تبليغاتX
احمقانه ها
جمعه سی ام آذر 1386
نوشته شده توسط امید در 19:59 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
از بخت یاریِ ماست شاید

                 که آنچه می خواهیم

                             یا به دست نمی آید

                                             یا از دست می گریزد ...

نوشته شده توسط امید در 0:57 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
...
آنقدر چیز برای نوشتن دارم که چیزی برای نوشتن ندارم...

نوشته شده توسط امید در 22:52 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
اولتیماتوم

امروز روز تولد پدر گرامی بود، به همین مناسبت بنده رو نشوندن و سخنرانی غرایی برای من ایراد فرمودن مبنی بر اینکه الان مدت ۱۵ ماهه که من دارم زندگیمو دور میریزم. نه کار می کنم و نه درس می خونم! اشاره کردند که این وضع دیگه براشون قابل تحمل نیست، و من باید فکری بکنم. پیشنهاد دادند که برم شمال، یعنی برم بابل و هر جور شده جایی برای موندن دست و پا کنم و بشینم سر پایان نامم! اذعان داشتند که این منوال دیگه نمی تونه ادامه داشته باشه، گفتند که با اینکه شدیدا با انصراف از تحصیل من، اون هم در این موقعیت که با ۲ ،۳ ماه کار میشه این مرحله رو هم رد کرد، مخالفن، اما اگر تصمیم بر این باشه جلوی من رو به هیچ نحوی نمی گیرن!

مادر هم اشاره کردند که قصد ندارند مدت زمان زیادی بیکاری و درس نخوندن من رو تحمل کنند، خلاصه باید فکری بکنم وگرنه ...

پ.ن: فردا با امید میرم بابل، یه پرس و جویی می کنم در مورد خوابگاه و اتاق گرفتن و اوضاع اونجا! تا ببینیم چی پیش میاد.

نوشته شده توسط امید در 16:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
مخ تعطیل!
۱- یکی دو سال پیش به پویا گفتم که تو بازی "ریم" فقط ۲ بار فرصت اشتباه داری، با اشتباه سوم می بازی، قطعا می بازی. حالا یکی دو سالی هست به این نتیجه رسیدم که کلا توی صحنه زندگی و اتفاقهایی که میفتد هم همان قضیه برقرار است. یعنی فقط یک یا دو بار فرصت اشتباه هست، اگر بیشتر شود خواهیم باخت، قطعا خواهیم باخت. فکر می کنم فرصت اشتباه های من حداقل در این مرحله به پایان رسیده، اگر حواسم را جمع نکنم می بازم، بدجور هم میبازم!

۲- دیشب سری به آرشیو وبلاگ زدم، اوائل بهتر می نوشتم، و با مرور دوباره هر چه جلوتر آمدم روند اضمحلال مخم را بیشتر احساس کردم! به قول دوستی : مخ تعطیل!

۳- هر چه مخاطبانت بیشتر باشند باید بتوانی دورغ بزرگتری بگویی، ادعای خارق العاده تری بکنی تا بتوانی حرفت را به کرسی بنشانی. اینجوری کسی جرات نمی کند به تو ایراد بگیرد، یعنی همه با خودشان می گویند "اگر حرفش مشکل داشت بین این همه آدم یکی بالاخره صدایش در می آمد، حتما مشکلی نیست دیگر، من چرا خودم را تابلو بکنم" ! اینجوری می شود که شاید تک تک آدمها بدانند که چرند می گویی و کل حرفهایت دروغی بیشتر نیست، اما صدایی از کسی در نمی آید! در اینطور مواقع بهتر است که صدایت را تا می توانی بلند کنی و آنرا به گوش افراد بیشتری برسانی، هر چه مخاطب بیشتر، بهتر.

نوشته شده توسط امید در 23:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم آذر 1386
موج جدید دستگیری ها
اگه شد؟! تو این سرما خوردگی شدید و گیجی حاصل از تب، که به منگی خدادادی اضافه شده هی خواستیم هیچی ننویسیم، نمیشه که!

