تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
فوری

 فراخوان عمل فوری - فقط چند ساعت فرصت اعتراض به سنگسار مکرمه و پدر فرزندش باقی مانده!

اجرای حکم سنگسار متوقف شد!

رییس دادگستری قزوین: اجرای حکم متوقف شد

اصل خبر: خبرگذاری فارس - به نقل از میدان

ممنون از فعالین کمپین قانون بدون سنگسار

خبرهای تکمیلی در این مورد رو می تونید در سایت میدان ببینید! توقف اجرای این حکم بسیار خوشحال کننده است، اما مساله اصلی لغو این حکم و احکام مشابهه! یعنی حذف مجازات سنگسار از قوانین جزایی ایران. و برای اینکار باید تلاش کرد، تلاشی سازماندهی شده، من فکر می کنم کمپین قانون بدون سنگسار بستر خوبی باشه برای کسانی که مبارزه می کنند تا حقوق حداقلی بشر در ایران به مرحله اجرا دربیاد. حقوقی که چندان به رسمیت شناخته نمیشه و بدبختانه خودمون هم کم کم  داریم فراموشش می کنیم!

پ.ن پر رنگتر از متن: نمی خوام وارد بحث فلسفیش بشم، اما رسمه که همیشه موقع سنگسار میگن کسی که گناه نکرده اولین سنگ رو بزنه، و برای من این سوال بوده که واقعا چه کسی جرات می کنه اولین سنگ رو با اعتماد به بی گناه بودن بزنه! و چه کسانی می تونن انسان زنده ای رو که تا سینه در خاک فرو رفته با بارانی از سنگ مدفون کنن! کدوم مرده شوری میتونه یک انسان زنده رو که داره میشکنه، توی غسالخونه بشوره و کفن کنه، کدوم قاضی میتونه چنین حکمی رو صادر کنه، اون هم بدون اقرار متهم و تنها با علم خودش! نه، وارد بحثش نمیشیم اما فقط:

گر مسلمانی از این است که زاهد دارد                 وای  اگر  از  پس  امروز  بود  فردایی

نوشته شده توسط امید در 10:32 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
به اممد قلی عزیز...
این روزها دلم خیلی برای خبرهای شادی آور تنگ شده برادر! نه اینکه هیچ خبری نباشه ها، نه! اتفاقا برای خودم این روزها روزهای خوبیه! از دیدارهای دلپذیری که تازه میشه و خاطراتی که مرور میشن گرفته تا فهمیدن اینکه هنوز هم کمی برای اعتقادات خودم ارزش قائلم! چیزی که داشت فراموشم میشد. یعنی اگر بخوام خودم رو از بقیه جدا کنم خیلی هم روزگار خوبیست به نسبت! اما درد اینجاست که هر چی توی اخبار و اوضاع می گردم هیچ خبر خوشایندی نیست برای گفتن! خیلی خنده داره ها، توی موج سیل آسای اخبار، من حتی یک خبر خوشحال کننده نمی بینم!

برای من خبر ۱۱ ماه حقوق نگرفتن کارگران قوه پارس، ۴ ماه بی پولی کارگران آرتا ماشین، احضار دانشجوهای علامه به کمیته انظباطی و احکام تعلیق، شکنجه دانشجویان دربند پلی تکنیک، افزایش آتش سوزی در تهران به دلیل انباشت بنزین در زیر زمینها توسط خانواده ها، تعیین جایزه ۱۵۰ هزار دلاری برای سر سلمان رشدی توسط یک نهاد ایرانی و ... هیچ کدوم خبرهای خوبی نیستن!

اینکه به دلیل بیکاری و بی هدفی، تعداد زیادی از جوونای این مملکت کلاه سر همدیگه میذارن هم خبر خوبی نیست، حتی اگر تو ببینی دوستان قدیمت بعد از ۲ سال سوار ماشین ۴۰ میلیونی میشن! تازه وقتی این ماشینای میلیونی رو می بینی باز یاد اون کارگری میفتی که تو جیبش پول نداشت طناب دار بخره برای خودش!

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست ...

پ.ن: اما یه خبر خوب براتون دارم! کامنت ۱۸ پست قبل رو بخونید! زیبا نیست؟! خب من در یک اقدام انتحاری از پست بعد این خاطرات رو از کامنتها میگیرم و با ذکر منبع میارم اینجا! تا همه بخونن! از همون اولش، یعنی خاطراتی از دوران دانشجویی یا هر چی که هست. راستی اجازه هست؟

نوشته شده توسط امید در 0:27 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
چراغی که به خانه رواست ...
تو صحبتهایی که با دوستی نازنین داشتیم بحث بر این بود که در مرامنامه کمپین با آوردن آیه هایی از قرآن و موافقتنامه های مراجع شیعه و ادعای اینکه این تغییر قوانین موافق شرع مقدسه، دارن توهم پراکنی می کنن! یعنی کوچه به کوچه و خونه به خونه میرن و به دروغ ادعا می کنن که اسلام با حقوق زنان مشکلی نداره! که خب با توجه به آیات و روایات اصولا چیزی به نام حقوق زن در اسلام قابل برداشت نیست! (مگر با تغییرات و تفسیرات جدید که در اون صورت سوال اینه که آیا با این تغییرات و تفسیرات، چیزی که باقی می مونه اسلامه؟) و این کار -همون توهم پراکنی- ذهن توده رو منحرف می کنه و مبارزه بر ضد ارتجاع رو سخت تر!

