تبليغاتX
احمقانه ها
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
فقط دوستان نزدیک پلیز...
چند وقت پیش من یه استیتوس روی یاهو مسنجرم گذاشته بودم با عنوان "فقط دوستان نزدیک پلیز". دلیلش این بود که هم سرم گرم کارای سمینارم بودم و هم اینکه وبلاگ گردی زیاد می کردم و آپ می نمودم، واسه همین این استیتوس رو گذاشته بودم که مثلا رفیق شونصد سال پیش ما یهو آن نشه و ما رو بگیره به چت!

اما نتیجه این کار خیلی جالب بود! تقریبا هیچ کس تو اون زمان به من پی ام نمیداد! هیچکدوم از دوستانی که آن بودن! و من اون موقع فهمیدم که هیچ دوست نزدیکی ندارم! حتی وسط رفقایی به ظاهر صمیمی و گرمابه و گلستان! جالب اینجاست که من چند نفر از اونها رو بعنوان دوست نزدیک میشناختم! اما گویا دوستان چنین نظری نداشتن! اتفاقا خوب شد! شما هم امتحان کنید...

ادامه دارد...

 ... تازه داشتم فکر می کردم این یکی از بزرگترین مشکلات ماست! اینکه همه چی رو از نگاه خودمون می بینیم! مثلا فکر می کنیم چون من آقای ایکس یا خانوم ایگرگ رو دوست نزدیک خودم میدونم، پس حتما اون همین نگاه رو داره! از این نقطه دردسرها شروع میشه! اون وقت ما کارایی می کنیم که در حد یه دوستی صمیمانست، اما چون طرف چنین دیدی نداره مسلما چنین کارهایی هم نمیکنه! چیزی که باقی می مونه دلخوری و انتظارات برآورده نشده است! میشه یه رابطه یه طرفه که مثل همه روابط یه طرفه آخرش به دشمنی ختم میشه! اما اینکه چی کار باید کرد که این مشکل پیش نیاد! من که احساس می کنم همون قلمرو شخصی بینهایت بهترین راهشه! یعنی قرار دادن افراد در فاصله ای دور! دور بودن از مشکلاتشون، غصه هاشون و ناراحتی هاشون و حتی شادیهاشون! به قول قدیمیا : از خیر ماچ کردنت گذشتیم، آب دهنتو جمع کن!

نوشته شده توسط امید در 14:40 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
روز کتابخوانی!
من اصولا اگه از کتابی خوشم بیاد و جذبش بشم با سرعت باور نکردنی اونو می خونم، و در این مدت توجهم به هیچ چیز دیگه نمیره! مثلا همین دیشب از صدقه سر تموم شدن فیلتر پیپ، گذار ما افتاد به ولگردی در بابل و رسیدیم جلوی شهر کتاب! نتیجه اینکه به خاطر کمبود نقدینگی فقط دو تا کتاب "خانواده خوشبخت" و "کار از کار گذشت" سارتر رو خریدم. هر دوش هم همون دیشب ۳ ساعت بعد از خریدن تموم شد! اما "کار از کار گذشت" رو باید دوباره بخونم (مستی در پیاله دومه) اما کتاب اول...

 از این نظر که توش شدیدا به عرف و نظام جامعه و قوانین پوسیده اجتماعی حمله شده بود ازش خوشم اومد. قوانینی که پدران ما و شاید حتی پدران پدران پدران ما وضع کردن و هنوز خیلی از ما خودمون رو تو چنبرش اسیر کردیم! از عرف می ترسیم! میگیم اجتماع ما نمی پذیره! یادمون میره که اجتماع خودمونیم و قوانینش رو خودمون می تونیم وضع کنیم! یادمه ۲ سال پیش که اومدیم بابل پویا به من گفت "امید وقتی با من راه میای سعی کن شخصیت یه فوق لیسانس رو حفظ کنی" و من هم گفتم که دوست ندارم عناوین و القاب منو مجبور به داشتن رفتاری خاص بکنه! نتیجه اینکه ما خیلی کم با هم قدم زدیم! و این کتاب هم خانواده قدیمی سوییسی با تفکراتی پوسیده باعث یدیختی دختر خوشبختشون میشن!  و خود دختر هم با رفتن داخل پیله عرف بهره ای از زندگیش نمی بره!

