۲- همینجوری، یاد ایامی...
I've been alone with you
Inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Passing outside my door
Hello!
Is it me you're looking for?
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How mcuh I care
[ Hello lyrics found on http://www.completealbumlyrics.com ]
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello!
I've just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let start by saying I love you
Hello!
Is it me you're looking for?
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let start by saying I love you
من هم از شروع جنگ بر علیه ایران می ترسم، از هزینه های زیادی که مردم ایران باید پرداخت کنند، از تاوانی که به گناه دیگران باید داد. آه، گفتم دیگران، منظورم از دیگران حکومته! اما آیا واقعا در حملات بیرونی، ملت و دولت از هم جدا هستند؟ نادانی حکومت امروزین ایران، آتشی است که دودش به چشم مردم خواهد رفت! اما آیا واقعا، در قدرت گرفتن این حکومت فاشیستی مردم ایران بی تقصیرند، تویی که به احمدی نژاد رای دادی بی تقصیری؟ منی که انتخابات را تحریم کردم بی تقصیرم؟ نه! اینطور فکر نمی کنم! اگر جنگی رخ بدهد، نتیجه انتخابات ۳ تیر ۸۴ خواهد بود! یعنی نتیجه عمل خودمان در مهیا کردن فضایی برای انتخاب شدن کوچک مردی حقیر و پوشیده شدن ردای اداره مملکت بر تن فردی که لباس خودش نیز برایش بزرگ بود! و صد البته یکدست شدن میدان حکومت در دست تندروان بی مغز!
یادم می آید چند سال پیش معلوم شد که رییس جمهور بلژیک در دوران کاندیداتوری در مورد منبع هزینه تبلغاتش به مردم دروغ گفته بود، آنچنان بلوایی به پا شد که مردک بیچاره هنوز در پارلمان سوگند نخورده مجبور به استعفا شد! در ایران خودمان چه؟ دروغهای احمدی نژاد در دوران کاندیداتوری چرا هیچ اثری بر ریاست جمهوریش نداشت؟ چرا وقتی ادعا کرد مشکل مملکت ما مو و لباس جوانانش نیست، و بعد از انتخاب شدن مو و لباس را بهانه ای برای گرفتن و بردن و زدن قرار داد، بلوایی نشد؟ چرا وقتی پول نفت بر سر سفره مردم نیامد و در عوض همان نانی که در سفره بود آجر شد، کسی چیزی نگفت؟ چرا وقتی ادعا کرد در مجمع عمومی سازمان ملل هاله ای از نور دور سر او را گرفته بود و همه محو او بودند، کسی نگفت این بیچاره را به تیمارستان ببرید که معالجه شود، کسی نگفت مهجور را که صاحب اختیار نمی کنند؟!!! نه دوستان! در برافروخته شدن آتش جنگ ما چندان هم بی تقصیر نیستیم!
اما با این همه، در صورت وقوع جنگ، جریمه ای که برای این گناه باید پرداخت کنیم با خود گناه تناسبی ندارد، و گناهکار بودن دلیل نمی شود که دست روی دست بگذاریم و نابودی مملکت را تماشا کنیم! حال چه باید کرد! حقیقت این است که من چندان نفعی در نوشتن از جنگ نمی بینم! چرا که اعتقادی به تاثیر گذار بودن آنچه در فضای مجازی نوشته و پخش و منتشر می شود ندارم، من اعتقاد ندارم به پا خواستن یکباره وبلاگستان در مورد بازداشت ۳۳ زن در ۱۳ اسفند پارسال منتج به آزادی آنان شد، من باور ندارم که بلوای مجازی اردیبهشت امسال باعث معلق شدن حکم سنگسار مکرمه و جعفر شد، گو اینکه جعفر را که کشتند. من نمی پذیرم حرکت اینترنتی ۱۴ مرداد در دفاع از دانشجویان دربند امیرکبیری نفعی به حال آنان داشت! چه حکمهای خود را گرفتند و زندانیند. من دیدم که هر چه خود را به در ودیوار زدیم، باز دلارام علی به گناه بی گناهی به زندان محکوم شد! نه، نوشتن از جنگ و کمپین و جمع آوری امضا، ممکن است باعث شود حکومتهایی که به نظر مردم (حتی اگر مردم کشور خودشان نباشد) اهمیت می دهند در مجله بین المللی جغرافی نام خلیج فارس را دوباره به آن برگردانند، اما مطمئنا باعث نمی شود حکومتی که کل ملتش را به هیچ هم حساب نمی کند در سیاست های خودش تغییری بدهد!