حقیقتش رو بخواهید من هم با اینکه خودم متن کمپین رو امضا کردم اما با این ایراد موافقم. چون واقعا در روایات اسلامی و علی الخصوص در قرآن (همونطور که در پستهای قدیمی بحث کردیم) چیزی به نام حقوق زن وجود نداره و هر چه هست نحوه استفاده از زن و جملاتی در تحقیر شخصیت اجتماعی زنه! اما با وجود این اعتقاد دارم که تو این آشفته بازار باید از هر فرصتی استفاده کرد که شاید کمی، فقط کمی اوضاع زنان ما بهتر بشه! زنان در انتظار سنگسار نجات پیدا کنن! زنهایی که تو باتلاق این قوانین تبعیض آمیز گیر کردن بیرون بیان! و امیدوار باشیم این زنها و تمام مردمی که این متن رو امضا می کنند فرزندانی تربیت کنن که دیگه نشه به آسونی حقشون رو خورد و تو سرشون زد!

با این احوال شاید یکی از مهمترین کارها همین باشه! خوندن و دانستن بعضی وقایع بدجوری حال آدم رو میگیره! طوری که هیچ کاری ازت برنمیاد جز ذل زدن به صفحه روبرو و مات موندن!

پ.ن بیربط: اعتراض رسمی پانته آ به خاطره نویسی بی مجوز

پ.ن باربط: عنوان این پست اشاره به ادامه بحث ما با اون دوست نازنین داره، خودش میدونه منظور چیه!

به نقل از ساز مخالف روایت خودکشی یک کارگر را بخوانید! متن خبر ایلنا- خبرگذاری کار ایران

نوشته شده توسط امید در 0:42 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
زمان...صفر
وقتی شما پنج شنبه شب نخوابیده باشید، گشنه باشید، شب قبلش شب شراب داشته باشید و صبحش بامداد خمار، بعد ۶ صبح جمعه میدون تجریش قرار داشته باشید و برید درکه و تا پلنگ چال بالا برید بعد هورتی دوباره بیایید پایین و ناهار دیزی بخورید و فرتی حرکت کنید به سمت شهر و جنازه برسید خونه، بعلاوه اینکه این کوه پیمایی رو بعد از حدود ۳ سال خانه نشینی مطلق و تن پروری انجام داده باشید، ممکنه بعضیا به شما بگن الاغ!

اما اگه شما در تمام این مدت از هم صحبتی با آدمهایی که دغدغه های شما رو دارند وهر کدام روشی برای حل اونها پیشنهاد می کنند (هرچند مختلف و گاهی متضاد) لذت ببرید، به بزرگترین موهبت دنیا یعنی گوش دادن به صحبت انسانهای متفکر پرداخته باشید، تمام اون لحظه ها رو با چشم و گوش بلعیده باشید، اگر همراهانتون از جنس آدمهای دوست داشتنی باشند، و خیلی اگر های دیگه ای که شاید نشه گفته بشه و نباید گفته بشه هم در ذهنتون داشته باشید، اون وقت هیچ الاغی جرات نمی کنه که به شما بگه الاغ!

در اینصورت شما می خواهید زمان متوقف بشه، گور پدر جمهوری اسلامی و دار ودستش باشه، تمام ظلمها و نابرابری ها به حال خودشون رها بشن، اما شما اون لحظات رو از دست ندید! خیلی خودخواهیه نه!؟ خب همینه که هست!

پ.ن: خانوم محترم! شما نمی خواهید پیپ و کلاه من رو که توی کوله شما جا مونده پس بدید؟ می دونید که برای معتادین به دخانیات، دور بودن از پیپشون خیلی سخته! خصوصا برای بورژواهایی که مرده کلاس پیپشون هم هستن!

نوشته شده توسط امید در 20:20 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
یک روز خوب
فکر کنم روزهای خوب تو زندگی آدم زیاد نیست و باید از تمام لحظه های خوبی که به دستت میاد کمال استفاده رو بکنی، من هم تمام امروز رو سعی کردم که همین کار رو بکنم! از لحظه هایی که تو زندگیم زیاد تکرار نمیشه لذت ببرم، که بردم، خیلی بیشتر از اونی که بشه گفت و بشه شنید! یعنی فکر کنم عنوان بالا بهترین اسمیه که میشه برای امروز من گذاشت! و سعی کردم برای آینده ای که نمی دونم چقدر خواهد بود، ذخیره هم بردارم، از خاطرات خوب و لذتهای ناب!

نه! اصولا قابل وصف نیست! می فهمید؟

نوشته شده توسط امید در 19:18 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
کمک...!
این روزها برای نگران شدن تا حد مرگ فقط کافیه که نگاهی به تیترهای خبری ایران بندازیم، موج دستگیری ها و شکنجه ها، چه فعالان داخلی چه خبرنگارها چه ایرانیان مقیم کشورهای دیگه، سخن پراکنی های دیوانه کننده رییس جمهور، من نمی فهمم این مردک این حرفها رو از کجا در میاره، واقعا نمی فهمه چه خطراتی ایران رو تهدید می کنه! مسولین مملکت چه می کنند آخه! تیترها رو مرور کنید:

دستگیری و شکنجه ۸ دانشجوی دانشگاه امیرکبیر ــــــــ جرم هاله اسفتدیاری و کیان تاجبخش جاسوسی است ـــــــــ اتهام نازی عظیما همکاری با رادیو ضد انقلابی فردا عنوان شد ـــــــ محمود صالحی که قبلا یکی از کلیه های خویش را از دست داده به دلیل عدم رسیدگی به موقع پزشکی فعالیت کلیه دیگرش نیز محدود شده و شدیدا نیازمند مداوای پزشکی خارج از زندان می باشد اما مقامات زندان کردستان اجازه اینکار را نمی دهند ـــــــــ رییس جمهور عنوان کرد شمارش معکوس برای نابودی اسراییل آغاز شده است ـــــــــ شورای عالی امنیت ملی هشدار داد رییس جمهور مراقب سخنان خود باشد !

