تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
باز هم رنگارنگ
اصلا حس و حال آپدیت کردن نبود! با اینکه ۳ شماره نوشتم و گفتم چرا به هیچ نوع تلاشی در جهت مبارزه با این اوضاع معتقد نیستم به جز آگاهی بخشی، اما پاکشون کردم! خلاصش این میشه! تو کشوری که قانون در دست حاکمان ابزاری بشه برای سرکوب! تو کشوری که حکومت کردن تنها انگیزه و دلیلی زندگی حاکمانش باشه! تو کشوری که مردمش در برابر شکنجه و قتل آدمها در خیابون و زندان مثل خیار تماشاگر باشن! تو کشوری که زندانبانان در مورد اعمالشون در قبال زندانی مجبور به هیچ پاسخگویی نباشن! تو کشوری که رییس جمهورش با قیافه ای کریه بخنده و دروغ بگه و مردمش لبخند بزنن! تو کشوری که دانشجوش اعتقاد داشته باشه همکلاسش حقشه که اعدام بشه و پدرش رو هم در بیارن! تو کشوری که مردمش وقتی میگی آقا این دولت داره سرمایه و نیروی انسانی این مملکت رو هدر میده، ازت مدرک بخوان و بگن "نه، اینجوریام نیست"!!!! اما وقتی یه الدنگی پای منبر از ظهور انسانی حرف میزنه که در بودنش هم شک هست با جون و دل گوش میدن و گریه میکنن! توی یه همچین مملکتی چه میشه کرد جز تلاش برای آگاهی دادن به انسانها!؟

 اون هم انسانهایی که وقتی تنه چنار داره به ماتحتشون فرو میره، میگن "باز هم خدا رو شکر که اره نرفت تو کونمون وگرنه نه راه پس داشتیم نه راه پیش" و عادت می کنند و عادت می کنند و عادت می کنند....

میزان نا امیدی من از بهبود اوضاع ایران بینهایته! همه چی درست میشه اما مطمئنا نه من و نسلهایی بعد از من این خوب شدن رو نخواهند دید! دوست عزیز: شاید من هم روزی "اون ور آب" باشم! اما مطمئن باش نرفتم برای زندگی بهتر، فقط شاید رفتم که "نبینم" !

نوشته شده توسط امید در 22:53 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
رنگارنگ
۱- قبض تلفن این ماه هم اومد، ۸۶ هزار تومان. که ۵۵۰۰۰ تومنش پول شبکه هوشمند یا همون اینترنت بنده می باشد. فعلا قبض را از مادر گرامی قایم کرده ام، پدرم دید و کلی داد و بیداد و اینها. شدیدا دنبال راهی برای کسب درآمد هستم. دچار وضع فلاکت باری شده ام فعلا! دورنمای اشتغالی هم نمی بینم! حالا مطمئن نیستم مهمترین عامل این بیکاری کون ِگشاد ماست، یا روزگار نامراد!

۲- رک بگم اگر این دوستانی که دور هم جمع کردی ذره ای از هدف اصلی و نهایی رو بدونن، عمرا دیگه همکاری نمی کنن! همشون میذارن میرن، البته به نظر من! حالا یا به خاطر خطر بالا، یا به خاطر عدم اعتقاد به این روش! می دونی که جرمش چیه؟

۳- از میان این رفقای من، اونهایی که خطرناک و البته اسفناک بودن اوضاع ایران رو درک می کنن، در فکر رفتنن، یا حداقل به دنبال اینکه بارشون رو ببندن، تقریبا هیچکدام در پی راهی برای رهایی نیست! شاید من هم کم کم برینم به اعتقاداتم و برم عضو یک حرکت مفت خور پرور بشم، پولی در بیارم و بیخیال دنیا و مافیها! کر بشم و کور بشم و خر بشم و سرم رو بکنم تو آخور! (بلا نسبت تمام رفقا، مطلقا خودم رو میگم)

