تبليغاتX
احمقانه ها
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
اندر احوالات اسباب کشی
اگر شما تصمیم به نقل مکان به جایی مشخص گرفته باشید و محل مورد نظر تا ۵ ماه دیگر آماده شود، یکی از راه ها این است که مثلا شما همانجایی که هستید مثلن برای ۵ ماه دیگر بمانید. اگر در چنین حالتی مکانی که الان در آن سکونت دارید به بساز و بفروش فروخته شده باشد و او بخواهد تا ۲۰ روز دیگر آنرا بکوبد، خب آن وقت شما دیگر جایی برای رفتن ندارید. این می شود حال و روز این روزهای ما!

مساله این است که کسی ۵ ماهه خانه اجاره نمی دهد، خب شما می توانید یک انبار کرایه کرده و اسباب ها و وسایل را آنجا بگذارید و خودتان آواره شوید، این می شود تصمیم این روزهای ما!

اگر مادر شما به شدت از این موضوع ناراحت و غمگین باشد و هر لحظه به اشاره ای بغضش بترکد و بزند زیر گریه، تقریبا تمام روزها و شبهای شما از ناله و اشک و آه پر خواهد بود و ناراحتی ذهنی تمام افکار شما را در بر خواهد گرفت، این می شود افمار این روزهای ما!

در همین حین در کنار اعصاب های داغان و ناراحتی های ذهنی بعضی وقتها هم خنده ای بر لب شما می نشیند و به شادی های شما منحصر به همان اتفاقات گذرا و خنده دار می شود، این می شود شادیهای این روزهای ما!

مادر: ...(.)وت مادر احمدآقا رو بندازم دور؟

پدر: آره دیگه، به درد نمی خوره که...

من: شورت مادر احمدآقا دست ماست!؟!؟!

پدر: شورت نه! فوت! آگهی فوت...

...

پدر: صبر کن تا توی این پارچ ها یکی دو تا لیوان هم جاسازی کنم

من: پدر من این لیوانها کوچیکه میره اون تو میمونه ..... ئه مگه نمیگم اینا رو نذار؟!؟!

پدر: آخه هنوز جا داره

من: جا داره که جا داره! آقا جون تپوندن راحته اما فکر اون موقع باش که باید بکشی بیرون...

پدر:  آره خب! اینم حرفیه...

نوشته شده توسط امید در 16:13 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
شادی های کوچک برای آدم بزرگها
دیدی این خانواده های پرجمعیت کم درآمد را؟ که هنوز هم که هنوز است با وجود این همه مشکلات مالی پشت سر هم توله پس می اندازند! شاید تمام روز مثل سگ جان می کنند و کار می کنند و تنها امیدشان به شب است که برسند به خانه و سر و صدای بچه ای و بعد تنها تفریح موجود در زندگیشان: همخوابگی. شاید تمام روز را منتظر شبند که که در بستر گرم بخزند و در هم بپیچند و تقلایی و ناله فروخورده ای از سر شهوت و دمی حبس کردن نفس در سینه و بعد رهایی! سیگاری بگیرانند و به فکر فردایی باشند که باید مثل سگ جان بکنند...

دیدی این قشر پایین دست جامعه را که وقتی آن بالاییها را می بینند با ماشینهای آخرین مدل و زیبا و گران قیمت خارجی، تنها دلخوشیان این است که درصدی از درآمد بخور و نمیرشان را بگذارند برای پایین آوردن فنر های پیکان مدل ۶۳ شان، خریدن سیستم صوتی دست دو و غالبن دزدی از گمرک و گوش دادن به آّهنگ های جواد یساری و عباس قادری آن هم با صدای بلند و آویزان کردن هر چیزی که به نظرشان زیبا می آید برای زیبا تر کردن ماشینی که هم خرجشان را می دهد و هم عشقشان است. و چه ذوقی می کنند وقتی مسافری اگرمی  خورد به آن بالاهای شهر که متلکی به دخترکان قلمی و جراح دیده بالاشهری...؟

