اما نتیجه این کار خیلی جالب بود! تقریبا هیچ کس تو اون زمان به من پی ام نمیداد! هیچکدوم از دوستانی که آن بودن! و من اون موقع فهمیدم که هیچ دوست نزدیکی ندارم! حتی وسط رفقایی به ظاهر صمیمی و گرمابه و گلستان! جالب اینجاست که من چند نفر از اونها رو بعنوان دوست نزدیک میشناختم! اما گویا دوستان چنین نظری نداشتن! اتفاقا خوب شد! شما هم امتحان کنید...
ادامه دارد...
... تازه داشتم فکر می کردم این یکی از بزرگترین مشکلات ماست! اینکه همه چی رو از نگاه خودمون می بینیم! مثلا فکر می کنیم چون من آقای ایکس یا خانوم ایگرگ رو دوست نزدیک خودم میدونم، پس حتما اون همین نگاه رو داره! از این نقطه دردسرها شروع میشه! اون وقت ما کارایی می کنیم که در حد یه دوستی صمیمانست، اما چون طرف چنین دیدی نداره مسلما چنین کارهایی هم نمیکنه! چیزی که باقی می مونه دلخوری و انتظارات برآورده نشده است! میشه یه رابطه یه طرفه که مثل همه روابط یه طرفه آخرش به دشمنی ختم میشه! اما اینکه چی کار باید کرد که این مشکل پیش نیاد! من که احساس می کنم همون قلمرو شخصی بینهایت بهترین راهشه! یعنی قرار دادن افراد در فاصله ای دور! دور بودن از مشکلاتشون، غصه هاشون و ناراحتی هاشون و حتی شادیهاشون! به قول قدیمیا : از خیر ماچ کردنت گذشتیم، آب دهنتو جمع کن!
از این نظر که توش شدیدا به عرف و نظام جامعه و قوانین پوسیده اجتماعی حمله شده بود ازش خوشم اومد. قوانینی که پدران ما و شاید حتی پدران پدران پدران ما وضع کردن و هنوز خیلی از ما خودمون رو تو چنبرش اسیر کردیم! از عرف می ترسیم! میگیم اجتماع ما نمی پذیره! یادمون میره که اجتماع خودمونیم و قوانینش رو خودمون می تونیم وضع کنیم! یادمه ۲ سال پیش که اومدیم بابل پویا به من گفت "امید وقتی با من راه میای سعی کن شخصیت یه فوق لیسانس رو حفظ کنی" و من هم گفتم که دوست ندارم عناوین و القاب منو مجبور به داشتن رفتاری خاص بکنه! نتیجه اینکه ما خیلی کم با هم قدم زدیم! و این کتاب هم خانواده قدیمی سوییسی با تفکراتی پوسیده باعث یدیختی دختر خوشبختشون میشن! و خود دختر هم با رفتن داخل پیله عرف بهره ای از زندگیش نمی بره!
اما چیزی که توی این کتاب اعصاب من رو به هم ریخت حماقت بیش از اندازه همه شخصیتهای داستان بود! بدبختی قضیه اینجاست که این آدمها واقعی بودند، یعنی هیچ اغراقی در شخصیت پردازی نشده بود! آره... بدبختانه اینکه اینها آدمهای حقیقی و احمق بودند! البته در سال ۱۸۷۰! حیف که همین حد از حماقت رو الان، سال ۲۰۰۷ دارم تو ایران خودمون می بینم!
۲- "به گزارش مهر ، حدود 50 دانشجوي بسيجي در اعتراض به طرح 12 نماينده مجلس براي تشکيل گروه دوستي پارلماني ايران و آمريکا در برابر مجلس شوراي اسلامي تجمع کردند." جه روزهای قشنگی است زمانی که کسانی مثل این دانشجویان بسیجی ببینن و بفهمن که تمام شعارها و وااسلاما ها و تظاهرات و مرگ بر آمریکا و ما با سعودی ها کنار نخواهیم آمد و ... حرفهای مفتی بوده برای کسب قدرت و ثروت، نه سخنانی از روی اعتقاد! کاش در اونروزها اونها هم بفهمن که کار دنیا بی حساب و کتاب هم نیست و شاید کسانی که مثل اونها فکر نمی کنن و عمل نمی کنن و ارزشهای خودشون رو دارن هم آدمن!
۳-" مصاحبه مطبوعاتی "الهام" سخنگوی دولت رو بخونید! مردک خیال می کنه تو دهه شصت به سر می بره که مردم درگیر جنک باشن و از سایه خمینی و کمیته و اعدام و زندان بترسن و حرفهای مفت این یارو رو باور کنن! راستی الهام ... بماند!!
