تبليغاتX
احمقانه ها
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
عیدانه!
آزاد شدند! شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده، بالاخره عید شد!

خب! سال ۱۳۸۵ هم در حال تموم شدنه! نفس های آخر رو میکشه بدجور! اما با همه سختیها و خوشی هاش با خبر خوبی تموم شد! آزادی دو فعال حقوق زنان! و سال ۱۳۸۶ با جلسه شورای امنیت داره شروع میشه!

عیدی سربازان گمنام وزارت اطلاعات (امام زمان) به مردم شهید پرور هم دستگیری شهرام جزایری بود، تنها کسی که در تاریخ ۲۸ سال جمهوری اسلامی دزدی کلان کرده! دستشون درد نکنه!

آقا من نمی فهمم آمریکا (شیطان بزرگ) چرا همش کارای بیهوده می کنه؟! شنیدید تو این قطعنامه جدید اومده دارایی های ۷ نفر از فرماندهان سپاه رو بلوکه کرده؟!!!!! مثلا ذوالقدر و حجازی! ای آمریکای بدبخت، این سپاهیان غیور ما دارایی ندارن که! اونم تو بانکای خارجی!؟ استغفرالله!!

دین اسلام نیست که خودش فضوله، این خصلت رو به پیروانش هم سرایت داده! آخه من نمی فهمم، کدوم شیرپاک خورده ای اومده واسه نوروز، و تحویل سال که یه آیین ناب پارسیه دعای عربی گذاشته؟! بر پدرش لعنت! آخه عزیز من تو هر سوراخی که انگشت نمی کنن! اول هر تقویم! تو لحظه تحویل سال! به همه چیز که دیگه رنگ مذهب نمیزنن! اونم با دو بیت شعر عربی! برای ملتی با این همه شاعر پارسی گوی! عجبا!

نوشته شده توسط امید در 0:20 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
نوبرانه!
من عاشق چاغاله بادومم! اینو دیگه همه میدونن! فقط پارسال عید تا ۲۰ فروردین که تهران بودم ۱۴۰۰۰ تومن پول چاغاله بادوم دادم! اما نکته مهمش این نیست! اینه که امروز بعد از ظهر که مادرم اومد، دیدم دستش یه کیسه نایلون کوچیکه و تو اون نایلون چاغاله بادوم بود. اینقدر ذوق کردم که میخواستم با سر برم تو دیوار! (البته این علاقه به چاغاله بادوم ارثیه، از مادرم به ارث بردم)

اما اصل قضیه این بود که وقتی شب بابام اومد بعد از سلام و احوالپرسی و اینا یه ضرب رفت تو آشپزخونه و یهو از تو جیبش یه کیسه کوچیکه نایلونی درآورد و گرفت جلوی صورت مادرم که توش پر از چاغاله بادوم بود!

من و مادرم از تعجب خشکمون زده بود، مادرم از من پرسید تو گفتی که بابا بخره و من از مامان پرسیدم شما به بابا گفتی بخره! به این نتیجه رسیدیم که نه کسی با مامان هماهنگ کرده بوده و نه با بابا، و این مصداق عینیه یک حرکت خودجوش بوده!

جالبه ها!

نوشته شده توسط امید در 23:18 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
خاطرات
امروز صبح برای تمیز کاری رفتم سراغ کتابخونه! من یه پوشه ای دارم به اسم کاغذهای ماندگار! کاغذ هایی توشه که من ازشون خاطره دارم! دیدن این پوشه باعث شد کاری که باید در عرض نیم ساعت انجام بشه، ۳ ساعت طول بکشه! چیزای جالبی توش دارم مثل:

کاغذ کادوی اولین هدیه ای که هدی بهم داد! دادخواستی که بر علیه یکی از صاحبخونه هام تو بابل نوشتم! متنی که وقتی با مریم تو کتابخونه دانشگاه علامه نشسته بودیم نوشتم! نمایشنامه کنکور وقت ظهور از نشریه موج! تصویری که باعث بستن حیات نو شد! فاکتورهای اسبابی که سال ۷۹ برای خونه من تو بابل خریدیم! نامه ای که برای هدی نوشته بودم! برنامه های کلاسیش! متنی که بعد از اولین برخوردم با مریم،بعد از ۶ ساعت پیاده روی با هم، نوشتم! چک نویس هایی که زمانی که برای اولین بارها با هدی حرف می زدم زیر دستم بود و خط خطی میشد! بیانیه ای که بعنوان دبیر سیاسی انجمن به مناسبت سومین سال ۱۸ تیر نوشتم! کارت تبلیغاتی رستوران شوکا! عکسی پرینت گرفته شده از دونا! شماره تلفنهای تمام اقوام دوست بسیجی قدرتمندم، برای درخواست کمک وقتی که تو بابلسر گرفتنمون! چارت درسای دانشکده برق! لیست وزیرای خاتمی دور دوم که رای آوردن و من لحظه به لحظه دنبال می کردم و .....

چقدر خاطره! اینایی که نوشتم ۵٪ کل کاغذها بود! روزهای خاطره سازی که رفتند و روزهای بیخاطره جاشون رو گرفتن!

پ.ن: یکی از آخرین هدیه هایی که هدی به من داد، کلیات دیوان شمس بود، و هدی اونجا، تو صفحه اول نوشته بود:   غمگین مباش، برای آخرین چرخی که نزدیم، آخرین دستی که نیفشاندیم، که دریا چون موج بردارد، حتی بی پری دریایی هم تا انتهای افق خواهد رفت.

نوشته شده توسط امید در 1:38 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
......
صدور قرار وثیقه 200 میلیون تومانی برای شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده

واقعا جالبه! برای دو فعال مدنی چنین قرار وثیقه ای برای هر کدوم! عجب!

نوشته شده توسط امید در 17:59 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
به قول دوستم: انرژی مثبت
الان من دقیقا بعد از ۴۸ ساعت باز به اینترنت رسیدم! چون دیشب خسته بودم و حس دنیای مجازی نبود! خیلی امیدوار بودم بعد از یه مدت بیخبری اولین خبری که اینجا میخونم آزادی دو ستاره زندانی باشه، اما نبود! اما هنوز امیدواریم!

در هر حال من طی این چند روز خونه تکونی و در خلال اون قضیه سمینارها به یک نتایجی رسیدم! اول اینکه اگه یه روزی بچتون تو کنکور هم آزاد تهران قبول شد هم سراسری شهرستان، اصلا گول اعتبار و اینا رو نخورید که بچتون بدبخت میشه! بذارید بره همین تهران بقل گوشتون! دانشگاهش همین بقل باشه!

حالا باز اگه خواستید خودساخته بار بیاد و از این مزخرفات، لیسانس رو بره اما جون هر کی دوست دارید فوق رو بارید همینجا بخونه که بلای من سرش نیاد! دانشگاه دور، استاد دور، و ...