زمانی نه چندان دور از ریاست جمهوری احمدی نژاد خوشحال شدم، چون اعتقاد داشتم با بی تدبیری هاش و حماقتهاش و خفقانی که دولت سپاهی او ایجاد خواهد کرد در کوتاهی عمر استبداد نقش مهمی رو بازی می کنه! اما واقعا فکر نمی کردم جدای از احمدی نژاد مسولین مملکتی ایران تا این حد وحشیانه و بی فکر عمل کنند! انفجار نزدیکه! اما می ترسم که دود این انفجار به چشم مردمی بره که مثل مرغ کپ کردن و هیچ صدایی ازشون در نمی آد! واقعا چه باید بکنیم؟ شورش؟ ریختن در خیابانها؟ تحریم امتخانات توسط دانشجویان؟ اعتصاب روزنامه نگاران؟ تجمع؟ واقعا چی باید کرد؟

پ.ن: گزارش وضعیت پزشکی وخیم عباس حکیم زاده: بیماری او انحراف ستون فقرات است

نوشته شده توسط امید در 1:18 | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم خرداد 1386
نامه ای برای تو
دیدم به خواب خوش که ماهی بر آمدی              کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر  رفت  یار  سفر  کرده    می رسد             ای کاش هر چه  زودتر   از   در  در آمدی

ذکرش به خیر ساقی فرخنده  فال   من             کز  در  مدام  با  قدح  و   ساغر    آمدی

چیز دیگری ندارم که اضافه کنم، جز مقدار زیادی دلتنگی! و خوشحالی از آمدنت! و شادی به خاطر اینکه اجازه دادی از تو بنویسم! از همدم شبهای تنهایی با وجود دریاها فاصله! و لحظه شماری برای دیدارت! و نیاز به آرامشی که در تو بود، شاید علیرغم طوفان درون! و به اندازه ۲ سال حرف های نگفته و نشنیده! و شاید خیلی چیزهای دیگه!

 

نوشته شده توسط امید در 22:29 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم خرداد 1386
رنگارنگ...
۱- از بین همه اتوبوس هایی که سرویس کارمندان اداره مادر منن فقط اتوبوسی که مال منطقه ماست کولر داره و بعد از ظهر ها معمولا کولرش رو روشن می کرده، تا اینکه ۴ شنبه کولر رو روشن نکرده و وقتی مسافرا پرسیدن که چرا؟ گفته چون باقی همکاراتون که اتوبوسشون کولر نداشته رفتن اعتراض کردن که چرا باید فلان سرویس کولر داشته باشه اما سرویس ما نداشته باشه! باید اونها هم کولرشون رو روشن نکنن و یا اینکه یه پولی به ماهیانه به خاطر کولر نداشتن سرویسمون بدید! نتیجه اینکه سرویس منطقه ما هم دیگه کولر نداره!

۲- اهل فیلم نگاه کردن هستید؟ خب پس با این حساب آخرین تانگو در پاریس رو دیدید! یا داستان ۲ خواهر رو؟ یا ۲۳؟ ندیدید؟ خب برید ببینید!

۳- حمید آقای عزیز! در اینکه متعصبین جاهل بیشترین ضربه رو به ادیان زدند شکی نیست! در اینکه انسان در خیلی از موارد از دین و مذهب و ایمان سوء استفاده کرده حرفی نیست! در اینکه محمدبن عبدالله (شاید مثل خیلی از مردان تاریخ ساز دیگه) محاسن فراوانی داشته تردیدی نیست! اما این چیزی از پتانسیل های فراوان دین اسلام برای خشونت، از دستورات صریح قرآن به قتل مخالف، و از نادیده گرفته شدن وحشتناک انسان توسط مرامی که ادعای کاملترین دین آسمانی بودن رو داره کم نمی کنه! موارد بسیاره و واقعا بحثی چندین ماهه و طولانی رو می طلبه!

۴- من فردا می خوام برم دیپلمم رو بگیرم! از دبیرستانمون! ها ها ها! من از فردا یک دیپلمه خواهم بود!

۵- یکی از آخرین بارهایی که با پانته آ رفتم بیرون برای هر دوی ما خاطره شده! اونروز ناهار قرار بود با هم باشیم اما نمی دونم چی شد که من نمی تونستم برم و بهش زنگ زدم که نمیام، اون هم شاکی شد که من کلاسمو کنسل کردم و یعنی چیو اینا و شاکی بازی بالاخره! که من کارمو سپردم به بابام و خودم رفتم سر قرار! توی راه برای اینکه از دلش دربیارم و عجله هم داشتم یه دسته از این گلهای جینگیلی پینگیلی که میفروشن خریدم و کوچه بالای میلادنور منتظرش شدم! همزمان با پانی یه سری بچه دبستانی هم رسیدن که من مثلا برای سورپرایز کردن پانی گل رو بردم پشتم که یکی از این جقله ها دید و داد زد "آخیییییییییییی گل رو گرفته پشتش! قهر کرده باهات!؟!؟"  پانی هم که من رو اونجوری دید زد زیر خنده که تو چرا مثل این بچه گداها شدی که کسی گلشونو نخریده و خجالت کشیدن و گل رو گرفتن پشتشون! بچه گدای من! (تمام این جملات رو شما به زبان بچه گونه بخونید)! و دیگه تمام اون روز هی ذوق می کرد که "بچه گدای من!"  حالا که ماه های زیادی از اون موقع که برای هم ذوق می کردیم گذشته، هنوز هم وقتی با هم صحبت می کنیم میگه یادش به خیر بچه گدا شده بودی!