اما چیزی که توی این کتاب اعصاب من رو به هم ریخت حماقت بیش از اندازه همه شخصیتهای داستان بود! بدبختی قضیه اینجاست که این آدمها واقعی بودند، یعنی هیچ اغراقی در شخصیت پردازی نشده بود! آره... بدبختانه اینکه اینها آدمهای حقیقی و احمق بودند! البته در سال ۱۸۷۰! حیف که همین حد از حماقت رو الان،  سال ۲۰۰۷ دارم تو ایران خودمون می بینم!

نوشته شده توسط امید در 14:29 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
از همه کس، از همه جا
۱-" آیت الله خامنه ای مذاکره با آمریکا را تایید کرد." ترس چه کارها که نمی کنه!

۲- "به گزارش مهر ، حدود 50 دانشجوي بسيجي در اعتراض به طرح 12 نماينده مجلس براي تشکيل گروه دوستي پارلماني ايران و آمريکا در برابر مجلس شوراي اسلامي تجمع کردند." جه روزهای قشنگی است زمانی که کسانی مثل این دانشجویان بسیجی ببینن و بفهمن که تمام شعارها و وااسلاما ها و تظاهرات و مرگ بر آمریکا و ما با سعودی ها کنار نخواهیم آمد و ... حرفهای مفتی بوده برای کسب قدرت و ثروت، نه سخنانی از روی اعتقاد! کاش در اونروزها اونها هم بفهمن که کار دنیا بی حساب و کتاب هم نیست و شاید کسانی که مثل اونها فکر نمی کنن و عمل نمی کنن و ارزشهای خودشون رو دارن هم آدمن!

۳-" مصاحبه مطبوعاتی "الهام" سخنگوی دولت رو بخونید! مردک خیال می کنه تو دهه شصت به سر می بره که مردم درگیر جنک باشن و از سایه خمینی و کمیته و اعدام و زندان بترسن و حرفهای مفت این یارو رو باور کنن! راستی الهام ... بماند!!

۴- ولش کن! خیلی بی ربطه!

پ.ن: ما که سرمون به پایان ناممون گرمه و کاری به کار دنیا نداریم! می چرخیم و پوست هندونه می چرخونیم! خوشا به حالمون! راستی یه چیز خنده دار، به نظرتون جالب نیست وقتی یه دختر پسر ایرانی  با هم س.ک.س دارن، دختره اون وسط هی بگه یس! یس! یس! یاااااااااااااااااااااه ؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط امید در 20:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
تمام شد...
خب! خان صفرم تموم شد. سمینارمون رو دادیم! ۱۹ هم شدیم! یعنی سقف نمره ۱۹ بود! اصلا فکر نکنید ارائه دادما!! چون استادم کار داشت و باید می رفت و مجبور شدیم خودمو خودش بریم تو اتاق بهاره (مدیر دفتر پژوهشهای فشار قوی) و تو ۱۰ دقیقه سر و ته چیزی که ۱ ساعت طول می کشید رو هم بیاریم! بچه ها هم بیرون بودن و بعد از سمینار برگه حضور غیاب رو امضا کردن!

من یه سر برم ببینم دنیا چه خبر بوده تو این چند روز!

نوشته شده توسط امید در 13:58 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
یوهو!
ما بریم سمینارمون رو ارائه کنیم! در خدمت باشیم ...
نوشته شده توسط امید در 11:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
هوچی بازی
اینکه یه گله آدم در مقابل کاری که از اصل مشکوکه کفن بپوشن و فریاد وااسلاما سر بدن، نشانه داشتن دغدغه ارزشها نیست، نمونه کامل لمپنیزمه! همون کارایی که شعبون بی مخ و دار و دستش انجام می دادن، یعنی شلوغ کرن اوضاع برای هدفی خاص! جالبش اینه که اون گروه هوچی کمترین میزان سود رو از فضایی که خودشون ایجاد کردن می برن!

حالا شده این قضیه امیرکبیر! خودت لگو بدزدی و خودت بنویسی و خودت چاپ کنی! بعدش خودت هم بیای بگی که وای ننم وای بابام! تحصن راه بندازی و برات جوجه کباب بیارن و خوش باشی و شور جوونیت رو خالی کنی! اونوقت از جار و جنجالی که تو راه انداختی، هم کلاسیتو بدزدن و دستگیر کنن و به کمیته انظباطی احضار کنن!تو هم دلت خوش باشه که از ارزشها پاسداری کردی!

