تبليغاتX
احمقانه ها
شنبه سی ام تیر 1386
مذبوحانه
امروز از طرف مخابرات به منزل ما تلفن شد و فرمودند که مشترک گرامی، پاشو بیا مثه بچه آدم پول تلفنتو بده، اگه دادی دادی، اگه ندادی با غروب خورشید فردا تلفنتون قطع میشه! من هم از همه جا بیخبر و مات و مبهوت به مادر گرامی اطلاع دادم! و بعد با یکسری بازجویی های فنی پلیسی کاشف به عمل آمد که بله، به علت اینکه ۶۰ هزار تومان از پول تلفن ما صورتحساب اینترنت بنده بوده، از پرداخت آن خودداری شده و این قطع تلفن عملی کاملا حساب شده و با برنامه ریزی قبلی بوده است!

مادر گرامی ضمنا به اطلاع بنده رساندند که با توجه به قطع تلفن و اینکه آقای بابا به موبایلشون احتیاج دارن مامان مهربان که تا به امروز در مقابل زجه های ما مقاومت نموده و از به دست گرفتن تلفن همراه سر باز میزدند، نیاز مبرمی به موبایل برای ارتباط با آشنایان و اقوام پیدا نموده اند و برای رفع این نیاز در اولین فرصت گوشی موبایل بنده ضبط شده و تحت اختیار ایشان قرار خواهد گرفت!

نتیجه منطقی: تلفن که قطعه، پول مول هم که برای کافی نت و اینا یخدور، پس اینترنت پر!

نتیجه فرزندسالارانه: پدر و مادر هم پدر و مادر های قدیم!

نتیجه اقتصادی: پدرِ فقر بسوزه!

نتیجه ادبی: جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود!

نتیجه اخلاقی: خاک بر سرم شد!

پ.ن: از خیر مهندسی گذشتیم، فردا میرم همشهری میخرم و تو آگهی های یک کارگر ساده دنبال کار می گردم.

نوشته شده توسط امید در 19:58 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
عنوان ندارد
۱- امروز عصر با شنیدن صدای بابام که از سر کار برگشته بود، رفتم تو هال نشستم رو کاناپه، یه چند دقیقه گذشت دیدم بابام داره زیر لب میگه باز چش شده این مثل برج زهرمار اومده نشسته اینجا نه حرف میزنه نه هیچی، شعور نداره سلام کنه و ... (و چند عبارت توهین آمیز دیگه). تازه دوزاریم افتاد وقتی رفتم تو هال یادم رفته سلام کنم!

۲- من همچنان سگم. خوبی یا بدیش اینه که هیچ کی نمی پرسه دردت چیه، مرگت چیه، خودم هم نمی دونم چمه، بیهودگی تعریف مناسبیه، خیلی بیهوده شدم، یعنی دقیقا در وضعیتی هستم که ... بماند.

نوشته شده توسط امید در 23:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
چیزی برای نگفتن...
با تمام سعی و مقدمه چینی هایی که کردم باز هم نتونستم فیلم اعترافات هاله استفدیاری و کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو رو ببینم! یعنی هر چقدر تلاش کردم تحمل کنم و سکوت پیشه نمایم نشد که نشد! خصوصا با مونتاژی که سازنده ی .....* فیلم با صحنه هایی انقلاب نارنجی اوکراین و دانشجویان گرجستان و ... انجام داده بود! حالم به هم خورد! بدجوری هم به هم خورد! بابا و مامان که تو آشپزخونه بودن از فرصت استفاده کردم و با چند فحش آب نکشیده که نثار ضرغامی و دار و دستش کردم تلویزیون رو خاموش کردم!

واقع بینانه نگاه کنیم، هیچ نشونه ای از تغییر زودهنگام یا حداقل میان مدت در رفتار دولت و ملت نیست! دولت همچنان می گیره و می زنه و می بره و میخوره و البته گند میزنه به اوضاع مملکت. و ملت هم چنان در غم نان و غصه فرداست، بی هیچ عکس العملی و هیچ تکونی!

امیدوارم فردا روز بهتری باشه.

