! لعنت بر شما! لعنت بر من که اجازه دادم شما بر من حکومت کنید! برای هزارمین بار ای خاک بر سر این ملت و این دولت.

نوشته شده توسط امید در 0:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
تقدیر !
1- تا امروز به تقدیر و شانس و سرنوشت اعتقاد نداشتم. اما وقتی روز ولنتاین با امید و پویا رفتیم پارک جمشیدیه، در حالیکه ملت فرت فرت چیک تو چیک اومده بیرون و ما سه نفر با هم، به این نتیجه رسیدم که تقدیر ما اینه که گی باشیم، "چاره ای نیست با زمانه بساز"

2- هنوز به این قالب جدیده وبلاگ عادت نکردم، وقتی وارد میشم هی احساس می کنم عوضی اومدم، عذرخواهی می کنم و میرم بیرون!

3- دیروز بعد از 3 ماه تمام، نیم ساعت رو سمینار کار کردم، دو هفته ای جمع میشه، بقیشو گذاشتم واسه 30 بهمن به بعد، با استادم هم صحبت کردم تلفنی، یه دروغ شاخدار درست کردم گفتم، طفلک چقدر دلش برام سوخت! اما جالبه، اینقدر حواسش جمعه که خیال کرد من دارم گزارش ترم 5 به 6 رو میدم!!!! خوب به هم میایم، من و استادم!!!

4- خسته ام! شدیداً ! کسی میتونه کاری کنه یخورده حس مفید بودم کنم؟! تقریبا تمام لحظات شادم مال زمانیه که یا با خانواده نشستم یا با بچه ها بیرونم! وقتی تنهام، زوال رو کاملا حس می کنم! با شتاب زیاد! چیزی تا آخرش نمونده!

نوشته شده توسط امید در 1:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
خراب است !!
اخبار جالبی داره پخش میشه! اوضاع مملکت بد جوری غاراشمیش شده! چه داخلی و چه خارجی! نگرانم! مردم ما کجان؟!

دلم برای لاریجانی میسوزه! به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی کارش شده پاک کردن گند کاریهای پرزیدنت از روی در و دیوار! جالبه ها، وقتی به گفته های پرزیدنت و هم فکرانش گوش میدم، شدیدا یاد مواقعی میفتم که دو نفر با هم دعواشون میشه، یکی هم هیکل رضا زاده یکی هم هم هیکل احسان قائم مقامی، گندهه هی میگه برو بچه، آدم باش، نذار دستم روت بلند شه، آخه من کجاتو بزنم؟!! از اون طرف کوچولوئه هی میگه ولش کنید، بذارید بیاد ببینم چه گهی میخواد بخوره، نه جون من ولش کنید، بیا دیگه! خایه نداری دعوا کنی؟ و ...

از اونطرف رییس فدراسیون شطرنج (مثلا لاریجانی) هی به رضا زاده میگه، نه بابا! اینطوریام نیست، با هم کنار میایم! ما هم مرض نداریم که الکی دعوا راه بندازیم! آخی!! بیچاره رییس!

از این طرف طبق شیوه همیشگی، وقتی خطر خارجی زیاد میشه، حکومت می پره به روشنفکران و روزنامه نگارا و مردم بد بخت. که یهو به سرتون نزنه بخواید از آب گل آلود ماهی بگیرید، حواسمون بهتون هست، بیشتر هم بهتون گیر میدیم که نفستون در نیاد! اعدام های پشت سر هم! احضار دانشجوهای بیچاره! تعلیق، تنبیه! فشار روی فعالان اجتماعی، فعالان حقوق زن، همه همه!

نگرانم! تو اینجور وضعیتها بیشترین ضرر رو عوام میخورند، ملتی که خوابیدن تا طلوع آزادی بیدار بشن! مردمی مثل مردم ما! نگرانم، مردم ما کجان!؟

نوشته شده توسط امید در 17:56 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
تغییر !
محض تهوع !

پ.ن : این عکسی که این بغل میبینید، درفش کاویانیه! همینطوری گذاشتمش، محض .... تنوع!
نوشته شده توسط امید در 18:31 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
بشتابید!
ستاد جمع آوری هدایای روز ولنتاین!

به تمامی پسران و دختران عاشق و تنهای این مرز و بوم! به زودی در این مکان ستاد جمع آوری هدایای روز ولنتاین دائر می گردد! بدینوسیله از تمامی دختران و پسرانی که کسی را برای هدیه دادن در روز ولنتاین ندارند دعوت می شود هدایای خود را به من بدهند، مطمئن باشید در اولی فرصت این هدایا به دست نیازمندان خواهد رسید.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم :)
نوشته شده توسط امید در 0:57 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
شما ؟!؟!؟!
- .....

-......

- بله، من فقط اسم شما رو متوجه نشدم!

-......

- خواهش میکنم نه بابا! بله بله! نه من اسم شما رو متوجه نشدم!

-....

- مرضیه؟! مرضیه ، بله من هم حمید هستم، بله دیگه ایشالا میبینیم همدیگرو ، ...

پ.ن: وقتی یه دختری به دوست پسرش میگه من حامله ام، جالبترین چیزی که ممکنه در جواب بشنوه اینه که " از کی؟!"
نوشته شده توسط امید در 12:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
آیا ؟!
ببینم، تو محل شما دیشب صدای الله اکبر خیلی بلند بود؟ یعنی تخمین میزنید جند نفر رفتن بالا و الله اکبر گفتن؟ من خونه خودمون نبودم، رفته بودم بالا شهر، صدا به نطرم زیاد بود، البته صاحبخونه گفت ما چندین خانواده حزب اللهی داریم تو محل، صدای اونا بود. پدرم هم گفت که محل ما کم بوده. به نظرم تعداد این افراد خیلی مهمه! اینکه بدونیم چند درصد از مردم هنوز انقلاب رو پیروزی می دونن و در سالگردش الله اکبر میگن!

