تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
پرسش فلسفی
یعنی میگی کم کم باید بریم تو فاز عید و سال نو و اینجور مسائل ؟!؟!؟

نوشته شده توسط امید در 16:25 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
عیدی

مکرمه دیشب از زندان آزاد شد

مکرمه ابراهیمی، زنی که همسرش چند ماه پیش به گناه ناکرده و به رسم وحشیانه و بدوی سنگسار، در تاکستان قزوین سنگسار شده بود، ساعت ۸ شب دوسنبه ۲۷ اسفند ماه از زندان آزاد شد.

با پیگیریهای شادی صدر (وکیل مکرمه) و فشار افکار عمومی و -شاید- نهادهای بین المللی بالاخره کمیسیون عفو و بخشودگی حکم عفو مکرمه را صادر کرده و او دیشب از زندان آزاد شد.

جدا از اینکه از نجات جان یک انسان، خوشحالیم، از آزادی او و کودک ۴ ساله اش که تمام عمر خود را دز زندان سپری کرده اشک شوق در چشمانمان جمع می شود. از اینکه زنی بعد از ۱۱ سال اسارت، زندان، و کابوس سنگهای فرو ریزنده، امسال عید را نزد خانواده اش، دوستانش و در هوای آزاد نفس می کشد و جشن می گیرد، تمام وجودمان از شادی پر می شود، بعد از بوسیدن دستهای شادی صدر که بدون شک تلاشها و ایمان او به رسالتش نقش بزرگی در این پیروزی داشته است، اما ...

اما ته دلم از صمیم قلب آرزو می کنم روزی برسد که حذف رسم بدوی سنگسار از قانون مدنی ایران را جشن بگیریم، خوشحالم که مکرکه آزاد شده، اما دوست داشتم او تبرئه شود، نه عفو...

او گناهی نکرده که شما با عفو او منتی بر سرش داشته باشید، در یک عدالتخانه او تبرئه خواهد شد، و برای ۱۱ سال از عمرش طلبکار شما خواهد بود، ۱۱ سال از بهترین سالهای عمرش که شما بربادش دادید، و برای زندگی همسر بیگناهش که برنخواهد گشت...

مکرمه جان، آزادیت مبارک

پ.ن : خبرهای تکمیلی را اینجا ببینید  ==>   میدان

نوشته شده توسط امید در 11:38 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
از عجایب روزگار
یکی از دوستان رفته بودخرید عید، می گفت یه کت مخمل را در سهروردی قیمت کرده ۹۵،۰۰۰ تومن، بعد رفته بازار همان کت را دیده به قیمت ۴۸،۰۰۰ تومن! به یارو گفته ئه من این کت رو سهروردی هم دیده بودم! یارو پرسیده همون مغازه ۲ دهنه بالاتر از بستنی فروشی؟ این رفیق ما گفته آره آره همون! یارو گفته اونجا هم مغازه خودمونه !!!!!!! این رفیق ما پرسیده پس چرا این همه اختلاف قیمت؟؟؟؟ در جواب یارو فروشنده فقط لبخند زده ....

اختلاف طبقاتی بعضی وقتها باعث میشه ملت راه و رسم پفیوزی رو خوب یاد بگیرن و خیلی شیک بکنن تو پاچه همدیگه، ملت با فرهنگ ۲۵۰۰ ساله ...

نوشته شده توسط امید در 17:22 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
درباره انتخابات یا چرا به تحریم اعتقاد دارم
فردا روز مهمی است... چند وقتی است که نظریه تحریم انتخابات توسط دوستان روشنفکر و لیبرال ما نقد می شود و اعتقاد دارند که باید در انتخابان شرکت کرد و حتما هم به ائتلاف اصلاح طلبان رای داد، خب من به شدت با شما مخالفم، دلایلم؟ ایناها ...