مشکل اینجاست که از امثال شعبون بی مخ و دار و دستش، اونهم تو اون روزگار انتظار چندانی نمیره! اما از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر و قشر تحصیل کرده و فرهیخته خیلی بعیده که نقش اراذل و اوباش رو بازی کنن! که دارن می کنن!

به قول چریک تنها : پلی تکنیک را دریابید! http://lonelycherick.persianblog.com/

پ.ن: من هنوز مشغول پوست هندونه هستم، تا کی فرصت کنم تنبونم رو بکشم بالا؟ شیطان اعلم! ( به قول دوستی نازنین و دور)

نوشته شده توسط امید در 12:55 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
خوب است
می گن یه روز ملانصرالدین یه پوست هندونه رو گذاشته بود سر چوب هی دور شهر می گشت و پوست هندونه رو می چرخوند! در همین حین به خاطر تقلا و دویدن زیاد، تنبونش از پاش افتاده بود و با کون برهنه و سکندری خوران همچنان با شدت پوست هندونه رو سر چوب می چرخوند، تو همین اوضاع یکی از آشنایان که ملا رو دید فریاد زد هی ملا تنبونت افتاده! تنبونت رو بکش بالا! ملا هم جواب داد: می دونم می دونم، اما کو فرصت!؟

پ.ن: با برنامه ریزی دقیق و منسجم که فعلا خوب هم داره پیش میره وسطای پاور پوینت سمینارم، زمان ارائه دوشنبه هفته دیگه است! سرم شلوغه و فرصتی برای کار دیگه ای نیست!!!

نوشته شده توسط امید در 11:42 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
بنیامین
امان از این بیماری و این زودخوابیهای شبانه! تا حالا نمی دونستم جقدر به این زمان دو سه ساعته ۱۲ به بعد نیاز دارم! مطالعه آزدم که تقریبا حذف شده و بلاگ گردی هم کمتر از همیشه! اخبار رو هم مرور می کنم و سر درد حتی اجازه نمیده که فکر کنم! اما همه اینها باعث نمیشه که نفهمم چقدر اوضاع این حکومت مردمسالار دین مدار به هم ریختست! دست و پا زدنشون بدجور توی ذوق می زنه! از جفتک پرونی های خارجی گرفته تا قرق گیری های داخلی!

از ترک ضیافت شام تا پهن کردن ضیافت حجاب! کبک خوش خرام هم که همچنان به گردشگری در ایران اسلامی مشغوله! سناریو های قدیمی داره دوباره اجرا میشه! بحران سازی تو جامعه و دانشگاه!

بیچاره ها! به سبک اون خوانندهه: حجاب - گیر - پلیس - کلاغ - تضرع - بحران - ادامه حیات - جنگ - انرژی اتمی - دانشگاه - وا اسلاما - تروریست - ماهواره - براندازی نرم - براندازی سخت - تحجر - الاغ - امنیت ملی - انسجام - اتحاد - تو رو خدا - عراق - بمب - امریکا - آخرین زورها و ... 

نوشته شده توسط امید در 20:59 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
این چند روز
از سه شنبه که اومدم تهران مریض بودم، حالم چندان خوب نبود اما با این وجود تجربه های نو و جالبی داشتم! یکیش بیهوش شدن برای یه مدت کوتاه ۱۰ یا ۱۵ دقیقه ای تو آشپزخونه بود! یه لحظه داغ شدن بناگوشام و بعد چشم باز کردن روی کف آشپزخونه در حالیکه لیوان چایی دستم مونده اما چای توش ریخته رو لباس و کف زمین و ...  با حال بود!

بعدشم یه مهمون جذاب خارجی ( ایرانی، اما در خارج) داشتیم (در واقع مهمون خالم بود) که من خیلی دوست داشتم ببینمش، اما به خاطر ترس از اینکه اونها هم مریض بشن و هم اینکه حالم مساعد نبود نرفتم که ببینمش. اما اون اومد! یعنی به خاله گفته بود حالا که امید مریضه ما بریم پیشش! که اومدن و من رو هم با خودشون بردن!

تجربه جالب دیگه صحبتمون با این مهمون جذاب خارجی که یه دختر خانوم ۲۰ سالست بود!  البته به همراه پسرعموی اون! از ۲ تا ۴:۳۰ صبح! در مورد دختران ایران، آزادی، اعتماد به نفس، سیاست و مبارزه! حرف های قشنگ زیادی زد! بدجور لذت بردم از فکر باز و قوی که داشت!