امروز چی؟ 22 بهمن رو میگم! تظاهرات چطور بود؟ شلوغ؟ یا خلوت! واقعیتش تو tv هم ندیدم چون حوصله صدای خبرنگارهای دل کور صدا و سیما رو نداشتم! اما دوست دارم بدونم تهران، کردستان، اصفهان و ... مردم رفته بودن؟ چند درصد شهر؟

احساسم بهم میگه اشتباه نکردم! گرسنکان خاک بر سری که بعد سالها استخراج نفت و زدن پالایشگاه هنوز بنزینشون وارد میشه، گداهای پاپتی که به جای گوشت یخی (که حرام بود) گوشت فاسد و گوشت سگ بخوردشون دادن، احمقهایی که برق و آب و تحصیلشون رایگان نشد که هیچ چند برابر هم شد، فلک زده هایی که حقوقشون رو ماه هاست نگرفتند و ... ، اینا هنوز الله اکبر و مرگ بر آمریکا میگن! تظاهرات میکنن و داد میزنن انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!!!! گور پدر بی پدرتون! لیاقتتون احمدی نژاد و گدایی و بدبختی و حسرته!

یاد کتب کوری (خوزه سارامایگو) افتادم، آدمهای گرسنه اگر کور باشند باید زنانشون رو در عوض غذا بدن!چند ماه دیگه خواهیم دید! باید تصمیم بگیریم کور باشیم یا ...

ملت هنوز منتظره که امام زمان بیاد و مملکت بشه بهشت، زرشک!

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می کنند
نوشته شده توسط امید در 1:43 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم بهمن 1385
احمقانه !
حقیقت ، دروغی است که همه آنرا باور کنند. باور می کنی؟!

نوشته شده توسط امید در 23:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
دختران و پسران 3 !
من فکر می کردم الان دیگه پسرای ما آخر مخ زن شدن و هر دختری رو که اراده کنن سه سوت تور می کنن! فکر می کردم دیگه زمان هل شدن و اینکه ندونی چه باید بگی، کجا باید بگی تموم شده! اما مثله اینکه نشده! برای آقای x اتفاق افتاد! (بگذریم که من عمراً فکر نمی کردم x تو این وضع بیفته). میپرسید چطور؟

هیچی این آقای x سالهاست خانوم y رو میشناسه، و تقریبا با هم دوستان خوبی هم هستند (فقط دوستان خوبی نه ...). حالا این آقای x تصمیم گرفته که این خانوم y بشه دوست دخترش، تازه نه از این دوست دخترای چند روزه وا، یعنی میخواد صمیمیتر بشه، نزدیکتر بشه و اگه از هم خوششون اومد همدیگرو بگیرن! اما مشکل اینجاست که این آقای x نمیدونه این خانوم y دوست پسری نامزدی چیزی داره یا نداره، اصلا نمی دونه چطوری بهش بگه!چی بگه؟ کجا بگه! میبینید! آدم یاده عاشقای قدیمی میفته! ها ها ها ! هزار تا فکر کرده تا حالا، جاتون خالی ما رو هم سرویس کرده! ای خداااااااااااااااا ! حالا آقای x یه تصمیماتی گرفته، مبنی بر اینکه کی بگه و چجوری بگه، اما حالا از عکس العمل خانوم y میترسه! وای! اینکه خانوم در این مورد چی میگه؟ آیا میگه باید بیشتر فکر کنم (آخ که این افه دخترا می سوزونه)، یا میزنه تو گوشش، یا اینکه میگه منظورت از صمیمی شدن بیشتر چیه (میدونه خودشا!!!! اما این دخترا رو که میشناسید)، یا اینکه میگه من bf دارم، یا اینکه میگه ما همینقدر هم که آشناییم زیادم هست! راستی قراره به خانومه یه چیزی بگه به این مضمون : دوست داشتم بیشتر با هم صمیمی و نزدیکتر بشیم، خیلی دلم میخواد نظرتو بدونم" یه چیزی تو همین مایه ها اما خوشگلتر!

شما میگید کدوم عکس العمل اتفاق میفته؟؟! من که میگم یه چک آبدار میخوره و خلاص! خیال هممون راحت میشه!
نوشته شده توسط امید در 22:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
انقلاب !
این روزها روزهای انقلابه، دهه فجر برای حکومتیان و دهه بیتفاوتی و حسرت روزهای گذشته برای مردم! قدیما خیلی تاریخ انقلاب رو دنبال می کردم، از آرشیو روزنامه های کیهان و اطلاعات بگیر تا کتاب از کاخ شاه تا زندان اوین (احسان نراقی) یا پشت پرده انقلاب (اعترافات بروجردی) یا مفسدین فی العرض ! اینا رو ردیف نکردم که اطلاعات بریزم بیرون، فقط خواستم شاهدی باشه بر حرفام!