نوشته شده توسط امید در 23:4 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم خرداد 1386
ایدئولوژی، انقلاب و جنایت...
امشب صدای آمریکا به بهانه فاش شدن هویت عکاسی که 28 سال پیش از اعدام 11 جوان کرد به دستور خلخالی عکس گرفته بود، با خواهر دو نفر از اونها میزگردی داشت. حرفهای که زدند و عکسهایی که نمایش دادند انگیزه ای شد برای من که نقبی بزنم به "پشت پرده انقلاب" خاطرات حسین بروجردی و چند منبع دیگه که راجع به وقایع پس از انقلاب 57 داشتم. و دوباره مرور کنم اون کشتار و اون اعدامها و اون تجاوزات و تصرفها رو. اینکه در اکثر انقلابهای صورت گرفته در طول تاریخ چنین حوادثی وجود داشته شکی نیست اما نکته اینجاست که حجم این گونه وقایع در انقلابهایی که پس زمینه ایدئولوژیک داشتن یا حداقل کسایی که بعد از انقلاب حکومت رو به دست گرفتن داعیه دین و وامذهبا داشتن، بسیار بیشتره و این کشتارها از بی رحمی و قساوت وحشتناکتر و صدالبته عقلانیت بسیار کمتری برخورداره! جنایاتی هم که بشر به نام خدا و مذهب انجام داده گاهی اوقات آنچنان فجیعه که زبان از بیان اونها عاجزه!

جدا از ضعف آدمها در برابر قدرت و وسوسه قدرت، این از خصوصیات ایدئولوژیه که شدیدا استعداد داره  آدمهایی که بهش اعتقاد دارن رو کور و مطیع و  با ذهنی بسته بار بیاره! دقیقا هر وقت که ایدئولوژی پاش رو از گلیمش که همون حوزه فردی زندگی انسانه فراتر گذاشته به اجتماع و سیاست و حکومت وارد شده نتیجه ای جز خفقان، کشتار مخالف، جامعه ای بسته، تکصدایی و جنایت علیه بشریت نداشته! طبیعی هم هست! وقتی شما به چیزی اعتقاد دارید (کورکورانه، که دقیقا چیزیه که دین از مومنانش میخواد، اینکه در برابر اوامر اون سر تعظیم فرود بیارن و در مقابل پرسش هاشون به جواب خدا بهتر می داند اکتفا کنن)، نمی تونید تحمل کنید که کسی اونها رو قبول نداشته باشه و حتی به اونها اعتراض هم بکنه! نتیجه اینکه اگر رهبر شما به بیماری قدرت دچار باشه، به یک فتوی شما را مجاب می کنه به کشتار مخالفان دین و الله، شما رو مجاب می کنه مخالفین رو با حکم مهدورالدم بودن قصابی کنید! بدون عذاب وجدان، بدون عقلانیت و بدون رحم!

نمی دونم اگر خدایی باشه و روز قیامتی، جواب مادران و همسران و خواهرانی رو که عزیزانشون سلاخی شدند و تیرباران شدند و بر بالای دار رفتند رو کی باید بده! خدا؟ اون آدمهایی که ادیان رو وضع کردند؟ انسانهایی که در برابر وسوسه قدرت هم نوعان خودشون رو نابود کردند یا اونهایی که چشم عقلشون رو بستند و مست هیمنه دیو شدند و برادرانشون رو تیرباران کردند!

اگر خدایی باشه و واقعا این ادیان رو اون فرستاده باشه و در مقابل این جنایتها نظاره گر بوده باشه، روز قیامتِ واقعا سختی رو پیش رو داره! حداقل در محکمه من یکی که باید جوابگو باشه، اما مطمئنا با حضور وکیل مدافعش و با حق دفاع! نه در محکمه ای ۳ دقیقه ای و به جرم باور به آزادی!

نوشته شده توسط امید در 1:38 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
شما می گویید ما چه کنیم؟
اینکه شما به عنوان یک آدم اعتقاد داشته باشی که انسانها حق انتخاب دارند، با هم برابرند، اعتقاد داشته باشی به اینکه هیچ تبعیضی بر مبنای جنس و رنگ و نژاد نباید بین آدمها باشه، معتقد باشی به اینکه سلیقه های آدمها با هم فرق می کنه، باور داشته باشی که خیلی از آدمهای این دنیا ممکنه از تو خوششون نیاد و خیلی های دیگه اصلا ممکنه از تو بدشون بیاد، اینکه اعتقاد داشته باشی که آزادی حق همه آدمهاست و بقیه مردم این دنیا هم دقیقا همون حقوقی رو دارند که تو داری! این که با تمام وجودت حقیقت هر چند تلخ رو به دروغ های شیرین و مصلحتی ترجیح بدی، اینکه همه آدمها رو راستگو و سالم بدونی (مگه اینکه خلافش ثابت بشه)، اینکه به هیچ گفتاری و هیچ کرداری و هیچ پنداری از اطرافیانت با سوء نیت نگاه نکنی، اینکه به حرف هایی که دیگران می زنن و به عقایدشون و به افکارشون و به علایقشون احترام بذاری، همه اینها خیلی سخته!