*: هر فحشی دوست دارید بگذارید.

پ.ن: به اندازه تمام دنیا خسته ام. خیلی خیلی خسته...

نوشته شده توسط امید در 0:1 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
ادامه دارد...
۱- چند وقتیه نقل مکالمات درون تاکسی ای مد شده، خب من هم نباید کم بیارم. زمان امروز صبح ساعت ۱۰، مکان تاکسی خط رسالت - تجریش:

راننده تاکسی: آقا ما با یه موتوری تصادف کردیم، طرف یخورده روی آسفالت کشیده شده، خب من هم روی آسفالت کشیده بشم تنم خراش برمیداره، دروغ میگم آقا؟ حالا این یارو میخواد از ما شتر بگیره!

من (مسافر صندلی جلو متاسفانه): بله، بله، معیار سنجش دیه شتره! (سپس سکوت و بعد از ۱۰ دقیقه بصورت کاملا بی مقدمه:)

راننده تاکسی: آقا این چه زندگییه آخه؟ بخدا همش تو دلم میگم ننه جون چی میشد اون شب نمی خوردی! واللا آقا، حالش و لذتش مال ننمون بوده زجرش و بدبختیش مال ماست! دروغ میگم آقا؟ آخه پدر من تو که ثروت نداشتی، امکانات نداشتی بچه میخواستی چی کار؟ یه ایستگاه مونده به آخر خط پیاده می شدی، دروغ میگم آقا؟

در حین صحبتهای آقا من گاهی سری تکون می دادم و بله و نخیری می گفتم، باور کنید موقعیت بسیار بدیه! اینکه یه عاقل مرد ۶۰ ساله در مورد نحوه عملکرد پدر و مادرش، اون هم در رختخواب! از شما نظرخواهی کنه!

۲-  وقتی شما با کودک ۹ ساله ای که تازه ۱۵ دقیقه است از خواب صبح بیدار شده و ناخودآگاه کمی کند رفتار میکنه با داد و فریاد برخورد کنی که این همینه، باز یادش رفت قرصاشو بخوره، زودباش کلاس نقاشیت دیر شد، مثل ماست میمونه، تند صبحانه بخور، بیسواد،بدبخت،بدبخت، و ... ، اگر انتظار داشته باشی که نتیجه چنین تربیت مشعشعی داشتن پسربچه ای شاداب و درسخوان باشه، خب شما یه تختت کمه!

۳- برای فردا روزشماری می کنم، برای شنیدن اعترافات رامین جهانبگلو، کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری، من ایرانی ام و در ایران زندگی می کنم، اما اینجا دیگه کجاست؟!؟!؟!؟!

نوشته شده توسط امید در 15:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
۱- امروز توی پارک اندیشه از پسربچه ای که حداکثر ۷ سال داشت، فال حافظ خریدم. ادبیات خیابانی، پررویی مخصوص بچه های خیابان و حاضرجواب بودن از ویژگی های بارز این پسر بچه بود. کودکی که باید در قسمت مخصوص بچه های همون پارک بازی میکرد و با هم سن و سالاش داد و فریاد می کرد و خوش می بود، با آدم بزرگها سر و کله می زد و امرار معاش می کرد. فال خوبی هم به من فروخت:

حالیا مصلحت وقت درآن میبینم                   که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم                یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

۲- بعد از سنگسار جعفر کیانی در روستایی در تاکستان، متون ادبی بسیاری در وبلاگها و سایتهای مخالف‌ِ این جنایت وحشیانه نوشته شد، متونی که سعی در رسوندن عمق ناراحتی نویسنده از سنگسار داشتن، متنهای زیبایی هم بودن، اما وای که ما ایرانی ها چقدر در مرثیه سرایی استادیم! و چقدر بدبختیم که در فضایی نفس می کشیم که بعد از جنین فاجعه ای به جای فریاد اعتراض و خالی کردن خشم سرکش بر سر عاملین اون (با اعتراض و محاکمه و نه با سنگ)، مجبوریم مویه کنیم!