اونچه که من در انقلاب ایران دیدم، شور و التهاب بدون تفکره، کار کار بزرگیست، اما بدون عقلانیت لازم. بدون نگاهی به اینکه چی قراره بشه. همه می گفتن شاه برود و خمینی بیاید. اما نمیگفتن خمینی بیاد چه کنه! صحبت از بعد پیروزی اصلا نبود، برای همین عنان کار از دست کار بلدان در رفت. انقلاب ایران درست فردای پس از پیروزی در سراشیبی سقوط افتاد. اعدام های 23 بهمن، 4 ژنرال شاه، آنهم در دادگاهی که از یک صبح تا بعد از ظهر 26 نفر را محاکمه کرد و 24 نفر به اعدام محکوم شدند!!! و بعد حمله به ثروتمندان آندوره، مدیران ادارات و کارخانه ها و منازل و ... . خیلی دلم میخواست از خمینی بپرسم چرا از نفوذش بر اوباشان استفاده نکرد برای نظم بخشیدن؟!! و در سالهای بعد هم و بعد هم ... . احسان نراقی میگه : "خمینی به اتحاد مردم ایران خیانت کرد" . اون همه انرژی یهو سرد شد. واقعا انقلاب مردم ایران دست نااهلان افتاد. و دیگه توانی برای بهبود نموند ! وقایع سالهای بعد از انقلاب این زوال رو سریعتر نشون میده. واقعا انقلاب ایران فرزندانش رو خورد. انتخابات شیک 12 فروردین، پرسش از مردمی که اصولا نمی دونستن انقلاب اسلامی چی هست!! اون زن زردشتی که با موهای آزاد اومده بود رای بده یادتونه!؟ شعارهای خمینی در بهشت زهرا و مدرسه رفاه و جماران و ...

حیف! حیف از انقلاب مردم ایران! حیف از اون یکپارچگی! حیف از ما نسل سوخته !
نوشته شده توسط امید در 2:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
گزارش 2 :
اول بگم که قبل از این پست یه چیز دیگه هم نوشته بودم که حذفش کردم.

و اما قسمت دوم ویلا: آقا من تمام عشقم تو ویلای امید اینا 2 چیز بوده همیشه، یکی اینکه صبحش با صدای زنگ موبایل و ساعت و عجله و اینا از خواب بیدار نشم، دوم اینکه ناهار روز دوم کته کباب بخورم! اولیش که یه جورایی باز هم نشد چون برای کسی که 5 خوابیده، اینکه ساعت 10 موبایل آلارم بده یعنی فاجعه!

من 12:30 و بچه ها 1:30 از خواب بیدار شدن، ویلا رو تمیز کزدیم و جمع و جور و 3 اینا بود که راه افتادیم واسه ناهار و بابل، آشغالها رو هم گذاشتیم جلو زیر پای افشین. چون باید می بردیم بیرون محوطه ده خالی می کردیم. آقا افشین هر 30 ثانیه گفت امید نگه دار، اینجا خوبه، نگه دار دیگه این آشغالا زیر پای منه شما راحت نشستین، امید اصلا بیا بذارش زیر پای خودت! شما اینا رو بذارید بغل شاکی بازی های دیروز افشین که هی گفت سرده، شیشه ماشین رو بدید پایین، یخ کردم اه اوه و ... . نتیجه چی میشه؟ آقا ما دیدیم جلو سیسنگان امید یهو زد کنار و قرمز شد و پیاده شد و یقه افشین رو گرفت و کشید بیرون! انقدر عصبانی بود که ما گفتیم افشین مرد! 3 هزار تومن هم درآورد داد به افشین گفت بقیه راه رو با ماشین بیا! بعد هم گاز داد و رفت!!! البته بعد از یه چند کیلومتر دور زدیم و افشین رو برداشتیم، اما ... اما افشین تا عمر داره دیگه جلو امید غر نمی زنه!

بعد هم کته کباب که کلا مهمون امید بودیم! دستت درد نکنه امید جان! و بعد بابل و گزارش نوشتن !

راستی تازه فهمیدیم که امید جان فقط مشکل مزاجی نداشتن! کلیه چپ خراب، زخم سر اثنی عشر، قارچ، کبد بزرگ و چرب !!!!!!! عجب! بیچاره دوست عزیز ما!
نوشته شده توسط امید در 0:29 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
گزارش !
خوب به سلامتی بریم سراغ خاطرات ویلا! خیلی شیک و از اول اولش (نک نوک نک نوک نک نوک)

امید جان اول هفته 4 وعده غذا خوردن، برای اینکه به معدشون زیاد فشار نیاد یه شیشه روغن کرچک رو هورتی دادن بالا! نتیجش اینکه 3 شنبه و 4 شنبه رو اقامت دائم گرفتن تو wc خونشون!

5 شنبه که راه افتادیم امید احساس بهبودی می کرد، پس ناهار رو تو رستوران سالاری هراز اکبر جوجه چرب زدیم تو رگ! بعد از اونجاییکه هنوز گویا خوب نشده بود کامل، بد جوری دستشوییش گرفت! ما چی کار کردیم؟ هیچی با سرعت 150 کیلومتر در ساعت راندیم به سمت ویلا! و چون خیلی عجله داشتیم تصمیم گرفتیم یه خورده راه رو اشتباهی بریم و از دهات های اطراف سر در بیاریم!

دیگه از خرید کردن تو علمده و پیاده کردن بارها و خلاصی امید بگذریم! ویلا؟ یخ! شونیمه و بخاری و بخاری برقی کشک! یخ زدیم! دیدیم بیرون گرمتره با امید رفتیم نون بخریم (یادمون رفته بود) وسط راه امید مجبور شد برگرده (بگم چرا آبروتو ببرم؟)، منهم که راه و چاه رو بلد نبودم، هم با سر رفتم تو گلها (به کسر گ) هم راه رو گم کردم!

در ویلا پویا دکتر بازیش گل کرد (اوووووو، منحرفا! نه از اون دکتر بازی هایی که تو بچگیتون می کردین)، و به امید نبات سوخته داد که حالش خوب شه! حالا شد؟ دستشوییش قطع شد اما ... بقیش؟ نمی دونم! اما میدونم این نبات سوخته انقدر بوی خوبی میداد ، انقدر بوی خوبی میداد ، انقدر بوی خوبی میداد که جای همتون خالی! ما که کلی فیض بردیم! بیچاره امید که اونو خورد! لیوان بدبختی که اونو توش ریختیم سر سه سوت ترک خورد!