اما اینکه به آدمها بقبلونی که اینها عقاید توئن و تو به اینها باور داری، بهشون بفهمونی که اینها زر مفت نیست و برای خودنمایی و زدن حرف های گنده گنده زده نشده، اینکه باور کنن تو برای جلب توجه راه های خیلی بهتر در جاهای خیلی بهتری بلدی، بهشون ثابت کنی که شعار نمی دی و تمام تلاشت اینه که طبق اصول بالا زندگی کنی، و ازشون خواهش کنی که حداقل با تو با دوز و کلک و مصلحت اندیشی رفتار نکنن، اینکه کاری کنی که تو رو با این عقاید باور کنن، این از همه بالاییها سخت تره!

پی نوشت: برای یک دوست، کسی که حتی از او حرف زدن هم ممنوع است!

 باز آی که تا به خود نیازم بینی                        بیداری شبهای درازم بینی

              نی نی غلطم که خود فراغ تو مرا                       کی زنده رها کند که بازم بینی

نوشته شده توسط امید در 0:15 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
ادامه...
فکر می کنم این حس که همه بخوان چیز نویی داشته باشن تا حدود زیادی قابل توجیهه! اینکه چیزی که من دارم قبلا دست کسی نبوده باشه و کهنه نباشه! مثلا لباس یا اسباب بازی یا چیزایی از این قبیل! اما فقط در مورد چیزهایی که داریم این حس قابل قبوله! زن که چیز نیست! زن که جزء اموال مرد محسوب نمیشه! هان؟!

اتفاقا این بحث باکرگی در دختران دقیقا به دلیل نگاه جنس گرایانه به زن شکل گرفته! این دیدگاه که زن ملک مرده و جزء اموالش محسوب میشه! و خب طبق قاعده کلی نوگرایی زن هم باید نو باشه! و بر مبنای همین مساله مجعول مفاهیمی مثل بکارت و نجابت ساخته شده! مفاهیمی که همه بر اخلاق تکیه می کنن و وجه مشترکشون این جمله است که یه دختر خوب خودش رو به کسی غیر از شوهرش عرضه نمی کنه! یه دختر نجیب باید بکارت خودش رو حفظ کنه و اون رو تقدیم به شوهرش کنه!  و خانواده رو سر بلند کنه!

و به همین دلیله که بکارت در مورد مردان بسیار کمرنگتره! چون مرد ملک زن نیست!  وجود اون مانع فیزیولوژیکی در دختران هم مزید بر علت شده و برای مردم احمق شائبه پلمب بودن دختران رو ایجاد کرده! اما از همه اینها گذشته شما چطور؟ به باکرگی اعتقاد دارید! به اینکه رابطه جنسی قبل از ازدواج و کلا خارج از چارچوب ازدواج کار بدیه؟ (فرض ما بر اینه که شما به برابری زن و مرد ایمان دارید و بنابراین منظور ما از باکرگی هم برای مرد و هم برای زنه). یعنی دوست دارید اولین تجربه جنسیتون با همسرتون باشه!

شما رو نمی دونم! اما من نمی تونم تصور کنم که اولین بدنی باشم که همسر آینده من باهاش روبرو میشه! اینکه اون دختر هیچی از نیازهای جنسیش ندونه غیر از چیزایی که تو کلاسا می گن! واقعا نمی تونم تصور کنم که اون دختر بخواد بدن مرد رو با من کشف کنه! اون هم بعد از ازدواج! اینکه هیچ تجربه ای از سکس نداشته باشه! اینکه خجالت بکشه از نیازش و احساسش حرف بزنه! خیلی ساده است! من باکره نیستم یعنی اصلا به چنین مفهومی اعتقاد ندارم، پس نمی خوام که دختری که میخوام بقیه عمرم رو باهاش طی کنم باکره باشه!

پ.ن آنلاین: نمبشه بیخیال من بشی؟ مگه تو خانواده نداری؟ چرا مشکلاتت رو با اونها در میون نمیذاری؟ اونها مسلما بهتر میتونن کمکت کنن! تو رو به هر چی می پرستی از ما بکش بیرون!

نوشته شده توسط امید در 1:25 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم خرداد 1386
من باکره نیستم!
امروز تیتر اول اکثر روزنامه ها مصاحبه وزیر کور* در مورد ازدواج موقت بود! بحث ازدواج موقت فی ذات جای دیگه ای میخواد برای حرف زدن! اینکه ازدواج و تشکیل خانواده در حد محملی برای سکس بی دردسر در بیاد باید جداگانه بررسی بشه! اما چیزی که نظر منو جلب کرد انتهای این گزارش در روزنامه شرق بود! اونجا که محمد شوهر یه دختر مذهبی می گفت که اگر خودش به مشکل بر بخوره ممکنه به ازدواج موقت رو بیاره (احتمالا منظور ایشون از مشکل دوران بارداری خانوم یا احتمالا بیماری ای چیزی و یا بالا رفتن سن خانوم که ممکنه گرمای لذت بخش بهشت موعود ایشون کم بکنه، بوده)، اما ازدواج موقت رو در مورد دخترش نمی تونه بپذیره، اما در مورد دلیلش هیچی نگفت!

حرف این برادر ارزشیمون خیلی برای من جالب بود! اگه من جای اون گزارشگر بودم از این آقا میپرسیدم خب اگه شما دم و دستگاهت داغون شد و خانوم به مشکل برخورد، ایرادی داره خانوم هم صیغه ما بشه؟!