نوشتن در وبلاگستان تنها اثری که دارد این است که باعث می شود تعداد بیشتری از کاربران اینترنتی از خطر جنگ قریب الوقوع با خبر بشوند، کمی بترسند و بعد هم دوباره فراموش بکنند! اما حتی آگاهی بخشی هم گویا تاثیری بر رخوت این ملت ندارد! گیریم که همه خطر جنگ را احساس کردند و نگرانی عمومی نسبت به خطر بالا رفت! خب؟ بعد چه؟ حقیقتا شما کم مورد برای نگرانی در این مملکت میبینید که همه هم از آن با خبرند؟! خب، نتیجه؟ حرکتی عمومی، فعالیتی، دادی، فریادی، اعتراض قابل عرضی چیزی میبینید؟ در زمینه های اقتصادی تورم وحشتناک ۲۰ درصدی را همه میبینند و لمس می کنند؟ خب؟ نرخ وحشتناک بیکاری را هر خانواده ای حداقل یکبار چشیده، خب؟! در علم اندوزی، صابون دکان شدن کنکور دانشگاه ها و تبعیض های ناعادلانه جنسیتی و خانوادگی و مذهبی و ... را درصد بالایی از خانواه ها به تن خود مالیده اند، خب؟! اتفاق خاصی افتاده!؟ من که نمی بینم، شما میبینید؟
می دانی نیما جان! من هم مانند تو از جنگ می ترسم، از از دست دادن خانه و کاشانه و عزیزانم شبها خواب به چشم نمی آید، فکر میکنم چه بر سر نسلی که بعد از یک انقلاب ویرانگر، یک جنگ تحمیلی و کشنده و حماقتهای اقتصادی حکومت و تحریمهای اقتصادی دنیا و دوباره جنگی نابرابر و وحشتناک به دنیا می آید خواهد آمد؟ هم نسلان ما و بردارها و خواهر های کوچکتر ما چه خواهند کرد؟ اما در نوشتن نگرانی هایم هم نفعی نمی بینم، در خبررسانی هم اثری نمیبینم، مطمئنا راهی برای رهایی هست، مطمئنا می شود کاری کرد و باید کاری کرد، اما میدانم که نوشتن هر روزه و فراگیر آن کار کارستان نیست و بدبختانه نمی دانم که آن کار کارستان چه باید باشد؟
دروغ که بحثش جداست، اما خیانت! تمام ذهنم رو به هم میریزه، تمام ترسی که شما ممکنه از دیدن یک فیلم ترسناک و وحشتناک بهتون دست بده رو هزار برابر کنید، من همینقدر از دیدن خیانت حالم بد میشه! حالم بد میشه، حالم بد میشه!
یه چیزی این وسط هست... منظور من از خیانت فقط سکس بین زن و مرد همسر دار نیست، اگه تو زن و یا مردی باشی که با همسرت مشکل داری، مثلا فقط برای بچه ها و یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای با هم زندگی می کنید، اما با هم نمی خوابید، عاشقانه به هم نگاه نمی کنید، ادعای دوست داشتن همدیگه رو ندارید، از همدیگه بدتون میاد و به هزار و یک دلیل مجبورید با هم زندگی کنید، در این حالت اگر شما با یه نفر دیگه رابطه برقرار کنید، من بهش نمی گم خیانت! اصلا مهم نیست! اما اگر ادعای داشتن زندگی خوب رو دارید، تمام لحظاتتون پر شده از نگاه های محبت آمیز و ادعای عاشق بودن -که گه بگیره به ادعاتون-، و اون وقت شما با یه نفر دیگه هم بخوابید، روز با یکی باشی و شب با یکی دیه از هر دو هم لذت ببری و ... اون وقته که خیانت حالم رو به هم میزنه! اه اه اه اه اه اه اه اه....
۲- استخدام قطعی من منوط شده به بعد از مکالمه تلفنی با آقای "می یر"! یعنی طرف سوییسی شرکت! تا اون موقع رو هواییم. امیدوارم بتونم باهاش خوب صحبت کنم و گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون!
۳- کار مفید یعنی چی؟ روشن کردن ذهن عامه وقتی که خودش تاریکی رو ترجیح میده کار مفیدیه؟ وقتی نادانی و آسایش ِ ناشی از نادانی ارزش محسوب بشه، تلاش در جهت آگاهی رسانی آیا مفیده؟ وقتی اوج آرزوی جوونهای ما داشتن خونه خوب و ماشین خوب و درآمد خوبه، و در این بین هیچ چیز دیگه ای ارزش نداره، آیا صحبت از آزادی و ارزش انسانی کار عاقلانه ایه؟ وقتی برای خیلی از جوونای ما مهم نیست که کی می دزده و کی می خوره و کی میکشه و کی می زنه، و فقط درآمد و رفاه نسبی مهم شده، فعالیت کردن و ور زدن احمقانه نیست؟
۴- خیلی وقت بود ننوشته بودم، این نوشته هیچ هدفی رو دنبال نمی کنه، جز اینکه من هنوز زنده ام، یا اینکه حداقل اینطور خیال می کنم!