امسال دولت عدالت گستر مهر پرور در آستانه ۱۶ آذر "روز دانشجو" حدود ۳۰ نفر رو از بچه های دانشجوی این مملکت دستگیر و زندانی کرده! اسامی و نحوه دستگریشون رو اینجا : کمیته پیگیری دستگیری های اخیر ببینید. گویا: گر حکم شود که مست گیرند         در شهر هر آنکه هست گیرند

سایت آزادی برابری رو هم نگاه کنید. فعلا که نه فقط دانشجویان چپ بلکه هر که در شهر هست دارند دستگیر می کنند!

حداقل خبر رسانی میشه کرد که! نه؟

نوشته شده توسط امید در 20:12 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم آذر 1386
جهت اطلاع
۲- این پست یعنی من هنوز زنده ام و نفس می کشم!

۱- شادی جان کامنت هایت را کامل خواندم، به جان خودم فحش هم ندادم، راجع به حرف هایی که زدی می توانیم ساعتها با هم بحث کنیم، حرفهای من فقط در مورد اجتماع و فلسفه و ... نیست، حرفم این است که گرسنگان چرا اعتراض نمی کنند؟ چه گرسنگان مغزی و چه شکمی!

۴- این چند روز بی خبری به خاطر جشن بازنشستگی مادر بود که تهیه مقدماتش یک هفته تمام طول کشید و ۵ شنبه هم بالاخره برگذار شد، البته از اونجایی که حرام است ما بیشتر از یک مقداری خوش بگذرانیم طبق معمول ناراحتی معمولش هم بعدش آمد، حداقل خوب شد که مهمانها خوش و خندان رفتند و خبر نشدند!

۳- در دانشگاه مازندران گویا خیلی اتفاقات افتاده، و من این چند روز کلا بی خبر بودم، جهت اطلاع خودم و دیگران لینکهاش علی الحساب این جاست:

بازداشت و اعتراض در دانشگاه مازندران

تجمع در دانشگاه صنعتی بابل در اعتراض به ادامه بازداشت دانشجویان

 

 

نوشته شده توسط امید در 13:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
خارجی-داخلی
۳- جلوه جواهری از فعالین کمپین ۱ میلیون امضا و از نویسندگان سایت تغییر برای برابری، در دادگاه انقلاب باز داشت شد. یک خبر همیشگی برای این روزها. فقط کافیست جای نام و نام خانوادگی را خالی بگذاری برای نفر بعد. دوستان عزیزم! من اصولا نمی گویم کاری نشود و دست روی دست گذاشته شود، من می گویم به جای سرگرم شدن به نوشتن و امضا زدن پای تومارهای "دوستانمان را آزاد کنید" کار دیگری باید کرد. نمی دانم آن کار چه می تواند باشد، ولی ارزشش را دارد بنشینیم و فکرهایمان را روی هم بگذاریم برای رسیدن به نتیجه، نه؟

۸- این روزها بیشتر از همه درگیر مهمانی بازنشستگی مادر گرامی و عزیزتر از جان هستیم، سرمان شلوغ است اساسی...

۷- بالاخره ما هم ای دی اس ال دار شدیم، آنهم از نوع ۲۵۶ اش، البته با حجم ۲ گیگ، البته بعد از دردسر های فراوان و بگیر و ببند های زیاد، مبارکمان باشد!

نوشته شده توسط امید در 16:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم آذر 1386
همینه...
این روزها سرم خیلی شلوغه! از روزمرگی های مسخره گرفته تا دردسرهای بزرگ بزرگ! اینه که کم مینویسم! که البته چندان مهم هم نیست! چیز خاطی نوشته نمی شه که کمبودش خسران عظیمی به بار بیاره!
نوشته شده توسط امید در 21:55 | | لینک به این مطلب
سه شنبه ششم آذر 1386
بی بهانه
می دانی زانیار جان، نمی دانم این بیهودگی که من در همه چیز می بینم، اینکه همه چیز به نظرم سیاه می آید، این بدبینی و این همه سرگشتگی که گریبانم را گرفته، بیشتر به خاطر همان تنبلی مادر زادی است یا به خاطر فریادهای زیر آبی است که از پاییز سال ۱۳۷۹، در نمازخانه دانشکده برق و در مجلس سخنرانی اکبر عطری، شروع شد و ادامه داشت تا همین چند وقت پیش در خدمت تو و سایر دوستان! می گویند آدم معتاد با اینکه میداند این اعتیاد بلای خانمان سوزی است که دودمانش را به باد خواهد داد -بدون فایده-، اما باز به خاطر ذات اعتیاد نمی تواند خود را نجات دهد، قضیه ما و فعالیت های اجتماعی هم همان داستان معتاد و اعتیاد است! می دانم بدون فایده است و سر آخر به جایی نمی رسد، اما ذات اعتیاد را نمی شود کاری کرد. هر از چند گاهی دمی به خمره می زنیم و فریاد زیر آبی می کشیم و باز سرخورده از سرطانی که بدنه اجتماع را گرفته و مسکنی که من می خواهم تزریق کنم، می خزیم در لاک خودمان!