۳- به نقل از تا دموکراسی : دیروز ظهر دوستی می گفت که تقی رحمانی را جایی دیده است. گفته که با دیدن عکس شش نفری که جلوی امیرکبیر تحصن کرده بودند یک روز را گریسته. که چه طور در مملکت هفتاد میلیونی و بعد از صد سال فقط شش نفر طلایه دار آزادی و عدالت می شوند.

پ.ن:  گر خورَد خونِ دلم مردمک دیده سزاست

نوشته شده توسط امید در 23:0 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و دوم تیر 1386
تغییر رویه
امشب به این نتیجه رسیدم که مدتیه مطالعاتم کم شده، خیلی هم کم شده، و بیشتر حرف زدم!  برای همین از همین امشب شروع می کنم به دور جدید مطالعات مفید، البته بسیار شرمسار هستم (هم از روی خودم و هم جمیع دوستان) که این مطالعات در جهت انجام پایان نامه نیست و نخواهد بود. البته برنامه ای برای شروع مجدد کار بر روی پایان نامه دارم که حداکثر طی شنبه یا یکشنبه استارت خواهد خورد!

در هر حال، زمان وراجی کردن و غر زدن و شعار دادن تموم شد! کمتر حرف می زنیم و بیشتر می خوانیم، چطوره؟

پ.ن: برای شروع، بفرمایید "تفکرات تنهایی" !!!!!

نوشته شده توسط امید در 23:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
دیدی ...؟
جمع کنیم بریم بابا از این کشور! اینجا دیگه کجاست؟

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

نوشته شده توسط امید در 0:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم تیر 1386
فردا...
هر روز  دلم در غم تو زارتر  است                        وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا                        حقا که  غمت از تو  وفادارتر است

بعضی وقتا ما آدمها غمهای بزرگمون رو با شادیهای کوچیک فرامش میکنیم، غم نداشتن رو با شادی دیدن از یاد می بریم. خیلی اوقات خوبه، اگه نبود همین شایدهای کوچیک که زندگی غیر قابل تحمل میشد. اما بدیش اینه که شادیهای کوچیک زود هم میگذرن، و باز ما می مونیم و غمی که ابدیه. دردی که میمونه و از یاد نمیره! گاهی اوقات قایم میشه، اما باز قویتر از قبل خراب میشه سر آدم.

فرداشب باز تو میمونی و حوضت برادر. باز تو میمونی که افسوس از دست دادن رو بخوری تا حسرت هیچ وقت نداشتن رو. تو میمونی که باز اون ۳،۴ تا فیلمی که با موبایلت گرفتی رو نگاه کنی! وقتی میخنده ذوق کنی و یه دنیا حرف بریزی تو نگاهت و هی فیلما رو نگاه کنی و خاطرات رو مرور!

دلم براش تنگ میشه، دقیقا به اندازه دریاهایی که بینمون فاصله است، به اندازه روح بزرگش که تنها پرستیدنی زیبای دنیاست و به اندازه تمام دنیای بیهوده، دلم براش تنگ میشه...

نوشته شده توسط امید در 23:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم تیر 1386
در سالگرد 18 تیر

 اعضا دفتر تحکیم وحدت، متحصنین در برابر دانشگاه امیرکبیر ساعت ۷:۳۰ صبح باز داشت شدند

حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن

نوشته شده توسط امید در 12:29 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم تیر 1386
هیچ!
من برای بیرون اومدن از این بیهودگی مطلق باید کاری بکنم، و این بیهودگی مطلق اجازه نمیده که دست به کاری بزنم! توی یه دایره افتادم. صدای پدر و مادر گرامی دراومده، خسته شدم از خودم.
نوشته شده توسط امید در 0:11 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم تیر 1386
بیهودگی
مردی که قرار بود همراه مکرمه در تاکستان سنگسار بشه، اعدام (سنگسار شد)! انسانی از دست رفت! به همین سادگی!

خبر رو از پرگاس پیگیری کنید...