اصلا این رو کامل بخونید دلتون بدجور وا میشه! من فکر کنم این شعر اندی رو بشه برای الف.نون خوند:
دلکی دلبرکی خوشگل و با نمکی
۲- گور پدر دنیا ...

۲- احترامی که من برای قصه گو قائلم، نه به خاطر زن بودنشه، نه به خاطر مدرکش، به خاطر معرفتشه. معرفتی که بهش اجازه لطف و مهربانی در مورد یه آدم ناآشنا رو میده و برای رسیدن اون آدم غریبه به خواستش هر کاری از دستش برمیاد انجام میده! مهربانی زیاد چیزیه که من رو در برابر قصه گوی عزیز به احترام وا می داره.
۳- بابک جان! قبول شدنت رو تبریک میگم، هم برای خودت، هم برای کسایی که دوستت دارن، و هم برای بهانه شدنت، مبارک باشه آقای مهندس.
۴- خپونی و دون عزیز، روز بسیار خوبی رو از دست دادید، البته اتفاقی شد، قراری که ۱ نصفه شب فیکس بشه همینه دیگه! تا دفعات بعد! خپی جون من مثل تو بی معرفت نیستم، به محض اینکه قرارداد بنویسم، سورش رو می دم، علی الخصوص به قصه گوی افسانه ای.
۵- آقا این جاهای باکلاس چه باکلاسن! جان خودم ما ها که تازه از شهرستان اومدیم جو گیر میشیم و ممکنه یه وقت سوپ رو با چنگال بخوریم! والا این چیزا رو چه می فهمیم!!!!
۶- خودمونیم! تا حالا با یه خانوم دکتر مملکت ناهار خوردید؟ نخوردید دیگه...
۷- من با اون کارمند فرانسوی کاملا موافقم!!!
۸- ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
از بین دوستانی که اینجا رو میخونن، کسی هست که بتونه بدون پرسیدن سوال، یه جایی رو برای خواب در اختیار من قرار بده، برای ۱۰ روز تقریبا؟ توی یه شرکت یا جایی رو بشناسه و یا هر چی؟
لطفا هر چه سریعتر بهم اطلاع بدید.
پ.ن: مطمئنا چندان پولی ندارم که هتل نمی رم، می خوام از یکی از دوستان ۳۰ یا ۴۰ تومن پول قرض کنم! به هتل و مسافرخونه ای که بشه توش موند نمی رسه.
در این بین سهم خوابگاه های دانشجویی در آشنایی جمع بیشتری از جوانان و در نتیجه بالا بردن سطح آگاهی آنان در برخورد با یکدیگر، امری اجتناب ناپذیر و مهم است. روش و شرایط خاص زندگی در خوابگاه نیز (کم بودن وسایل تفریحی و امکانات زندگی) از عوامل مهمی است که تفکرات اقتصادی دانشجو را شکل خواهد داد. خاصه آنکه محل تلاقی سطوح مختلف اقتصادی افراد و مشاهده نحوه زندگی دوستان و همکلاسان با قدرتهای مختلف اقتصادی، روحیه اجتماع دوستی را در جوان تقویت کرده و او را در اندیشه و آرزوی بهبود شرایط قرار می دهد. در این مورد تجربه شخصی خودم نیز گویای این تاثیر است، آنجا که میزان آشنایی با افراد مختلف و عقاید مختلف و میزان حضور در بحث های دانشجویی، طی دو سالی که در دوره کارشناسی ارشد در خوابگاه به سر بردم، اگر نگوییم بیشتر، حداقل هم سنگ 4 سال دوره کارشناسی است که خانه ای دانشجویی اجاره کرده بودیم.
ادامه دارد ...