من شدیدا تصمیم گرفتم مسیر زندگیم رو عوض کنم! اما بعد از گرفتن مدرک فوق! اونهم به خاطر پدر و مادرم و جبران زحماتی که برای درس خوندن من کشیدن! این یه جور رضایته براشون! روزی که من مدرک کارشناسی ارشد برق رو با معدل ۵۳/۱۷ بیارم براشون! (اونا که نمی دونن معدل اول تو دانشگاه ما ۱۹، کلی با همین ۱۷ ما حال می کنن). اما  بعدش مرد میخوام من رو بفرسته دنبال کار تو مشانیر و قدس نیرو و کوفت نیرو و ... . من هم مثل امید برنامه ها دارم!

آینده، من دارم میام!

پ.ن: دلیل این امیدواری بهبود اوضاع نیست! فقط شاید هدف فقط تجربه تن شویی در آب گل آلود و رهایی از این دپرسیون مخرب و مزمنه! که ما رو به هیچ جا نمی رسونه!

نوشته شده توسط امید در 23:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
خالی...
امشب از اون شباس! شبای بی حسی و رخوت! شبایی که از دست زمین و زمان عصبانیم، وبیشتر از همه از خودم! یعنی هیچ چیزی نمی بینم برای امیدوار شدن، برای شادی، برای رضایت!

جایی که باید باشم نیستم، تاوانش رو هم دارم پس میدم! به بدترین نحو! با شکنجه زیاد! یه بیخیالی مخرب! مثل دکتری که به بیمارش میگه دیگه هر چی میخوای بخور و هر کار میخوای بکن! لش شدم! نه درس، نه کار، نه دلیلی برای یه ذره احساس مفید بودن! هیچی! تا کی؟ نمی دونم!

معمولا وقتی اینجوری میشم رو میارم به چیزایی که برام مهمه! مثلا؟ نخندید! مثلا جامعه، مردم و باورهایی که بهشون اعتقاد دارم مثل آزادی و برابری! اما الان، اینجا هم چیز خوشحال کنندهای نیست! امروز وقتی داشتم مثلا در نظافت همکاری می کردم، فکرم رفت طرف عید، و بعد به اونجایی که پدرها و مادرها پولی برای خریدن لباس برای بچشون ندارن! و عذاب می کشن! پیش پسرک آدامس فروش سر چارراه، پیش کارگرایی که چند ماهه حقوق نگرفتن! پیش بچه هایی که خیره میشن به شیرینی فروشی ها و لباس های رنگارنگ مغازه ها! پدر و مادر آیا پولی برای عیدی دادن دارن؟

 رفت پیش دریا دختر کوچک شادی صدر که امسال عید به احتمال زیاد مادرش موقع سال تحویل نمی بوسدش! به اینکه خونشونو تمیز کردن؟ اگه نه، همسرش که دیگه دل و دماغی نداره برای این چیزا! چن نفر جمع شیم بریم کمک کنیم که اگه یه وقت آزادش کردن دم عیدی خونش تمیز باشه!  فکرم رفت پیش دختر محبوبه عباسقلی زاده که دانشجوی شهرستانه و من میدونم عید برای ماها که دور از خانواده درس میخونیم چه فرصتیه برای اینکه یه دل سیر مادرمون و پدرمون رو ببینیم! پدر احمد باطبی چند ساله که دیگه موقع سال تحویل پسرش کنارش نیست! اینجا چه خبره؟!

هیچی! اینجا هم چیزی نیست برای کمی امیدواری و لبخند! هیچی!

نوشته شده توسط امید در 1:16 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
بدبختی، بیچارگی و ...
مادر بزرگ من یه ضرب المثل داره که میگه فلانی نه به درد حلال میخوره نه به درد حرام! معنیشم که تابلوئه دیگه! حالا این شده قضیه ما! جریان سمینار ما که معرف حضور هست؟ هیچی دیگه با قول مساعد و مصوبه دفتر گروه مبنی بر انتقال زمان ارائه سمینار به اردیبهست ۸۶ اونهم بدون کسر نمره، ما هم کلیه فعالیتها رو معلق کردیم و گند زدیم به کمپینگ سمینار و در ویلای امید به تماشای شعله های آتش شونیمه و باقالی خوردن در نوشهر پرداختیم!

حالا امروز معلوم شده که تحصیلات تکمیلی دانشگاه مصوبه رو رد کرده و گفته تا چهارشنبه این هفته سمینار دادید که هچ! ندادید برید اردیبهشت با کسر ۱ نمره!

این که مساله ای نیست! ک.و.ن لق ۱ نمره! اما مساله این است که من الان تازه فهمیدم بعد از عید چقدر کار دارم. این زمستان را جلبک وار گذروندیم، یعنی نه به حلال رسیدیم نه به حرام! حالا از این به بعد که کلی کار حلال و حرام ریخته سرمون تازه سمینار هم شده قوز بالا قوز، تازه از ۱۹ حساب هم میشه! لیاقت هم چیز خوبی است که من ندارم! لیاقت تحصیلات عالیه + عنوان مهندسی + آرامش فکری + نظم و انضباط + ...

پس مجبورم به اون تنبلی مادرزادی، بی لیاقتی اکتسابی رو هم اضافه کنم! اگه همه قشر تحصیل کرده مملکت بخوان مثل من باشن که هیچی! به همتون پیشنهاد می کنم فرار مغزها شید تا من یه کاره ای نشدم!

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی

نوشته شده توسط امید در 2:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
آری اینچنین است خواهرم!
خبرهای بدی می شنویم، برای شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده از فعالانی که یکشنبه هفته پیش دستگیر شدن قرار بازداشت موقت صادر شده و این یعنی به این زودیها آزاد نخواهند شد! کجای دنیا وکیلی که برای دفاع از موکلش حاضر شده رو دستگیر می کنن؟ کجای دنیا محققین مسائل اجتماعی رو بازداشت می کنن؟ کجای دنیا زنها، معلمها یا کارگرایی رو که در خانه ملت جمع شدن تا حقشونو بگیرن کتک میزنن؟ کجای دنیا گداهاشون همه کاره مملکتن و متخصصینشون گدایی می کنن؟ نه! شما به من بگید!

دوستی تو قسمت نظرات پرسیده بود تا حالا شلاق خوردی؟   نه دوست عزیز، من تابحال شلاق نخوردم، من خفقان و اختناق دوران جنگ و دیکتاتور یزرگ رو حس نکردم، من ندیدم زمانی رو که رنگ به صورت و موهای زنان و دختران می پاشیدند، من درد لبهایی رو که با پنبه خرده شیشه دار پاک شدند لمس نکردم، من دبستان می رفتم زمانی که از عزیزانمان تنها ساک حاوی ساعت و پیراهن می آوردند، شبهایی که دختران صیغه می شدند تا باکره از دنیا نروند من در آغوش مادرم خواب بودم، من اون دوران رو ندیدم اما دوران ما هم برای خودش عالمی دارد.

