تبليغاتX
احمقانه ها
شنبه بیست و نهم دی 1386
...

       حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند

                                                   آزادی - برابری

از وبلاگ دختری از ایران:

وقتی سرت رو کردن توی جوب

بیوگرفیتو همون رو آب بنویس

وقتی دستت رو پیچوندن از پشت

رو سطح خارجی حباب بنویس

از می و عشق و گل و گلاب بنویس

نوشته شده توسط امید در 14:38 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و نهم دی 1386
ضیافت
۱- قصه گو راست میگوید، چند وقتی بود بددهن شده بودم! ترک می کنم! از همین امشب .

۱-۱- امروز ضیافتی بودم دیدنی و شنیدنی! از آن ضیافتها که حتی با یادش تمام تنت مور مور می شود. لحظه هایی ناب، دوست داشتنی و گرم! میخواهمت ... 

۲- این خاصیت آتش است! اگر فاصله ات را حفظ کنی گرم میشوی، اگر زیاد نزدیک شوی میسوزی! از آمیختن ترسیدی؟ از دور دستی بر آتش گرفتی و به گرم شدنت افتخار می کنی؟ نترس! بار دیگر اگر باز آتش تو را به سوی خود کشید پروا نکن! از خاکستر شدن و بر باد رفتن نترس! با آتش یکی شو، شاید تو هم ققنوس وار دوباره متولد شدی...

۳- به یک بازی غمگین دعوت شدیم! از آن بازی های دلخوشکنکی که یعنی ما هم هر کاری از دستمان برمی آمد انجام دادیم! ما شما را فراموش نکردیم رفقا!

۴- گویا آن چند نفر از بچه های چپ را که حواسشان نبوده بگیرند یکی دو روز قبل گرفته اند! فکر کنم باید تجدید نظری در اسامی دوستان دربند بکنیم!

نوشته شده توسط امید در 0:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
!!!
حس نوشتن نیست، اصلن ...

پ.ن: حوصله لاس زدن و بالا و پایین رفتن ندارم، سر راست، رک، نمی خوای؟ کون لقت ...

نوشته شده توسط امید در 22:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
اسلام دین جاهلی است، شک نکنید!
از آنجاییکه که انسان، خدا را بر اساس نیازش و از روی مدل خودش - منتها کمی قویتر- ساخت، از لحاظ علایق و اختیارات، شباهت های بسیاری بین انسان و خدای آفریده شده توسط انسان وجود دارد. یکی از جالب ترین این شباهت ها احساس وجوب هدیه دادن به خدایان، برای جلب کردن نظر مثبت و خشنودی آنها است -کاری که بین انسانها مرسوم و معمول است-. در ابتدا این خدایان چون به انسان نزدیکتر بودند نیاز به هدیه های معمولی تری هم داشتند، هدیه هایی مثل گوشت و میوه ها و اشیای با ارزش مخصوص هر زمان و زیور آلات و ...

هر چه که انسان و ارتباطات اجتماعیش پیشرفت کرد و بالطبع مسائل و مشکلاتش بیشتر شد، نیاز به یک خدای قویتر و بزرگتری هم همزمان ایجاد شد. خدایی که بتواند در جنگها بر قبائل مختلف پیروز شود و در مقابل حوادث طبیعی که به علت ایجاد تمدنها خسارت های عظیم تری به بار می آرود از انسان محافظت کند. هر چه که این خدا بزرگتر شد، انتظارات نیز از او افزایش یافت، از خواسته های کوچک مانند غذا و آب گرفته تا نیازهای بزرگ حمایتی. در کنار افزایش این انتظارات، باید این خدای بزرگ راضی نگاه داشته میشد و چون انتظارات از او بسیار بود راضی کردنش هم هدایای سخت تر و با ارزش تری را می طلبید. و از آنجا که جان همیشه برای انسان ارزشمندترین چیز بوده است، این رسم هدیه دادن به خدایان به نثار خون  - قربانی کردن- تغییر پیدا کرد.

در تمدنهای اولیه، انسانها، انسانهای دیگر را برای خشنودی خدای خودشان برای آنها قربانی می کردند. در بعضی موارد اگر بلای نازل شده و یا قوم مهاجم بسیار قدرتمند بود، حتی اعضای خانواده و هم قبیله نیز باید برای زندگی سایر مردم قربانی می شدند. اما با رشد عقلی و جمعی انسانها و بعضی بلایای طبیعی که تعداد نفوس را در جوامعی بسیار کم می کرد، این سنت به شکل کم خطر تری تعدیل شد. بدین معنی که به جای انسانها، حیوانات بی آزار و رام را برای خشنودی خدا و رسیدن به مقصود قربانی می کردند.