دیدی این خانه های نما آجری کوچک و درب و داغان را که وقتی داخلش می شوی به در و دیوار خانه به جای تابلوهای اثر رامبراند و مجسمه های نیمه برهنه یونانی و رومی و کنسولهای ایتالیایی و جامهای عتیقه سیز و آبی و گلدانهای عظیم الجثه، و ان یکادی و کوبلنی و تابلوی شیشه ای قدیمی آویزان کرده اند و روی تلویزیون و پشتی پارچه های تور دوزی شده آیزوان کرده اند و ذوق می کنند با دیدن زیبایی خانه محقرشان؟

میبینی ما را رفیق؟ شادیهای کوچک و غمهای بزرگ. روزگار مزخرفِ کثیفی است...

نوشته شده توسط امید در 23:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
عجبیه
نمیدانم چرا چند وقتی است موقع خواب یا زمان پیاده روی یا وقتهایی که نشسته ام و فکر میکنم چیزهای زیادی به مغزم هجوم می آورند برای نوشتن، اما همین که پشت میز می نشینم و صفحه نوشتن پست جلوی چشمانم باز می شود، میبینم از آن همه هیچ باقی نمانده...

و فی الواقع حرفی ندارم که بزنم، یعنی دارم، خیلی هم دارم، اما یادم نمی آید...

پ.ن: مصاحبه امروز خوب بود، فکر کنم تا چند وقت دیگر ما هم از این کنج عزلت خلاصی می یابیم!!!

نوشته شده توسط امید در 16:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
چندگانه 3
۱- فکر می کنم فروید پر بیراه نگفته باشد که بسیاری از action ها و reaction های انسان در دوران بزرگسالی ریشه در کودکی او دارد (حالا گیریم نه فقط کودکی جنسی)! بطور مثال خود من! من در خانواده خلوتی متولد شدم و رشد کردم! مادری کارمند که باعث شد در خردسالی در خانه ساکت و پرآرامش مادربزرگ رشد کنم و در کودکی و نوجوانی در خانه تنها باشم، نتیجه چنین تربیتی این شده که حالا در این سن و سال نه تنها با کوچکترین شلوغی و سرو صدایی تمام تمرکزم برای درس خواندن، فکر کردن و حتی شادی کردن از بین می رود، بلکه در مواقعی که سختی یا مشکلی دارم تنهایی(all alone) تنها حالتی است که می تواند کمک کند راه حلی پیدا کنم و اصلن بتوانم فکر کنم. در چنین مواقعی تمام ارتباطاتم را با دوستان به حداقل می رسانم، تماسهای تلفنی اکثرن بی جواب می ماند، حوصله رومانتیک بازی اصلن ندارم و قس علی هذا...

۲- امروز یا دیروز یا فردا روز نوآوری هسته ایست، این روز را به تمام شما ملت غیور و شهیدپرور (شما بخوانید ترسو و دیکتاتور پرور) تبریک می گوییم. امیدواریم اگر واقعن لیاقت شما این نوآوری ها و پیشرفتهای هسته ایست، تا تمام عمر خود شاهد چنین پیشرفتهایی باشید و چرخ زندگیتان به همین منوال بچرخد و رییستان همین ا.ن باشد.

۳- آقای احمدی نژاد! شما الان کجا زندگی می کنید؟ گوجه فرنگی را نزدیک خانه ما ۱۵۰۰ تومان می فروشند، و ما دیگر املت هم نمی توانیم بخوریم! آقای رییس جمهور مهربان، ما گرسنه ایم، برایمان ۱ کیلو گوجه فرنگی می خرید بفرستید؟

۴- راستی! من خیلی بی عرضه و منزوی شدم، چرا در وبلاگستان هیچ خبری از کمپینها و جلسات و سر و صداها در مورد زندانیان سیاسی و اعضای تشکلهای اجتماعی و مدنی و .... و .... و .... نیست؟ شماها هم منزوی شدید؟!

پ.ن: راستی من فردا قرار مصاحبه دارم نارگان! برام آرزوی موفقیت کنید! می ترسم با ۲ تا پارتی کلفت!!!!! باز هم هیچی نشم! آخر بی عرضگی...