راستش را بخواهی از همان اوائل قضیه چیزی که بیشتر از همه مرا ترغیب می کرد به شرکت در جلسات، ذوق و شوق تو و امین عزیز بود که امیدوار و مطمئن به درستی کار آمده بودید و تمام انرژی جوانی خودتان را گذاشته بودید وسط! که از تو چه پنهان من شاید چندان امیدی و اعتقادی نداشتم به مفید بودنش تازه به شرط به سرانجام رسیدن آن! باور کن دوست من نمی خواهم مثل پیرها غر بزنم و از روزگار شکایت کنم، اما اگر تو جرقه ای برای امید می بینی من نمی بینم! من دستگیری مریم حسین خواه را به جرم نوشتن نمی توانم هضم کنم، ضرب و شتم دانشجوی زندانی را هم همینطور! من شاید در عین فرار از روزمرگی گرفتار آن باشم، شاید اینها را سرهم می کنم برای اینکه کمی در برابر تو و دیگران به خودم اعتبار بدهم، شاید همان تنبلی مادرزادی سرچشمه تمام این درفشانی ها باشد، باشد قبول، اما دیگران چه؟ آنهایی که با جان و دل با چنگ و ناخن مشغول خاییدن این دیوار بتونی هستند چه؟ آنها که فریاد حق طلبی را در شهر کران -از نظر من البته- سر داده اند چه؟ دستاوردها را نشانم بده، تا من دست افشان به وسط میدان بیایم!

می دانی زانیار جان، روزها و روزهایی قبلتر از این روزها، با مریم عزیز -از حمید بپرسی میشناسدش-  می رفتیم و می گفتیم و می شنفتیم که حکایتی از ملانصرالدین تعریف کرد، قبلا هم آنرا نوشته ام، حالا دوباره برای تو می نویسم، روزی ملانصرالدین پوست هنوانه ای را بر سر چوب کرده بود و گرد شهر می گشت و آنرا بالای سر خود می چرخاند، در همین اثنا تنبان ملا از پایش در آمده و بود ملا برهنه همچنان میدوید و پوست هندوانه را می چرخاند، شخصی به او رسید و گفت: ملا تنبانت!!!! ملا جواب داد میدانم میدانم، اما کو فرصت؟!؟!  حالا داستان من است زانیار جان، سرگردانم، بین انتخاب پوست هندوانه و تنبان، نه اینکه به کدام برسم ها، نه عزیز من! در اینکه کدام تنبان است و کدام پوست هندوانه.

نوشته شده توسط امید در 23:26 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم آذر 1386
آخی ...

خب! رییس همین چند لحظه پیش تو اتاق من بود، و به اطلاع من رسوند که قرارداد خدمات پس از فروش با شرکت گوتور به نتیجه نرسیده، به دلایل مالی و رقابتی رییس فروش منطقه ای با این طرح به بهانه کمتر شدن درآمد شرکت مخالفت کرده. و در نتیجه شرکت نیما دیگه نیازی به من نداره، برام یه چک نوشت به مبلغ سیصدو پنجاه هزار تومان برای 35 روز! خداییش دستش درد نکنه، اصلا انتظار چنین پولی رو نداشتم!

و امروز آخرین روز اولین دوره کاری من بود، دوره کاری 35 روزه!