از جوجه و مشروب هل هلکی بگذریم! از اینکه دوستان سر من کلاه گذاشتن (هی میگم این مشروب من چرا مزه آلبالو میده؟ هی افشین میگیره تست میکنه قیافشو کج و کوله میکنه که اووو چقدر سنگینه! ما هم عین ...خلا میگیم حتما راست میگه و بعدا گندش در میاد که بله دوستان دیدن ما زیادی مستیم و ما رو گذاشتن سر کار) و عینکم شکست (امید و پویا سکس میکردن، پویا خوابیده بود رو امید، یعنی امید پویا رو خوابونده بود رو خودش، من هم بهشون ملحق شدم که یه threesome بذاریم، این افشین 100 کیلویی خودشو انداخت رو من، داشت از رو نیمکت میفتاد هیچ حا رو پیدا نکرد، عینک منو گرفت ...خل) و خوابم به fuck رفت ( عینکم شکست بیخیال بازی شدم، خوابیدم مثلا، هی پویا میگه بچه ها آروم این بدبخت خوابه، و در یک آن وقتی امید بطرز شیکی هواپیماش موقع بلند شدن از رو باند میخوره به هلی کوپتری که خودش پارک کرده بوده و منفجر میشه، یهو افشین محکم دست میزنه و هه هه هه هه میخنده، من هم پا شدم و گفتم فحش بد) هم بگذریم! (دیدی چه باحال از همه اینا گذشتیم؟) از اینکه واسه هوا خوری رفتم بیرون و با سر رفتم تو باغچه امید اینا هم بگذریم! (این تو باغچه شیرجه زدن هم مربوط به علاقه من به طبیعت میشه، هیچ ربطی به مستی نداره، مفهوم شد؟)

اما 2 3 تا چیز جالب مونده که فردا می گم! مهمترینش ... بماند! افشین تا عمر داره دیگه پیش امید غر نمی زنه !
نوشته شده توسط امید در 0:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
دردهای ما !
1- از دردهای ما ایرانی ها اینه که در تمام زندگیمون همش دنبال توجیه اشتباهات و بدبختیهامونیم! حالا یا بصورت تقدیر و قسمت یا شانس و اقبال و یا چشمهای شور مردم و موش دووندن دیگران! فرقی نداره، همیشه راه گریزی هست. بدتر از همه انداختن تقصیر به گردن دیگران که دیگه شاهکاره! اگه تو اونروز دستت رو تو دماغت نمی کردی من الان دکتر شده بودم! اگه وقتی بدنیا اومدم اون پرستار قلقلکم نمیداد الان امریکا بودم! دیدی فهیمه خانوم چجوری به اون گلدون کریستال نگاه می کرد، چشماش کور بشه که همون چشم شورش باعث شد لیوان از دست پدر پدر بزرگم که پارکینسون داره بیفته و بشکنه! دیدی دختر آقای کریمی بدبخت شد، آخه شوهرش پیر بوده الکی عکس جوونیشو فرستاده بوده برای عقد، بیچاره قسمتش نبود بره خارج! یکی نیست بگه آخه ... به شقیقه چه مربوط؟

2- از دردهای ما ایرانی ها اینه که خودمون رو عقل کل می دونیم! هر کی بگه نه دروغ میگه مثل سگ!!! تو سیاست، تجارت، اخلاق، علم (خصوصاً) ، علت حامله شدن بریتنی، دلیل خیانت بیل به هیلاری، دلایل سقوط سفینه چین تو دریاچه ارومیه و سایر علوم مختلفه. رد خور هم نداره، مخصوصا اگه خودمون رو از طرف هم صحبتمون مطلع تر بدونیم! وای که دیگه فاتحه طرف خوندست! با آنچنان تکبری باهاش طرف میشیم و آنچنان نگاه عاقل اندر سفیهی به طرف میندازیم که یا لال میشه یا (اگه به خودش مطمئن باشه) ته دل به ریشمون می خنده! و وقتی هم اشتباهمون مسجل شد میریم به بند 1 .

3- از دردهای ما ایرانی ها اینه که فکر می کنیم بهترین کارِ ممکنه و بهترین راه حل هر مشکلی اونیه که ما بلدیم! هر چی بهمون میگن آقا راه حل این مشکل اینه، شما باید اینجا اینکارو کنی، تو گوشمون فرو نمیره، امکان نداره به نصیحت کسی گوش بدیم چون راه درست مطمئنا به مغز ما میرسه نه هیچ کس دیگه، واسه همینم وقتی یکی مشکلی داره فوری تمام راه حلهای موجود رو بهش میگیم و اگه هیچ کدوم از اون کارا رو نکنه واقعا شاکی میشیم و بهش می خندیم، اگر هم ازمون بپرسن چرا اینجوری رفتار می کنی، میریم به بند 2 .

4- از دردهای ما ایرانی ها اینه که خفن نگران حرف مردمیم! مخصوصا وقتی یه اشتباهی می کنیم! آخ اگه فلانی بفهمه چی میگه! آخ اگه همسایه ببینه چه میگه، دیگه نمی تونم سرم رو بلند کنم! میدونی فلانی چه لیچاری بارم میکنه! وای وای وای! برو بابا! انسان به همه چیز احاطه نداره، پس احتمال اشتباه هست، خوب میپذیرم و عذر خواهی میکنم، بعد از این هم هر کی هر گهی میخواد بخوره بخوره! اگه قرار باشه هم بار اشتباهم رو بکشم هم حرف مردم رو که میمیرم! گور پدر مردم! هیچکس حق نداره من رو سرزنش کنه ! همه اشتباه می کنن!