نوشته شده توسط امید در 13:12 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم تیر 1386
بخندیم یا گریه کنیم!
۱- خاتمی در برابر استقبال مردم شیراز: "احساس مسولیت می کنم!" به نظر شما این یعنی باز هم شاهد کاندیداتوری سید محمد خاتمی برای مجلس هشتم یا ریاست جمهوری دهم خواهیم بود؟

۲- آیت الله مصبح یزدی: "مختلط بودن دانشجویان مجرد عامل فساد است! بیشترین مفاسد را در دانشگاه ها داریم". به نظر شما این یعنی قراره وسط دانشگاه دیوار بکشن؟ یا اینکه شیفتی بشه؟ دخترهای مجرد صبح ها، پسرای مجرد ظهرها، متاهلین هم همگی با هم عصرها؟ یا اصلا دانشگاه دخترونه پسرونه؟

۳- شیخ مهدی کروبی در دیدار خانواده های دانشجویان دربند پلی تکنیک: "هر کاری از دستم برآمده کرده ام و می کنم". به نظر شما این یعنی کاری از دستم برنمیاد؟ یا اینکه جناب شیخ هرکاری از دستش براومده کرده اما خب این کارها در جهت زندانی موندن دانشجوها بوده!؟

۴- دیدار مهم و حیاتی رهبر فرزانه انقلاب با مداحان اهل بیت: "مداحان ایمان مخاطبین را تعمیق بخشند". به نظر شما بخندیم یا گریه کنیم؟

پ.ن: امروز یه دختر پسر هف هش ساله رو دیدم که بدمینتون بازی میکردن، یاد یکی از دوستان افتادم!

پ.ن۲: بیهودگی ...

نوشته شده توسط امید در 19:20 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم تیر 1386
حرفهای معمولی برای آدمهای معمولی
من یه آدم معمولی ام! یعنی حداقل خودم اینطور فکر می کنم، و حرفهایی و دغدغه هایی دارم که به نظرم خیلی معمولیه! تفکراتی که هر آدم معمولی ای داره و اعتقاداتی که مال همه آدمهاست! همه آدمها دوست دارن آزاد باشن، همه آدمها عدالت رو دوست دارن، همه آدمها برابری رو قبول دارن (اینجا یه مورد هست فقط، خیلی از آدمها فقط دوست دارن کسانی که ازشون بالاترن باهاشون برابر باشن، و اونایی که ازشون پایینترن سر جاشون بمونن، بالاخره یه فرقایی آدما با هم دیگه دارن دیگه!) پس چرا من با اطرافیانم نمی تونم حرف بزنم! چرا وقتی عقاید من رو میشنون مسخرم می کنن؟ چرا همه میخوان من مثل یه گاو سرم رو بندازم پایین و بچسبم به درس و کار و زندگی و پول؟ چرا وقتی مثلا میگم که من دارم فلان کتاب رو میخونم، با تعجب میپرسن الان وقت اینکاراست؟ چرا وقتی میگم به خاطر اعتقادم دوست دارم فلان کار رو بکنم میگن از سر بیکاریه!؟ چرا؟

چرا علایق و سرگرمی های دوستان نزدیک من انقدر با من فرق داره!؟ (خداییش آدمهای درست و حسابی این جامعه هستنا، از معدود کسانی که سرشون به تنشون میارزه).  اما چرا وقتی من میگم زندگی وقتی ارزش داره که اونطور که اعتقاد داری درسته زندگی کنی، بهم میگن تو ۲ سال خلاف اعتقاداتت زندگی کن بعد تا آخر عمرت طبق ارزشهات؟؟!! چرا وقتی من از مرگ کارگر شمالی میگم و غصه میخورم عکس العملها انقدر ساده است؟ چرا وقتی سنگسار آدمها حس استیصال رو در من به حد اعلی می رسونه نگاه ها انقدر غریبه است؟

باور کنید من یه آدم معمولی ام با افکار معمولی! نه نه! باور نکنید! من فقط یه احمقم!

نوشته شده توسط امید در 0:12 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
مکالمه
- روزگار بد مزخرفیه!

- هان؟!

- دلم تنهایی می خواد.

- آهان!

