تبليغاتX
احمقانه ها
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
طبیعت
بعضی آدمها مثل جوجه تیغی هستند، با این تفاوت که موقع احساس خطر کردن و ناراحتی و خشم، تیغهای خود را به سمت کسانی پرتاب می کنند که بیشتر از همه دوستشان دارند...

پ.ن: این می تواند یک درخواست باشد یا یک اولتیماتوم: کاری که آغاز کرده ای را همینجا متوقف کن، همیشه تازه کار بودن عذر موجهی برای اشتباهات فاحش نیست!!!

پ.ن۲: مردم آمریکای لاتین بعضی وقتها ضرب المثل های نابی دارند، قبلا هم گفته بودم، وقتی با یه یچه همبازی میشی باید منتظر این باشی که بشاشه به لباست...

نوشته شده توسط امید در 20:21 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
احمقانه ها
۱- اینکه ۷ ساعت از مهمترین ساعتهای عمرت رو بذاری روی ور رفتن با تم وبلاگت و دو تا قرار ملاقات رو به خاطرش کنسل کنی (تازه ۳ تا قرار ملاقات، سومیش رو ملاقات شونده کنسل کرد)، در حالیکه تمام این ساعتها میتونستن خیلی بهتر مصرف بشن! خب تو یه احمقی...

۲- شنیدین تو کرمانشاه به عنوان تنبیه برای یکی از آقایون اراذل اوباش اومدن لباس زنونه تنش کردن و تو شهر گردوندن؟!؟! سوال اینه که پوشیدن لباس زنونه به یه مرد اونهم به عنوان تنبیه توهین به زنهاست یا نه، زن و مرد، نظری دارید؟!؟!

به سوال بالا جواب بدید تا نوشته ای که ابراردیبهشت پیشنهاد کرده همه بنویسن رو بنویسیم با هم...

نوشته شده توسط امید در 18:14 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
...
 چقدر این قالب وبلاگ باحاله  

 اصولن الکی نیست که اسم وبلاگ رو گذاشتیم احمقانه ها دیگه ...

اولا قالب قبلی اصلن سکسی نبود! این نکته اول...

اما نکته دوم اینکه رنگبندیش خیلی ضایع بود! دپرشن میاورد! سیاه و قهوه ای و ... عوضش کردم! این بهتره

 

نوشته شده توسط امید در 17:24 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
اسبها
من بیگدار به آب نمی زدم، در هر قدمی توقف می کردم و از دور به جاده خیره می شدم، سپس قدم دیگری بر می داشتم، به ریگی خیره می شدم، دور آن می چرخیدم و تعجب می کردم که سایرین هم از کنار آن ریگ می گذرند، به آن ریگ که برای من کوه غیرقابل صعودی است نگاه می کنند و آن را نمی بینند.

این چنین در نخستین قدمهای هر جاده توقف کرده بودم، روحم پر از دنیاهای مختلف و ریگهای جور به جور شده بود و اصلا به نظرم نمی رسید کسانی که از من جلو زده و تمام طول جاده را پیموده اند خیلی بیشتر از من فهمیده باشند، شکی نیست که از من جلو زده بودند، مثل چند اسب شجاع از من جلو زده و در انتهای جاده ارابه خودشان را یافته بودند، با صبری قابل ستایش به جلوی ارابه بسته شده بودند و حالا آنرا می کشیدند. من به هیچ ارابه ای بسته نشده و آنر نمی کشیدم، نه افسار داشتم و نه چشمپوش و از اینرو محققا بهتر از آنان میدیدم ولی ...  نمی دانستم به کجا بروم*

*همسرم و دماغم، لوییجی پیراندلو

نوشته شده توسط امید در 0:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
فورس ماژور
۱- پست قبل به دلایل فورس ماژور ثبت موقت شد! راستی، چیزهایی که من از کتابها در میارم و مینویسم حرفهای خودمه، حرفهایی که دوست دارم بزنم!

۲- تو فکر می کنی من و دوستم بچه ایم، من فکر می کنم تو در عین این که سنت بیشتره بچه تری، تو فکر می کنی ما ذهنمون بسته است و من فکر می کنم تو دگم ترین ذهن دنیا رو داری !

