اون هم انسانهایی که وقتی تنه چنار داره به ماتحتشون فرو میره، میگن "باز هم خدا رو شکر که اره نرفت تو کونمون وگرنه نه راه پس داشتیم نه راه پیش" و عادت می کنند و عادت می کنند و عادت می کنند....
میزان نا امیدی من از بهبود اوضاع ایران بینهایته! همه چی درست میشه اما مطمئنا نه من و نسلهایی بعد از من این خوب شدن رو نخواهند دید! دوست عزیز: شاید من هم روزی "اون ور آب" باشم! اما مطمئن باش نرفتم برای زندگی بهتر، فقط شاید رفتم که "نبینم" !
۲- رک بگم اگر این دوستانی که دور هم جمع کردی ذره ای از هدف اصلی و نهایی رو بدونن، عمرا دیگه همکاری نمی کنن! همشون میذارن میرن، البته به نظر من! حالا یا به خاطر خطر بالا، یا به خاطر عدم اعتقاد به این روش! می دونی که جرمش چیه؟
۳- از میان این رفقای من، اونهایی که خطرناک و البته اسفناک بودن اوضاع ایران رو درک می کنن، در فکر رفتنن، یا حداقل به دنبال اینکه بارشون رو ببندن، تقریبا هیچکدام در پی راهی برای رهایی نیست! شاید من هم کم کم برینم به اعتقاداتم و برم عضو یک حرکت مفت خور پرور بشم، پولی در بیارم و بیخیال دنیا و مافیها! کر بشم و کور بشم و خر بشم و سرم رو بکنم تو آخور! (بلا نسبت تمام رفقا، مطلقا خودم رو میگم)
۴- عزیز من! دستی که من به سوی تو دراز کردم دست دوستیه! بی هیچ اسمی و رسمی، شاید به خاطر شباهتهای بیشمار. یا شاید به خاطر همذات پنداری و حس آشنایی. هیچ حد و مرزی هم برای خودم و احساسم قائل نیستم. لحظه رو زندگی می کنم و از هیچ آینده ای هم نمی ترسم. تاکید می کنم!! بهیچ وجه خودم رو درگیر دغدغه آینده نمی کنم. امروز دوستم و فردا شاید دشمن یا شاید عاشق! هر چه پیش آمد می پذیرم. برای احساسم و روحم به دنبال توصیف نیستم، یا قلقلک روح یا دوران قابلمگی! چه اهمیتی داره؟
اما جالب ترین جای قضیه رسم و رسومات آدم خوری اینهاست، این مردم همیشه باهوش ترین و عاقل ترین افراد قبیبله رو برای خوردن انتخاب می کنن. چون جادوگران قبیله به اونها قبولوندن که خوردن آدمهای باهوش و عاقل رمز جاودانگیه، و باعث میشه که انرژی و توان بدنی و ذهنی آدم بالا بره و آدم فنا ناپذیر بشه. و این باعث شده که مردم این قبیله خودشون رو به نادانی بزنن تا زنده بمونن. حتی پدر و مادرهایی که بچه دار میشن در تربیت بچشون کمترین میزان دقت رو به کار می برن تا بچه هایی نادون و بی عقل داشته باشن که شانس زنده موندنشون بیشتر بشه. البته مثل همه جای دیگه تو این قبیله هم سابقه شورش و بلوا وجود داشته، و معمولا افراد باهوش و عاقل قبیله برای نجات جون خودشون دست به کارهایی میزدن، اما نفوذ جادوگران انقدر در بین بقیه مردم زیاد بوده که کل قبیله برای سرکوب شورشها دست به کار میشدن.
رفتار این قبیله برای بسیاری از تاریخشناسان و انسان شناسان جالب بوده و چون خطر خورده شدن اونها رو تهدید نمی کرده تونستن به راحتی در بین قبیله رفت و آمد کنن و مطالعه کنن. اونها در مورد اینکه چرا این قبیله تونسته این همه سال این رسومات رو حفظ کنه و این همه عقب ماندگی در اون وجود داشته باشه به این نتیجه رسیدن که چون این مردم برای زنده بودن مجبور بودن خودشون رو به نادانی بزنن، کم کم این نادانی جزیی از رفتارشون شده و بنابراین کمتر در مورد این رسومات تفکر و پرسش کردن و از طرفی چون عاقل ها محکوم به خورده شدن بودن، کمتر عاقلی جرات میگرده دانسته های خودشو ابراز کنه.