نوشته شده توسط امید در 23:40 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
بدون عنوان
من گاز میگیرم
نوشته شده توسط امید در 13:53 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
دختران و پسران...
وقتی سال اول دانشگاه (تابستون بعد از ترم ۲) با هدی دوست شدم، اصلا فکر نمی کردم که این رابطه منشا ارزشمندترین تجربه ها و تفکرات من در مورد دختران و پسران باشه! دوستی که توش همه چیز تجربه شد و یکی از بهترین موردهایی بود که ممکنه برای کسی پیش بیاد! رابطه ای که باعث شد دید من در مورد دخترها و پسرها و روابطشون بسیار باز بشه!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امید در 0:56 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دهم تیر 1386
راس میگی...
امروز تو وبلاگ دوست قدیمی دیدم که نوشته از وبلاگای شخصی خوشش میاد! یاد این افتادم که من در ابتدا میخواستم یه وبلاگ شخصی داشته باشم! از خودم و عقایدم و روزمرگی هام بگم! اما نمی دونم چرا نشد! یا شایدم شد و اینهایی که می نویسم خودم و روزمزگی هامه!

اون اولا زیادتر از روزهام می نوشتم چون شاید تازه و نو بودن! اما الان اگه بخوام از روزهام بنویسم باید همون پستهای قدیمی رو کپی پیست کنم اینجا! هیچ اتفاق جدیدی نیست! هیچ فعالیت جدیدی و فکر جدیدی. پس خیلی تکراری میشه نوشتنشون، مثل خودشون برای من! دیگه چرا حوصله ملت رو سر ببرم؟ اما خب یه آزمایشی می کنیم:

دنبال کار می گردم، فردا هم ساعت ۲ توی یه شرکت نفت و گاز که ماهشهر کار می کنه قرار دارم واسه ثبت نام آزمون! نه اسمش رو می دونم نه جاشو، فقط همون مهندسی که کارآموزی پیشش بودم گفته بیا پارک قیطریه خودم میام دنبالت! ---------- بابا اینا تصمیم گرفتن ماشین رو عوض کنن! یعنی مامان گیر داده! وگرنه پدر ما که عمری به همون پرایدش راضیه! مادر گرامی و عزیزتر از جان گیر خفن داده که ۲۰۶ بخرند! ۲،۳ بار هم که قیافه مظلومانه و غصه دار گرفت مخالفت سرسختانه بابای مهربان فروکش کرد! همین روزهاست که ما هم به خیل عظیم جوادهایی که ۲۰۶ سوار میشن بپیوندیم! -------- از پایان نامه هم بگم؟

پ.ن: تنهایی ما هم همچنان ادامه دارد، آنهم در غلغله دوستان ...

نوشته شده توسط امید در 12:27 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم تیر 1386
بیخود...
این چند روز شدیداْ در گیر طراحی تمپلت برای بلاگ یکی از دوستان شدم! اون هم منی که حوصله اینکارها رو اصلا نداشتم حتی برای خودم! البته بد هم نشده چندان ولی کار داره هنوز!

میدونستید من ۳ شنبه با استادم تو بابل قرار دارم برای ارائه نتایج مطالعاتم در مورد مدل سازی سیستم توزیع، و بعد برداشتن گام آخر پایان نامه!؟  خداییش این گام آخر یخرده بلنده میترسم جر بخورم یه وقت! یعنی یه گامه از اول پایان نامه تا آخرش تقریبا! انصافا اگه من رو اخراج نکنن فوق مهندس خوبی میشم! (این فوق مهندس یه اصطلاح من درآوردیه برای تفکیک ماها با مهندسا !)

مشکل فقط اینجاست که من دارم کم کم بوی روزهای بی حوصلگی رو حس می کنم! بدجوری...