در نهایت آنقدر این خدا بزرگ شد، که از رییس و فرمانروای باد و خورشید و جنگ، به خدای قدر قدرت بزرگ، آفریننده همه موجودات و سرور همه کائنات تبدیل شد. خدای مهربان، قادر، رحیم، رحمان و ... . خدایی که هیچ نیازی به بنده اش و عبادت شدن توسط بنده اش ندارد.

از آنجا که خدای یهود (یهوه) تقریبا همان خدای معمولی و قدیمی بود -خدایی که بر سر تصاحب یک زن، با پیامبرش کشتی می گیرد، صبح و ظهر شکست می خورد، و در شب با تقلب پیروز شده و به پیامبرش دستور می دهد که مدفوع خودش را بخورد- بنابراین بودن یا نبودن این سنت در آن چندان مورد توجه ما نیست. مسیح هم که نسخه بهبود یافته developed از یهودیت بود و بر مهربانی خدا بسیار تکیه می کرد، این سنت را در خود نداشت.

اما اسلام، دینی که ادعای برترین و کاملترین دین بود را می کند، و پیامبر و پیروانش را بهترین بندگان خدا می داند، از آنجا که بر پایه قواعد و قوانین یهود و اعراب جاهلی بنا شده، به سنت های آنان احترام می گذارد. و نه تنها بر این قربانی کردن صحه می گذارد، بلکه آنرا قانونمند کرده و ثواب می شمرد. اما کسی هرگز سوال نمی کند، این خدای بزرگ و بی نیاز را، که از هر چه نقص است بری است، چه نیازی است به دادن قربانی و کشتن یک حیوان بی گناه برای خشنودی و جلب رضایت؟ خدایی که آنقدر بزرگ است چه نیازی دارد که برای دفع بلا از تو حیوانی دیگر را کشته ببیند؟

نوشته شده توسط امید در 19:25 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و دوم دی 1386
وقیحانه
دوستانی که با کلمات بی ناموسی مشکل دارند این مطلب را نخوانند.

برف که میدوندید چیه؟ پارو هم که می دونید چیه؟ دهن هم که میدونید چیه؟ گاییده شدن رو هم که حتما میدونید چیه؟ خب با پارو کردن برف شدید تهران اون هم روی   ۱۸۰    متر پشت بوم دهن من گاییده شد !

نوشته شده توسط امید در 13:0 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم دی 1386
عجب ...
۱- تو آخر روشنفکر، تو آخر کار درست، تو آخر open mind، اما باز هم خیلی سخته که به ساعتت نگاه کنی و تصور کنی که الان ...

۲- دوستی می گفت "سبک نوشتنت عوض شده، قدیمها روزمرگی هات رو می نوشتی، موضوعاتت به روز بود! الان یه جوری شده." راست میگی دوست عزیز، باهات موافقم!

۳-  برای کسانی که دنبال می کردن! یه ۱۰،۱۵ روزی میشه که خفن افتادیم رو پایان نامه، در حد متوسط روزی ۶ ساعت! تا عید تمومه فکر کنم، تازه خوشم اومده ازش. موضوع جالبی داره! اما کتابخونه ملی خیلی بده ها!!!! شماها نیایید، امروز جا نبود بتمرگیم درس بخونیم!

۴- شما تو این سرمای هوا یخ نزدید؟ نمردید؟ ما که نابود شدیم!

۵- آخه تو که تا حالا ندیدیش. هیچی ازش نمی دونی، آخه چطور به خودت اجازه میدی راجع بهش اظهار نظر کنی؟ بیخیال پسر، تو جرو ۱۰٪ بالای این جامعه ای ...

پ.ن مهمتر از متن: کسی از دانشجویان چپی که بازداشت شدن خبری نداره؟!؟!

نوشته شده توسط امید در 18:25 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
+++
خارجی - شب - خیابان

- دختر جان فال حافظ دونه ای چنده؟

- ۱۵۰ تومن

- من ۱۰۰ تومن بیشتر خورد ندارم.

.

.

.

- باشه عیب نداره همون ۱۰۰ تومن رو بده.