نوشته شده توسط امید در 22:21 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
سه گانه
۱- آواره ایم، خیلی شیک، هیچ جایی نداریم برای رفتن !

۲- ما اصولن ملت برتری طلب و ثروت دوستی هستیم، ناخودآگاه به آدمهای پولدار احترام بیشتری می گذاریم، لباس من در دید مردم نسبت به من تاثیر زیادی دارد، چه در برخوردهای اجتماعی و چه در بقالی...

۳- دون ژوان های کرج*... قهرمان های دختربازی**...

 * نام داستانی از صادق هدایت

** آهنگی از گروه کیوسک

پ.ن: تو گوگل تایپ کردم "آهنگ + سالسا + دانلود"، تو صفحه دوم یکی از لینکهای پیشنهادی این بود : "خا.له من یه زن ۳۵ سالس با سینه های بزرگ و کو.ن خیلی گنده...."

قربون دقت گوگل برم من!!!!

نوشته شده توسط امید در 19:2 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
امثال و حکم
می گویند در زمانهای قدیم مرد دستفروشی بوده بسیار سمج به طوری که تا جنسش را نمی فروخته دست از سر عابر بیچاره بر نمی داشته، روزی مرد بیچاره ای را برای اعدام به میدان شهر می بردند، دستفروش سمج در کیسه اش کفش طلایی داشت که کسی آنرا نمی خرید، دستفروش احمق تا مردک اعدامی را دید از سر بازار تا میدان شهر به دنبال او بود که بیا این کفش ها را بخر به تو خیلی می آید خیلی زیباست و خلاصه مرد بیچاره را عاصی کرد، دستفروش هی گفت و گفت تا اینکه مرد عصبانی شد و فریاد زد مرا دارند می برند بالای دار، تو به من می گویی کفش زر زری می خواهی!!!!!
نوشته شده توسط امید در 19:37 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم فروردین 1387
حکومت و ایدئولوژی
در تعلق خاطر شدید من به اندیشه چپ شکی نیست، کسانی که من رو میشناسن میتونن گواهی بدن، اما در اینکه من با هرگونه اعتقاد شدیدی به یک باور و ایمانِ ۱۰۰٪ هم مشکل دارم شکی نیست! جدیدن به دلایل خاصی بیشتر به سراغ وبلاگ ها و سایت های مارکسیستی رفتم، خصوصن ایرانی هاش، حتی کتابهای رمانش رو هم مرور کردم، و این فکر که "خدانیاورد روزی را که جکومتی بر مبنای اندیشه چپ در ایران بر سر کار بیاید" در من تقویت شد.

۱) هر حکومتی که خود را مومن و مجری ایدئولوژی خاصی بداند و بخواهد دقیقن بر مینای آموزه های اعتقادی حکومت کند، بدون شک در زودترین زمان ممکن به حکومتی توتالیتر تبدیل خواهد شد. این مساله اساسن در ذات هر ایدئولوژی است و نمی شود بر آن خرده گرفت! وقتی کسی اعتقاد داشته باشد که ایدئولوژی او تنها راه سعادت بشر است، وقتی این شخص قدرت تصمیم گیری برای سرنوشت یک ملت را داشته باشد، در این صورت خیلی عادی است که شخص به زعم خودش تصمیم درستی در راه بهروزی ملت تحت حکومتش بگیرد که از دیدگاه خود مردم زورگویی و استبداد باشد و خود مردم آنرا نخواهند. اما فرد که مومن است و حالا دارای قدرت هم شده می خواهد به زور هم که شده بقیه را به سعادت برساند و این می شود مبنای حکومتی استبدادی.