در چنین حالتی، من اگر پای تلفن میخواستم هم کلام تو بشم، چیپ ترین بحث دنیا که دیگه حتی لایق بچه مدرسه ای ها هم نیست پیش میومد! برای همین بهتر دیدم بریم پی کارمون!

۳- اصولن اتفاق مهمی نیفتاده، نه تو چیز خاصی رو از دست دادی و نه ما، اما من یاد گرفتم وقتی با یه بچه همبازی می شی باید منتظر این باشی که بشاشه به لباست!

نوشته شده توسط امید در 15:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
برهنه
ما برهنه شدیم و آغاز کردیم، میان من و تو وقتی برهنه نیستیم همه چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز می کنیم می توانیم بعدا پوشاننده ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آنها پوشیده آغاز می کنند، سالها پوشیده ادامه می دهند، و همینکه برهنه می شوند همه چیز تمام می شود. یا اینکه برهنه آغاز می کنند، اما آغازی میانشان روی نمی دهد. آن وقت هر کس لباس خودش را می پوشد و هر کدام به راه خود می روند...*

*شب یک، شب دو . بهمن فرسی

نوشته شده توسط امید در 12:57 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
من عذر میخواهم
۱- چه ربطی به کلاسیک و سنتی بودن داره؟ اینکه وقتی کسی به تو توهین می کنه من عکس العمل نشون بدم میشه کلاسیک بودن؟؟!؟!؟

۲- امروز تلویزیون ضرغامی داشت دادگاه یک شکنجه گر ساواک رو پخش می کرد، یه ملایی اونجا به عنوان نمی دونم شاکی یا دادستان داشت شرح شکنجه ها رو می داد، آقا چقدر حرفاش آشنا بود برام، شکنجه ها و اینها...

۳- امروز تلویزیون ضرغامی تحت یه آنونس داشت خدمات نیروی انتظامی به جوانان رو در دولت نهم بررسی می کرد، مادر قحبه های جاکش یه سری مزخرف ردیف کرده بودن و بلغور می کردن، یادشون رفت مزاحت خیابانی برای زنان و دختران جوان رو اضافه کنن! ضرب و شتم زنها به جرم پوشیدن لباس از بزرگترین خدمات نیروی انتظامی به جوانان بوده، یادشون رفت بهش اشاره کنن، حیف شد...

۴- حال ملت چطوره؟ آقا مبارکا باشه، سالروز انقلاب پابرهنه هاست، به سلامتی و میمنت، البته نسل اون موقع که همشون منکر شرکت تو انقلابن، اما مهم نیست مهم اینه که دیگه پابرهنه نداریم و وضع همه روبراهه، ایول، تو رسانه ملی میبینید شرکت همه جانبتون رو! زنهای بی حجاب رو در حال شعار دادن میبینید؟ آخی!!!! بیچاره ها کی فکرشو می کردن چند ماه بعد با تیغ و رنگ و اسید ازشون قدردانی بشه!؟!؟ مردان کارگر با دست های پینه بسته رو میبینید؟ بیچاره ها چه کلاهی سرشون رفت! آخی، آخی...

۵- من وقتی سرما می خورم میرم تو لاک خودم، کمتر حوصله دارم برای فعالیت های متفرقه! اینه که اینجوری میشه! تو هم مرامی بیخیال شو! این اره رو یا بکش بیرون یا کاری بهش نداشته باش! نمیشه که هی اره کنی ماتحت ما رو!!!!

پ.ن: آقا اگه ما جواتیم، اگه خیلی خز و خیلیم، اگه خیلی امل و عقب افتاده ایم، اوکی، اما با این آلبوم جدید لیلا فروهر (ماه من) خیلی حال کردیم!

پ.ن۱: اینم واسه جوجه پست مدرنهایی که مرده و مرید نامجو شدن و به خاطر جمله بالا به ما گفتن کلاسیک: جدیدا ۶۰، ۷۰ تا از آهنگاش به دستم رسیده که خیلیاشو عمرا نشنیدین تو اینترنت هم پیدا نمیشه (چون خودم هم پیدا نکرده بودم)، رفتم سر کوچه یه پوکت سیگار بگیرم  ، حالشو ببرید..