5- از دردهای ما ایرانی ها اینه که وقتی بلایی سرمون میاد، فوری 100 تا صلوات نظر می کنیم و یا ضامن آهو و یا قمر بنی هاشم و بقیه خانواده! یعنی اینقدر ذهنمون درگیر حاشیه میشه که بیخیال تلاش و تفکر و تعقل و این چیزا میشیم! انقدر که وقت صرف صلوات فرستادن کردی اگه درس خونده بودی به جای قورباغه شناسی ابرقو دندان پزشکی بهشتی قبول میشدی! اگه وقتی دنبال یه شوهر خوب میگشتی به جای توصل به جمکران و معصومه و رقیه و باقی نسوان، با یه شغل خوب وارد اجتماع میشدی الان شوهرت سن بابابزرگت نبود!

6- از دردهای ما ایرانی ها اینه که وقتی یکی از نزدیکانمون تو دردسر میفته، به جای اینکه فکر کنیم چه غلطی باید بکنیم فوری میگیم چرا اینجوری شد، دفه پیش مگه بهت نگفتم، شونصد سال پیش این همه تذکر ندادم؟ چرا دیروز گوش نکردی؟ چرا شب با کفش رفتی تو اتاق؟ چرا آخه تو نمی فهمی؟ مگه دفعه اولته! مرده شورت ببره که همش باعث دردسری! چرا اینقدر سر به هوایی ؟ و و و ...

پ.ن : برگشتم تهران! خوش اومدم، میدونم! چشم همتون روشن!

پ.ن 2: خاطرات مربوط به این چند روز بابل پر از حادثه و اتفاقه، به زودی می نویسم! میخواید بخونید میخواید نخونید!
نوشته شده توسط امید در 21:23 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم بهمن 1385
من الان مست مستم! در حد تلو تلو خوردن! و راستي (مستي و راستي)، بنابر اين حيفم اوند ننويسم! عالم خوب و جالبيه! البته همين الان حس مي کنم مستي از سرم پريد ( مغزم براي نوشتن به فاليت افتاده)، بيخيال غلط هاي املايي بشيد، درک کنرد لطفا يه ذره!
البته الان که مي نويسم آن لاين نيستم، اما فوي مي دم که همه اينا رو بدون دخل و تصر آظلود کنم. دقايقا همينا رو!  با اينکه همون يه قطره مغزي که الان داه کار مي کنه بهم ميگه که با خوردن (نوشيدن) دوباره حالم خراب نيشه& اما باز خواهم خورد!
من امشب مست مستم!
چه حالييييييييييييييييي کيده!!!!  جاي همتون خالي!! اما عینکم در طی یک عملیات دوستانه شکست!  حالم گرفته شد!  در ضمن هیچکدوم از بازی های پست قبل رو نکردیم، عوضش باترفیلد۲ بازی کردیم (با گارفیلد فرق داره)

پی نویسها :

۱- امروز شنبه، از ویلا برگشتیم و ثبت نام کردیم. باید یه گزارش می نوشتیم که تا حالا واسه پروژه چه کردیم که من شرمنده خودم شدم! یه خورده کار کرده بودم که یه عالمه شاخ و برگ دادم و نوشتم!

۲- دهه فجر سالگرد ازدواج نیما و نسرینه ! مبارک باشه !

۳- در متن بالا دخل و تصرف کردم! راضی باشید!

۴- ممنون از نظراتتون در مورد اون خانومه، خوب باید دید چی پیش میاد! حالا قراره با خواستگارش برن گپ بزنن ببینن به درد هم می خورن یا نه ! ایشالله همه جوونا خوشبخت بشن !!!!

نوشته شده توسط امید در 18:56 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
بفرمایید ویلا !
ما فردا با امید و پویا و افشین میریم ویلا! (ویلای امید ایناست ولی بین ما به ویلا شهرت داره) ! و از اونجا جمعه میریم بابل برای ثبت نام و اینا! بنا بر این چن روزی از اینترنت بدورم!

و اما فکر میکنید 4 تا فوق مهندس برق وقتی تو یه ویلا جمع میشن چی کار میکنن؟؟!؟
شراب؟ درسته،
شلم؟ درسته.
خواب؟ درسته.
جوجه؟ درسته.
کته کباب؟ درسته.
فیلم؟ درسته.
اما از همه اینا بالاتر چی؟ نمیدونید؟

خوب 4 تا فوق مهندس برق با 4 تا لپ تاپ میشینن "ایج آو امپایر" بازی می کنن، یا "رینبو سیکس"! بفرمایید ویلا !
نوشته شده توسط امید در 23:27 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
دختران و پسران !
دیدید وقتی پوشک یه دختر نوزاد رو عوض می کنند، اگر پسر بچه 4 یا 5 ساله ای اونجا باشه و بیاد جلو برای نگاه کردن فوری تمام زنهای اون دور و بر وارد معرکه میشن که "عیبه، زشته، برو کنار، تو دیگه بزرگ شدی نباید به لای پای دخترا نگاه کنی" !