دوران ما دوران "با هم چه نسبتی دارید" است، دوران ما دورانی است که دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم، دوران ما دوران بسته شدن یکجای روزنامه ها است، دوران محاکمه عقیده است، دورانی است که وکیل و متهم را با هم می گیرند، دوران مرگ دانشگاه است، دوران زندانی شدن نویسنده ها و نویسنده شدن زندانبانان است، دوران تهدید است، دوران کمیته های انضباطی و دانشجویان اخراجی است، دوران زنان بپاخواسته و دربند است، دوران مردان تبعیدی است، دوران زبان درازی برای همه دنیا است، دوران توهم توطئه و دشمن نامرئی است، اما ...

 اما با این همه، دوران ما دوران سرکشی است!

نوشته شده توسط امید در 1:7 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم اسفند 1385
خانه تکانی
از معایب تک فرزند بودن و داشتن مادر کارمند اینه که روز جمعه ممکنه شما و پدر محترم توسط مادر محترمه به جرم ولگردی در منزل دستگیر و به خانه تکانی با اعمال شاقه محکوم بشید. مسلما مادر گرامی نیروی شما را در روز اول صرف تکاندن سالن پذیرایی و ناهار خوری خواهد کرد! اوج بدشانسی شما اینه که اگر قرار باشه ۱ ماه بعد منزل را عوض کنید مادر به شما خواهد گفت که آوردن کارگر دارای توجیه اقتصادی و عقلی نیست. بنابراین پاک کردن شیشه های سالن پذیرایی آنهم از بیرون و در طبقه دوم ممکنه برای شما حتی خطر مرگ هم داشته باشه! البته ممکنه بعضی وقتا نقطه به خصوصی از شما بسوزه:

 ۱-  وقتی که شما (با وجود تنفر از کشیدن جارو برقی و با اینکه حتی در بابل همیشه زحمت کشیدن جاروبرقی با همخونه شما بوده) دارید جارو برقی می کشید، پدر شما اس ام اس بخونه و قاه قاه بخنده!

۲- اینکه موقع جابجا کردن مبل آقای پدر دستش رو پایین بگیره و شست پای مبارک شما بخوره به پایه مبل و ناخون عزیزتون بشکنه!

۳- اینکه وقتی دارید میز عسلی رو تمیز می کنید جناب پدر که میخواد شیشه روی اون رو برداره، انقدر سریع این کار رو بکنه که شما فرصت نکنید اونورشو بگیرید و شیشه با لبش بیاد روی ماهیچه ساق شما!

اما با وجود اینها ممکنه شما انتقام همه این اتفاقات رو بگیرید، چجوری؟ اینجوری که وقتی آخر کار دارید روی دسته مبلها رو پارافین می کشید، وقتی آقا بابا ازتون پرسید امید جان کمک نمیخوای؟ شما جواب بدید: چرا! شما بیا دستمال بعد از پارافین رو بکش لطفا!  در این لحظه اس که بابا خان با چشمهای گرد شده به شما نگاه می کنه و میگه: "تو این خونه دیگه تعارف هم نمیشه کرد؟؟؟!"

نوشته شده توسط امید در 23:26 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
شنیده ها از حاشیه
خوب! امروز هم گذشت! ۸ مارسی کم فروغ تر از سالهای گذشته اما همچنان خوب و تاثیر گذار! ترجیح میدم که گزارشش رو از وبلاگهای دوستانی مثل نسرین و پرستو و سارا و امشاسپندان بخوانید که حتما تخصصی تر و بهتره. واسه همین من تصمیم گرفتم در مورد امروز فقط به نوشتن تک جمله هایی که مقابل مجلس یا تو مراسم کمیسیون شنیده بودم اکتفا کنم (شاید حتی جملاتی بیربط) !

۱- وقتی کم کم جلوی مجلس شلوغ شد، زنان رهگذر یکی دو بار با ذوق و شوقی که وقتی الان یادم میاد اشکم سرازیر میشه از من پرسیدن "آقا اینجا چه خبره؟ زنا واسه خواسته هاشون تظاهرات کردن"

۲- خبرنگاری که دوربینش روی دوشش بود به شخصی اونطرف خط تلفن می گفت "فعالین الان کجان"

۳- شخصی که اگر در روزی عادی تو خیابون میدیدمش یه ۱۰۰ تومنی میذاشتم کف دستش که نون بخره بخوره، به سربازی اشاره می کرد که "اونو، اونو، برو دنبالش"

۴- افسری پشت بیسیم به مافوقش گفت "اینا پراکنده نمیشن" و مافوق از اینور جواب داد "موبایل ۲ ۳ تاشون رو بگیر همه میرن"

۵- یه آدم کهنه پوش که بیسیمش رو لای روزنامه قایم کرده بود، وقتی دید بهش خیره شدم، موبایلش رو درآورد و گفت "اه، این چرا آنتن نمیده"

۶-  "آقا اگه ممکنه بنشینید که خانومای دم در هم بتونن بیان تو"

۷- یکی از گردانندگان از مجری انتقاد می کرد و می گفت "اصلا حس فمینیستی نداره" ولی خداییش حس انقلابی خیلی داشت و کوبنده حرف میزد، من که خوشم اومد!

۸- مجری شهلا اعزازی رو رییس مرکز مطالعات زنان دانشگاه علامه معرفی کرد و یکی از عقب گفت "کاش بود" بعدا معلوم شد که ایشون دبیر انجمن جامعه شناسی اونجاس!

۹- برای عباس امیر انتظام بدجور دست زدند، همه و خیلی طولانی!

۱۰- زن جوانی قوطی آب آناناسش رو داد دست همسرش، مزد جوان گفت "اینو چرا دادی دست من، خودت نمی خوری قربونت برم"

۱۱- همون دوستان می گفتند باید درباره ۳ ستاره باقی مونده نگران بود، اخبار دورغ منتشر میشه!

۱۲- شهلا انتصاری به همسرش گفت بیانیه رو بده رضوان بخونه و آقای همسر جواب داد بیانیه رو خوندن شهلا، خوابی"

۱۳- وسط سخنرانی خانم دکتر صادقی بخاطر گرما اومدم تو راهرو (می شنیدم اما، بلندگو صدا رو می رسوند) خانمی که یه بچه کوچولوی ناز و خوشگل رو بغل کرده بود ازم پرسید "اسم این خانم چیه" و من هر چی فکر کردم یادم نیومد و کلی باعث شرمندگی شد.

نهایت:  خیلی دلم می خواست برم جلو و با دوستان مجازیم آشنا بشم، اما هم عذاب وجدان شنیدن حاشیه ها رو داشتم و هم دیدم سرشون شلوغتر از اونه که خودمو بندازم وسط!