نوشته شده توسط امید در 12:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم تیر 1386
نه بابا ؟!؟!؟!
رادیو آمریکا می گفت ملت تو تبریز کنترل پمپهای بنزین رو در دست گرفتن و بنزین رو بدون کارت سوخت میفروشن لیتری ۸۹ تومن! ایول به غیرت هموطنان ترک! (من هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی میخوان به ترکا احترام بذارن میگن هموطنان آذری زبان؟؟؟؟ مگه ترک بودن توهینه؟) تو تهرون هم چنتا پمپ سوزوندن و از طرفی گویا تاکسی داران و مسافرکشهای شخصی قراره از شنبه به مدت ۳ روز اعتصاب کنن!

اگر این اتفاق بیفته کاملا مشخص میشه که ملت ایران گام بزرگی رو در راستای رسیدن به جامعه مدنی برداشته! یعنی یاد گرفته اعتراض کنه! اون هم از نوع آرام! یعنی به حقوق شهروندی خودش آگاه شده! درسته که پدر ما که میخوایم به کارامون برسیم در میاد، اما اگر واقعا انجام بشه من احتمالا از خوشحالی می ترکم!

و هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر از انتخاب شدن احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور شاد میشم! شاید اتفاقی داره میفته که با رییس جمهور شدن ناطق ممکن بود پیش بیاد! اما اینبار با سرعت بیشتر و با پختگی بیشتر از جانب مردم. پختگی که شاید حاصل ۸ سال ریاست جمهوری خاتمی باشه! ناخواسته البته! محمود عزیز از صمیم قلب از تو به خاطر نادانی هایت ممنونم! از اینکه به دخترها تو خیابون گیر میدی ممنونم! از اینکه یاد مردم آوردی ارزشهای انقلاب واقعا چیه ممنونم! از اینکه چهره حقیقی حکومت دینی و دین حکومتی رو نشون دادی ممنونم! از اینکه باعث شدی در پناه ولوله های تو بعضی های دیگه هم پنهان کاری رو رها کنن و تو جلد واقعیشون برن ممنونم!

البته شاید این وضعیت جدید هم تموم بشه و مردم به همه چی عادت کنن و باز اوضاع آروم بشه! اما خب! این جیزی از ارزشهای محمود کم نمی کنه.

پ.ن: چه نوشته بی ارزش و ضعیفی! اما پاکش نمی کنم که بعنوان مدرک بمونه. مزخرف نوشتم! شاید مثل همیشه...

نوشته شده توسط امید در 23:31 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم تیر 1386
دلایل منطقی
مزایای سهمیه بندی شدن بنزین:

۱- از اونجاییکه اکثر الاف های تو خیابون که با ماشین چرخ میزنن و مزاحم نوامیس مردم (که اونها هم الافن و دنبال یه ماشین توپ می گردن) می شن از قشر آسیب پذیر و متوسط جامعه هستن و با سهمیه بندی شدن بنزین توانایی خرید بنزین آزاد رو ندارن، مسلما از اینکار باز مونده و سلامت عفت عمومی مظاوبت میمونه!

۲- از اونجاییکه قاچاق کننده های بنزین دهاتی هایی که قاطر داشته باشن هستن، و مسلما دسترسی اونها به بنزین در همون مبادی وردوی بنزین به کشور نیست، پس با سهمیه بندی بنزین قاچاقجی ها نمی تونن بنزین تهیه کنن و اون بنزین سهمیشون فقط کفاف حمل علف برای قاطرها رو میده، پس مملکت از این پدیده شوم یعنی قاچاق سوخت در امون میمونه!

۳- از اونجاییکه مردم ما خیلی پول دارن و باعث تورم میشن با گرون شدن بنزین نقدینگی تو جامعه کم میشه و دوباره دلار میشه هف تومن! همه چی ارزون میشه و همه میتونن گوشت بخرن سیری سه عباسی!

۴- از اونجاییکه صرفه جویی در اسلام اکیدا توصیه شده ولی این ایرانی های مجوس اصلا حالیشون نیست و موقع بنزین زدن کیلو کیلو بنزین حروم می کنن و میریزن رو زمین، با سهمیه بندی بنزین می فهمن که یه من ماست چقدر کره داره و عمرا نمیذارن یه قطره - حتی یه قطره - بنزین بریزه رو زمین و اگه هم بریزه مسلما میلیسنش! ای باعث میشه که بنزین وارد چرخه سوخت بدن انسان بشه و سرعت همه کارای مملکت افزایش بیابه!