اما برای حسن ختام بد نیست نظر احساس مدارانه "جان سلزیارد" که از محققین برجسته و اساتید جامعه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه است رو در مورد جادوگران این قبیله بخوانیم، جان میگه "با توجه به نفوذ بسیار زیادو امکانات مناسب جادوگران در قبیله، می توان حدس زد که تمام کسانی که در این قبیله به مقام ریاست و جادوگری می رسیدند یا دزد بودند یا احمق، چرا که انسان باید یا خیلی احمق باشد که به این رسومات اعتقاد داشته باشد و یا اینکه بسیار سودجو باشد که با وجود عدم اعتقاد به این رسومات، قبیله را در نادانی نگه دارد."
خستگی وحشتناک من و پدرم بماند، داغون شدن عقب ماشین بماند، به هم خوردن مسافرت ما بماند، هنوز که هنوزه ماشین درست نشده و فردا تازه باید بریم برای شاسی کشی و این حرفها. اما خودمانیم کاش من فقط درصدی از اخلاقم به پدرم شبیه بود. آرامشی مثال زدنی در شرایط بحرانی. من واقعا پیاده شدم که با راننده پرایدی که زده بود رو ترمز دعوا کنم. حتی موقعی که ماشین عقبی خورد به ما و با جهشی تقریبا ۱ متری به موازات پراید مقصر وایسادیم من بهش نگاه کردم و گفتم ای ریدم به قبر پدرت! اما پدرم تقریبا فریاد زد امید نری دعوا کنی بشین بشین! بابایی دمت گرم!
روزگاریست....
همین! انقدر در نوشتن این پست معطل کردم که برق اومد! ضایع...
۲- گویا دولت فخیمه را عادت بر این منوال گشته است که دانشجویان و مخدرات و فعله جات را یکجا و کرور کرور میگیرد و بعد از تادیب و تعذیر، دانه دانه از محبس خلاص می گرداند. البت در حالیکه همه به گناه های کرده و ناکرده و شیطانی های اوان خردینگی نیز اعتراف نموده و از تمامی آنها استغفار طلبیده اند. این سیره بکار بسته شده این مزیت را نیز داراست که در آخر آن چند نفر باقیمانده فشار روحی و روانی مزیدی را تحمل نموده و بر گناه های دیگران نیر مقر می آیند. علاوه آنکه با خلاص شدن قطره قطره، فریادها نیز لمحه لمحه فروکش کرده و شادی خلاصی اینان، بر رنج در بند بودن آنان تفوق میابد. البت باید فریادها بیشتر گردد که دولت قدر قدرت قوی شوکت بداند که رعیت هنوز احسان الدوله منصوری و میرزا احمد قصابان و مجید خان توکلی را فراموش ننموده و بر خلاصی آنها از محبس اصراری وافر و الحاحی نادر دارد.
۳- تو بی کانتینیود ...
وای از روزی که جبهه مقابل آدمی باشه با ذهنی کاملا بسته، و معتقد به بدون اشتباه بودن، آدمی که "شاید من اشتباه کنم" اصلا تو ادبیاتش نباشه، آدمی که به حقانیت خودش و جتی مظلومیت خودش ایمان راسخ و غیر منطقی داشته باشه.
و وای از روزی که به هیچ وجه نتونی یک حمله برق آسا بکنی، به دلیل وابستگی و علاقه به جیهه مقابل، کجدار و مریض میری جلو، امیدوار میشی همونطور که تو میگی من اشتباه کردم اون هم بگه، اما وای که با هر قدم عقب نشینی ِ تو اون چند قدم جلو میاد و به حقانیت خودش مومن تر میشه.
و صد بار وای به روزی که جبهه مقابل، شهامت و اراده حمله پایانی رو نداشته باشه، وای به حالتی که فکر کنه با پایان ندادن به جنگ به تو لطف می کنه، و تصمیم بگیره هر از چند گاهی با حمله ای کلامی یادآوری بکنه که من مسلطم، این منم که لطف می کنم و تمومش نمی کنم، حتی با بالا بردن دستهات نمی تونی جنگ رو پایان بدی، فقط زخم می خوری، شکنجه میشی و زخم می خوری. روحا زخم می خوری و خستگی سراپای وجودت رو میگیره!
خیلی خستم، خیلی...