نوشته شده توسط امید در 23:40 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
شرکت می کنیم
کسایی که یه کم سر کلاسای دینی دبیرستان وقت عزیزشون با گوش کردن به اراجیف معلم تلف کرده باشن میدونن که واجبات در دین ملوم الحال اسلام چند جوره. یکی واجب کفایه که معنیش این میشه که اگه تعداد اونایی که اون کار واجب رو انجام میدن مناسب و کافی باشه دیگه وجوب کار از بقیه ساقط میشه (یعنی بقیه واجب نیست که اون کار رو انجام بدن) مثل جهاد. یه جورش هم واجب عینیه که یعنی مهم نیست که چند نفر انجام دادن و همه باید و باید اون عمل واجب رو به جا بیارن.

حالا، با توجه به اوضاع پیش اومده در این چند روز (دستگیری فعالین جنبش زنان که به احتمال زیاد یه دلیلش کم نور کردن برنامه های ۸ مارسه) شرکت در چند برنامه ای که تق و لق نشدن و به موقع انجام میشن برای همه واجب عینیه. یعنی اصلا نباید مثلا به فکر ظرفیت سالن و شلوغی و اینا بود، بلکه هممون باید توشون شرکت کنیم. طوری که توی سالن ها جای سوزن انداختن هم نباشه و حتی توی خیابون اطراف محل هم باید ملت از سر و کول هم بالا برن و جمعیت مثه خار بره تو چشم اونایی که نمی خوان و نمی تونن فعالیت های آزادی خواهانه رو تحمل کنن.

یکی از اون برنامه ها که من هم اونجا خواهم بود برنامه کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت به مناسبت روز جهانی زنه! خوب پس ای مومنان همدیگه رو اونجا می بینیم!

پ.ن: یه برنامه تجمع هم جلو مجلس هست، ساعت ۲ بعد از ظهر. که موافقین و مخالفین خودشو داره! شاید اونجا هم همدیگرو دیدیم!

پ.ن: غیر از شادی صدر و  محبوبه عباسقلی زاده و ژیلا بنی یعقوب بقیه آزاد شدند! شادیمان تمامی ندارد و تلاشمان برای آزادی ستارگان دربند نیز! 

برای اطلاع لحظه به لحظه به میدان بیایید!

نوشته شده توسط امید در 1:59 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
۱- ما خودمون خیلی اوضاع فکریمون خوب بود، خیلی زمانه بر وفق مراد می چرخید، خیلی از وضعیت این مملکت گل و بلبل خرسند بودیم، که باز هم این دولت مهرورز عدالت گستر (به فتح دال) دسته گل دیگه ای به آب داد و چند نفر از معدود زنده های این جامعه مرده رو در بند کشید.  شاید خنده دار باشه اما وقتی با هزار ذوق و شوق امدم تهران که دوستی به قولش عمل کنه و منو با خودش ببره از این مراسما و فهمیدم که صبح همه رو گرفتن انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو من! خاموش شدم یهو!

۲- تنها کار مفیدی که فعلا انجام میدم دنبال کردن خبرهای مربوط به همین دختراس! سعی می کنم یه جورایی خبر رسانی کنم مثلا! خدا قبول کنه انشاالله!

۳- خودمان هم که علاوه برآن تنبلی مادرزادی معروف، به بی حسی مطلق هم دچار شدیم! از در و دیوار هم که برایمان می بارد، سخت تر از حال ما هم هست مسلما! اما حال ما هم چندان خوب نیست!

۴- از اونجا که تو ۳ بند بالا چیزی ننوشتیم که به کار آید، حداقل بدانید که سارا و ساقی و پرستو از آزاد شدگاننند و نیما همسر نسرین از دوستان همچنان دربند است که اخبار را خوب می رسانند و امشاسپندان هم گل کاشته در خبر رسانی لحظه به لحظه!

نوشته شده توسط امید در 2:32 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
بهترند!

پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند.

اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان.

آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد..

منبع : زنستان

نوشته شده توسط امید در 18:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
دفاعیه
اصل ۲۶ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران:  احزاب،جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکند. هیچ کس را نمی توان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.

اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران: تشکیل اجتماعات و راهپیمایی، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

خبر- یکشنبه ۱۳/۱۲/۸۵ : تجمع مسالمت آمیز جمعی از مدافعین حقوق زنان در مقابل دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شده و ۳۳ تن از زنان تجمع کننده بازداشت شدند.

 همانطور که در گفته شد، طبق اصول مشخص قانون اساسی برگزاری تجمعات بدون حمل سلاح و در صورت اینکه مخل مبانی اسلام نباشند آزاد است. حال خبر را دوباره بخوانید. جمعی از مدافعین حقوق زنان در ایران روز ۱ شنبه تجمع مسالمت آمیزی را در اعتراض به برگزاری دادگاه غیر قانونی ۵ نفر ازفعالین عرصه زنان برگزار کردند. نکته قابل توجه این است که اتهام این ۵ نفر نیز اقدام علیه امنیت ملی توسط شرکت در تجمع غیر قانونی ۲۲ خرداد ۸۵ بوده است. مدتی پیش نیز ژیلا بنی یعقوب در دادگاهی مشابه از اتهامات وارده تبرئه شد. اصولا کلیه فعالیت های مدافعین زنان ایران بر پایه حمایت ها و فتاوی جمعی از مجتهدین مترقی مانند آیت الله صانعی و دیگران میباشد، و مشخصا نمی توند با مبانی اسلام تضاد داشته باشد و همزمان مورد تایید مراجع عالیقدر هم قرار بگیرد. حال می توان با قرار دادن تکه های بالا به نتایج زیر دست یافت:

۱- نحوه عملکرد فعالان و مدافعین حقوق زنان در ایران به هیچ عنوان مخل مبانی اسلام نبوده و حتی بر اساس قوانین مترقی اسلام نیز می باشد.

۲- در هیچکدام از تشکل های فعال در عرصه مطالبات زنان، خطی مشی مسلحانه مورد تایید نبوده، و تمامی اهداف از راه فعالیت های مدنی و منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران دنبال می گردد.

۳- مسلما تمامی تجمعات و راهپیمایی های احتمالی تشکل هایی با خصوصیات ذکر شده در موارد ۱ و ۲ دارای شاخصه های ذکر شده در اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشند و بالطبع از نظر قانونی آزاد و بلامانع خواهند یود.

۴- نتیجتا اتهامات وارده به ۵ نفر از فعالین عرصه زنان مبنی بر شرکت در تجمعات غیر قانونی کاملا بی اساس بوده و برگزاری چنین دادگاهی در تعارض مشخص با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشد.

۵- بر این مبنا تجمع اعتراض آمیز اما آرام ۱۳ اسفند نمی تواند مصداق اقدام علیه امنیت ملی توسط شرکت در تجمعان غیر قانونی باشد، چراکه اولا نفس این تجمع دارای فاکتورهای غیر قانونی نبوده و ثانیا حتی می تواند اقدامی در جهت تقویت امنیت ملی توسط امر به معروف و نهی از منکر دستگاه قضایی باشد. (اصل هشتم قانون اساسی)

۶- با توجه به مطالب بالا واضح است که دستگیری ۳۳ تن از مدافعین حقوق زنان در ایران، نه تنها وجهه قانونی ندارد بلکه حتی اقدامی معارض با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشد که توسط عناصر خودسر دستگاه قضایی و وزارت اطلاعات ( توجه داشته باشید که بند ۲۰۹ زندان اوین در اختیار وزارت اطلاعات است) صورت گرفته است.