نوشته شده توسط امید در 18:1 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم بهمن 1386
...

nothing to say

about the revolution, about people, about the time passing, about pain, about silence, about what shoud have to be, about lethargy, about love, about nothnig... so

so shut the fuck up

نوشته شده توسط امید در 12:18 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
بی دلیل
نمی دونم چرا حسش اومده این رو هی زیر لب زمزمه می کنم:

در کوی نیکنامی مارا گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

 

نوشته شده توسط امید در 23:35 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
داشتم فکر می کردم ...
۱- چقدر عادت کرده ایم. به همه چیز. به هر چه که این حکومت مزخرف به سرمان می آورد. از مشکلات بزرگ معیشتی تا کشتار و زندانی کردن دوستان و برادرانمان! داشتم فکر می کردم هنوز شاید مراسم چهلم دانشجوی کردی که کشته شد نیامده باشد، اما خب او از یاد ما رفته، هنوز خیلی از دانشجوهایی که بازداشت شده اند، همچنان در اوین اند، اما ۱۰ بهمن هم آمد و رفت، اسم وبلاگی عوض شد و های و هویی و تمام... واقعا آیا مسائل به همین سادگی که ما فراموششان می کنیم هستند؟!؟؟!؟

۲- حوصله نوشتنش نیست ...

پ.ن : از بین همه این ... شعرهایی که در و دیوار شهر رو به گه کشیده، از این جمله خیلی خوشم میاد:

دهه فجر بر شما فجر آفرینان مبارک باد = خودتان کردید که لعنت بر خودتان باد

نوشته شده توسط امید در 11:6 | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم بهمن 1386
شما می فهمید من چی میگم؟
من فکر می کنم آدم نباید به خاطر رسیدن به اون چیزی که دوست داره، ار اعتقاداتش دست بکشه! نه اینکه اعتقادات آدم خیلی مهم باشه ها، نه! میشه در عرض ۲ روز ۱۰ بار اعتقاد عوض کرد! البته اگر بفهمی یا حس کنی که اعتقاد قبلیت غلطه اون وقت عوض کردن و دور اداختنش مشکلی نداره! اما اگر هنوز به درستی چیزی باور داری اما برای اینکه مانع رسیدن تو به کسی یا چیزیه، میخوای بندازیش دور، اون وقته که کار غلطیه!

حالا این وسط ممکنه یکی بگه اعتقادی که مانع رسیدن آدم به خواسته هاش بشه اصلا خودش اعتقاد غلطیه! اما خب این جمله همه جا سازگار نیست! مثلا من میدونم و اعتقاد دارم که دروغ بده! حالا اگه یه جایی دروغ گفتن من رو به یه نفعی برسونه، چیزی از بدی دروغ کم نمیشه! و من نمی تونم بگم خب این اعتقاد (بد بودن دروغ) غلطه و من می تونم بندازمش دور! نه اینجوریام نیست!

حالا شده فقره ی ما! من فکر می کنم بدترین نوع سانسور خود سانسوریه! اگه وبلاگم رو نگاه کنید میبینید که از گفتن چیزی خجالت نمی کشم! از ساده ترین اتفاقات روزانه، ماجراهای رمانتیک قدیمی، خاطرات بی ناموسی، اعتقادات سیاسی اجتماعی و خلاصه تمام روز مرگی های من اینجاست! از کسی واهمه ندارم! اینکه چه کسی اینجا رو میخونه من رو به نوشتن یا ننوشتن چیزی وادار نمی کنه! اما تو میخوای اینکار رو بکنی! نه تنها گذشته باید اینجا نباشه، حتی دیگه جرات نمی کنم خیلی چیزها رو اینجا بنویسم! نه از ترس تو ها،نه! به خاطر اینکه دوست ندارم ناراحت بشی! دلیلش هم اینه که تو اصولا من رو اینطور که هستم نپذیرفتی، تصویری از من تو ذهنت داری که خیلی با من متفاوته! حالا میخوای من رو عوض کنی! میدونی، من حتی اگه الان قبول کنم و اون پستهای مورد نظر تو رو حذف کنم، باز هم چیزی تغییر نمی کنه! این مشکلات هر روز به یه شکل جدید خودشون رو نشون میدن!