1- مطمئنا با شرکت در انتخابات قرار است ما به مادر به خطاهایی رای بدهیم که تا همین چند سال پیش خودشان خون این ملت را به شیشه کرده بودند، اوکی! آدمها عوض می شوند، اما اگر تو دلیلی دال بر اینکه مردک مادر به خطایی مثل کروبی که اوائل انقلاب خودش و زنش تمام اجناس عتیقه مصادره شده از منازل فراری ها را چپو کردند و بعد در مقام ریاست بنیاد شهید تا توانست خورد و برد حالا شده غمخوار ملت داری، ارائه کن؟ شاید ما سیل تغییرات شخصیتی آخوند جماعت را نمی بینیم و کوریم

.
2- من عمیقا اعتقاد دارم خود حاکمان امروز هم شدیدا علاقمند هستند که شرکت در انتخابات کمرنگ تر و کمرنگ تر شود چرا که اینطوری همان 120 کرسی باقی مانده مجلس( 160 کرسی که از همین الان رزرو شده، همه دعواها سر 120 یا 130 کرسی باقیمانده است) میفتد دست خودشان و به قول خودشان محافظه کاران و غیره و اینطوری قدرت مطلقا در دست خودشان خواهد ماند. اما در کل این به نفع ما هم هست، نه در کوتاه مدت (که با شرکت در انتخابات تو به دنبال آبنده کوتاه مدت راحت تری هستی) بلکه در بلند مدت، مطمئنم که با شرکت نکردن ما در انتخابات برای روزها و ماه ها و سالهای آینده باید منتطر بلاها و بدبختی ها و وفشارهای بیشتری باشیم، و اوضاع از اینی که الان هست به شدت بدتر خواهد شد، اما این بدتر شدن اوضاع در دراز مدت مسلما به نفع ما خواهد بود.  مشکل بزرگ ما حکومت جمهوری اسلامی نیست، مشکل خود ملت ایران با ایرادهای تاریخیش است که کار ار به اینجا کشانده، هر چقدر اوضاع بدتر شود یعنی احساس درد بیشتر می شود و به مردم زور خواهد آمد، هر چقدر درد بیشتری احساس شود خب زودتر و قاطعتر به دنبال علاج قطعی خواهیم رفت!


فکر می کنم باید خودمان را رها کنیم، بیا تا من و تو خودمان و فرزندان و نوه های خود را قربانی کنیم، درد بیشتری بکشیم اما فرزندانِ نوه های ما مثل امروز ِ ما به دنبال راه یابی شیخ غارتگر به مجلس (آنهم به عنوان تنها راه نجات) نباشند.

نوشته شده توسط امید در 16:3 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
چندگانه 2
۱- من اصولن با دادن حکم کلی مشکل دارم، خصوصا اینکه این حکم در کمبود اطلاعات کافی داده شود، اما با بازی کردن با کلمات و آوردن یکی دو تا اما و اگر در اول و وسط و آخر جمله می توان زیر آبی رفت. مثلن: اگر تمام فرزندهای دنیا مثل من و تمام پدر و مادرهای دنیا مثل پدر و مادر من باشند، مسلمن تمام مشکلات و برخوردهای بین نسلی، ناشی از جوانی و غدی فرزندان است ولاغیر...

۲- دارم کتاب جامعه شناسی خودمانی را می خوانم، به چاپ هجدهم رسیده و من تازگی های اسمش را شنیده بودم، کتاب جالبی است، و دردهای ما ایرانی ها را نوشته و نقدی است بر اخلاق خودپسند ما ایرانی ها! پیشنهادش می کنیم، البته اگر تا به حال نخوانده باشید.

3-

 I wish u joy , lock and happiness

and above all

... I wish u love, because u deserve it

نوشته شده توسط امید در 23:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
چندگانه
۱- هر آدمی بالاخره کلکش کنده است، اما خب اگر چشمت به بعضی چهره ها بیفتد کلکت زودتر کنده می شود.

۲- اسم چرک خشک کن سفتراکس را شنیده بودید؟ اگر نشنیده بودید خب الان شنیدید! همانی است که من الان دارم روزی یکدانه اش را توی رگ نازنینم خالی می کنم.

۳- کتابخانه ملی دلش برای من تنگ شده است، علی الخصوص همان میزی که قرار است که بنشینم رویش و پایان نامه را تمام کنم.