و توی همشون یه دنیا خاطره! داستانها و عکس های بی ناموسی رو دیلیت کردم، هرچند اونها هم برای خودشون یادآور دوران خاصی بودن اما خب حس بک آپ گرفتن از اونها دیگه نبود! عکسها و فیلمهای شخصی رو به اضافه موزیکهای قدیمی ریختم رو دی وی دی، یه سری از کتابهای دردسر ساز رو هم کدگذاری کردم و با هزار رمل و اصطرلاب و تشریفات خاص وارد دی وی دی کردم، اما یه جوری که کسی نتونه ازشون سر در بیاره، مرموز شدم دیگه!
و یه سری چیزها رو هم پاک کردم، و بزرگترین چالش هم همینجا بود، یه جوری بودم انگار قراره خاطره هایی که تو اونها بودن رو بریزم دور! حس بدی بود، اکثرا خاطرات دوران لیسانس! زندگی مجردی، کله باد درا و روزهای عشق و عاشقی!
اما خب، پاکسازی پاکسازیه دیگه...
من مرغ طوفانم، نیندیشم ز طوفان
دوستان برنامه ای ترتیب دادند برای ابراز همبستگی با دانشجویان در بند و مصادف شدن این بازداشتها با صد و یکمین سالگرد مشروطه در ایران و جدا از تغییر نام وبلاگ، پیشنهادی هم دادند برای نوشتن متنی با حداکثر ۱۰۱ کلمه در مورد این دانشجویان. حقیقتش رو بخواهید چند صباحی است که من از متنهای شعر گونه و ادبی و احساساتی از نوع "نشسته بر سریر حکومت و مست از باده قدرت فرزندان کاوه را به قربانگاه می برید، ضحاک زمان شرم بر تو باد" یا جمله ای مثل "ای فرزندان آزادیخواه ملت، مام وطن بر مظلومیت شما گریست و بر همیت شما بر خود بالید" یا "اندکی صبر سحر نزدیک است" و از این دست جملات بسیار خسته شدم. تنها حرفی که من می تونم در این موقعیت بزنم نه با دانشجویان دربند بلکه با زندانبانان اونهاست.
دانشجویان ایران زمین را آزاد کنید و بروید
باید بروید، حال یا با زبان خوش یا با زور
پ.ن: ....
واسه ی همینه که شیپورچی، بیشترین ارزشو داره توی این شهر قشنگ، با شیپورش سر گاوای بزرگ و کوچیک-و گرم میکنه! وسط شیپور زدن حرفای خوشگل میزنه، خیلی راحت گاوای احمق ِ بیچاره رو خر فرض میکنه، میاد و با جلادا، با قاضیا، کلانترا حرف میزنه، شو میده بالا میره پایین میاد، توی این هیر و ویرم گوز به شقیقه ربط میده! میگه اگه گاوی گله کرد، گاوی بیخود و بلند، "مو مو" ئه اضافه کرد، زودی باید که مجازات بشه، تا برای دیگران عبرت خوبی باشه! اما خب کی اینکارو خوب میکنه، کی میتونه که قشنگ، بیاد و شیپور ما رو بزنه! یکی که دغل باشه، زبل باشه، خیلی هم پررو باشه، بتونه راحت و بی تته پته، دروغ بگه، جعل کنه، رنگ کنه، هوای رییس و حاکم و کلانترو داشته باشه، خایه مالیش خوب باشه، رگ خواب گاوا رو بلد باشه، بتونه چند وقت یه بار، براشون شعر بگه، علفای زرد و کهنه رو جای مدل جدید یونجه بریزه تو حلقشون، کی میتونه کی میتونه کی میتونه؟ آهان آهان، روباه خوبه، آخه هم زرنگ و فرزه، هم دغل هم پفیوز، خب خوبه تکلیف ِ شیپور مشخص گردید، بنویسید آقا شد تصویب!