از اونطرف اولین نصیحت رسمی مادر به دخترش در زمان بازی با بچه های فامیل یا رفتن به مهد کودک ثبت میشه، که "نذاری دامنتو بزنن بالاها، اونجاتو به کسی نشون ندی، وگرنه میری تو جهنم، اگر هم پسری خواست اینکار رو بکنه فوری بیا به من یا به خاله نرگس بگو"

نتیجه چنین تربیت مدرنی اینه که اون پسر تا 20 ،25 سالگی همش میخواد ببینه زیر دامن دخترا چه خبره! با چیزهایی هم که از تجربیات راست ودروغ پسرای بزرگتر یا رازهای مگوی همکلاسیها میشنوه و جایی برای آموزش هم نداره، فکرش در مورد دختر بطرف تنها چیزی که نمیره دوستی، شناخت و رابطه راحته! دختر رو بعنوان زائده ای دور فلان میبینه، فقط میخواد باهاشون بخوابه، اولی بهش مزه میده و بعد بعدی و بعدی ... و اون دختر تا 18،19 سالگی همش مواظبه دامنشو نزنن بالا یا اونجاشو به کسی نشون نده، وقتی هم که دوست پسرش اونو به خونه دعوت می کنه، با اینکه میدونه اونجا چه اتفاقی میفته اما به خودش میگه نمیذارم،زودی بر می گردم؛ اما چون خودش هم میخواد با اولین بوسه شل میشه و با اولین نوازشها صداش در میاد که " نه...نه... فلانی ترو خدا نه... فلانی آه نه آه" و بعد عذاب وجدان میگیره، 100 بار دوش میگیره که پاک بشه، شب خوابش نمیبره و همش فکر میکنه بزرگترین گناه دنیا رو کرده.

برای این 2 تا همه پسرا میشن پفیوز و همه دخترا خراب ... . و تنها چیزی که در بهترین سالهای عمرشون تجربه نمی کنن لذت آشنایی با جنس مخالف، دوستی و دوستیه !

دختران و پسران 2 :

من فکر میکردم دوران اینکه پسری با دختری دوست بشه و بعد یه خواستگار درست و حسابی پیدا بشه و دختره تو دوراهی گیر کنه و ساعتها تمام گریه کنه تموم شده. اما امروز فهمیدم تموم نشده. برای یکی پیش اومد. با x فقط برای آشنایی و با نیم نگاهی به آینده دوست شد. چیزی حدود 1 سال. کم کم علاقه پیدا شد، اما از طرف پسر چیزی مبنی بر امید به آینده دیده نشد، حتی چند بار صراحتا پسر گفت که من تو رو خیلی دوست دارم اما به 1001 دلیل ما بهم نمی رسیم. لج دختر در اومد، حتی خواست داد و غال راه بندازه که مگه تو چی داری زپرتی که فکر می کنی من به آینده ای با تو فکر می کنم؟؟؟ اما نگفت و با خودش گفت من اگه تو رو تور نکنم خودم نیستم. پسره چن باری تیکه اومد که نمی خوام از دستت بدم و اینا ، اما هیچ وقت جدی نشد. و امروز یه خواستگار آشنا و توپ به نام y پیدا شد. تقریبا تمام فامیل هر دو طرف از الان که تازه تلفن شده برای خواستگاری دارن بساط عروسی رو میچینن! y انقدر توپه که در شرایط عادی جای هیچ بحثی نیست. اما مشکل اینه که خانوم x رو دوست داره. (از y هم متنفر نیست، اما ...) همین امروز با x میره بیرون و بهش میگه که چی شده، باز هم کمک چندانی نمیشه و فقط گفته میشه عاقلانه فکر کن!

به نظر شما چی میشه؟! شما نظری دارید ؟
نوشته شده توسط امید در 23:13 | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم بهمن 1385
8 مارس بدون حجاب؟!
امروز دیدم بحثی در وبلاگ ها راه افتاده مبنی بر اینکه 8 مارس زنان بدون حجاب در تجمعات حاضر بشن.

برای وارد شدن به این بحث بدم نمیاد یه ریشه یابی از اصل حجاب داشته باشیم. حجاب هم مثل تمامی قوانین اسلام بعنوان دوایی برای جامعه عربستان در 1400 سال پیش صادر شده. برای جامعه ای مرد سالار که زن در اون فقط برای لذت و زاییدن کاربرد داشته. در هرج و مرجی که در چنین جامعه ای در برخورد کالایی با زن پیش میاد، وقتی قانونگذار خودش در چنین محیطی پرورش یافته باشه، هدف قانون فقط نظم بخشیدن به هرج و مرج موجوده، نه اصلاح طرز فکر. (حقیقتا در قرآن و قوانین اسلام دقت کنید، چند آیه در مورد بهشت در قرآن میبینید که از زن برای تبلیغ بهشت استفاده نشده باشد: حوریانی همیشه بکر، دخترکانی با سینه هایی برآمده چون انار و ... . قوانین هم که هر روزه لمس می شوند، صراحتا زن نصفه حساب شده) . خوب بهترین راه هم برای مردان hot عرب پوشوندن زن در بقچه ای است که کمترین منفذ را به بیرون داشته و حداقل مردان در وسط بازار آمپر نترکونن.

و حجاب هم مثل باقی قوانین اسلام برای مصرف در جامعه امروز، محلی از اعراب نداره. اما نحوه مبارزه با اون مهمه! من با حجاب مخالفم. اما در اینکه اگر در روز 8 مارس (در بهترین شرایط) چندین هزار نفر بدون حجاب در معابر حاضر بشن، تغییری در وضعیت حجاب زنان ما پیش بیاد، شدیدا شک دارم. بنظر من اتفاقی که میفته، اینه که با اون زنان شدیدا برخورد میشه، بهانه ای بدست مخالفین حرکتهای زنان داده میشه و فعالیتهای بعدی سخت تر میشه. مخصوصا تو این روزا که وضع حکومت بهم ریخته و شدیدا دچار بیرون روی شده. برای همین فکر می کنم حضور بدون حجاب در روز 8 مارس زیادی تند روانه است. با توجه به اوضاع کنونی ما با یه مار زخمی و عصبانی طرفیم، هر حرکت تندی میتونه باعث جهش مار بشه، بهتره سرش رو از جلو گرم کنیم و بعد از پشت گردنش رو بشکنیم. مثلا درگیر بحث های معروف و روتین و بسیار بسیار مهمی مثل قوانین جزا بشویم، در مبارزاتی با کمک نیروهای خودشون، مراجع منزوی و فتوی های متمدن تر، نیروشون رو تحلیل ببریم و در آینده ای نزدیک