۴- عزیز من! دستی که من به سوی تو دراز کردم دست دوستیه! بی هیچ اسمی و رسمی، شاید به خاطر شباهتهای بیشمار. یا شاید به خاطر همذات پنداری و حس آشنایی. هیچ حد و مرزی هم برای خودم و احساسم قائل نیستم. لحظه رو زندگی می کنم و از هیچ آینده ای هم نمی ترسم. تاکید می کنم!! بهیچ وجه خودم رو درگیر دغدغه آینده نمی کنم. امروز دوستم و فردا شاید دشمن یا شاید عاشق!  هر چه پیش آمد می پذیرم. برای احساسم و روحم به دنبال توصیف نیستم، یا قلقلک روح یا دوران قابلمگی! چه اهمیتی داره؟

نوشته شده توسط امید در 19:54 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
راز بقا
کانال سلویژن امشب برنامه ای داشت در مورد قبیله ای به اسم "گوبی لیلا" که در آفریقا و در جنوبی ترین قسمت جزیره ماداگاسکار با رسومات بسیار عجیبی و البته در عقب ماندگی و بدبختی و نکبت وحشتناکی زندگی می کنند. دیدن این برنامه باعث شد توجه من جلب بشه و با سرچ در گوگل اطلاعات کم نظیری رو در مورد این مردم بدست بیارم. این مردم از معدود قبایل آدمخواری هستند که هنوز در جهان وجود دارند. اما جالب اینجاست که برعکس تمام قبایل دیگه، مردم این قبیله آدمهای قبایل دیگه رو نمی خورن، بلکه مردم ِ خودشون رو می خورن. رسم و رسوماتی که مردم این قبیله دارن چه در مورد خوردن همدیگه و چه در مورد اعتقادات و مقدسات خیلی منحصر به فرده. مثلا در این قبیله مثل جاهای دیگه نیست که هم رییس وجود داشته باشه و هم جادوگر، بلکه اینجا جادوگران همون رییس های قبیله هستن. و خوب امکانات رییس و جادوگر رو با هم دارن. و بنابراین افرادی بسیار قدرتمندن که نفوذ خیلی زیادی تو قبیله دارن. و هر چی که بگن برای بیشتر مردم قبیله مثل وحی منزله.

اما جالب ترین جای قضیه رسم و رسومات آدم خوری اینهاست، این مردم همیشه باهوش ترین و عاقل ترین افراد قبیبله رو برای خوردن انتخاب می کنن. چون جادوگران قبیله به اونها قبولوندن که خوردن آدمهای باهوش و عاقل رمز جاودانگیه، و باعث میشه که انرژی و توان بدنی و ذهنی آدم بالا بره و آدم فنا ناپذیر بشه. و این باعث شده که مردم این قبیله خودشون رو به نادانی بزنن تا زنده بمونن. حتی پدر و مادرهایی که بچه دار میشن در تربیت بچشون کمترین میزان دقت رو به کار می برن تا بچه هایی نادون و بی عقل داشته باشن که شانس زنده موندنشون بیشتر بشه. البته مثل همه جای دیگه تو این قبیله هم سابقه شورش و بلوا وجود داشته، و معمولا افراد باهوش و عاقل قبیله برای نجات جون خودشون دست به کارهایی میزدن، اما نفوذ جادوگران انقدر در بین بقیه مردم زیاد بوده که کل قبیله برای سرکوب شورشها دست به کار میشدن.

رفتار این قبیله برای بسیاری از تاریخشناسان و انسان شناسان جالب بوده و چون خطر خورده شدن اونها رو تهدید نمی کرده تونستن به راحتی در بین قبیله رفت و آمد کنن و مطالعه کنن. اونها در مورد اینکه چرا این قبیله تونسته این همه سال این رسومات رو حفظ کنه و این همه عقب ماندگی در اون وجود داشته باشه به این نتیجه رسیدن که چون این مردم برای زنده بودن مجبور بودن خودشون رو به نادانی بزنن، کم کم این نادانی جزیی از رفتارشون شده و بنابراین کمتر در مورد این رسومات تفکر و پرسش کردن و از طرفی چون عاقل ها محکوم به خورده شدن بودن، کمتر عاقلی جرات میگرده دانسته های خودشو ابراز کنه.