۷- آنچه مسلم است آزادی تمامی این زنان صحیح ترین اقدام از طرف حکومت بوده و می تواند به شایعات مطرح در جامعه که این اقدام را در جهت زهر چشم گرفتن از مدافعین حقوق بشر و حقوق زنان در آستانه روز جهانی زن (۸ مارس) میداند و اعتقاد دارد احتمالا بازداشت این زنان تا بعد از ۸ مارس و معوق شدن بسیاری از مزاسم و تجمعات قانونی و با مجوز طول خواهد کشید، خاتمه دهد.

نوشته شده توسط امید در 3:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
این مطلب و قبلی را حتما بخوانید:
طبق آخرین اخبار بازداشت شدگان را در دو مینی بوس سوار کرده به بند ۲۰۹ بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند ۲۰۹ زندان اوین متعلق به وزارت اطلاعات است.

خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز بازداشت شده است.

ماموران به خانواده های بازداشت شدگان اطلاع داده اند که لا اقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده های برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان در بازداشت خواهند ماند.

عکسهای تعدادی از زنان بازداشت شده در تجمع صلح آمیز امروز صبح مقابل دادگاه انقلاب

نوشته شده توسط امید در 0:12 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
..................
به نقل از وبلاگ امشاسپندان

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد

صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عده ای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند.

بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت از حضور افراد که پلاکاردهایی را در دست داشته و در سکوت تجمع کرده بودند، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند. این ماموران تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده است زود محل را ترک کنید و ماشین های ماموران در راه هستند.

بنا بر آخرین اخبار، یک افسر نیروی انتظامی در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده است. و زنان را با جملاتی همچون " همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید می کنند.

این در حالی است که نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی همراه با وکلای خود داخل ساختمان شده اند تا جلسه رسیدگی به اتهامات آنها برگزار شود.

گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد.

گروه خبر زنستان

خبر تکمیلی: ماموران یک مینی بوس آورده و تجمع کنندگان را با ضرب و شتم سوار مینی بوس می کنند.

---------------------------------------------------------------

پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند

طبق آخرین اخبار رسیده، ماموران جدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان را که جلو دادگاه انقلاب در اعتراض به روند غیرقانونی بازداشت ها، احضارها و دادگاه های یک ساله اخیر زنان تجمع کرده بودند بازداشت کردند.

در میان بازداشت شده گان اشخاصی چون آسیه امینی، جلوه جواهری، زارا امجدیان، مریم حسین خواه، شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، مینو مرتاضی لنگرودی، فاطمه فرهنگ خواه، زینب پیفمبرزاده، سمیه فرید، خدیجه مقدم، نیلوفر گلکار، ناهید کشاورز، ناهید جعفری، محبوبه حسین زاده ،پرستو دوکوهکی، نسرین افضلی به چشم می خوردند.

نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری و سوسن طهماسبی پنج تن از فعالان جنبش زنان که امروز قرار بود دادگاه آنها برگزار شود، در حمایت از دیگر یاران جنبشی خود از دادگاه بیرون آمدند که همه آنها نیز بازداشت شده اند .

ماموران سر ناهید جعفری را به در مینی بوس کوبیده اند که در نتیجه این ضرب و شتم، دندان های ناهید جعفری شکسته است و ماموران از بردن وی به اوژانس امتناع می کنند.

گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد

تو را خدا اطلاع رسانی کنید

-----------------------------------------------------------------------------

آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان

آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان به دست ما رسید:

نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان مقدم- سارا لقمانی

خبرهای تکمیلی ارسال خواهد شد.

 

نوشته شده توسط امید در 0:5 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
دیرکرد
۱-دیروز ۱۲ اسفند بود اما من به دلیل اینترنت پرسرعت نوشهر نتونستم آپ کنم! خوب حالا امروز اینکار رو می کنیم! دیروز سالروز اولین بار در تاریخ ایران معاصر بود که زنان حق رای دادن و انتخاب شدن در انتخابات سنا و شورا رو پیدا کردن!  اون هم در سال ۱۳۴۱ و در کابینه امیر اسدالله علم! و ۱۰ روز بعد خمینی در بیانیه ای این مصوبه رو به عنوان وا اسلاما وا روحانیتا برد زیر سوال و نوشت که میخوان زنهای عفیفه رو به مراکز فحشا بکشونن! (متن مصوبه و متن بیانیه هم هست، خواستم خسته نشید،کسی خواست بگه)

فکر می کنم به زنانی که به دنبال برابری هستند باید این روز رو تبریک گفت!

۲- در کل تاریخ ایران کسی را پیدا نمی کنید که به اندازه ما وقت به فنا داده باشه! تازه اون هم با وجدان راحت! انگار نه انگار که همین چند روز پیش با چنان اهن و تلپی راه افتاده بودیم به طرف کمپینگ! اصولا در تمام طبیعت اینجوریه که سیستمها به سوی بی نظمی میل دارن و بعضی وقتا فقط یه سلول بی نظم هم کافیه!

۳- خوب یه خرده اوضاع پیچیده شد! تهران که اصولا نمیشه درس خوند، کمپینگ های بابل هم که حداقل با وجود دوستان به ثمر نمی رسه! من موندم بیچاره این پروژه بدبخت بینوای من کی به انجام میرسه ! مرد از بلاتکلیفی!

۴- سلام تهران!

پ.ن: تنها نیم ساعت بعد از اینکه مطالب بالا رو نوشتم، تو سایت دانشگاه، اومدم که لپ تاپ رو از کیفم در بیارم از دستم پرت شد رو زمین! و دیگه تقریبا روشن نشد! خوب بدین ترنیب کمپینگ انجام پروژه ها به سلامتی به پایان رسید! حالب قضیه اینجاست که دیگه پولی برای تعمیرش ندارم! فقط امیدوارم گارانتی به دادم برسه!

نوشته شده توسط امید در 11:5 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم اسفند 1385
ما ملت احمقی هستیم!
در تمام این عمر اندک ۲۵ ساله، ملتی را باندازه ملت ایران پرمدعا، حسود، احمق و ذلت طلب برای همسایه ندیدم! ندیدم که مردمی تا این حد از بدبختی دیگران انرژی بگیرند و از موفقیت دیگران ناراحت شوند. انگار اینجوری ارضا می شوند، یک نوع آرامش خاطر که "آخی، بدبخت تر از ما هم هست". اصولا ملت ایران بیشتر دوست دارد اگر کسی را دید که زودتر از حد معمول به جایی رسیده، او را دزد، شارلاتان یا مال مردم خور بداند تا تیزهوش یا زرنگ!