آخرین ضربه رو محکمتر بزنیم
نوشته شده توسط امید در 16:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم بهمن 1385
عوام!
من امشب خیلی عصبانیم. پس لال میشم که به مقدسات و اعتقادات کسی توهین نکنم. چون امشب به اندازه کافی اینکار رو کردم! اما بغضی گلوم رو گرفته ، که تمام جوامع عوام دارند، اما عوام ما خیلی عوامند. تمام ادیان خرافات دارند، اما ما از خرافاتمان دین ساخته ایم. با تمام وجودم به این نتیجه رسیدم که شیعه تفی بود که ایرانیان متنفر از اعراب و اسلام برای انداختن به صورت اعراب و اسلام ساختند. این عذاداری های مفتضح، این جوانان عذادار، این مردم سیر که برای گرفتن غذای امام حسین همدیگرو جر میدن، این شلوغی و ترافیک وحشتناک پشت دسته ها، این جمله تهوع آور "مال امام حسینه، تبرکه"، این کله های پر از خزعبلات، این دختران دم بخت که برای دیدن "دسته" اینقدر بیتابی می کنند، و این مردمی که تفریح شبانشان شده ...

امشب سعادتی شد این عذاداری ها را بعد از سالها از نزدیک ببینم! به تمام مقدسات عالم قسم می خورم، این کارناوال اینروزهای ایران، تهی ترین، مبتذل ترین، تهوع آور ترین، پست ترین عملی است که بنام مذهب در تمام جهان اجرا می شود، باور نمی کنم در کل جهان، چنین ملتی باشند که با این همه ادعای فرهنگ و تمدن، چنین عمل احمقانه ای را، آنهم بدون ذره ای عقلانیت، بدون ذره ای عقلانیت، بدون ذره ای عقلانیت، انجام دهند. اینقدر در همین 1 شب درد دیدم که با هجوم کلمات مواجه شدم، اینقدر حمافت که زبانم برای گفتن و دستم برای نوشتن فلج شده. باور کنید تا الان چند بار جلوی خودمو گرفتم که در برابر آنچه که دیدم و شنیدم سرم را به دیوار نکوبم و دشنام ندم! اما الان....

پ.ن : مطلب محرم پارتی از پرگار هم خیلی جالبه! واقعا جالب!
نوشته شده توسط امید در 1:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم بهمن 1385
بازگشت !
خوب! اين هم يه سفر 8 روزه به بابل، سر جمع 10 ساعت رو پايان نامه کار کردم! 3 شب پيش پريسا بودم، فهميدم انجمن اسلامي دانشکده تعليق فعاليت داره (سر برخوردهاي متقابلي که بين مسولان و بچه ها پيش اومده، مسولين گفتن هو! بچه هام گويا گفتن هو تو کلات بغل بابات دست ننت، مسولان هم زدن انجمن رو تختوندن)، کشف کردم موضوع سمينارم چي بوده، البته رفتم دفتر گروه اونا بهم گفتن و امروز هم اومدم تهران. نميومدم بهتر بود البته؛ چون بازدهي تو بابل خيلي بيشتر از تهرانه. تو راه هم که دهنمون صاف شد، 3 ساعت نوار مداحي گذاشته بود، اونم چه شعرايي؟! ...شعر پيششون شاهکار بود!

اين چن وقتي هم که ما بابل بوديم هيچ خبر خاصي نشده، از اونور تهديد و از اين ور لالا! مسولين در خواب خرگوشي و ملت در خواب جهل. خوبه، شهر در امن و امانه. فقط اينروزا بحث حسين و عاشورا و تاسوعا و اينا داغه! والا من موندم چرا ميگن قيام عاشورا؟! تا اونجا که ما از تاريخ فهميديم حسين با يزيد بيعت نکرد، بعد مردم هميشه در صحنه کوفه پيغام دادن که حسين جان بيا رهبر ما شو. بعد حسين هم خانواده و اهل و عيال رو برداشت رفت طرف کوفه، يزيد هم لشکر فرستاد که يا بيعت يا مرگ! ملت هم پشت حسين رو خالي کردن، خوب منطقا با چار نفر آدم نميشه جلو يه لشکر رو گرفت، امداد غيبي مدل جنگهاي بدر و اينا هم نيومد، نتيجه اينکه يک خانواده قتل عام شدند! قيامش کجا بود؟! امر به معروف و نهي از منکرش کجا بود؟ واقعه دردناکه، اما نه اينقدر که ميگن، همين امروز همين گوشه کناراي مملکت خودمون هزاران فاجعه وحشتناکتر اتفاق ميفته، اما چون استفاده تبليغاتي نداره بيصدا ميمونه! واقعا هر چه اين روحانيون شيعه دارند از محرم و صفر است.

حالا بيا و ببين از اين اتفاق چه افسانه اي ساختن اين بي پدر و مادرها! کردنش نون دوني! يه سري حرفاي ديگه هم دارم، اما حالا حس زدنش نيست، باشه بعداً ...
نوشته شده توسط امید در 23:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
احمق !
من تکذیب می کنم. تا همین الان فکر می کردم خیلی احمقم ولی الان به این نتیجه رسیدم که در برابر این مردک الاغ http://www.baztab.com/news/58749.php  من آخر کار درستم.