۴- من منتظر بودم این خاله ام همین امروز و فردا برود کیش پیش شوهرش تا کلیدش را بگیرم و بچپم توی خانه اش تنهای تنها، برسم به کارهای واجب و ضروری در راستای خلاصی از طلسم درس و مدرسه، اما هنوز که بلیط گیر نیاورده از شانس ما ...

۶- معنی "من برای تو پیرم" می شود همان "تو برای من بچه ای"، اصلن حواسم به این قسمت ماجرا نبود...

۵- من رای می دهم، تو رای می دهی، ما رای می دهیم ==> عقل همه مان پاره سنگ بر میدارد...

 

نوشته شده توسط امید در 15:30 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم اسفند 1386
...

روز جهانی زن مبارک

 

نوشته شده توسط امید در 19:2 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
نامه
راست میگی دختر! دیگه بعد از ۶، ۷ سال آشنایی که ما دیگه این حرفا رو با هم نداریم... چه خوبه که هستیا! من اصولا این حرفا رو به دوستای پسرم هم نمی شد بزنم! اما من هم مثل خودت باهات راحتم! بالاخره هر چی نباشه دوستای قدیمی هستیم دیگه...

ممنون بابت کمکت... جبران می کنیم...

راستی: تعطیلات عید بهت خوش بگذره اما سوغاتیمو حتما بیار ...

نوشته شده توسط امید در 19:14 | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
بی نام
مسخره است ...

چقدر راحت، چقدر راحت و چقدر ساده تمام روزها و رویاهای من به باد می روند ...

شما را به خدا یکی پیدا شود بیاید ما را از این خستگی و خرابی نجات بدهد، افتاده ام در دور باطل، میدانی، خیلی درد دارد اعتقاد داشته باشی خانواده تنها جایی است که امنیت داری، تنها جایی است که جدا از خوبی و بدی همیشه تو را پناه می دهند، اما وقتی بعد از ۱۰ روز برمی گردی به خانه، کلی سعی می کنی طبق نظر خانوده سر ساعت بخوابی و بیدار شوی و مثبت باشی، آنوقت به خاطر بالا و پایین رفتن تن صدایت، پدرت بگوید چقدر راحت بودم این ۱۰ روز، مادرت بگوید چه سکوت و آرامشی بود...

جایی ندارم بروم، جایی که تنها باشم، تنهایی ناب...

شما را به خدا یکی پیدا شود ما را از این خستگی و خرابی و بی پناهی نجات بدهد ...

نوشته شده توسط امید در 18:41 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
راهت ادامه دارد
چند وقتی است نوشته های من بیشتر حالت مزخرف گویی پیدا کردن، دلیلش هم معلومه، ذهن آشفته و درگیر پایان نامه شده. دیگه اصلن ظرفیت ذهنی برای چیز دیگه ای ندارم! بالطبع خواننده های بیچاره هم که چیزی برای نظر دادن نمی بینند مجبورند به چت با هم و نوشتن احساسات بپردازند، بر این هم هرجی نیست! کرم از خود درخته، در هر حال خواستم بگم که من از اون وبلاگ نویس های سوسول نیستم که تا یه مدت سرم شلوغ شد فوری بیام در اینجا رو تخته کنم و بزنم به چاک جعده، نه داداش، فعلن همون مزخرف گویی ها رو می نویسیم و راه خودمون رو ادامه میدیم، فقط خواننده های عزیزمون رو از رودرواسی در میاریم!

دیروز روز مزخرفی بود، استاد راهنما و استاد مشاور رسما گفتن اینایی که تو میگی رو ما که نفهمیدیم، اگه خودت میدونی چی میگی که برو انجام بده! بعدش هم بی حوصلگی و خستگی و رخوت و صد البته کون گشاد ما رو کشوند به الافی! امیدوارم امروز روز بهتری باشه!

دوستان از دنیا چه خبر؟ ما اینا بدجور دور شدیم از زندگی...

پ.ن: مردم تو آریا شهر با این گرگ های وحشی که افتادن به جون زنها درگیر شدن، دمشون گرم! ایول، ایول، حال کردم...

نوشته شده توسط امید در 15:16 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
چقدر سرم شلوغه!!!!! من الان چی کار باید می کردم؟!؟!