اما برای حسن ختام بد نیست نظر احساس مدارانه "جان سلزیارد" که از محققین برجسته و اساتید جامعه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه است رو در مورد جادوگران این قبیله بخوانیم، جان میگه "با توجه به نفوذ بسیار زیادو امکانات مناسب جادوگران در قبیله، می توان حدس زد که تمام کسانی که در این قبیله به مقام ریاست و جادوگری می رسیدند یا دزد بودند یا احمق، چرا که انسان باید یا خیلی احمق باشد که به این رسومات اعتقاد داشته باشد و یا اینکه بسیار سودجو باشد که با وجود عدم اعتقاد به این رسومات، قبیله را در نادانی نگه دارد."

نوشته شده توسط امید در 0:23 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
اتفاقات روزمره
قرار بود فردا ساعت ۵ صبح حرکت کنیم به هدف مسافرت. و من برم ماشین رو از بابا بگیرم برای بعضی خریدها با مامان و بعضی رسیدگی ها به ماشین. اما عوض شدن نظر بابا در مورد اینکه به جای فردا صبح امروز عصر یا شب حرکت کنیم باعث شد که اون هم بعد از ظهر رو مرخصی بگیره و با هم بریم دنبال همه کارها. اتوبان رسالت، بالای پل سید خندان، پراید جلویی یهو زد رو ترمز (بعدا گفت چون مسافرش گفته مثکه صدای باد چرخ میاد)، پدر من چون فاصله اش رو با اون حفظ کرده بود تونست با ترمز کردنهای به موقع ماشین رو متوقف کنه و تا حدودی هم از بغل اون رد بشه و وایسه، اما ماشین عقبی ما نتونست، و نتیجه اینکه با شدت خورد به عقب ماشین ما. و ماشین عقبی اون هم همینطور. یعنی در واقع ۴ تا ماشین. و باز هم نتیجه اینکه صندوق عقب ماشین ما جمع شد، شاسی هم ضربه دید. و جمع شدن صندوق عقب باعث شد یکی از چرخهای عقب به شاسی گیر کنه و با حرکتش (به قصد رسیدن به تعمیرگاه) دود وحشتناکی خیابون رو گرفته بود. با آمدن پلیس  مشخص شد که ما به هیچ عنوان مقصر نیستیم. و فقط باید خسارت بگیریم.

خستگی وحشتناک من و پدرم بماند، داغون شدن عقب ماشین بماند، به هم خوردن مسافرت ما بماند، هنوز که هنوزه ماشین درست نشده و فردا تازه باید بریم برای شاسی کشی و این حرفها. اما خودمانیم کاش من فقط درصدی از اخلاقم به پدرم شبیه بود. آرامشی مثال زدنی در شرایط بحرانی. من واقعا پیاده شدم که با راننده پرایدی که زده بود رو ترمز دعوا کنم. حتی موقعی که ماشین عقبی خورد به ما و با جهشی تقریبا ۱ متری به موازات پراید مقصر وایسادیم من بهش نگاه کردم و گفتم ای ریدم به قبر پدرت! اما پدرم تقریبا فریاد زد امید نری دعوا کنی بشین بشین! بابایی دمت گرم!

روزگاریست....

نوشته شده توسط امید در 23:0 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
قتل آنلاین
 الان برق خونه ما رفته و من به مدد تکنولوژی از جلوی لپتاپی که به باتریش محتاج شده با شما صحبت می کنم. در زیر نور ال سی دی، حتی یو اس بی لایت رو هم استفاده نکردم که باتری حروم نشه. همیشه سکوت و آرامش هنگام برق رفتن رو دوست داشتم. چون با خاموش شدن وسائل برقی، نویزی که از کار اونها تو فضا منتشر میشه هم از بین میره و فقط صدای طبیعت میمونه. (در این مورد خاص من طرفدار طبیعت گرایی روسو هستم). آرامش زیبا و جالبیه! آرام ِ آرام!

همین! انقدر در نوشتن این پست معطل کردم که  برق اومد! ضایع...

نوشته شده توسط امید در 23:16 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
۱- بر ما معلوم نگشته چرا تارنمای بلاگفا با این دیواره آتشی که ما در رایانه خویش نصب کرده ایم سر ناسازگاری دارد و هر از چند گاهی مانعی می گردد در ورود ما به تارنما. از این روست که به روز رسانی از آنجا که مقدمات علیحده می خواهد از طاقت این بنده بیرون است و تنها گاه گاهی توانایی می آید و چند خطی جاری می گردد.