همیشه باید یه چیزی باشه که حال ما رو بگیره!  احمق احمق احمق احمق احمق احمق احمق !

نوشته شده توسط امید در 13:51 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم بهمن 1385
استعلام عمومی !
دوستان محترم!

موضوع سمینار من چی بود ؟؟؟

پ.ن : مکان کافی نتی در بابل! این جوانانی که اینجا رو می گردونن الان یه مداحی گذاشتن و دارن همراه با نوای حسین حسین یارو مداحه چیپس میخورن! که هر دوش رو اعصاب منه ! دلم میخواد پاشم ۴ تا فحش خوار و مادر بدما !!!!!!

نوشته شده توسط امید در 20:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم بهمن 1385
روز هفتم!
و باز هم بابل! ما آمديم! از 7:30 شب يکشنبه تا 7:30 صبح دوشنبه شام و شلم و فيلم. چه برنامه تفريحي خوبي براي دوستان خسته از کار.

به اين نتيجه رسيدم که مشکل منم، نه جا و مکان! تغيير خاصي در روحيه نيست بغير از خنده ها و سر به سر گذاشتن با بچه ها، بچه ها هم که رفتند تهران! دکتر شيخ هم به کلام و شهادت دوستان يک هفته ايست که گم و گور شده و دانشگاه پيداش نيست. گرچه من حرف چنداني هم براي زدن بهش نداشتم!!

فکر کنم حکايت ما هم آخر کار اين باشد:
روستازاده اي را پدر به تحصيل علم فرستاد، پس از ساليان دراز چون باز آمد، دانشمندان آزمايش کردند بيسواد برآمد. پدر پرسيد در اين مدت عمر به چه گذاشتي، جواب داد: يک روز من مريض مي شدم يک روز استادم، يک روز من به گرمابه مي رفتم يک روز استادم، يک روز من جامه ميشستم يک روز استادم، و روز هفتم هم که جمعه بود!!

پ.ن 1: اينها در خوابگاه مي نويسم و بعد سايت دانشگاه يا کافي نت آپديت مي کنم. همين الان که ساعت 7:15 شب دوشنبه ست، مامانم زنگ زد که "کي مياي؟ دو سه روز درس بخون بعد بيا خونه استراحت، در کانون گرم خانواده باش".

پ.ن 2: و اما درس. رشته کار کاملا از دستم در رفته! کسي ميدونه من الان در چه مرحله اي هستم؟ خوب الان بايد چي کار کنم؟!

نوشته شده توسط امید در 19:52 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم بهمن 1385
روز بد !
امروز روز بدی بود! ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدم اما چون حس هیچ کاری نبود به زور خودمو تا ۱۲ کشوندم. و ناهاری سرپایی رو میز آشپزخونه. سر دردی وحشتناک از ساعت ۳. راستی! رفتم فراب واسه مصاحبه، من فکر می کردم از روی فرم و مصاحبه ای که ۶ ماه پیش اونجا پر کردم خبرم کردن، نگو از رو سایت بوده و دوباره همون فرم و همون مصاحبه مرحله اول، در خوشبینانه ترین حالت ۵۰٪ سوالات رو جواب دادم. تازه با کلی مرام که بخاطر دوستم که اونجا کار می کنه برام زدن و هر سوالی رو تقریبا ۱۰ بار توضیح دادن و باهام راه اومدن.

همینه دیگه! وقتی همینجور بیضه ای بری سر کلاسا و واسه پاسی بخونی و برق و ملحقاتش به چیزت هم نباشه، مباحث پایه ای رو هم که طرف میپرسه مثل گاو نگاش میکنی که دلش میسوزه و هی میگه "نه معلومه شما بلدی، اما چون بکار نبردی از خاطرت رفته" . باز دمش گرم ن ر ی د به ما!  اما سر درد وحشتناک تا ۹ شب با من بود و دست آخر معجزه گذر قرن یعنی اکسدرین نجاتم داد. بطرز احمقانه ای بی حوصله بودم، و باز دم بابام گرم که ظهر زنگ زد گفت هرجا میخوای بری بیا ماشین رو بگیر. اگه پیاده بودم که همون جا وسط فاطمی میشستم و گریه میکردم. یکی منو نجات بده ! تازه با اون ترافیک تهرون و سر درد من، چن جایی چشمامو یستم و حسی رفتم. خلاصه اگه کسی گربه ش امشب زیر ماشین سقط شده حکما من زدم!  

فردا میرم بابل. یعنی امروز! برم ببینم اونجا چه خاکی به سرم خواهم ریخت.وای سمینار، وای پایان نامه! کمک! خیلی بی حسم، میترسم بابل و بچه ها هم دردی ازم دوا نکنه!

پ.ن ۱ : شبکه ۳ ساعت نزدیکای ۱۰ قرائتی رو دیدید؟ گل واژه تلاوت می فرمودند. هی میگفت شما ببینید امام حسین چی میگفت! نمی گفت من با یزید بیعت نمی کنم، میگفت همچو منی با همچو یزیدی بیعت نمی کنه! یعنی هرکه مثل من فکر می کنه با طاغوت کنار نمیاد!  یعنی که یعنی! ما هم الان با طاغوت زمانه = آمریکای جهانخوار کنار نمیایم! کلی هم خزعبلات دیگه راجع به قمه زنی و اینا گفت که واقعا حس خندیدن بهشون رو هم ندارم، چه برسه به نوشتن!

پ.ن ۲: واقعا دوستان چقدر منو دوست دارند!

پ.ن ۳: حمید جان! اولا ممنون از راهنماییت. دوما مشکل همون هدفه ست. جذابیتی در هیچ چیز نمیبینم !

نوشته شده توسط امید در 0:32 | | لینک به این مطلب