خیلی کار دارم... زیاد...

نوشته شده توسط امید در 11:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
ماندگار شدن در بابل و نظریه طبقاتی و پایان نامه و باقی قضایا
۱- امروز فهمیدم تضاد طبقاتی و استثمار کارگر توسط صاحبان سرمایه چطوری انجام میشود! دوستان من که از اول قرار بود بابل بمانند چند روزی با خودشان مواد غذایی کامل آورده اند و من هم که قرار بود زود برگردم هیچ چیز نیاورده ام! نتیجه اینکه دوستان که صاحبان سرمایه هستند دستور میدهند که غذا را کی بپز و کی بیار و کی بشور و من هم که سرمایه ندارم از نیروی بدنی مایه می گذارم! یعنی میپزم و می برم و میشورم تا جبران غذایی که به من می دهند بشود!

۲- دلتنگی و اینها ...

۳- گور پدر دنیا...

۴- خسته ایم ...

نوشته شده توسط امید در 18:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم اسفند 1386
۱- خب! مفید بود این آمدن به بابل، استاد را دیدیم و به کسی معرفی شدیم و کمکی کرد در راستای انجام پایان نامه. فردا بر می گردیم تهران و جمعه بعد از ظهر دوباره بابل، و دیگر می مانیم تا کار تمام شود و بیاییم تهران برای تایپ! میاییم تهران تا از مادر و خاله و اقوام غذا بگیریم برای کمتر شدن خرج زندگی دانشجویی...

۲- روزگار هم بد نیست! هر چه فکر کمتر می کنی خوشبخت تری، نظریه ی ثابت شده ایست...

۳- هیچی ...

نوشته شده توسط امید در 14:15 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم اسفند 1386
عجب...
آدم بعضی وقتا یه چیزایی میشنوه مخش سوت میکشه!!!!!

نوشته شده توسط امید در 15:2 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم اسفند 1386
سفرنامه
۱- به قول مادر بزرگم گوش شیطان کر من قرار است فردا بروم بابل به ملاقات استاد پایان نامه! فکر می کنم دلش خیلی برای من تنگ شده باشد! البته فکر نکنید که مثل یابو می روم که قاطر برگردم ها، نه! به مدد عادت زمان جاهلیت که وقتی درس میخواندم --> واقعا درس میخواندم، در دورانی که در کتابخانه ملی بودیم پیشرفت خوبی داشتیم و حرف دارم برای زدن! در واقع دارم میروم که به استاد بگویم من فروردین دفاع می کنم! حالا اینکه از چه چیزی می خواهم دفاع کنم، امری است علیحده...

۲- من هنوز فکر می کنم شرکت نکردن در انتخابات مجلس یک وظیفه ملی و عمومی است! چرا؟!؟ مفصله! اما خب دلیل دم دستیش اینه که شما اصلن انتخاباتی میبینید؟!؟!؟ کو؟! انتخابات کو؟ خدا وکیلی شرکت در این انتخابات با هدف راهیابی امثال کروبی به مجلس، اوج بدبختی است به قول نیما!! بیخیال دوستان! بیخیال سپهر جان! به کدام رفورم دل بسته ای تو؟ من نمی فهمم ....!!!!!

۳- به طور کاملن ناگهانی به یاد آخرین خونه ای که در دوران لیسانس تو بابل اجاره کرده بودیم افتادم، آپارتمانی بود محشر! جقدر تو اون تراس اتاقم پیپ کشیدم! چقدر حال داد! چقدر روی اون مبلهای استیلی که پدرم برام خریده بود و سال اول آورده بود بابل ویسکی خوردیم! چقدر فرشید رو حرص دادم سر دراز کشیدن روی سنگ مرمر روی اوپن! هی میگفت ... لق میشه! بتمرگ زمین!!! چه دورانی بود ...

نوشته شده توسط امید در 22:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم اسفند 1386
بی هوا
دقیقا نمی دانم کجا، اما مطمئنم یک جای کار ِ این زندگی میلنگد ...

پ.ن: reset...

نوشته شده توسط امید در 16:11 | | لینک به این مطلب