حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند
وقتی سرت رو کردن توی جوب
بیوگرفیتو همون رو آب بنویس
وقتی دستت رو پیچوندن از پشت
رو سطح خارجی حباب بنویس
از می و عشق و گل و گلاب بنویس
۱-۱- امروز ضیافتی بودم دیدنی و شنیدنی! از آن ضیافتها که حتی با یادش تمام تنت مور مور می شود. لحظه هایی ناب، دوست داشتنی و گرم! میخواهمت ...
۲- این خاصیت آتش است! اگر فاصله ات را حفظ کنی گرم میشوی، اگر زیاد نزدیک شوی میسوزی! از آمیختن ترسیدی؟ از دور دستی بر آتش گرفتی و به گرم شدنت افتخار می کنی؟ نترس! بار دیگر اگر باز آتش تو را به سوی خود کشید پروا نکن! از خاکستر شدن و بر باد رفتن نترس! با آتش یکی شو، شاید تو هم ققنوس وار دوباره متولد شدی...
۳- به یک بازی غمگین دعوت شدیم! از آن بازی های دلخوشکنکی که یعنی ما هم هر کاری از دستمان برمی آمد انجام دادیم! ما شما را فراموش نکردیم رفقا!
۴- گویا آن چند نفر از بچه های چپ را که حواسشان نبوده بگیرند یکی دو روز قبل گرفته اند! فکر کنم باید تجدید نظری در اسامی دوستان دربند بکنیم!
پ.ن: حوصله لاس زدن و بالا و پایین رفتن ندارم، سر راست، رک، نمی خوای؟ کون لقت ...
هر چه که انسان و ارتباطات اجتماعیش پیشرفت کرد و بالطبع مسائل و مشکلاتش بیشتر شد، نیاز به یک خدای قویتر و بزرگتری هم همزمان ایجاد شد. خدایی که بتواند در جنگها بر قبائل مختلف پیروز شود و در مقابل حوادث طبیعی که به علت ایجاد تمدنها خسارت های عظیم تری به بار می آرود از انسان محافظت کند. هر چه که این خدا بزرگتر شد، انتظارات نیز از او افزایش یافت، از خواسته های کوچک مانند غذا و آب گرفته تا نیازهای بزرگ حمایتی. در کنار افزایش این انتظارات، باید این خدای بزرگ راضی نگاه داشته میشد و چون انتظارات از او بسیار بود راضی کردنش هم هدایای سخت تر و با ارزش تری را می طلبید. و از آنجا که جان همیشه برای انسان ارزشمندترین چیز بوده است، این رسم هدیه دادن به خدایان به نثار خون - قربانی کردن- تغییر پیدا کرد.
در تمدنهای اولیه، انسانها، انسانهای دیگر را برای خشنودی خدای خودشان برای آنها قربانی می کردند. در بعضی موارد اگر بلای نازل شده و یا قوم مهاجم بسیار قدرتمند بود، حتی اعضای خانواده و هم قبیله نیز باید برای زندگی سایر مردم قربانی می شدند. اما با رشد عقلی و جمعی انسانها و بعضی بلایای طبیعی که تعداد نفوس را در جوامعی بسیار کم می کرد، این سنت به شکل کم خطر تری تعدیل شد. بدین معنی که به جای انسانها، حیوانات بی آزار و رام را برای خشنودی خدا و رسیدن به مقصود قربانی می کردند.
در نهایت آنقدر این خدا بزرگ شد، که از رییس و فرمانروای باد و خورشید و جنگ، به خدای قدر قدرت بزرگ، آفریننده همه موجودات و سرور همه کائنات تبدیل شد. خدای مهربان، قادر، رحیم، رحمان و ... . خدایی که هیچ نیازی به بنده اش و عبادت شدن توسط بنده اش ندارد.
از آنجا که خدای یهود (یهوه) تقریبا همان خدای معمولی و قدیمی بود -خدایی که بر سر تصاحب یک زن، با پیامبرش کشتی می گیرد، صبح و ظهر شکست می خورد، و در شب با تقلب پیروز شده و به پیامبرش دستور می دهد که مدفوع خودش را بخورد- بنابراین بودن یا نبودن این سنت در آن چندان مورد توجه ما نیست. مسیح هم که نسخه بهبود یافته developed از یهودیت بود و بر مهربانی خدا بسیار تکیه می کرد، این سنت را در خود نداشت.
اما اسلام، دینی که ادعای برترین و کاملترین دین بود را می کند، و پیامبر و پیروانش را بهترین بندگان خدا می داند، از آنجا که بر پایه قواعد و قوانین یهود و اعراب جاهلی بنا شده، به سنت های آنان احترام می گذارد. و نه تنها بر این قربانی کردن صحه می گذارد، بلکه آنرا قانونمند کرده و ثواب می شمرد. اما کسی هرگز سوال نمی کند، این خدای بزرگ و بی نیاز را، که از هر چه نقص است بری است، چه نیازی است به دادن قربانی و کشتن یک حیوان بی گناه برای خشنودی و جلب رضایت؟ خدایی که آنقدر بزرگ است چه نیازی دارد که برای دفع بلا از تو حیوانی دیگر را کشته ببیند؟
برف که میدوندید چیه؟ پارو هم که می دونید چیه؟ دهن هم که میدونید چیه؟ گاییده شدن رو هم که حتما میدونید چیه؟ خب با پارو کردن برف شدید تهران اون هم روی ۱۸۰ متر پشت بوم دهن من گاییده شد !