۲- گویا دولت فخیمه را عادت بر این منوال گشته است که دانشجویان و مخدرات و فعله جات را یکجا و کرور کرور میگیرد و بعد از تادیب و تعذیر، دانه دانه از محبس خلاص می گرداند. البت در حالیکه همه به گناه های کرده و ناکرده و شیطانی های اوان خردینگی نیز اعتراف نموده و از تمامی آنها استغفار طلبیده اند. این سیره بکار بسته شده این مزیت را نیز داراست که در آخر آن چند نفر باقیمانده فشار روحی و روانی مزیدی را تحمل نموده و بر گناه های دیگران نیر مقر می آیند. علاوه آنکه با خلاص شدن قطره قطره، فریادها نیز لمحه لمحه فروکش کرده و شادی خلاصی اینان، بر رنج در بند بودن آنان تفوق میابد. البت باید فریادها بیشتر گردد که دولت قدر قدرت قوی شوکت بداند که رعیت هنوز احسان الدوله منصوری و میرزا احمد قصابان و مجید خان توکلی را فراموش ننموده و بر خلاصی آنها از محبس اصراری وافر و الحاحی نادر دارد.

۳- تو بی کانتینیود ...

نوشته شده توسط امید در 0:54 | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم مرداد 1386
زندگانی ما...
من فکر می کنم زندگی در کل یه جنگه. تو جبهه های مختلف، جنگ برای رسیدن به سعادت، برای رسیدن به یه شغل خوب، یه زندگی آروم (تضادش از همین جا شروع میشه، جنگ برای رسیدن به یه زندگی آروم)، جنگ برای اثبات حقانیت و .... این جنگها در موارد عادی زیاد دردسر ساز نمیشه، به هر حال قاعده بازی همینه، ولی وای به روزی که اینها فرسایشی بشن، جنگهای فرسایشی دقیقا روح را درگیر و نابود می کنن، بدون هدف غایی و فقط به دنبال پیروزی های مقطعی. تمام انرژی آدم میره، علی الخصوص اینکه جبهه مقابل منتظر یه فرصت باشه برای زخم زدن، کشتن نه، فقط زخم زدن. و وای از روزی که کمی خوشحالی و احساس می کنی شرایط عادیه، جبهه مقابل آنچنان خوشیتو بهت کوفت می کنه که صد مرتبه آرزو می کنی کاش از اتاق تنهایی خودم بیرون نمیومدم و خوش نمیگذرودم.

وای از روزی که جبهه مقابل آدمی باشه با ذهنی کاملا بسته، و معتقد به بدون اشتباه بودن، آدمی که "شاید من اشتباه کنم" اصلا تو ادبیاتش نباشه، آدمی که به حقانیت خودش و جتی مظلومیت خودش ایمان راسخ و غیر منطقی داشته باشه.

و وای از روزی که به هیچ وجه نتونی یک حمله برق آسا بکنی، به دلیل وابستگی و علاقه به جیهه مقابل، کجدار و مریض میری جلو، امیدوار میشی همونطور که تو میگی من اشتباه کردم اون هم بگه، اما وای که با هر قدم عقب نشینی ِ تو اون چند قدم جلو میاد و به حقانیت خودش مومن تر میشه.

و صد بار وای به روزی که جبهه مقابل، شهامت و اراده حمله پایانی رو نداشته باشه، وای به حالتی که فکر کنه با پایان ندادن به جنگ به تو لطف می کنه، و تصمیم بگیره هر از چند گاهی با حمله ای کلامی یادآوری بکنه که من مسلطم، این منم که لطف می کنم و تمومش نمی کنم، حتی با بالا بردن دستهات نمی تونی جنگ رو پایان بدی، فقط زخم می خوری، شکنجه میشی و زخم می خوری. روحا زخم می خوری و خستگی سراپای وجودت رو میگیره!

خیلی خستم، خیلی...

نوشته شده توسط امید در 1:31 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
خانه تکانی
پریروز رفتم پیش امید و دی ویدی رایترش رو قرض گرفتم برای پاکسازی کامپیوتر قبلی. و این باعث شدتا به قول پرگلک توی فولدرهای خاک گرفته چیزهایی رو پیدا کنم که عقل جن هم بهشون نمی رسه! باور کن جاهایی بود که حداقل ۲ سال بود بهشون سر نزده بودم. یه ایمیل خداحافظی، یه سری آهنگ های خیلی قدیمی، کتابهایی که دانلود کرده بودم، عکس و داستانهای بی ناموسی و یه عالمه چیزهای دیگه!