بچه ها جون دیگه الان برید و زود بخوابید، آخه دیگه دیر شده، قصه قشنگ شهر گاوا بیشترش مونده هنوز، نمیشه همش رو که یکجا بگیم، خب شما به من بگید شبای دیگه چی کار کنیم؟
۱- مسلما اگر شما یکی از قربانیان چنین جنایتی (تجاوز، آدم ربایی، آتش زدن خانه ها و ...) باشید، هیچگاه شما رو قاضی محکمه ای که باید متهم رو محاکمه کنه نخواهند کرد، به دلیل این اصل ساده که بیطرفی و نداشتن انگیزه شخصی، باید اصلی ترین ویژگی قاضی (هیات منصفه) ای باشه که قراره حکم صادر کنه! پس اینکه انتظار داشته باشیم کسی که خودش تحت ظلمی وحشتناک واقع شده و ناراحت، عصبی و دارای روانی به هم ریختس، بتونه عاقلانه تصمیم بگیره و قضاوت کنه مضحکه! انتقام و رسیدن مجرم به بدترین و سخت ترین مجازات ها تنها خواسته فرد ستمدیده است و صد البته که به این خواسته و این روان در هم ریخته و آشفته هم نمیشه خرده گرفت! پس کسی باید به برخوردهای غلط و غیر انسانی اعتراض کنه که آرامش فکری آدم بیطرف رو داشته باشه.
۲- اصولا اتلاق "حیوان انسان نما" و استدلالاتی در باب اینکه این انسانها با انجام چنین اعمال شریرانه ای از خوی انسانیشون سقوط کرده و شایسته مناسبات انسانی نیستن هم تعبیر مناسبی نیست! چرا که این آدمها گرگ که متولد نشدن! بلکه گذر زمان، درگیر شدن با مشکلات و محرومیتهای اجتماعی فراوان (علی الخصوص فقر و اختلاف طبقاتی) و نارسایی های تربیتی (باز هم بر مبنای فقر اقتصادی و فقر فرهنگی خانوداه) باعث شده که اونها به چنین جایی برسن! در واقع اینها معلول جامعه ای در هم ربخته و نابسامانن و نه علت در هم ریختگی اجتماعی! پس آنها همچنان انسانند، اما انسانهای سرگشته و بیمار، من عمیقا معتقدم که انسان تا بیمار نباشه از آزار و شکنجه انسان دیگه لذت نمی بره!
۳- تمام اینها رو گفتم تا به اینجا برسم، هر جرمی مجازاتی داره و جرم هر چه وحشتناکتر باشه مجازاتش هم باید سنگینتر باشه، انسان مسول اعمال خودشه و باید در برابرشون پاسخگو باشه مگر در شرایط نبود سلامت عقل (جنون و دیوانگی، نه حس انتقام جویی و اجتماع ستیزی). ودرباره این خلافکاران موسوم به اراذل و اوباش هم شدیدا معتقدم باید به مجازات اعمالشون برسن و نتیجه کارهایی که انجام دادن رو ببینن! حتی مخالف بودن من با وجود مجازات اعدام در قانون هم مانع از این نمیشه که من بخوام در مجازات کسانی که جنایاتی رو مرتکب شدن سهل انگاری بشه یا تخفیف خارج از قاعده داده بشه (هر مجازاتی غیر از اعدام). اما بحث من در مورد رذیلانه بودن حمله شبانه به انسانهایی هرچند مجرم، کتک زدن وحشیانه اونها در ملا عام، و زیر پا گذاشتن کرامت انسانی تا این حده! بحث من مصاحبه هایی تحقیر آمیز با انسانهاییه که با مرگ روبرو شدن و شدیدا از کارهاشون پشیمونن (فقط انسانهایی هنگام مرگ از اعمالشون پشیون نمیشن که با اعتقاد کاری رو کرده باشن و مسلما این قربانیان اجتماع ِبیمار معتقد به آدم کشی و دزدی و تجاوز نیستن)! بحث من اینه که هنگام صحبت با اونها تحقیرشون کنی، با شدت باهاشون حرف بزنی و تنفر از لحن و کلامت بریزه و هی بخوای یه جوری بهشون بگی یادته چی کار می کردی، خوب شد اینجوری رسیدی به آخر خط، هیچ فکر می کردی کارت به اینجا بکشه و ... . مسلما اگر اون روز به الان فکر می کردن الان اینجا نبودن، پس نمک پاشیدن به زخم انسانهای تباه شده و به تصویر کشیدن اوج درماندگی انسان اون هم نه با نگاه متاسف بلکه با نگاه خندان و تلاش برای ساختن آیینه عبرتی چنین زنگار گرفته، کاری کوته بینانه است که فقط از ذهن دگم برنامه ریزان صدا وسیما و از دست و دهان مزدوران تهیه گزارش برمیاد.