اینکه جامعه ما اصولا صیغه شدن رو در مورد دخترا قبول نمی کنه به خاطر اینه که با ازدواج بکارت دختره از بین میره! اما پسره چی؟ پسرا بکارت ندارن! یعنی پرده یعنی بکارت!؟ یه جا خوندم که دلیل وجود این مانع، نزدیکی زیاد مجرای خروج ادرار و دهانه وردوی واژن در زنهاست، یعنی این پرده باعث میشه که ادرار به رحم وارد نشده و نتونه باعث انواع عفونت های رحمی بشه! یعنی این مساله هیچ ربطی به پلمپ شدن و دست نخورده بودن و باکرگی نداره!

وگرنه خب مطمئنا واسه پسرا هم یدونه پرده ای، دیواری چیزی میذاشتن که معلوم بشه که سکس داشته کی نداشته! اصولا باکرگی معنی داره مگه؟

... ادامه دارد

*: وزیر کشور صحیح می باشد.

نوشته شده توسط امید در 20:23 | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم خرداد 1386
یافتم!
بالاخره بعد از تلاش و کوشش بسیار اون تمپلتی که میخواستم پیدا کردم! مبارک باشه!

تازه من امروز یه چیز خفن سوغاتی گرفتم! سایبرمن = cyberman ! میدونید چیه! هه هه هه! منم تا امشب نمی دونستم! ! یا همون LCD virtual display ! یه چیزیه که وصل میشه به تلویزیون یا دی وی دی پلیر و میذاریش رو سرت و تلویزیون می بینی! این هم مبارک باشه!

پ.ن: عقده ایِ ندید بدیدِ بچه!

نوشته شده توسط امید در 2:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم خرداد 1386
اخبار
بدون سلام و درود به شخص خاصی شما را به خواندن اخبار داخلی و خارجی دعوت می کنیم!

اخبار داخلی: اینجانب برای هر بار که قصد دارم رزومه جایی بفرستم باید یدونه درست کنم! چون حسش نیست که دنبال قبلیها بگردم! امروز هم که داشتم رزومه درست می کردم به این نتیجه رسیدم که من مصداق بارز شعر ایرج میرزا هستم!   هیچی نداشتم تو رزومه بنویسم!!!!

داشت عباسقلی خان پسری        پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان          نوکر خانه ز دستش به امان

هرچه می گفت لله لج می کرد        دهنش را به لله کج می کرد...            بقیشو یادم نیست!

اخبار خارجی: چه حالی میده ریاست جمهوری این آقاهه! ایران از پاکستان دیب دمینی وارد می کنه!  بابا دمت گرم با این مملکت داریت! راستی به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر بانکهایی که قبلنی ها وام خونه میدادن اونهم چندین میلیونی ( پارسیان و اقتصاد نوین و اینا، طرفای ۵۰ ، ۶۰ میلیون) به خاطر دسته گل آقاهه (کم کردن سود بانکی) تا اطلاغ ثانوی نمی دن! وام البته! ماشالله همه چی هم خفن گرون شده! آخ من گوینده خبر از اینکه مرغ شده کیلویی ۲۰۰۰ تومن حال می کنم! هه هه هه! یارو اولش می گفت پول نفت سر سفره مردم میاریم و کاری به جوونا نداریم! حالا همون پول زپرتی رو هم گرفت از ملت و جوونا رو هم که نمود و دارد می نماید! هه هه هه! خداییش چه حالی میده ریاست جمهوری اون آقاهه!

پ.ن ۱ : عجب بارون و نمیچه رگبار قشنگی! امان از تنهایی! جای یه پارتنر خالیه برای قدم زدن او این بارون بهاری! و خیس شدن تا مغز استخون! خیس خیس! امان از تنهایی!

پ.ن ۲: دارم دنبال یه قالب جدید می گردم! همچین سبز! کسی سراغ نداره؟!

نوشته شده توسط امید در 17:55 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم خرداد 1386
تنبلی مادر زادی...
امان از این تنبلی مادر زادی که باز عود کرده و ما رو انداخته به جلبکیت! نه اینکه حس کار نباشه، هست، احساس نیازشم هست، اما امان از این تنبلی مادر زادی! چقدر دلم میخواد برم سر کار! هر کاری، از پیشخدمتی تو رستوران گرفته تا مدیریت عامل شرکت نفت و گاز! هم به خاطر استقلال مالی و هم برای اینکه واسه خودمون تو اجتماع کسی باشیم! احساس مفید بودنی، چیزی! بعد از کار هم شاید یه رابطه جدید رو شروع کنم! البته دقیقا بعد از اشتغال، هیچ گزینه ای هم الان مد نظرم نیست! حتی شاید این کار رو هم نکنم! نمی دونم! ساقی راست میگه، تنهایی مطلقی که میخوام شاید به خاطر مطلقا تنها بودنمه! احتیاج به آرامش فکری دارم شدیداْ ! واقعا توان ذهنی هیچ دغدغه ای نیست! آرمشی مثل خواب!

اما خب از همه اینها گذشته، پایان نامه باید انجام بشه، حتی اگه درجه کون گشادی ما به حد اعلا رسیده باشه! اخراج میشیم بدون هیچ حاصلی! تازه هوس کردم تهوع رو دوباره بخونم! شاید همین امشب تا صبح! اه! عجب شب بی حوصله ای! دارم چرت و پرت می نویسم! آبجو می خورید؟ من برم بیارم بخورم! نه نه، توتون ندارم بدون پیپ صفا نداره!