صحبت هام باهاش رو می نویسم حتما! اما یه سوال ازم پرسید که من نتونستم جواب بدم! اینکه برای دانشجوهای ایران چی بیشتر مهمه! اینکه اخراج بشن یا اینکه کاری رو که فکر می کنن درسته انجام بدن!

دختر خارجی... از صحبت کردن با تو خیلی لذت بردم! اعتقاد راسخت به آزادی و عقل آموزنده بود و قابل احترام! کاش فرصت بیشتری بود...

نوشته شده توسط امید در 0:20 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
ناله...
نمی دونم من فقط اینوریم یا شماها هم اینجوریید؟ یعنی اونجوری که وقتی مریض میشم اگه ناله کنم حالم بهتر میشه! اون هم آه و ناله با صدای بلند!

الان هم به خاطر کشتی وحشیانه دیشب با امید و سر شستن بعدش و جلوی باد نشستن بعدترش و پیپ کشیدن بعدش اون هم با گلوی حساس، انقدر گلوم میسوزه که حتی ناله هم نمی تونم بکنم!

آآآآآآآآآآآآآیییییییی، وااااااااااااااااییییییی، یکی کمک کنه!

نوشته شده توسط امید در 14:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
دو تا لینک جذاب...
معمولا من از اینکارا نمی کنم ، اما اینا رو ببینید. سایت یوتیوب احتمالا فیلتر شده، اما راه های مقابله باهاش رو که همه بلدید دیگه

دستگیری دختر بدحجاب در ایران

شعارهای تبلیغاتی ا.ن: مشکل جوانا ما این است که فلان دختر ما فلان لباس را پوشیده؟؟؟؟

نوشته شده توسط امید در 13:3 | | لینک به این مطلب
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
منتظر باشید...
حال می کنم واسه خودم! این سمینار هم بهانه خوبیه واسه رخوت ذهنی من! بابل، خوابگاه، کریدور خالی ( فقط من و احسان و یه دانشجوی دکترا، همین ۳ نفر) سکوت و آرامش! کارها پیش میره! یه منبع پیدا کردم توپ، یه فصلش بخش اول عنوان سمینارمه، یه فصلش بخش دوم عنوان! فقط ترجمه و پاور پوینتش مونده! اونم انجام میشه! یه عالمه هم وقت هست! اینقدر که آخر هفته رو بدون عذاب وجدان از ۴ شنبه شب تا جمعه بعد از ظهر خونه پارتنر دلپذیر بودم! فقط عیبش این بود که نمی توستم از خونه بیام بیرون یا بلند حرف بزنم، این آپارتمانهای جدید رو با کاغذ ساختن، بلند حرف بزنی همسایه میفهمه! مجبور بودم یواشکی برم و یواشکی بیام بیرون، ولی جای دوستان خالی از دست پخت پارتنر دلپذیر نمیشه گذشت! آنچنان قورمه سبزی خوردیم که بیا و ببین! فیلم دیدیم و ازش آیین نامه پرسیدم، بلد بود.... همشو! اما باز امروز رفت و افتاد! سر اینکه پاسخ نامش مخدوش شده بود بچم! انقدر ناراحت بود، آخی ...

فردا پس فردا میام تهران به سلامتی! ببینیم هی میگن تهران گیر میدن راسته یا نه!

نوشته شده توسط امید در 13:11 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
تاک تیک
داشتن دشمن نادان یکی از بزرگترین موهبات توی یه جنگه! یعنی یکی از حالتهاییه که شما میتونی اطمینان داشته باشی با تمام خوی درندگی، وحشیگری، قدرت زیاد، استفاده از سلاح های نامتعارف توسط دشمن، شما میتونی مطمئن باشی برنده نهایی جنگ خودتی! در جنگ علیه خودکامگی و جهل و تهجر هم وضع همینه! چون دشمن با وجود این همه امکانات، خره! واقعا خره !

نمونه هاش رو ببینید! تو دانشگاه ما یکی از بچه های نیمه سیاسی نیمه صنفی رو از جلوی در دانشگاه دزدیدن، سه نفر از بچه ها در اعتراض به این حرکت تحصن کردن و شب تو دانشگاه موندن و همون شب چند نفر دیگه از بچه ها (۱۲ نفر) رفتن پیش اونها! تا اینجای قضیه سر و صدا زیاد نبود متاسفانه، اما از این لحظه به بعد حماقت آقای حریس باعث شد نیروهای امنیتی شبانه بریزن تو دانشگاه و بچه ها رو با باتوم برقی و اسپری فلفل بزنن و ببرن! خب، نتیجه اینکه روز بعدش ۵۰۰ نفر از بچه ها تحصن رو ادامه دادن و کل رسانه های داخلی و خارجی موضوع رو پوشش دادن و در نتیجه آقای حریس و آقای رییس به گه خوردن افتادن! موج تازه ای از زندگی و اتحاد هم تو دانشگاه مرده ما راه افتاد!