میدونی، با توجه به آخرین مشورت هایی که با دوستان و بزرگترها داشتم قرار بر این شده بود که وقتی آقای مایر باهام صحبت کرد و قرار شد قرارداد ببندیم، من در مورد مدت زمان تعهد کاری بیشتر فکر کنم و خودم رو درگیر نکنم و برم دنبال کار بهتر! همین امروز صبح با پدرم بحث سر این بود که این کار به درد تو نمی خوره و اینا! جدا از قانون جذب که من بهش ایمان آوردم، با اینکه خودم قصد داشتم آخر این هفته بگم که نمیام، اما باز یه جورایی دلم گرفت! آخی... حداقل جو خوبی بود توی شرکت! یادش به خیر .....

نوشته شده توسط امید در 14:15 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم آذر 1386
فحش می دهیم...
۱- یه سری خبر از این ور و اون ور می رسید که چندی پیش در جمع دوستان و ویسکی و تولد و کادو به روز شد. زیمنس آلمان که یکی از اصلی ترین شرکتهای فراهم کننده تجهیزات صنایع نفت و گاز ایرانه، به صف تحریم کنندگان پیوسته، این یعنی کار شرکتهای نفت و گاز و پتروشیمی خوابیده بدجور! نه استخدامی هست و نه آزمونی، همینطور شرکت هیوندایی هم که یکی از اصلی ترین پیمانکارهای صنایع نفت بوده، میدان رو خالی کرده، و جاش رو شرکتهای چینی پر کردن که: ۱- از ایران به هیچ وجه نیرو نمی گیرن و ۲- دارن گند میزنن به صنایع نفت مملکت، تجهیزاتی رو می بندن که از همین الان می دونن ۱۰ سال دیگه باید انداخته بشن دور، واحد تصفیه گوگرد عسلویه اسما داره تصفیه می کنه ولی عملا گازوییل تولید داخل به میزان وحشتناکی گوگرد داره! اینها هم دارن آلت شرکتهای چینی رو تا حلقشون فرو میکنن و باج میدن و پروژه میدن که تو پرونده هسته ای برن زیر سایهء خایهء چینی ها!

۲- این یارو مردک رییس شرکت با این همه سرمایه بعد از یه ماه که اونجا بودم یه قرون به ما نداد! مردک دیگه پولاش تو حسابش جا نمی شنا، زورش میاد یه قرون بده به ما، ...

۳- رادیو فرهنگ بود فکر کنم، ۴ شنبه یه برنامه داشت که مردم بیان زنگ بزنن بگن به نظرشون چجوری باید جشن میلاد امام رضا رو گرفت! اولا ملت با هوش و فهیم و عاقل زنگ میزدن شکر خورد می کردن که باید لباس نو بپوشیم و بریم دیدن همدیگه و عیدی بدیم و بگیریم، مادر قحبه های کون نشور به نون شبشون محتاجن، از گشنگی فلان همدیگرو میخورن اون وقت میخوان لباس نو بپوشن و برن دیدن همدیگه! این به کنار، این نویسنده بی پدر پفیوز یه متن داده بود دست اون مجری خایه مال که : "الان لیلی دلش میخواد به مناسبت این عید تمام گلهای گل فروشی رو بخره اما چون پول نداره یه شاخه گل رز میخره و میبره خونه، به مناسبت این عید تمام خونه رو برق انداخته و بوی خوش غذا تمام خونه رو برداشته. آقای مجنون هم دلش میخواد تمام شیرینیهای قنادی رو بخره و بده به ملت بخورن، اما چون پول نداره یه جعبه میخره و میبره خونه که به مناسبت این شب عزیز با لیلی کوفت کنن، اون شب لیلی و مجنون توی یه بشقاب برای همسایه هاشون دو تا شیرینی و دو پر گل سرخ گذاشتن و دادن به ملت!"

البته من این متن رو دوباره نویسی کردم که به علت حضور ادبیات کثیف و منحرف از پابلیش کردنش معذورم! هر کس خواست بگه براش بفرستم!

نوشته شده توسط امید در 20:9 | | لینک به این مطلب