و توی همشون یه دنیا خاطره! داستانها و عکس های بی ناموسی رو دیلیت کردم، هرچند اونها هم برای خودشون یادآور دوران خاصی بودن اما خب حس بک آپ گرفتن از اونها دیگه نبود! عکسها و فیلمهای شخصی رو به اضافه موزیکهای قدیمی ریختم رو دی وی دی، یه سری از کتابهای دردسر ساز رو هم کدگذاری کردم و با هزار رمل و اصطرلاب و تشریفات خاص وارد دی وی دی کردم، اما یه جوری که کسی نتونه ازشون سر در بیاره، مرموز شدم دیگه!

و یه سری چیزها رو هم پاک کردم، و بزرگترین چالش هم همینجا بود، یه جوری بودم انگار قراره خاطره هایی که تو اونها بودن رو بریزم دور! حس بدی بود، اکثرا خاطرات دوران لیسانس! زندگی مجردی، کله باد درا و روزهای عشق و عاشقی!

اما خب، پاکسازی پاکسازیه دیگه...

نوشته شده توسط امید در 18:56 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
یادبود

من مرغ طوفانم، نیندیشم ز طوفان

نوشته شده توسط امید در 1:14 | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم مرداد 1386
گم خواهند شد

دوستان برنامه ای ترتیب دادند برای ابراز همبستگی با دانشجویان در بند و مصادف شدن این بازداشتها با صد و یکمین سالگرد مشروطه در ایران و جدا از تغییر نام وبلاگ، پیشنهادی هم دادند برای نوشتن متنی با حداکثر ۱۰۱ کلمه در مورد این دانشجویان. حقیقتش رو بخواهید چند صباحی است که من از متنهای شعر گونه و ادبی و احساساتی از نوع "نشسته بر سریر حکومت و مست از باده قدرت فرزندان کاوه را به قربانگاه می برید، ضحاک زمان شرم بر تو باد" یا جمله ای مثل "ای فرزندان آزادیخواه ملت، مام وطن بر مظلومیت شما گریست و بر همیت شما بر خود بالید" یا "اندکی صبر سحر نزدیک است" و از این دست جملات بسیار خسته شدم. تنها حرفی که من می تونم در این موقعیت بزنم نه با دانشجویان دربند بلکه با زندانبانان اونهاست.

دانشجویان ایران زمین را آزاد کنید و بروید

 باید بروید، حال یا با زبان خوش یا با زور

نوشته شده توسط امید در 22:52 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم مرداد 1386
چه گهی خوردیم رفتیم مسافرت
مادر بزرگ من یه ضرب المثل قدیمی رو خیلی به کار می بره، میگه  "عملم پاپیچم شده". یعنی چه گهی خوردیم رفتیم مسافرت.
نوشته شده توسط امید در 21:13 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم مرداد 1386
بدون عنوان
از ۵ شنبه صبح تا دیشب که یک شنبه باشه در مسافرت بودیم، رفته بودی برای تغییر روحیه و اینها، موفق هم شدیم، روحیه مون هر چقدر که مزخرف و گه بود، گه تر و مزخرف تر شد. بیشتر دلم برای همسفرهایی می سوزه که کامشان تلخ شد (هر کس تا اندازه ای)! بیچارها شدند مصداق جمله ی "آدم پول میده برای خودش بلا می خره" .

پ.ن: ....