۵- از اونجاییکه ما هر چی به این ملت میگیم خودروی تک سرنشین باعث ترافیک میشه و بیایید از اتوبوس های ما که از تمیزی و خلوتی برای هر مگس هم صندلی خالی هست و یا متروی ما از که شدت خالی بودن و بوی خوب دادن از طرف شرکتهای عطر سازی اجاره شده استفاده کنید، حالیشون نمیشه، ما مجبوریم بنزین رو سهمیه بندی و گرون کنیم که نتونن با ماشین بیان بیرون و یخرده اتوبوس و مترومون شلوغ بشه!

۶- دولت مهرورز و خدمتگذار طی شامی که با دانیل اورتگای چپ و کمونیست و بسیجی خوردن تصمیم گرفتن مثل دولتهای قدیمی سسیالیست همه چی رو کوپنی کنن! حتی زنها رو! واسه همین هم از یک کالای حیاتی شروع کردن تا حساسیت مردم بخوابه! اما چون کوپن بنزین رو میشد جعل کرد تصمیم گرفتن کارت هوشمند بدن بیرون که هم جعل نمیشه و هم چندین هزارتاش یهو مفقود نمیشه!

۷- از اونجاییکه ما می دونیم ملت الاغ سهمیه ۴ ماهشون رو یه ماهه می خورن و میمونن بی بنزین! اونوقت بچه هامون رو میفرستیم که تو بازار آزاد و سیاه بنزین بفروشن به مردم که کارشون راه بیفته و کسی لنگ نمونه! هرگونه نسبت بچه های ما با آقازاده ها تکذیب میشود! بچه های ما دارن برای آقا زاده شده تازه تمرین می کنن!

نوشته شده توسط امید در 0:33 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم تیر 1386
با سلامی دوباره
این بابل رو هم میشه جز مسافرتهای درسی مفید ارزیابی کرد! چه از شب اول و پیاده روی زیر بارون قشنگ تا جایی که مطمئن بشی هیچ جات خشک نمونده و با وجدان راحت میتونی به خودت لقب موش آب کشیده بدی! چه از روزهای بعد و گزارش پیشرفت و استاد و خوابگاه! چه بودن با بچه ها! و چه پارتنر دلپذیر که تصادف کرده بود و باز هیچ کسی رو نداشت و ما بودیم هم چنان!

اما خب شیک از اخبار عقب افتادم! ما بریم ببینیم چه خبر بوده این چند روز...

نوشته شده توسط امید در 11:7 | | لینک به این مطلب
شنبه دوم تیر 1386
بابل...
بابل اصولا حس نوشتن نمیاد! تا وقتی بابلیم اینجا تخته می گردد...

شما بنویسید

پ.ن: سرعت بالا هم دردسریه! کل دانلودات تو ۳ دقیقه تموم میشه و تو میمونی و حوضت!

نوشته شده توسط امید در 15:5 | | لینک به این مطلب
جمعه یکم تیر 1386
قصه گو
شاید اصالت قصه ها در این باشه جاشون حفظ بشه! چون اصولا این قصه ها برای منه! (قصه گو خودش گفت). بنابراین سر جای خودشون می مونن!

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: من تا چند ساعت دیگه میرم بابل! نپرسید میری چیکار چون خودم هم نمی دونم! واقعا نمی دونم، اما دارم میرم، از اونجاییکه تمام روابط با پارتنر دلپذیر به اتمام رسیده (حتی سفارتخونه ها رو هم تعطیل کردیم)، دیداری هم در کار نیست! منم و تخلیه خوابگاه و شاید سخنی با استاد و سر زدن به اداره رفاه! دوستان هم فردا ۳ صبح حرکت می کنن! ۱ شنبه هم احتمالا بر می گردیم!

از الان دلم برای تنهایی امشب تو سکوت خوابگاه غنج می زنه! سسسسسس ...

نوشته شده توسط امید در 12:53 | | لینک به این مطلب