- مرسی، دخترم هوا خیلی سرده، چرا نمیرید خونه این وقت شب؟

- چجوری برم ...

نوشته شده توسط امید در 12:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم دی 1386
روزگار غریبیست نازنین
نمی شود گفت دوست اما مثل غریبه ها رفتار کرد، خجالت کشیدن بد نیست، حق طبیعی هر آدمیست که خجالت بکشد، چه از کار اشتباهی که انجام داده و چه از همراهی ِ کسی که لایق خود نمی داند، چرا مفهوم مقدس دوستی را برای کسی به کار می برند که "در حدی نیست که بشود دوستش داشت اما درست هم نیست که دلش شکسته شود" ؟!؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط امید در 1:2 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
×××
بعضی ها بازی می کنند اما نه برای بردن یا باختن، فقط برای لذت بردن از بازی! برای دلپذیر کردن لحظه هایی که برنمی گردند، قدم گذاشتن در مسیری بی هدف، بدون در نظر داشتن مقصد خاصی،  پرسه های شبانه ...
نوشته شده توسط امید در 23:18 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
بدون عنوان
مطمئن، دلخور، جایگاه، هیچ، جاودانگی، لحظه، شادی، تنهایی، حماقت، بی عقل، انتظار، عادت، متزلزل، گریه، عمر، امکانات، تصور، حسرت، ممنوع، جاکش، عشق، مالکیت، فنا، تعهد، آینده، رقیب، فقدان، زندگی، ارزش، انسان، کیستی، مرگ، هیچ، هیچ، هیچ ...

و هزاران جمله ناتمام دیگر ...

نوشته شده توسط امید در 0:31 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
غیر فانتزی
فکر نمی کنی این خیلی احمقانه است که برای سوزوندن کون دیگران خودت رو آتیش بزنی؟
نوشته شده توسط امید در 19:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386
فانتزی
وقتی ساعت ۸ شب رسید خونه دید بچه ۸ سالش وسط هال، در حالیکه سرش رو روی کتاب فارسیش گذاشته، گرسنه خوابش برده. چند ماهی بود که شوهرش زندان بود و این اولین باری بود که خسته از کار و یکنواختی اداره و سختی های زندگی تصمیم گرفته بود با دوستی شام رو بیرون بخوره. اما وقتی اون صحنه رو دید نتونست جلوی اشکش رو بگیره.

اون شب اولین و آخرین شبی بود که بچشو تو خونه تنها گذاشت ...

نوشته شده توسط امید در 23:11 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
گور بابای مینیمال نویسی
آقا من گه گیجه گرفتم بدجور! می دونی که، خیلی وقت بود پایان نامه رو رها کرده بودم به امان خدا، تازه از دو روز پیش از صدقه سر یکی از دوستان پامون به کتابخونه ملی باز شد و شد ۴ تا ۵ ساعت کار روی پایان نامه!

تازه داشتیم از اینکار لذت می بردیم که یکی از آشنایان تماسی گرفت و قراری برای مصاحبه با شرکتی گذاشت و امروز رفتیم اونجا. یک کار اکازیون که با توجه به آشنایی موجود بین ما و کارفرما فرصتی استثنایی برای کسب تجربه و پیدا کردن لینکهای خفن بود، توافقات ضمنی هم شد و قراره ایشون بعد از مذاکره با شرکاش خبر نهایی رو به ما بدن! تا اینجاش خیلی خوبه! بدیش اینه که به خاطر حجم کاری که اینجا به من پیشنهاد دادن (بازرگانی - فنی: هماهنگ کننده) و ساعت کاری از ۸ صبح تا ۷ شب، باید پایان نامه رو تا اطلاع ثانوی یعنی حول حوش ۵ ماه دیگه ببوسم بذارم کنار!

یعنی هیچ آدم عادی نمی تونه ۶ صبح بیدار بشه و بره سرکار و ۸ شب برسه خونه و بشینه پای پایان نامه ارشد! نمی دونم از طرفی اطرافیان دوست ندارن که اینکار رو از دست بدم (معرف اصلی یعنی شوهر خالم که اصلا گفت بیخیال ارشد) ، از طرفی دلم برای وقت و هزینه این دو سالم می سوزه و دلم میخواد به سامان برسونمش!