نیمی از جوانان این مملکت دغدغه سیاسی و اجتماعی ندارن، فقط تماشاگر اتفاقاتی هستن که تو جامعه میفته، اتفاقاتی مثل گرفتن روشنفکران، فعالین زنان، بدبختی و دستکیری کارگرا و معلمها و ... . چون کسی کاری به کارشون نداره و پولشون هم که میرسه و درسشون رو هم که حالا توی یکی از دانشگاه های اقماری می خونن! کاری هم به کار کسی ندارن و دلشون خوشه به موهای سیخ سیخی و مانتوی رنگ وارنگ و مارک ادکلن و لوازم آرایش و صدای باند دستگاه پخش. اما چون دشمن خره میاد به زعم خودش کاری کنه که نوع لباس پوشیدن و نوع آرایش رو بکنه بزرگترین دغدغه اونا غافل از اینکه با اینکار اونها رو مستقیم وارد درگیری میکنه! به خاطر یه تار مو میگیره میبره دادگاهی میکنه و به خاطر دو سانت آستین لباس پرونده سازی می کنه! نتیجش اینکه به قول سارا اون کسایی که فکر می کنن تو مملکت آزادی زندگی می کنن می فهمن که نه بابا علی آباد هم همچین شهری نیست!

دانشگاه شیراز رو دیدید؟ دانشجوها معقول زندگیشون رو میکردن و همه چی آروم بود. دشمن چون خیلی خره میاد یه آیین نامه از خودش در میاره که نگهبانا حق دارن سرزده بیان تو اتاقا و از ساعت ۱۱ به بعد همه مثل مر ها باید برن تو لونه و ... که همه شنیدین. نتیجش چی میشه؟ این میشه که هفت هشت هزار نفر دانشگاه رو تسخیر می کنن که جلوی ورود استادا رو میگیرن و میگن صادقی برو گمشو! کل رسانه های داخلی و خارجی هم این موضوع رو پوشش میدن و این میشه دومین اعتراض بزرگ دانشجویی تو چند روز!

ایول!  دشمن نادانی داریم!

نوشته شده توسط امید در 16:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
پرده ریسان قدرت ...
باز هم دنیا امن و امان شد! دانشگاه آرام شده و مسابقات روبوتیک در حال انجامه! دانشگاه هم پر از دختر پسرای دبیرستانی شده! رییس و آقای حریس (همون حراست) آسه میرن و آسه میان فعلا!

نامه سرگشاده بچه ها رو به رییس دانشگاه خوندم! آقا مثل اینکه نمیشه این شور حسینی رو از بچه های سیاسی کار گرفت! یک کلمات و جملات قلنبه سلنبه ای توش داشت  که بیا و ببین! در درست بودنش شکی نیست و در اینکه در کل خوب نوشته شده بود! اما این آرایه های ادبی کاش جاشون رو با جملات عقلی منطقی عوض می کردن! حوری که طرف تو کف لال شدن خودش در قبال این همه عقلانیت بمونه نه تو کف صنع نوشته!

به هر حال دمشون گرم! مرا چه کار که منع شرابخواره کنم! گر تو بهتر میزنی بستان بزن! واللا! خودم که دارم کم کم موتور پایان نامه رو روشن می کنم! دارم مطالعه و ترجمه می کنم! هیسسس...

نوشته شده توسط امید در 15:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
زنده ام هنوز...
درس میخونیم مثلا...

پ.ن: در حالیکه دوستان ما تو دانشگاه همچنان اعتراض و تحصن و در یک کلام "دانشجویی" می کنن! من توی ویلای رفیق شفیقم نشستم و به صدای قورباغه ها گوش میدم! بیچاره ها کاری جز غور غور از دستشون بر نمیاد! شاید هم دلیلی داشته باشه ها... اینکه من الان اینجام! اینکه من هم خب کاری جز غور غور نکردم تا حالا! جایی هستم که باید باشم، پیش قورباغه ها...

نوشته شده توسط امید در 2:2 | | لینک به این مطلب