از طرفی، من اعتقاد دارم خودسانسوری غلطه! خب برای رسیدن به چیزی که میخوام، باید اعتقاداتم رو بندازم دور؟!؟!؟

نوشته شده توسط امید در 22:58 | | لینک به این مطلب
جمعه دوازدهم بهمن 1386
کاملا علمی ...
به اممد قلی عزیز: جناب آقای دکتر! دوست بسیار ارزشمند من!

نه اینکه فکر کنید من خودم را خیلی مهم فرض کردم که این را می گویم ها، نه! از صحبتهای قبلی به خاطرم هست که شما به من و سایر دوستان (امپرور و دون) محبت ویژه داشتید. و دستکم تا حدودی برایتان مهم است که این دوست مجازی شما بالاخره ارشدش را میگیرد یا نه! به همین خاطر بگویم که من در ماه گذشته شدیدا روی پایان نامه کار کردم و اگر این مشکلی که به آن برخوردم نبود، تا امروز نتیجه گرفته بودم! اما یک مشکل دقیقا علمی در مورد تحلیل پایداری لیاپانوف باعث شد که کمی کند شوم و هفته گذشته کمی بی مصرف بماند. آنهم اینکه من قصدم این است که پایداری گذرا یا سنکرون را بررسی کنم! و حتی خوبیش این بود که روشهای سیستماتیک تری هم برای ساختن تابع لیاپانوف مناسب وجود داشت. اما مشکل از اینجا شروع می شود که نه من و نه استادم اصلا حواسمان نبود که پایداری گذرا بر مینای زاویه روتور و معادله سویینگ بررسی می شود، حال آنکه وقتی به یکی از باسهای ما fuel cell وصل باشد، دیگر نه از زاویه روتور خبری هست و نه از توان مکانیکی ورودی و بالطبع معادله سویینگ!

حالا دارم بررسی می کنم که بروم سراغ پایداری ولتاژ، که کار سخت می شود، چرا که اصولا دیگر هی روش سیستماتیکی برای ساختن تابع لیاپانوف وجود ندارد و همه چیز بر مبنای حدس است، یا اینکه ایده ای بزنم و با معرفی متغیر های حالت جدیدی برای باسی که در آن فیول سل وجود دارد، مساله را حل کنم! تا حدودی هم معطل IEEE شدم! که ببینم می توانم مدل دینامیکی مناسبی از فیول سل پیدا کنم تا متغیرهای حالت را بیابم یا خیر!

اما در کل حق با شماست! باید تایپ را شروع کنم! حداقل فصل اول و دوم را که می شود نوشت....

پ.ن : به یکی! قربون تون برم:

 dynamic model of grid-connected solid oxide fuel cell , sofc

in Proc. North Amer. Power Sypm. ,Tempe,AZ, 2002

kourosh sedghiseigarchi  ,   ali feliachi

2002

مدلهای زیادی رو برای fuel cell بررسی کردم اما تو همه اونها اصولا ولتاژ تولیدی  fuel cell هیچ ربطی به مشخصات شبکه از قبیل ولتاژ شین اصلی و اینها نداره و فقط مربوط به مشخصات خود fuel cell مثل فشار هیدورژن و اکسیژن و ... بوده! فقط تو یه مقاله دیدم که خود این صدقی سیگارچی یه معادله برای Vdc اشاره کرده که تابع مشخصات سیستم شده و گفته این معادله رو از این مقاله خودشون که اون بالا نوشتم آورده! اگر ممکنه

نوشته شده توسط امید در 11:58 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
اولین پست از کتابخانه ملی
اگر شما جای من بودید و شرایط مرا داشتید، بین این سه گزینه کدام را انتخاب می کردید؟

۱- ماندن در کتابخانه ، کار بر روی پایان نامه

۲- ماندن در کتابخانه، رفتن به قسمت نشریات، مرور آرشیو روزنامه کیهان از اول بهمن ۱۳۵۷ به بعد

۳- گذاشتن تمام وسائل در کتابخانه، نماندن در آن، رفتن و پرسه زدن در خیابانهای شهر به تنهایی

نوشته شده توسط امید در 12:22 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم بهمن 1386
...
خیلی خسته ام.
نوشته شده توسط امید در 19:6 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم بهمن 1386
فارغ از قضاوت
همیشه انقلاب زمانی اتفاق می افتد که هیچ توانایی برای تحمل وضع موجود و هیچ امیدی به بهبود آرام اوضاع وجود ندارد. چیزی مثل عدم درک متقابل بین دو طرف -حالا ملت و دولت مثلا-. در چنین شرایطی انجام یک حرکت انقلابی ناگزیر است! قبلا هم گفته بودم، چیزی که مانع این حرکت انقلابی می شود تعلقات است! تعلقات ذهنی و وابستگی ها! و ترس از به هم ریختگی اوضاع! اینکه هر انقلابی و هرخرکت انقلابی در هر حال ویرانی هایی به بار می آورد.