از این خصیصه این مردم با فرهنگ در طول تاریخ حکام بی پدر و مادر بدجور استفاده کردن، اگر چشم طمع به مال یا حرمسرای کسی داشتن زرتی به او انگ دزدی و پفیوزی می چسبوندن  و ملت باهوش هم فریاد مرگ بر فلانی سر می داد و قال قضیه کنده می شد. اما باز این حکام بی ناموس هم تا این حد از حماقت مردم استفاده نمی کردن که این حکام باناموس اخیرا  می کنن.

در روزهایی که احمد باطبی در زندان جان می ده، روشنفکران جامعه و مدافعین حقوق بشر تو  زندانن، فعالان حقوق زن از سفر و حتی زندگی محروم شدن و صدای هیچ کس هم در نمی آد، یکهو یک آدم زرنگ تاجر که شاید رشوه ای هم داده باشه و از آب گل آلود اقتصاد ایران چند ماهی هم گرفته باشه رو فرار می دن تا در غلغله عوام گاو چند فریاد حق طلبانه هم گم بشه. تا تو تاکسی، تو صف نون، تو وبلاگ های مردم حرف از فرار شهرام باشه . در روزهایی که طبل جنگ بیخ گوشمونه، تحریم های شدید اقتصادی خوشبینانه ترین عاقبت گنده گوزیهای ناسیاستمداران حاکمه، جزایری در میره که مردم خر نفهم هم به جای همون زمزمه های خزنده اعتراض در گوشه هم بگون حتما فرارش دادن، دست خودشون تو کاره، مگه میشه در بره!

یکی نیست بگه آخه الاغهای احمقتر از من در رفت که رفت، ۲۸ ساله که ک... و ب... و ف... و ی... و م... و ... دارن میخورن و میبرن! نفت و سنگ و عتیقه میفروشن و در بانکهای سوییس تلنبار می کنن صداتون هم در نمیاد! تخم ندارید حرف بزنید! رییس جمهورتون که تا دیروز تا بقالی محلش هم بزور رفته بود حالا سرشو میزنی تهشو میزنی خارجه است و شما لای لنگ زناتون قایم شدید، حالا خوردن و بردن یک نفر رو کردید تو بوق و کرنا! همین بغل گوشتون یه بدبختی بخاطر بالا گرفتن یه زیرپوش خونی ۵ ساله که زندانه، اونوقت...

خاک بر سرتون! خاک بر سرمون! ای خاک بر سر این ملت و این دولت!

نوشته شده توسط امید در 1:37 | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم اسفند 1385
اگر خدایی هست، پدر زکریای رازی را بیامرزد!

نوشته شده توسط امید در 0:13 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم اسفند 1385
تکرار
۱- من نمی دونستم! این شریک ما (همون که قراره با هم یزنیم تو کار بیزینس)، فکر کرده ما بیخیال شدیم و تصمیم گرفته خودش به تنهایی ایده ما رو بدزده و بزنه به چاک جعده! خوب شد مچشو کرفتم! دیدم تحویل نمی گیره ییهو رفتم تو شیکمش! گفتم داداش کجای کاری؟ ما خودمون آخر دودره بازیم! خر رو رنگ می کنیم جای طوطی میفروشیم! واللا!

۲- این چند روز خاطرات ما همش تکرار شده، امروز باز رفتیم نوشهر، کارت اینترنت، و باز هم بازگشت به ویلا و رقص شعله ها روی دیوار. و ما که همچنان تنهاییم و همه یاران رفتند از این ولایت! و تنها حسرت دیدن شرار آتش در آیینه چشم برایمان مانده!

۳- کارهای مربوط به سمینار هم کمی تا قسمتی انجام می شود، روزی نیم ساعت در برخی روزها تا ۱ ساعت و در ارتفاعات ۲ ساعت. تا ۱۸ اردیبهشت تموم میشه دیگه! پریروز استادم رو تو دانشگاه دیدم، یهو پیچیدم یه طرف دیگه، کلاهی هم که سرم بود تا روی دماغم کشیدم پایین! فکر کنم منو ندید!

۴- یه امسال ما خواستیم تو این مراسمای ۸ مارچ شرکت فعال داشته باشیم و یه حالی به این نسوان محترمه بدیم، از شانس بدمون اومدیم شمال و فعلا که جاده ها بسته شده، اینجا هم که سوت و کور! چند وقت پیش به نسرین می گفتم، اومدم از یکی از دخترای دانشگاه پرسیدم میدونی ۸ مارچ چه روزیه؟! برگشت گفت ولنتاین نیست!

۵- من یه نامزد جدید پیدا کردم! خیلی خوشگله! خیلی هم خوش اخلاقه! انقدر ملوسه! خانواده دار هم هست! از همه اینا مهمتر اینه که تا اون به سن ازدواج برسه من حتما همه شرایط ازدواج رو دارم، هم شغل مناسب و هم خونه و زندگی! فقط مشکل اینجاست که هنوز نتونستیم درست و حسابی با هم حرف بزنیم، البته به نسبت دخترای ۲ ساله ای که دیدم خوش صحبته ها! اما خوب هنوز حرفای عشقولانه - زندگیانه بلد نیست!

نوشته شده توسط امید در 22:31 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385
امان از فیلتر!
این نامه پدر احمد باطبی خطاب به ملت ایرانه! لینک فیلتر نشده اش رو پیدا نکردم و به ناچار مجبور شدم بعنوان یه پست بذارمش! برای خوندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید.

پ.ن : گویا احمد باطبی با قرار وثیقه ۳۰۰ ملیون تومانی برای ۴۸ ساعت به مرخصی آمده است. برای معالجات پزشکی. همسر او نیز آزاد شده و احمد اعتصاب غذای خود را شکسته است!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید در 15:22 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385
عنوان ندارد
چند وقت پيش يکي از بچه ها کليپي روي موبايلش داشت که صحنه خود کشي آدمي بود که گويا در کرج براي خود کشي بالاي تير برق 20kv رفته بود.نحوه تلاش مردم براي نجات جون اون اينجوري بود که يه نفر بالاي تير رفته بود و سعي داشت با گاز بيهوشي و اشک آور کاري کنه اون شل بشه و بشه کشيدش پايين، مردم جمع شده بودند و غلغله اي بود. اون مرد هم همچنان تقلا مي کرد که بالاتر بره و خودشو به سيمها برسونه.