نوشته شده توسط امید در 9:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم مرداد 1386
شهر گاوها
توی شهر گاوا همیشه امن و امانه، علوفه فراوونه و طویله ها دنجن و آروم، یه خرده گرونه طویله های با کلاس، اما خب خیلی امکاناتش بالاس، آخورای شیک و آخرین مدل، شیر دوشای دیجیتال و خوشگل! دیگه اونقدر همه چی راحته اونجا، گاوا اصلا نمی خوان که روزها برن به صحرا، حالیشون نمیشه که زیادتر دوشیده میشن، یعنی کم کم دیگه شیری نمی مونه که بدوشن، اما خب تو شهر گاوها همیشه امن و امانه. توی این شهر با صفا و آروم هر کسی واسه خودش یه کاری داره، آخه هیچ شهری که بدون کلانتر و قاضی نمیشه، هیچ کجا نمیشه که رییس نباشه، آخه جنگلم یدونه شیپورچی داره، بدون جلاد که کارها پیش نمیره! درسته که همه گاوها خوبن و رامن، اما قاعده ها خیلی مهمن! تازشم همیشه بین گاوا دو سه تا یاغی و سرکش، دو سه تا گاو ِ نفس کش پیدا میشن که بریزن به هم این طویله ها رو، پس باید یه فکری کرد و خفه کرد فتنه ها رو. البته تو شهر قشنگ قصه ما، همیشه کارها از رو بیخ انجام میدن، یعنی کاری میکنن که گوساله ها، تا همون آخر عمرم هیچ نفهمن کی آخه گاو شدن!

واسه ی همینه که شیپورچی، بیشترین ارزشو داره توی این شهر قشنگ، با شیپورش سر گاوای بزرگ و کوچیک-و گرم میکنه! وسط شیپور زدن حرفای خوشگل میزنه، خیلی راحت گاوای احمق ِ بیچاره رو خر فرض میکنه، میاد و با جلادا، با قاضیا، کلانترا حرف میزنه، شو میده بالا میره پایین میاد، توی این هیر و ویرم گوز به شقیقه ربط میده! میگه اگه گاوی گله کرد، گاوی بیخود و بلند، "مو مو" ئه اضافه کرد، زودی باید که مجازات بشه، تا برای دیگران عبرت خوبی باشه! اما خب کی اینکارو خوب میکنه، کی میتونه که قشنگ، بیاد و شیپور ما رو بزنه! یکی که دغل باشه، زبل باشه، خیلی هم پررو باشه، بتونه راحت و بی تته پته، دروغ بگه، جعل کنه، رنگ کنه، هوای رییس و حاکم و کلانترو داشته باشه، خایه مالیش خوب باشه، رگ خواب گاوا رو بلد باشه، بتونه چند وقت یه بار، براشون شعر بگه، علفای زرد و کهنه رو جای مدل جدید یونجه بریزه تو حلقشون، کی میتونه کی میتونه کی میتونه؟ آهان آهان، روباه خوبه، آخه هم زرنگ و فرزه، هم دغل هم پفیوز، خب خوبه تکلیف ِ شیپور مشخص گردید، بنویسید آقا شد تصویب!

بچه ها جون دیگه الان برید و زود بخوابید، آخه دیگه دیر شده، قصه قشنگ شهر گاوا بیشترش مونده هنوز، نمیشه همش رو که یکجا بگیم، خب شما به من بگید شبای دیگه چی کار کنیم؟

نوشته شده توسط امید در 23:8 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم مرداد 1386
شرارت، مجازات و کرامت انسانی
به بهانه پخش مصاحبه با اشرار محکوم به اعدام در پای چوبه دار: حتما شما هم مثل من چه از طریق اینترنت و یا صدای آمریکا و یا رسانه حکومتی، صحنه های مربوط به دستگیری و نحوه برخورد نیروی انتظامی و این اواخر گفتگوی خبرنگاران ِ بی تربیت و احمق ِ صدا وسیما (کوله پشتی) با این اشرار رو دیدید. همون زمان که بحث دستگیری این اشرار نقل محافل بود، بودند کسانی که به این نحو برخورد وحشیانه که حرمت انسان رو میشکست و کرامت انسانی رو ندیده می گرفت اعتراض می کردند، و بودند کسانی که این اعتراضها رو زیادی دارای پز روشنفکری می دیدند و باز به همون سلاح قدیمی و سوال کوته بینانه متوصل میشدند که اگر شما خودتون یکی از قربانیان این حیوانهای انسان نما بودید باز هم به این برخوردها اعتراض می کردید؟