اما وقتی واقعا هیچ راه دیگری باقی نمی ماند، وقتی هیچ روزنه ای برای ذره ای تفاهم نیست، فکر می کنم انقلاب با وجود تمام خرابی های بعدش، یعنی جلوی ضرر را گرفتن! اصولا در چنین شرایطی ویران کردن سیستم آزاردهنده و وضع نابسامان موجود نه تنها بد نیست بلکه واجب هم می شود. اگر جرات زندگی در خرابه ها و گسستن تمام تعلقات را داشته باشی، آنگاه لذت داشتن ذهنی آرام و بدون تعلق و زندگی ساده در زیر پل را خواهی چشید. بدون هیچ منتی از جانب کسی که تکه چوبی را توی حلبی گذاشته و آتشش تو را هم گرم می کند.

پ.ن: شاید فردا، برای همیشه قید درس را بزنم، موبایل را بگذارم روی میز، بروم ببینم خیابان اینقدرها که می گویند بد هست یا نه. می گویند نجاری شغل آرامش بخشی است، کسی استاد نجاری را نمی شناسد که شاگرد بخواهد...

نوشته شده توسط امید در 22:10 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
اتوبیوگرافی
پیش نوشت: این نوشته فقط ممکن است به درد بعضی ها بخورد و هیچ ارزش دیگری ندارد.

زندگی عاطفی من، بعد از آشنا شدن با او تغییر مسیر داد. یعنی شاید بهتر است بگویم بین دو مسیری که پیش رویش بود، یکی را که هم با اعتقاداتش همسانی بیشتری داشت و هم منتجه از شرایط جدید بود برگزید. به این معنی که دیگر از حالت یک به یک بیرون آمد. بعد از او دیگر هیچ رابطه ای از "سطح" فراتر نرفت، هیچ رابطه عمیقی آغاز نشد. در این بین چند نفری بودند اما هم به دلیل پس زمینه های ذهنی و هم به دلیل اینکه با او مقایسه می شدند و خب هیچ دو نفری را نمی توان پیدا کرد که با هم یکسان باشند، فقط منجر به دوستی هایی ساده و معمولی و غیرخصوصی می شدند که فقط سکس آنها را از سطح روابط اجتماعی معمولی فراتر می برد. روابطی بدون هیچگونه انتظاری و هیچگونه قید و بندی. جدا از عامل او، این روش با ذهنیات خودم در مورد بیهودگی زندگی خانوادگی و اینکه هیچ کس ارزش این را ندارد که قید و بندی را وارد زندگی من کند مطابق بود. شاید شرایط باعث شد جرات زندگی کردن به روش دلخواهم را پیدا کنم.

برای همین است که به تو میگویم مرا با هیچ کس دیگری مقایسه نکن، من نیامده ام که بمانم، من حتی از تو یکدرجه هم تندروانه تر عمل می کنم و حتی ۱ نفر را هم به عنوان رفرنس انتخاب نمی کنم، در یکزمان بدون مخفی کاری و دروغگویی روابط گسترده ای دارم، ممکن است یکی از دیگری دلپذیرتر باشد اما هیچ کس همیشگی و دائمی و تافته جدا بافته نیست. برای همین است که خودم هم دوست ندارم برای تو تافته جدا بافته باشم، دلیل نزدیکی بیشتر من به تو این است که تو هم مانند من فکر میکنی، با کسان دیگری هم هستی و انتظاری غیر از این هم از من نداری. یک دلیل دیگرش این است که من اصولا این رابطه را به خاطر اینکه همیشگی نیست دوست دارم، رابطه ای است که هر دو می دانیم پایان پذیر است، هر چقدر هم که طول بکشد بالاخره تمام می شود و ما را به ورطه عادت نخواهد انداخت.