۲- دوستی می گفت "سبک نوشتنت عوض شده، قدیمها روزمرگی هات رو می نوشتی، موضوعاتت به روز بود! الان یه جوری شده." راست میگی دوست عزیز، باهات موافقم!
۳- برای کسانی که دنبال می کردن! یه ۱۰،۱۵ روزی میشه که خفن افتادیم رو پایان نامه، در حد متوسط روزی ۶ ساعت! تا عید تمومه فکر کنم، تازه خوشم اومده ازش. موضوع جالبی داره! اما کتابخونه ملی خیلی بده ها!!!! شماها نیایید، امروز جا نبود بتمرگیم درس بخونیم!
۴- شما تو این سرمای هوا یخ نزدید؟ نمردید؟ ما که نابود شدیم!
۵- آخه تو که تا حالا ندیدیش. هیچی ازش نمی دونی، آخه چطور به خودت اجازه میدی راجع بهش اظهار نظر کنی؟ بیخیال پسر، تو جرو ۱۰٪ بالای این جامعه ای ...
پ.ن مهمتر از متن: کسی از دانشجویان چپی که بازداشت شدن خبری نداره؟!؟!
- دختر جان فال حافظ دونه ای چنده؟
- ۱۵۰ تومن
- من ۱۰۰ تومن بیشتر خورد ندارم.
.
.
.
- باشه عیب نداره همون ۱۰۰ تومن رو بده.
- مرسی، دخترم هوا خیلی سرده، چرا نمیرید خونه این وقت شب؟
- چجوری برم ...
و هزاران جمله ناتمام دیگر ...
اون شب اولین و آخرین شبی بود که بچشو تو خونه تنها گذاشت ...
تازه داشتیم از اینکار لذت می بردیم که یکی از آشنایان تماسی گرفت و قراری برای مصاحبه با شرکتی گذاشت و امروز رفتیم اونجا. یک کار اکازیون که با توجه به آشنایی موجود بین ما و کارفرما فرصتی استثنایی برای کسب تجربه و پیدا کردن لینکهای خفن بود، توافقات ضمنی هم شد و قراره ایشون بعد از مذاکره با شرکاش خبر نهایی رو به ما بدن! تا اینجاش خیلی خوبه! بدیش اینه که به خاطر حجم کاری که اینجا به من پیشنهاد دادن (بازرگانی - فنی: هماهنگ کننده) و ساعت کاری از ۸ صبح تا ۷ شب، باید پایان نامه رو تا اطلاع ثانوی یعنی حول حوش ۵ ماه دیگه ببوسم بذارم کنار!
یعنی هیچ آدم عادی نمی تونه ۶ صبح بیدار بشه و بره سرکار و ۸ شب برسه خونه و بشینه پای پایان نامه ارشد! نمی دونم از طرفی اطرافیان دوست ندارن که اینکار رو از دست بدم (معرف اصلی یعنی شوهر خالم که اصلا گفت بیخیال ارشد) ، از طرفی دلم برای وقت و هزینه این دو سالم می سوزه و دلم میخواد به سامان برسونمش!
نمی دونم چی کار کنم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
به من چه؟ من که کلن از اینترنت اکسپلور 7 استفاده می کنم، هم تب داره هم سرگیجه، اسهال و استفراغ هم گلاب به روتون می پاشن، هی میگی آقا نپاش من از این بود بدم میاد بو میگرم کیلو 3 تومن، مفت مفت، باید فروشنده باشی تا کارت بگیره بزنه دمارشو در بیاره بذاره رو میز که ای آقا این هم جنس بود به ما فروختی؟ همش به درد نخور همش آشغال نریز تو خیابون شهر ما خانه ما هم رفت تو طرح، شهرداری بالا کشید و زیپشو بست خیلی خوشگل شده بود خیلی بهش میومد کرایشو بگیره بریزه تو منقل آورده بودن با یه عالمه اسفند و فروردین ...
بسه دیگه، حسش نیست ادامه بدیم!!!!
خب عزیز من دفعه اولت که نبود! تو که هم خودت و هم پارتنر محترم را می شناختی که! خب عینکت را نمی گذاشتی بغل تخت که بزنی خورد و خاکشیرش کنی! من دقیقا از همین جا که نشستم می توانم حدس بزنم که چی شده که عینک بیچاره شکسته، دستی یا پایی در یک حرکت ناگهانی از محدوده تختخواب خارج شده و محکم و در نهایت لختی خورده روی عینک بدبخت! بله بله، من هم مطمئنم که تو و پارتنر محترم اصولا یادتان نمی آید، اما با خر که طرف نیستی دخترجان، می گویی از سرما شکسته؟!؟!؟!؟! چاخان به این گندگی آنهم در روز روشن!؟!؟!؟
از اینها گذشته من بیشتر نگران بچه مدرسه ای های همسایه های محترم هستم، میدانی، میترسم تمام زحمات پدر و مادرشان برای مخفی کردن موضوع مربوطه و تمام تلاشهای مادر برای خاموش کردن ناله ها و فریادهای شبانه شان را تو و پارنتر گرامی به فاک فنا داده باشید! و در تربیت جنسی فرزندان خانواده کمی تعجیل شده باشد! آخر وقتی لوازم کنار تخت از دست و پای شما در امان نبودند، هیچ تضمینی نیست که دیوارهای بدبخت بتوانند صداها را در خود خفه نمایند!
ولی انصافا موقعیت جالبی است! اینکه آدم عینکش را بدهد برای محبت و عشق ورزی!!!!!!
پ.ن: بقیه این پست بماند برای بعد، یعنی برای هیچ وقت، تصمیم دارم کمتر رو بازی کنم.