۱- مسلما اگر شما یکی از قربانیان چنین جنایتی (تجاوز، آدم ربایی، آتش زدن خانه ها و ...) باشید، هیچگاه شما رو قاضی محکمه ای که باید متهم رو محاکمه کنه نخواهند کرد، به دلیل این اصل ساده که بیطرفی و نداشتن انگیزه شخصی، باید اصلی ترین ویژگی قاضی (هیات منصفه) ای باشه که قراره حکم صادر کنه! پس اینکه انتظار داشته باشیم کسی که خودش تحت ظلمی وحشتناک واقع شده و ناراحت، عصبی و دارای روانی به هم ریختس، بتونه عاقلانه تصمیم بگیره و قضاوت کنه مضحکه! انتقام و رسیدن مجرم به بدترین و سخت ترین مجازات ها تنها خواسته فرد ستمدیده است و صد البته که به این خواسته و این روان در هم ریخته و آشفته هم نمیشه خرده گرفت! پس کسی باید به برخوردهای غلط و غیر انسانی اعتراض کنه که آرامش فکری آدم بیطرف رو داشته باشه.

۲- اصولا اتلاق "حیوان انسان نما" و استدلالاتی در باب اینکه این انسانها با انجام چنین اعمال شریرانه ای از خوی انسانیشون سقوط کرده و شایسته مناسبات انسانی نیستن هم تعبیر مناسبی نیست! چرا که این آدمها گرگ که متولد نشدن! بلکه گذر زمان، درگیر شدن با مشکلات و محرومیتهای اجتماعی فراوان (علی الخصوص فقر و اختلاف طبقاتی) و نارسایی های تربیتی (باز هم بر مبنای فقر اقتصادی و فقر فرهنگی خانوداه) باعث شده که اونها به چنین جایی برسن! در واقع اینها معلول جامعه ای در هم ربخته و نابسامانن و نه علت در هم ریختگی اجتماعی! پس آنها همچنان انسانند، اما انسانهای سرگشته و بیمار، من عمیقا معتقدم که انسان تا بیمار نباشه از آزار و شکنجه انسان دیگه لذت نمی بره!

۳- تمام اینها رو گفتم تا به اینجا برسم، هر جرمی مجازاتی داره و جرم هر چه وحشتناکتر باشه مجازاتش هم باید سنگینتر باشه، انسان مسول اعمال خودشه و باید در برابرشون پاسخگو باشه مگر در شرایط نبود سلامت عقل (جنون و دیوانگی، نه حس انتقام جویی و اجتماع ستیزی). ودرباره این خلافکاران موسوم به اراذل و اوباش هم شدیدا معتقدم باید به مجازات اعمالشون برسن و نتیجه کارهایی که انجام دادن رو ببینن! حتی مخالف بودن من با وجود مجازات اعدام در قانون هم مانع از این نمیشه که من بخوام در مجازات کسانی که جنایاتی رو مرتکب شدن سهل انگاری بشه یا تخفیف خارج از قاعده داده بشه (هر مجازاتی غیر از اعدام). اما بحث من در مورد رذیلانه بودن حمله شبانه به انسانهایی هرچند مجرم، کتک زدن وحشیانه اونها در ملا عام، و زیر پا گذاشتن کرامت انسانی تا این حده! بحث من مصاحبه هایی تحقیر آمیز با انسانهاییه که با مرگ روبرو شدن و شدیدا از کارهاشون پشیمونن (فقط انسانهایی هنگام مرگ از اعمالشون پشیون نمیشن که با اعتقاد کاری رو کرده باشن و مسلما این قربانیان اجتماع ِبیمار معتقد به آدم کشی و دزدی و تجاوز نیستن)! بحث من اینه که هنگام صحبت با اونها تحقیرشون کنی، با شدت باهاشون حرف بزنی و تنفر از لحن و کلامت بریزه و هی بخوای یه جوری بهشون بگی یادته چی کار می کردی، خوب شد اینجوری رسیدی به آخر خط، هیچ فکر می کردی کارت به اینجا بکشه و ... . مسلما اگر اون روز به الان فکر می کردن الان اینجا نبودن، پس نمک پاشیدن به زخم انسانهای تباه شده و به تصویر کشیدن اوج درماندگی انسان اون هم نه با نگاه متاسف بلکه با نگاه خندان و تلاش برای ساختن آیینه عبرتی چنین زنگار گرفته، کاری کوته بینانه است که فقط از ذهن دگم برنامه ریزان صدا وسیما و از دست و دهان مزدوران تهیه گزارش برمیاد.

نوشته شده توسط امید در 0:44 | | لینک به این مطلب