نمی دونم چی کار کنم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط امید در 22:16 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
کتابخانه ملی
خوبی کتابخونه مختلط اینه که بوی بد نمیده! یعنی هم دختراش بوی عطر می پراکنن و هم اینکه پسراش بخاطر مخ زنی هم که شده بوی گند نمیدن. اما بدیش اینه که میبینی، دلت میخواد.

نوشته شده توسط امید در 0:18 | | لینک به این مطلب
شنبه هشتم دی 1386
در ولایت هوا
تا حالا براتون پیش اومده؟
نوشته شده توسط امید در 23:44 | | لینک به این مطلب
جمعه هفتم دی 1386
مزخرف
رفته بودم توهم نامه، یه لینک علمی کاربردی گذاشته بود، اومدم کامنت بدم اینجوری شد که می بینید! اما مطلبش باخال بود، به دردتون میخوره!

به من چه؟ من که کلن از اینترنت اکسپلور 7 استفاده می کنم،  هم تب داره هم سرگیجه،  اسهال و استفراغ هم گلاب به روتون می پاشن، هی میگی آقا نپاش من از این بود بدم میاد بو میگرم کیلو 3 تومن، مفت مفت، باید فروشنده باشی تا کارت بگیره بزنه دمارشو در بیاره بذاره رو میز که ای آقا این هم جنس بود به ما فروختی؟ همش به درد نخور همش آشغال نریز تو خیابون شهر ما خانه ما هم رفت تو طرح، شهرداری بالا کشید و زیپشو بست خیلی خوشگل شده بود خیلی بهش میومد کرایشو بگیره بریزه تو منقل آورده بودن با یه عالمه اسفند و فروردین ...
بسه دیگه، حسش نیست ادامه بدیم!!!!

نوشته شده توسط امید در 17:10 | | لینک به این مطلب
جمعه هفتم دی 1386
...
چرا من انقدر تولد آدمها یادم میره؟ واقعا جای سوال داره! اما تازه فهمیدم بقیه تولدهام یادم میره! مثلا همین وبلاگ زپرتی! الان فهمیدم چند روز پیش یک سالش تموم شد رفت تو ۲ سال! هاهاهاها
نوشته شده توسط امید در 15:45 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه ششم دی 1386
...
به تو هم میگن دوست؟ میگن رفیق؟ خاک بر سر بچه ننت ...

نوشته شده توسط امید در 20:43 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم دی 1386
...
اصالت کلا کلمه مزخرفیست، خصوصا اگر به معنی ِ ثروت تو و نیاکانت باشد!
نوشته شده توسط امید در 12:24 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم دی 1386
...
بعضی ها از روزنامه فقط آگهیش را می خوانند.
نوشته شده توسط امید در 23:46 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم دی 1386
کاملا غیر شخصی

خب عزیز من دفعه اولت که نبود! تو که هم خودت و هم پارتنر محترم را می شناختی که! خب عینکت را نمی گذاشتی بغل تخت که بزنی خورد و خاکشیرش کنی! من دقیقا از همین جا که نشستم می توانم حدس بزنم که چی شده که عینک بیچاره شکسته، دستی یا پایی در یک حرکت ناگهانی از محدوده تختخواب خارج شده و محکم و در نهایت لختی خورده روی عینک بدبخت! بله بله، من هم مطمئنم که تو و پارتنر محترم اصولا یادتان نمی آید، اما با خر که طرف نیستی دخترجان، می گویی از سرما شکسته؟!؟!؟!؟! چاخان به این گندگی آنهم در روز روشن!؟!؟!؟

از اینها گذشته من بیشتر نگران بچه مدرسه ای های همسایه های محترم هستم، میدانی، میترسم تمام زحمات پدر و مادرشان برای مخفی کردن موضوع مربوطه و تمام تلاشهای مادر برای خاموش کردن ناله ها و فریادهای شبانه شان را تو و پارنتر گرامی به فاک فنا داده باشید! و در تربیت جنسی فرزندان خانواده کمی تعجیل شده باشد! آخر وقتی لوازم کنار تخت از دست و پای شما در امان نبودند، هیچ تضمینی نیست که دیوارهای بدبخت بتوانند صداها را در خود خفه نمایند!

ولی انصافا موقعیت جالبی است! اینکه آدم عینکش را بدهد برای محبت و عشق ورزی!!!!!!

پ.ن: بقیه این پست بماند برای بعد، یعنی برای هیچ وقت، تصمیم دارم کمتر رو بازی کنم.

نوشته شده توسط امید در 15:50 | | لینک به این مطلب