 بیکاری ها! نشستی این خزعبلات رو میخونی؟ ای پشه لامصب! کشتمش!  هان؟ آهان! هرکار می کنم ننویسم؟ چرا؟ حال میده! تهوع رو هم بیخیال موزیک گوش بدیم! در تراس بازه هی پشه میاد من هم مجبورم دونه دونه به قتل برسونم! آهان یکی دیگه کشتم! بحث هم دارم با یه نفر می کنم الان! بیهوده! زبان ما کاملا با هم فرق می کنه! چیزی از بین رفته این وسط! مثلا اعتماد و اعتقاد من به تو! دوستی من با تو! شاید من به تو توهین کرده باشم! اما احساس می کنم تو کاری کردی که فکر می کردی غلطه! اما کردی! فارغ از اینکه من چه فکری می کنم، که من به غلط بودن اون کار اعتقاد ندارم! ناراحتم که تو چرا با اینکه فکر می کردی اشتباهه انجامش دادی! حرفمو نمی فهمی، نه؟ 

نوشته شده توسط امید در 3:33 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم خرداد 1386
حذف و اضافه
      الان داشتم وبلاگ رو یه نگاهی مینداختم، دیدم که تو این چند وقته چقدر تلخ نوشتم، خب البته تلخ هم بودم خیلی، اما خب هر چیزی حدی داره! برای همین این پست رو اختصاص میدیم به گزارش با تاخیر "شبی در خانه امید"، البته خود امید هم گزارشی نوشته اما خب من از دید خودم می نویسم!

شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی! اصلا حس هیچ کاری نداشتم، دو ساعتی کار رو پایان نامه و بعدش بیکاری و بی حسی! تا اینکه امید دعوتمون کرد خونشون! با مانی و پویا! تنها عابر بانکی که تو مسیرم بود شلوغ بود و من بودم و ۴۰۰۰ تومن پول که ۱۰۰۰ تومنش کرایه راه شد. اما خب تو خونه امید همه چی فرق کرد! به نظر شما آدمی که ۳ تومن پول تو جیبشه باید ۲۷۰۰ پول شام بده! خب جواب شما زیاد مهم نیست چون من این کار رو کردم و اگه اتفاقات خاص نمیفتاد باید پیاده می رفتم خونه!

اما مانی اومد و امید گفت پوکر! و ما هم گفتیم لبیک! اون هم با ۲۰۰۰ تومن خرید ژتون از بانک! (من هنوز پول شام امید رو نداده بودم). پویا به من میگه پفیوز! آخه هر وقت بلوف بازی می کنیم یا بازی هایی که توش از بلوف زدن استفاده میشه من برنده میشم! اما میبینید پویا چه بی تربیته!؟ در هر حال بازی کردیم و بلوف زدیم و باختیم و بردیم و دستمون فلاش شد و کاره شد و استریت شد و در نهایت ۴۵۰۰ بردیم! یعنی ۲۵۰۰ سود! شانس آوردم که پول شامم در اومد! به دوستان هم قول بستنی دادیم که بماند برای بعد! حالا شما بگید، به نظر شما من پفیوزم؟؟!!

پ.ن: اما این فیلم درگیری های پلی تکنیکه! خودتون ببینید!

                                                پسوردشم اینه: sholooghi

                                                پسوردشم اینه: sholooghi

نوشته شده توسط امید در 17:9 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم خرداد 1386
حافظ
دنیای مسخره ی وارونه ی بی در و پیکر  بی صاحاب کثافت آشغال با آدمهای چند رنگ کوته فکر دروغگوی احمق بی مغز قابل ترحم --> حیف از اصالت انسان و قدرت تفکر

ماجراهای خنده دار و تاسف انگیز، تکرار اشتباهات و بدبختی های هر روزه، دوستی های بی معنا،  حماقت مسلم و توهین به شعور خود و دیگران، حماقت... حماقت... حماقت...

خودم به اندازه کافی احمقم با دردسرهای احمقانه، حماقتهای یکی دونفر دیگه اضافه کن -احمق ولی بی ادعا، تشنه جستجو- دیگه حماقتهای شما با اون همه ادعا...! معذور دار ما را ...!

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...

نوشته شده توسط امید در 17:9 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم خرداد 1386
کلی حرف قاطی پاتی
۱- آدمهای چند رنگ ...

۲- سخنرانی آقای کوشکی رو تو سمینار زن و مشروطه خوندم! اگر کسی این حرفا رو بخونه و ندونه که کجا زده شده، حتما فکر می کنه که این حرفها توی یه مهد کودک برای دختر بچه های ۲ ساله گفته شده، اینکه خدا شما کوچولوها رو خیلی دوست داره و واسه همین کارایی که شما باید انجام بدین خیلی کمتر از پسراس! واسه همین بهتون اجازه نمی ده که وقتی گنده شدین و عروسی کردین اگه شوهرتون بد بود ازش طلاق بگیرین! ولی عوضش میتونین کار کنین و پولتون رو به شوهرتون ندین! آخ جون! تازشم برای کار کردن بیرون از خونه باید از شوهرتون اجازه بگیرین! میبینین خدا چقدر دوستون داره؟

ولی آقای کوشکی یادش رفته بگه که واسه همینه که سن بلوغ شما ۹ ساله و به خاطر اینکه خدا شما رو خیلی دوست داره از ۹ سالگی باهاتون عین آدم بزرگا رفتار میشه و هر کار بدی بکنید مجازاتش عین آدم بزرگاست! چون خدا شما رو دوست داره اگه داداش بزرگتون دست شما رو گرفت که ببره یه چیز خوشگل نشونتون بده و اونوقت شما شیکمای کوچولوتون اومد بالا، داداش بد بد بدتون رو شلاق می زنن و شما رو سنگسار می کنن! می بینین خدا چقدر دوستون داره؟!

۳- آدمهای چند رنگ کوته فکر...