در سالهای اخیر قبولی در کنکور ورودی دانشگاه ها به عنوان تنها راه رسیدن به خوشبختی و رفاه در بین خانواده ها و نوجوانان ایرانی مطرح شده است. بطوریکه تمام هم و غم خانواده و نوجوان از اولین سالهای نوجوانی (۱۵و ۱۶ سال) معطوف به فعالیتهایی در راستای تحقق این آرزو می گردد. فعالیتهایی چون شرکت در انواع و اقسام کلاسهای کنکور، فراگیری روشهای تست زنی و مطالعه کتابهای بهتر و به اصطلاح کنکوری تر در بعد علمی، و محدود کردن رفت و آمدهای خانوادگی و کمرنگ شدن حضور اجتماعی نوجوان در بعد اجتماعی. بطوریکه می توان ادعا کرد، خرد اجتماعی نوجوانان ایرانی در پایان ۱۸ سالگی (سال ورود به دانشگاه) چیزی در حدود خرد اجتماعی آنان در همان آغاز ۱۶ سالگی است. همینطور اضطراب و استرس ناشی از "یگانه راه سعادت" تلقی شدن دانشگاه باعث می شود تمام ظرفیت فکری نوجوان معطوف به "درس خواندن" شده و در برابر وقایع اجتماعی از خود کنشی منفعلانه و بی تفاوت بروز دهد.
در چنین شرایطی تمام سنگینی بار رشد خرد اجتماعی نوجوان دیروز و جوان امروز به عهده محیط دانشگاه قرار خواهد گرفت. گو اینکه با توجه به ظرفیت ها و محدودیت های موجود در دانشگاه های ایرانی برآورده شدن کامل این رشد نیز در پرده ای از ابهام قرار دارد.
اما از آن طرف، بیشتر شدن روابط اجتماعی جوان در دانشگاه امری اجتناب ناپذیر است، برخورد با جوانانی از فرهنگ ها و تربیتهای مختلف در بالا رفتن میزان پذیرش عقاید مخالف، و بیشتر شدن سهم اندیشه در مقابل سهم دانش در ذهن جوان ایرانی، در رشد خرد اجتماعی او موثر است. در این بین، عوامل مختلفی می تواند این رشد را تسریع بخشیده و نیز آنرا کاملتر و مفیدتر گرداند که به عقیده من اکثریت قریب به اتفاق این عوامل با جدا شدن دانشجو از خانواده و حضور در دانشگاهی خارج از محل سکونت خانوادگی او قویتر و کارآمدتر خواهد بود.
پس نوشت: ادامه دارد ...
میگه: دفعه اول بود باهاش رفتم بیرون، پسر بدی به نظر نیومد!
میگم: یه چیزایی حتی تو دفعه اول هم خودشون رو نشون میدن، پسر با شخصیتی بود؟
میگه: اون که آره، لباساش ست "تامی هلفیگر" بود !!!!!!
نبود رییس شرکت رو کرده هتل! خیلی باحاله، این خانومها که اینجا حق آب و گل دارن و تلفن های شخصی و دردل و عشرت! من هم که سرم گرم پایان نامه و یادگیری مطالب مربوط به شغل عزیزه فعلا!
اما امروز جالب بود
، خانوم منشی که یه دختر خانوم ارمنیه با دوست پسرشون مشکل پیدا کردن و از حدودای ۱۰ تا حدودای ۱۲ داشتن به زیان ارمنی پای تلفن دعوا می کردن، سیستمی بود برای خودش! جای همتون خالی!
جالبه ها! تو این مدت که من سرم تو لاک خودمه هیچ اتفاق تازه و غیر عادی تو مملکت نیفتاده! ملت ساکت و آروم و دولت سرگرم گند زدن. بیخیال بابا! امیدی نیست...
۲- یه دوره ای وقتی عصبانی می شدم سکوت می کردم، یه دوره ای داد می زدم، یعنی جرقه ای کافی بود برای اینکه عصبانیتم رو بروز بدم، دوباره به این نتیجه رسیدم که همون سکوت بهتره، نه خودخوری، بلکه بیخیالی...
۳- گور پدر مملکت!
۴- فکر کنم باید از این چند روزی که رییس رفته مسافرت استفاده کنم و برسم به کارای پایان نامه، لپ تاپ خودم رو می برم شرکت و همه منابع و شمسی و اختر و صغری دم دستمه، فرصت خوبیه!
۵- گور پدر مملکت!
۶- اصلا برام مهم نیست که احمدی نژاد ِ بالین گستر مثل سگ دروغ میگه، اصلا برام مهم نیست که وضعیت سیاست خارجی مملکت مثل گاو ِ مشد حسن مرده و خود مشد حسن داره مو مو می کنه، اصلا برام مهم نیست که وضعیت اقتصادی داخلی داره هر روز بد تر از دیروز میشه و فقرا فقیرترند و اغنیا غنی تر، اصلا برام مهم نیست که عاشق در به در خود کشی می کنه! اصلا هیچی برام مهم نیست، و این یعنی روزمرگی...