۲) جدا از بحث کلی، مشکل بزرگ اندیشمندان چپ (از نظر من البته) این است که تمام رویدادهای گذشته، حال و آینده را بر مبنای تفسیری و تعبیری و دلیلی بر مبنای طبقات و اختلاف طبقاتی و مبارزه بین کارگر و کارفرما و انباشت سرمایه می بینند. یعنی از نظر ایشان امکان ندارد اتفاقی در اجتماع انسانی بیفتد (افتاده باشد) اما دلیل و علت آن سرمایه و طبقات نباشد. از دلایل پیدایش خدا در جوامع بشری بگیر تا دلایل خانه نشینی زنها و بدبختی آفریقایی ها و ... (بدبختی امروز آفریقا که حاصل استثمار است، اما آنچه باعث عقب ماندگی قبائل و در نتیجه شروع استثمار شده نه سرمایه بلکه بیشتر شرایط آب و هوایی است). و چنین طرز تفکری راه را برای هرگونه بررسی و جامعه شناسی مردم می بندد. چراکه وقتی شما دلیل تمام رویدادهای اجتماعی را داشته باشی، مرض که نداری باز دنیال دلیل بگردی، و قتی راه علاج حکومت مارکسیستی است دیگر دلیلی برای بررسی باقی نمی ماند.

۳) به دلیل تعصب واقعن ترسناک مارکسیستها به ایدئولوژی خود، هر نوع اندیشه مخالفی از سوی مومن معتقد پذیرفتنی نیست و رد کردن و منکوب کردن آن امری واجب و بایسته است. چرا؟ اصولن یکی از بخشهای مهم هر ایدئولوژی فراخواندن مومنان به تبلیغ و ترویج باورها و اعتقادات می باشد. وقتی این مومنان قدرت را به دست گیرند بنا بر آموزه های اعتقادی خود با استفاده از حداکثر توان شروع به تبلیغ عقاید خود می کنند، نشر کتابهای موافق و سودمند (از نظر حکمران) استفاده از رسانه های گروهی و کلن استفاده از تمام امکانات دولت در تبلیغ عقاید موافق و نیز در مرحله  بعد رد عقاید مخالف. در نتیجه آنچه به راه می افتد کتابسوزی است، اینکه هر کتابی ارزش خوانده شدن ندارد، باید ذهن ها را پرورش داد (شستشوی مغزی)، بعلاوه توهم وجود دشمن برابری و سعادت، که با اضطراری جلوه دادن شرایط هر گونه اقدام انقلابی و خشن را مجاز می گرداند و در نتیجه همه اینها خفقان در جامعه حکم فرما خواهد شد.

چند دلیل دیگر هم می توان به آنها اضافه کرد اما نه در محمل وبلاگی، و اصولن امیدوارم دقت داشته باشید که آنچه ما در مورد اندیشه چپ نوشتیم، در مورد هر ایدئولوژی صدق می کند. این موضوع زمانی خطرناکتر می شود که مشروعیت ایدوئولوژی نه از زمین بلکه از آسمان بیاید، آنگاه است که واویلا ...

نوشته شده توسط امید در 14:32 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم فروردین 1387
اقتباس
امروز توی وبلاگ منیرو روانی پور جمله خیلی قشنگی دیدم! بسیار قشنگ! حیفم اومد ننویسمش:

در سرزمین ما بوی گند آبرو  سرانجام همه را خفه خواهد کرد...

و این دقیقن درد مشترک همه ماست!

نوشته شده توسط امید در 2:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
تکرار تاریخ
چندین و چند سال پیش بر در رستورانها و اماکن عمومی گوشه ای از این دنیای پهناور نوشته بودند: "ورود کاکاسیاه ممنوع"

چندین و چند سال پیش بر در رستورانها و اماکن عمومی در گوشه ای نزدیکتر به خودمان از این دنیای پهناور نوشته بودند: "ورود یهودی ممنوع"

چندین سال پیش دوباره نزدیکتر به ما در برخی از ممالک عربی نوشته بودند: "ورود سگ و یهودی ممنوع"

....

تقریبا تمام آن نوشته ها به تاریخ پیوسته اند و اثری از آثارشان پیدا نیست، اما ما تازه در همین مملکت خودمان شروع کرده ایم بر سردر رسورانها و اماکن عمومی مان می نویسیم "از پذیرش خانمهای بدحجاب معذوریم" (همان ورود بدحجاب ممنوع، فقط با کمی مربا و عسل برای گول زدن خواننده ساده لوح)

چقدر از تاریخ عقبیم، نوبت پاک کردن ما کی سر خواهد رسید؟

نوشته شده توسط امید در 16:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
سناریو
سیزده بدری و جمع خانوادگی ای و شرابی و بازی ای و نحسی ای...