 در همين حين مرد ديگه اي هم براي کمک به ناجي اول بسرعت از تير رفت بالا. در کنار همه اينها چيزي که توجه منو جلب کرد صداي ضجه و استغاثه زني بود که همون نزديکيها فرياد مي زد "خدايا کمکش کن، خدايا بيارش پايين، خدا خودت کمک کن، خدايا نجاتش بده، خواهش مي کنم، خدايا " و گريه مي کرد، بدجور هم گريه مي کرد، بطوريکه مني که داشتم تو  اسکرين کوچيک موبايل تماشا مي کردم منقلب شدم،

که نفهميدم چي شد، فقط يه نور شديد حاصل از فلش اوت 20kv و بعد آدمهايي که پرت شدن پايين. و هق هق زن. زني که با تمام التماسي که به درگاه خدا مي کرد، خدا کمکش نکرد. نه! کمکش نکرد!

نوشته شده توسط امید در 14:4 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم اسفند 1385
قطار وحشت!
تقریبا همه هم نسل های من بچگی آرومی نداشتن! به خاطر ترس از موشک و بمباران و ... . تو اون دوران بد تنها دلخوشی من و امثال من یه شهر بازی بود! هنوزم که هنوزه با اینکه این همه تفریگاه تو تهرون درست شده، شهربازی برای من یه چیز دیگس! حالا تو خود این شهر بازی من از بچگی قطار وحشتشو از همه بیشتر دوست داشتم! بیچاره پدرم! هر وقت میرفتیم شهربازی مجبور بود انقدر منو سوار قطار وحشت کنه که یا من خسته بشم یا خودش وارد فاز جبروت پدرانه بشه!

غیر از همین یه شهر بازی میتونم بگم من زیاد بچگی نکردم! چون دردهای دیگری هم داشتم که باعث شد بچگی نکرده بزرگ شم! واسه همین خیلی وقتا تو همین سن ۲۵ سالگی خودمو لوس می کنم و ادای بچه ها رو در میارم! و سعی می کنم تجربه های خوب گذشتمو تکرار کنم!

 "احمدی نژاد: ترمز و دنده عقب قطار هسته ای را دور انداخته ایم" 

و دوباره بازگشت خاطرات کودکی! باز هم سوار قطار وحشت شدیم! اما اینبار دیگه حضور پدر به تنهایی نمیتونه تکیه گاه محکمی باشه. چون این قطار کنترل شده نیست! دیگه جای آدمک هاشو حفظ نیستیم! دیگه نمیشه به اسکلتها و جادوگرها خندید!

و دوباره بازگشت خاطرات کودکی! ترس از موشک و بمب! از دست دادن احساس آرامش! بدون فرصتی برای خندیدن! دوباره شبهای تاریک و صدای قلب مادر!

آقای احمدی نژاد! به هر چه که اعتقاد دارید! بلایی که خمینی بر سر کودکی ما آورد بر سر کودکان امروز نیاورید! بگذارید حداقل آنان از قطار وحشت همان تلقی کودکانه و شیرین را داشته باشند. از این قطار پیاده شوید! بگذارید کمتر از رییس جمهوری شما خجالت بکشیم! در دنیایی که تلاش همه در عاقل شدن است شما به دیوانگی خود اعتراف نکنید! دود این قطار وحشتی که سوار شده اید به چشمان ما هم می رود. معدود خاطرات خوب کودکی ما را خراب نکتید. دنیا از شما و عربده جویی ها شما نمی ترسد! ما هم نمی ترسیم! اما از حماقتهای شما چرا!

قطار هسته ای!! بیدار شو آقای رییس جمهور!  بیدار شو!

نوشته شده توسط امید در 20:18 | | لینک به این مطلب
جمعه چهارم اسفند 1385
امن و امان!
بعنوان یک شهروند جمهوری اسلامی ایران، بر خود فرض می دانم که جهت تنویر افکار عمومی، شایعاتی را که توسط عوامل استکبار جهانی و عناصر ضد انقلاب دامن زده می شود، به عرض ملت شریف رسانده و دست ایادی بیگانه را در خراب نشان دادن اوضاع کشور رو نمایم.

۱- احمد باطبی بهیچوجه بر اثر تشدید فشارهای وارده به وی در زندان اوین دچار تشنج نشده و تحت الحفظ به بیمارستان تجریش منتقل نشده است، و بالطبع زودتر از اتمام معالجه به زندان برگردانده نگردیده. ایشان بهیچوجه ممنوع الملاقات نبوده و براحتی با اعضا خانواده و همسر خود دیدار می کند. 

۲- سمیه بینات همسر احمد باطبی نیز ابدا بازداشت نشده است.بنابراین تماسی هم در ساعت ۸ شب با خانواده نگرفته و بازداشت خود را اعلام نکرده است، و تلفن همراه وی خاموش نیست. لازم به ذکر است نامبرده اصولا از دنبال کردن وضعیت همسرش منع نشده و هیچگاه تهدید نشده است.

۳- از آنجاییکه احمد باطبی دچار حمله مغزی نگردیده، به کما فرو نرفته و همسر وی نیز بازداشت نشده است، پس دلیلی برای اعتصاب غذای خشک وجود نداشته و خبر اعتصاب غدای خشک احمد باطبی در زندان اوین و استفاده وی از تنها دارایی کنونی یعنی جانش نیز شایعه ای بیش نیست، و وی وصیتامه ای نیز ننوشته و به اطلاع خانواده نرسانده است.

پ.ن: احمد باطبی و سمیه بینات؟ نمی شناسم! چی؟ زندانی سیاسی؟ مگر در ایران زندانی سیاسی داریم؟ در کشور عدل علی؟ در مملکت گل وبلبل؟ در شهر امن و امان؟! با این مردم همیشه در صحنه؟! نه نه! ممکن نیست!

نوشته شده توسط امید در 22:39 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم اسفند 1385
ما درس می خوانیم!
از اونجاییکه اممد قلی و زهرا منو دعوا کردن که دیگه اینجوری ننویسم، (و زهرا تهدیدم هم کرد)، لاجرم ما هم اونجوری نمی نویسیم!

خوب اگر شما با دو تا رفیق شفیق بیاید ویلا، ۲۰ ساعت اینترنت هم بخرید، ساعت ۱۲ ظهر از خواب بیدار بشید، تا ساعت ۳ ناهار خوردنتون طول بکشه، بعد هم ۳ تا فوق مهندس برق ۱ ساعت درگیر کشتن یک ملخ مهاجم بشین، برای کشتنش متوصل به راکت بدمینتون بشید، تا ساعت ۵ هم تو حیاط بدمینتون بازی کنید، تا ساعت ۷ پای لپ تاپ بازی فلش بکنید، تا ساعت ۹ برید نوشهر باقالی بخورید و خرید کنید، بعد بیاید بشینید پای اینترنت، اونوقت شما یک کمپینگ موفق انجام پروژه براه انداختید. و باید مطمئن باشین که حتما سمینارتون تا ۱۵ اسفند آمادست!

پ.ن: از خرید که برگشتیم، چراغهای ویلا خاموش بود و رقص شعله ها روی دیوار بسیار وسوسه کننده، وسوسه برای هماغوشی در زیر نور شعله ها و بازی نور روی تن!  دیدن تصویر آتش در چشم! و یکی شدن!