۴- ولش کن! خیلی بی ربطه!
پ.ن: ما که سرمون به پایان ناممون گرمه و کاری به کار دنیا نداریم! می چرخیم و پوست هندونه می چرخونیم! خوشا به حالمون! راستی یه چیز خنده دار، به نظرتون جالب نیست وقتی یه دختر پسر ایرانی با هم س.ک.س دارن، دختره اون وسط هی بگه یس! یس! یس! یاااااااااااااااااااااه ؟!؟!؟!؟
من یه سر برم ببینم دنیا چه خبر بوده تو این چند روز!
حالا شده این قضیه امیرکبیر! خودت لگو بدزدی و خودت بنویسی و خودت چاپ کنی! بعدش خودت هم بیای بگی که وای ننم وای بابام! تحصن راه بندازی و برات جوجه کباب بیارن و خوش باشی و شور جوونیت رو خالی کنی! اونوقت از جار و جنجالی که تو راه انداختی، هم کلاسیتو بدزدن و دستگیر کنن و به کمیته انظباطی احضار کنن!تو هم دلت خوش باشه که از ارزشها پاسداری کردی!
مشکل اینجاست که از امثال شعبون بی مخ و دار و دستش، اونهم تو اون روزگار انتظار چندانی نمیره! اما از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر و قشر تحصیل کرده و فرهیخته خیلی بعیده که نقش اراذل و اوباش رو بازی کنن! که دارن می کنن!
به قول چریک تنها : پلی تکنیک را دریابید! http://lonelycherick.persianblog.com/
پ.ن: من هنوز مشغول پوست هندونه هستم، تا کی فرصت کنم تنبونم رو بکشم بالا؟ شیطان اعلم! ( به قول دوستی نازنین و دور)
پ.ن: با برنامه ریزی دقیق و منسجم که فعلا خوب هم داره پیش میره وسطای پاور پوینت سمینارم، زمان ارائه دوشنبه هفته دیگه است! سرم شلوغه و فرصتی برای کار دیگه ای نیست!!!
از ترک ضیافت شام تا پهن کردن ضیافت حجاب! کبک خوش خرام هم که همچنان به گردشگری در ایران اسلامی مشغوله! سناریو های قدیمی داره دوباره اجرا میشه! بحران سازی تو جامعه و دانشگاه!
بیچاره ها! به سبک اون خوانندهه: حجاب - گیر - پلیس - کلاغ - تضرع - بحران - ادامه حیات - جنگ - انرژی اتمی - دانشگاه - وا اسلاما - تروریست - ماهواره - براندازی نرم - براندازی سخت - تحجر - الاغ - امنیت ملی - انسجام - اتحاد - تو رو خدا - عراق - بمب - امریکا - آخرین زورها و ...
بعدشم یه مهمون جذاب خارجی ( ایرانی، اما در خارج) داشتیم (در واقع مهمون خالم بود) که من خیلی دوست داشتم ببینمش، اما به خاطر ترس از اینکه اونها هم مریض بشن و هم اینکه حالم مساعد نبود نرفتم که ببینمش. اما اون اومد! یعنی به خاله گفته بود حالا که امید مریضه ما بریم پیشش! که اومدن و من رو هم با خودشون بردن!
تجربه جالب دیگه صحبتمون با این مهمون جذاب خارجی که یه دختر خانوم ۲۰ سالست بود! البته به همراه پسرعموی اون! از ۲ تا ۴:۳۰ صبح! در مورد دختران ایران، آزادی، اعتماد به نفس، سیاست و مبارزه! حرف های قشنگ زیادی زد! بدجور لذت بردم از فکر باز و قوی که داشت!
صحبت هام باهاش رو می نویسم حتما! اما یه سوال ازم پرسید که من نتونستم جواب بدم! اینکه برای دانشجوهای ایران چی بیشتر مهمه! اینکه اخراج بشن یا اینکه کاری رو که فکر می کنن درسته انجام بدن!
دختر خارجی... از صحبت کردن با تو خیلی لذت بردم! اعتقاد راسخت به آزادی و عقل آموزنده بود و قابل احترام! کاش فرصت بیشتری بود...
الان هم به خاطر کشتی وحشیانه دیشب با امید و سر شستن بعدش و جلوی باد نشستن بعدترش و پیپ کشیدن بعدش اون هم با گلوی حساس، انقدر گلوم میسوزه که حتی ناله هم نمی تونم بکنم!
آآآآآآآآآآآآآیییییییی، وااااااااااااااااییییییی، یکی کمک کنه!
شعارهای تبلیغاتی ا.ن: مشکل جوانا ما این است که فلان دختر ما فلان لباس را پوشیده؟؟؟؟
فردا پس فردا میام تهران به سلامتی! ببینیم هی میگن تهران گیر میدن راسته یا نه!