سناریوی همیشگی، تقریبن بدون کم و کاست ...

نوشته شده توسط امید در 23:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
برآبند منطقی
وقتی فون بوک گوشی موبایل تو با چیزی حدود ۳۰۰ نام (هر نام به طور متوسط شامل ۲ شماره) پاک می شود ...

وقتی تو از کسانی باشی که ادعا می کنند برای فراموش کردن کسی یا چیزی هیچ وقت شماره ای را از توی دفترچه تلفنت پاک نمی کتی...

وقتی شماره هایی توی فون بوکت باشن که وقتی بر حسب اتفاق بهشون زنگ میزنی کلی باید نشونی بدی که آره من فلانیم همون که مثلن کلاس جوشکاری با هم بودیم و چشمام اون رنگیه و قدم انقدریه و ...

در چنین حالتی وقتی کل شماره هات پاک میشن، بعد چند هفته فقط شماره هایی برمی گردن که بخوان یه خبری ازت بگیرن و در کل شماره شون مهم باشه، یا اینکه تو براشون مهم باشی...

پ.ن: فرشید اون دختر خانوم خوش صداهه یادته؟ همون که مراسم فرانه شعرها رو می خوند و کلی خاطرخواه پیدا کرد سر همون صداش! شماره اون رو هم داشتم، پاک شد! تمام کتابهای تست ارشدم پیشش بود، اون که یادش نمی مونه که!!!! رفت تو پاچه ام ...

نوشته شده توسط امید در 20:23 | | لینک به این مطلب
شنبه دهم فروردین 1387
اطلاعیه

به دلیل برخی مشکلات  که در نرم افزار گوشی موبایل من پیش اومد، مجبور شدم فرمتش کنم، به همین دلیل کل شماره های دوستان پاک شد، دوستانی که اینجا رو می خونن و من شماره شون رو داشتم قبلن، لطف کنن اگر همچنان مایل بودن که شمارشون رو من داشته باشم،  یه اس ام اس بزنن که توش اسمشون باشه، قبلن از همکاری شما متشکریم

روابط عمومی وبلاگ احمقانه ها

نوشته شده توسط امید در 15:4 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم فروردین 1387
راستی یادم اومد که برای عید گل تقدیم نکردم، اشتباه شد، ببخشید

چه گلهایییییییی

در این دنیا همه چیز را می شود با پول خرید، مخصوصا عشق زنهای عاشق و وفادار را ...

بدی کار اینجاست که همیشه هم نیاز به پول نیست! بعضی وقتها کمی توجه و بذل محبت هم کافی است برای خریدن عشق زنهای وفادار...

پ.ن: این رو بصورت پی نوشت می نویسم که مشخص بشه که اشتباه رخ داده، منظور من کلن هم مرد بود و هم زن، یعنی فکر کنم هر چیزی توی این دنیا فروشیه، اما چون دقیقن زمان تایپ کردن این متن یک زن مشخص مد نظرم بود نوشتم زنها، اما فک رکنم مساله فراتر از زن و مرد و اینها باشه...

نوشته شده توسط امید در 11:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
نیمچه
من الان نمیچه مستم!!!!! یعنی انقدر مست نیستم که با این مقدار خوردن باید باشم، و البته احساس می کنم دیگه بیشتر از این هم نمی تونم بخورم!
امید میگه دلیلش اینه که ویسکی که من آوردم و خوردیم تاریخ مصرفش گذشته بوده! شایدم حق با امیده...
به هر حال، همینه که هست...
پ.ن: البته باز هم میشه گفت: گور پدر دنیا ...
نوشته شده توسط امید در 0:8 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم فروردین 1387

نوشته شده توسط امید در 23:35 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم فروردین 1387
من فکر کنم بیشترش به خاطر عوامل روانی باشه، اینکه تا سال تحویل میشه و من پنجره رو باز می کنم احساس می کنم هوا خیلی خوبه، تمیزه و صاف و روشنتر از همیشه...

عید شما مبارک

نوشته شده توسط امید در 10:13 | | لینک به این مطلب