۳- نمی دونم چرا وقتی طرح سهمیه بندی جنسیتی تو دانشگاه مطرح شد - یعنی محدودیت در ورود به دانشگاه برای دختران- یعنی محدود کردن ذهن و آموزش- اینقدر تو سطح جامعه صدا نکرد تا این طرح محدودیت پوشش! اشتباه نشه ها! منظورم حتی قبل از برخوردهای وحشیانه پلیس با مردمه، همون زمان که بحث آغاز طرح بود! الان با این سگهای وحشی که باید همه داد بزنن! اما همون موقع هم سر و صدای اینکه نمی ذارن راحت بگردیم از سر و صدای نمی ذارن تحصیل علم کنیم بیشتر بود! چرا؟

۴- آدمهای چند رنگ کوته فکر دروغگو...

نوشته شده توسط امید در 14:39 | | لینک به این مطلب
جمعه چهارم خرداد 1386
.....
خسته شدم! از آدمهای دور و برم! چه دوست چه دشمن!  دلم تنهایی میخواد! تنهایی مطلق! اما هیچ جا نیست! حوصله هیچ کس رو ندارم!  خصوصا آدمهایی که از یه جنس دیگن! آدمهایی که اینقدر زود رنگ عوض می کنن! آدمهایی که دوست نیستن! بدبختانه حتی دشمن هم نیستن! هیچی نیستن اصلا!!!

بابل که باشم، مشکلات خودم و دردسرهای اون یکی میریزه رو سرم! راه فراری هم نیست! هر چی میخوام در برم نمیشه! اونقدر هم مشکل داره که دلت نمیاد بپیچونی! بدبختی اینه که با دوستات هم در این مورد نمی تونی دردل کنی! چون خوشبختانه هیچکدومشون تا حالا یه رابطه درست و حسابی و صمیمی یا حتی دشمنانه با یه دختر نداشتن! نمی تونن درک کنن که میشه یه پسر با یه دختر دوست باشه، اما دوست پسر دوست دختر نباشن! نمیتونن هضم کنن که پسری بره خونه دختره بمونه، اما با هم سکس نداشته باشن! نمی تونن بفهمن که یه پسر دختر میتونن به هم به چشم دوست نگاه کنن! آخ از این دور و بری های ... ! مسخرت می کنن و می خندن! آخ...!

تهران هم که اینقدر کار میریزه سر آدم که فرصت هیچی پیدا نمیشه! تنهایی تو تهران یه رویاست! رویای محال!

دلم تنهایی میخواد! یا یه سری آدمهای همدرد! آدمهایی از جنس خودم! حرفای مشترک! دردای مشترک! سکوت! تنهایی! خسته شدم، از آدمهای دور و برم! از حماقتها! از این همه تفاوت در افکار و کردار! خیلی خسته شدم!

پ.ن: دوستان لطف کنن به خودشون نگیرن! حس منت کشی و توجیه نداریم تا اطلاع ثانوی...

نوشته شده توسط امید در 16:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم خرداد 1386
از سر بیکاری
الان من نشستم توی کافی نت محل که به شخص شخیص بنده امکان استفاده از وایرلس رو میده، خدا خیرش بده! نمی دونم اگر می خواستم با اینترنت خونگی ۵۶ مگ آپدیت واسه ویندوزم دانلود کنم چند روز باید منتظر می شدم!

همینجوری که ویندوز داره به خودش می رسه من هم فرصت می کنم به اخبار یه نگاهی بندازم! اصلاحات! سالروز دوم خرداد بوده و باز یاد اصلاحات افتادن آقایون! یادم میاد اون زمانی که توی انجمن اسلامی بودم دکتر پیمان رو دعوت کردیم برای سخنرانی تو دانشکده! موضوعی که من به عنوان مسول واحد سیاسی در نظر گرفته بودم این بود که آیا جموری اسلامی ایران قابل اصلاح هست!؟ این قانون اساسی، این ایدئولوژی بسته پشتش، این قساوت مامورین حکومتی، این بی ارزشی انسان در نظر تئوریسین های حکومت و اصولا این ملت دیکتاتور دوست، اجازه میده که اصلاحی در جهت دموکراسی و آزادی تو ایران اتفاق بیفته یا نه! اون موقع که دوستان این سوال رو نپسندیدن و موضوع سخنرانی شد نقش دانشجویان در پیشرفت اصلاحات! اما الان بعد از این مدت من هنوز فکر می کنم اصلاحات با توجه به رجال سیاسی ایران و طرز تفکر مردم ایران واژه نامانوسیه!

مثل خونه دیگه! شما اگه خونت در یه حدی در پیت باشه میتونی بازسازیش کنی! رنگی، سرامیکی، شونیمه ای ...، اما از یه حدی که بگذره دیگه شما با بازسازی به جایی نمی رسی! باید خونتو بکوبی و دوباره بسازی!

آخ اگه میشد تریپ حضرت ابراهیم خودمون رو تیکه تیکه کنیم و بریزیم رو هم،  قاطی کنیم، بذاریمش روی شونصد تا کوه، بعد دوباره از نو آدم بسازیم از روش، چقدر خوب میشد!

پ.ن: کسی پیشنهادی نداره؟ یه اعتراضی یه توماری یه کوفتی زهر ماری در مقابله با سگهای وحشی که افتادن به جون دخترا و زنا! تجمعی، تحصنی، نشستی چیزی! آی اونایی که بلدید!

نوشته شده توسط امید در 21:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم خرداد 1386
بدون شرح...
برخورد وحشیانه پلیس با زنان در میدان هفت تیر تهران
نوشته شده توسط امید در 18:39 | | لینک به این مطلب