نمونه هاش رو ببینید! تو دانشگاه ما یکی از بچه های نیمه سیاسی نیمه صنفی رو از جلوی در دانشگاه دزدیدن، سه نفر از بچه ها در اعتراض به این حرکت تحصن کردن و شب تو دانشگاه موندن و همون شب چند نفر دیگه از بچه ها (۱۲ نفر) رفتن پیش اونها! تا اینجای قضیه سر و صدا زیاد نبود متاسفانه، اما از این لحظه به بعد حماقت آقای حریس باعث شد نیروهای امنیتی شبانه بریزن تو دانشگاه و بچه ها رو با باتوم برقی و اسپری فلفل بزنن و ببرن! خب، نتیجه اینکه روز بعدش ۵۰۰ نفر از بچه ها تحصن رو ادامه دادن و کل رسانه های داخلی و خارجی موضوع رو پوشش دادن و در نتیجه آقای حریس و آقای رییس به گه خوردن افتادن! موج تازه ای از زندگی و اتحاد هم تو دانشگاه مرده ما راه افتاد!
نیمی از جوانان این مملکت دغدغه سیاسی و اجتماعی ندارن، فقط تماشاگر اتفاقاتی هستن که تو جامعه میفته، اتفاقاتی مثل گرفتن روشنفکران، فعالین زنان، بدبختی و دستکیری کارگرا و معلمها و ... . چون کسی کاری به کارشون نداره و پولشون هم که میرسه و درسشون رو هم که حالا توی یکی از دانشگاه های اقماری می خونن! کاری هم به کار کسی ندارن و دلشون خوشه به موهای سیخ سیخی و مانتوی رنگ وارنگ و مارک ادکلن و لوازم آرایش و صدای باند دستگاه پخش. اما چون دشمن خره میاد به زعم خودش کاری کنه که نوع لباس پوشیدن و نوع آرایش رو بکنه بزرگترین دغدغه اونا غافل از اینکه با اینکار اونها رو مستقیم وارد درگیری میکنه! به خاطر یه تار مو میگیره میبره دادگاهی میکنه و به خاطر دو سانت آستین لباس پرونده سازی می کنه! نتیجش اینکه به قول سارا اون کسایی که فکر می کنن تو مملکت آزادی زندگی می کنن می فهمن که نه بابا علی آباد هم همچین شهری نیست!
دانشگاه شیراز رو دیدید؟ دانشجوها معقول زندگیشون رو میکردن و همه چی آروم بود. دشمن چون خیلی خره میاد یه آیین نامه از خودش در میاره که نگهبانا حق دارن سرزده بیان تو اتاقا و از ساعت ۱۱ به بعد همه مثل مر ها باید برن تو لونه و ... که همه شنیدین. نتیجش چی میشه؟ این میشه که هفت هشت هزار نفر دانشگاه رو تسخیر می کنن که جلوی ورود استادا رو میگیرن و میگن صادقی برو گمشو! کل رسانه های داخلی و خارجی هم این موضوع رو پوشش میدن و این میشه دومین اعتراض بزرگ دانشجویی تو چند روز!
ایول! دشمن نادانی داریم!
نامه سرگشاده بچه ها رو به رییس دانشگاه خوندم! آقا مثل اینکه نمیشه این شور حسینی رو از بچه های سیاسی کار گرفت! یک کلمات و جملات قلنبه سلنبه ای توش داشت که بیا و ببین! در درست بودنش شکی نیست و در اینکه در کل خوب نوشته شده بود! اما این آرایه های ادبی کاش جاشون رو با جملات عقلی منطقی عوض می کردن! حوری که طرف تو کف لال شدن خودش در قبال این همه عقلانیت بمونه نه تو کف صنع نوشته!
به هر حال دمشون گرم! مرا چه کار که منع شرابخواره کنم! گر تو بهتر میزنی بستان بزن! واللا! خودم که دارم کم کم موتور پایان نامه رو روشن می کنم! دارم مطالعه و ترجمه می کنم! هیسسس...
پ.ن: در حالیکه دوستان ما تو دانشگاه همچنان اعتراض و تحصن و در یک کلام "دانشجویی" می کنن! من توی ویلای رفیق شفیقم نشستم و به صدای قورباغه ها گوش میدم! بیچاره ها کاری جز غور غور از دستشون بر نمیاد! شاید هم دلیلی داشته باشه ها... اینکه من الان اینجام! اینکه من هم خب کاری جز غور غور نکردم تا حالا! جایی هستم که باید باشم، پیش قورباغه ها...