و درست همینجاست که اختلاف فکری من و تو آغاز می شود. تو مرا و رابطه هایم را با معیارهای خودت می سنجی، معیارهایی که لزوما غلط نیستند، فقط با اعتقادات من همخوانی ندارند. اصولا به من مربوط نیست که مفاهیمی مثل خیانت و پاکی و دست نخوردگی خوبند یا بد، فقط برای من آن تعریفی را که در ذهن تو است ندارند. در این که برای من موجود ارزشمندی هستی شک نکن! اما در پی تغییر دادن من نباش، این تصور را نداشته باش که من هم در ناخوداگاه خودم به غلط بودن رفتارم واقفم و ضعف اراده و یا شیرینی گناه مرا به انجام آنها وا میدارد،بلکه من به درستی این رفتار اعتقاد دارم. یک وقت فکر نکنی اجباری در این طرز رفتار من هست ها! ممکن است در مواردی حوصله رابطه های گوناگون را نداشته باشم و یا شخص دلپذیری دور و برم نباشد، یعنی اصلا این حرف که من حتما باید دوستان متفاوتی داشته باشم مطرح نیست، اما مساله اینجاست که منعی هم در اینکه دوستانی داشته باشم نیست، آزادی کامل و بدون قید و شرط در انتخاب روش زندگی...

پ.ن: فکر می کردم مشخص باشد، اما مثل اینکه نیست! از آنجاییکه بعید می دانم کسی زحمت دوبار خواندن این نوشته را به خودش بدهد، اشاره کنم که مرجع ضمیر "تو" در این نوشته یک نفر نیست! هر پاراگراف مخاطب خاص خودش را دارد!!!

نوشته شده توسط امید در 20:19 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم بهمن 1386
000
نمی دانم خوب است یا بد! اما وقتی عصبانی هستم، نه می توانم حرف بزنم و نه می توانم بنویسم!

مثل سگ ...

نوشته شده توسط امید در 20:2 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم بهمن 1386
3 گانه
۱- در تهران گاه و بیگاه برقها برای چند لحظه ای و در بعضی مواقع چند ساعتی قطع می شود، به نظر می رسد دولت فخیمه بعضی نیروگاه های گازی را از مدار خارج می کند که گاز به سرما زدگان مازندران و کردستان و اردبیل و آذربایجان و بقیه نقاط کشور عزیمان ایران برسد! جدا از اینکه خوشحالیم بالاخره هم نوعانمان کمی گرم شدند اما دلمان به حال مملکتی می سوزد که بر روی دومین ذخائر گاز دنیا نشسته اما برای گرم کردن خودش مجبور است نیرگاه های برق را از مدار خارج کند!

۲- در بوفه کتابخانه ملی بین دخترها و پسرها دیوار شیشه ای کشیده اند. و اولین اخطار رسمی برای بلند شدن از قسمت خانمها هم به من و دوستانم اصابت کرد، به یارو گفتم مگر اینجا اتوبوس است که هر قشری با عقده های سرکوب شده جنسی در آن باشند و برای برقراری امنیت نیاز به اینکار باشد؟ گفت آقا شلوغ نکن، شما دکتر مهندسها از همه بدترید!!!!!. عکس العمل دوستان هم جالب است، دخترها که عین خیالشان نیست و به قسمت خودشان می روند، اوج حرکت اعتراضی پسرها هم این است که اسم طرف دخترها را گذاشته اند آکواریوم و گاهی سر کارگری که میزها را تمیز می کند فریاد می کشند آقا ممنوعه! از اونور بیا اینور!!!!

۳- دوستان! این احتمال را بدهید که شاید بهتر باشد، وقایع تاریخی را مطالعه کنیم و بعد تفسیری منطبق با آنها ارائه دهیم، نه اینکه برای همه حوادث تاریخ بشری یک تفسیر داشته باشیم و همه را با آن منطبق کنیم!!!!!

پ.ن: این شمارهء آخر جمله ایست از پستی طولانی که نوشته شد، اما حس منتشر کردنش نبود، شاید برای اینکه تصمیم دارم آنرا برای اولین بار با مینا مطرح کنم و دوست دارم تازگیش را برای او حفظ کند!!!!

نوشته شده توسط امید در 0:26 | | لینک به این مطلب