نوشته شده توسط امید در 22:4 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم اسفند 1385
چه مرگمان است؟
یادم هست پارسال که در اتاق خوابگاه با پویا نشسته بودیم و من بازی ریم را -با ورق- به او یاد می دادم، وسط آموزش بهش گفتم ببین، تو این بازی فقط دوبار فرصت اشتباه داری، با اشتباه سوم مطمئنا میبازی!

بعدها به این نتیجه رسیدم که نه فقط در ریم، شاید در تمام بازیهای زندگی فقط ۲ یا ۳ بار فرصت اشتباه هست و با اشتباه بعدی محکوم به شکستیم! این مساله فشار روانی زیادی در هر تصمیم گیری به من وارد می کرد! نمی دونم تو اگر جای من بودی جه می کردی ولی من تصمیم گرفتم برای پیروزی نجنگم! و از قبل باختن رو انتخاب کنم، بدون تحمل سختی مبارزه برای بردن! تا حالا لذت باختن رو تجربه کردید؟ تا حالا فریاد زدید من باختم! من از دست دادم!  لذت دیدن و مسخره کردن جون کندن دیگران برای بدست آوردن و بردن رو تجربه کردید؟! لذت بی ارزش دیدن موفقیتهای دیگران!  شاید واقعا هیچ چیزی نداشتم که ارزش مبارزه داشته باشه، شاید ترسیدم و جا زدم! ولی واقعا چیزی نمی بینم که ارزشش رو داشته باشه براش بجنگم، فداکاری کنم یا سختی بکشم! و حالا، میتونم ادعا کنم که من شکست رو دوست دارم، من می خواهم ببازم! یاد یک دوست عزیز عزیز عزیز و قدیمی به خیر، همیشه میخوند: 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پ.ن: خیلی باید احمق باشی که بشینی تو ویلای رفیقت، تو اتاق تاریک و در برابر نور شومینه، لپ تاپی که بابا و مامانت برات خریدن رو پات باشه، و تو خزعبلات بنویسی! احمقانه ها! چه مرگمان است!

نوشته شده توسط امید در 0:18 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اسفند 1385
جمع بندی
به چند دلیل! اول اینکه آن قرآن قدیمی که بارهای پیش مطالعه می کردیم و ترجمه تحت الفظی و خارج از ممیزی داشت، مفقود گشته، دوم اینکه فعلا دلیل نمی بینیم بحث استفاده ابزاری از زن در قرآن را پیش بکشیم و سوم اینکه این شبهه پیش نیاید که ما کمر به توهین به مقدسات بستیم، قسمت دوم زن در قرآن را به توصیه به مطالعه ترجمه فارسی قرآن (مستحضریم که خیلی از مسلمین حالش را ندارند) فقط سوره های نسا، واقعه، نبا و احزاب البته، محدود می کنیم، باشد که رستگار شوید.

اعتراف می کنم بسیاری از مطالب قرآن از جمله سفارشات زیاد به کمک به مستمندان، نخوردن مال دیگران، خود داری از تمسخر دیگران و ... پیامهای اخلاقی و عقلانی هستند، اما این مساله باز هم بستگی شدید این مطالب به جریانات مربوط به گذشته ها را (حتی در مواردی که ذکر شد) کمرنگ نمی کند!

به سارای ابر اردیبهشت (همو که بیشتر دوست دارم فلرتیشیا خطابش کنم) ، منظور گزارش نسرین از جلسه تدوین منشور زنان بود و هفت شین زنستان، در مورد دومی بیشتر خواهم نوشت.

اما خودمان! مثل همیشه! تغییری نیست! گویا خوشی زده زیر دلمان، برای بار دوم در اینروزها تصمیم به سفر گرفته ایم به شهر دانشگاهمان و برپایی کمپینگ انجام پروژه و سمینار ! برایمان آرزوی موفقیت کنید لطفاً! به تحریم دنیای مجازی روی آورده بودیم از روی عذاب وجدان از ولگردی یا وبگردی! که چندان که باید و شاید مثمر ثمر نبود به جهت بسیار بودن ادله کمکاری و بیحوصلگی! نادم و پشیمان بازگشتیم به اصلمان! در هر حال اکنون که جلوی آیینه می ایستیم و بر خود می خوانیم:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است

نوشته شده توسط امید در 19:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اسفند 1385
زنان و مردان
حمید جان! پول کجا بود برادر من! من خودم استکبار جهانی ام! اما نه! هدف نه آب ریختن به آسیاب خصمه نه توصیه به ول کردن قرآن که یک امر شخصیه، هدف شاید فقط ابراز عقیده ایست در باب اینکه جنبش حق طلبی و برابری خواهی زنان، کجا را باید نشانه رود. من ادعا می کنم و شدیداً بر این ادعا استوارم که طرفدار برابری و تساوی همه انسانها از تمامی نظرها (حقوقی، برخورداری از امکانات اجتماعی و ...) و جدا از رنگ، نژاد، جنسیت، دین و عقیده هستم. بر این مبنا فقط دوست دارم به عنوان یک نفر از کل انسانهای آزاد، بگویم که جنبشهای رفع تبعیض زنان ایرانی در برخی موارد طرف خود را اشتباهی گرفته اند، در ایرانی که ما در آن زندگی می کنیم، طرف زنان ما مردها نیستند! قوانین تبعیض آمیزی است که ریشه در دین دارد. پس برای رسیدن به برابری و آزادی نباید مردان را حذف کرد، نباید برای تدوین منشور حقوق زنان خود را به در و دیوار کوبید تا مردی در آن نقش نداشته باشد. نباید برای عادلانه کردن ازدواج شروطی گذاشت که حق را از مرد گرفته و به زن بدهد، بدون در نظر گرفتن تساوی!

باید با دین اجتماعی مبارزه کرد، دینی که به اعتقاد من و شاید هر کسی که قرآنش را خوانده باشد، شدیدا متناسب با عربستان جاهلی و کاملا منطبق بر نیازهای آن است. دینی که هدفش تنها نظم بخشیدن به هرج و مرج آنروزهاست و تقریبا 90% مناسک همان جاهلیت را قانونمند کرده و ارائه داده است، شیوه هایی مانند برده داری، مالکیت انسان بر انسان مثلا بصورت کنیز یا غلام، یا زنده بگور کردن دختران (اینبار در گوری به نام خانه و عفاف و حجاب، روایتی از فاطمه را که خاطرتان هست؟)، خصوصا در برخورد با زنان، وجود ماه های حرام، قبله و و و. باید این دین را از عرصه قانونگزاری در دنیای متمدن حذف کرد و آنرا به جای اصلی آن یعنی ارتباط فردی با خدا بازگرداند. هدف من هم فقط همین است و نه هیچ چیز دیگری!

پ.ن: هدف مبارزه با حضور دین در عرصه اجتماعی است، در تمامی ابعاد آن!

نوشته شده توسط امید در 13:30 | | لینک به این مطلب