مساله این است که کسی ۵ ماهه خانه اجاره نمی دهد، خب شما می توانید یک انبار کرایه کرده و اسباب ها و وسایل را آنجا بگذارید و خودتان آواره شوید، این می شود تصمیم این روزهای ما!
اگر مادر شما به شدت از این موضوع ناراحت و غمگین باشد و هر لحظه به اشاره ای بغضش بترکد و بزند زیر گریه، تقریبا تمام روزها و شبهای شما از ناله و اشک و آه پر خواهد بود و ناراحتی ذهنی تمام افکار شما را در بر خواهد گرفت، این می شود افمار این روزهای ما!
در همین حین در کنار اعصاب های داغان و ناراحتی های ذهنی بعضی وقتها هم خنده ای بر لب شما می نشیند و به شادی های شما منحصر به همان اتفاقات گذرا و خنده دار می شود، این می شود شادیهای این روزهای ما!
مادر: ...(.)وت مادر احمدآقا رو بندازم دور؟
پدر: آره دیگه، به درد نمی خوره که...
من: شورت مادر احمدآقا دست ماست!؟!؟!
پدر: شورت نه! فوت! آگهی فوت...
...
پدر: صبر کن تا توی این پارچ ها یکی دو تا لیوان هم جاسازی کنم
من: پدر من این لیوانها کوچیکه میره اون تو میمونه ..... ئه مگه نمیگم اینا رو نذار؟!؟!
پدر: آخه هنوز جا داره
من: جا داره که جا داره! آقا جون تپوندن راحته اما فکر اون موقع باش که باید بکشی بیرون...
پدر:
آره خب! اینم حرفیه...
دیدی این قشر پایین دست جامعه را که وقتی آن بالاییها را می بینند با ماشینهای آخرین مدل و زیبا و گران قیمت خارجی، تنها دلخوشیان این است که درصدی از درآمد بخور و نمیرشان را بگذارند برای پایین آوردن فنر های پیکان مدل ۶۳ شان، خریدن سیستم صوتی دست دو و غالبن دزدی از گمرک و گوش دادن به آّهنگ های جواد یساری و عباس قادری آن هم با صدای بلند و آویزان کردن هر چیزی که به نظرشان زیبا می آید برای زیبا تر کردن ماشینی که هم خرجشان را می دهد و هم عشقشان است. و چه ذوقی می کنند وقتی مسافری اگرمی خورد به آن بالاهای شهر که متلکی به دخترکان قلمی و جراح دیده بالاشهری...؟
دیدی این خانه های نما آجری کوچک و درب و داغان را که وقتی داخلش می شوی به در و دیوار خانه به جای تابلوهای اثر رامبراند و مجسمه های نیمه برهنه یونانی و رومی و کنسولهای ایتالیایی و جامهای عتیقه سیز و آبی و گلدانهای عظیم الجثه، و ان یکادی و کوبلنی و تابلوی شیشه ای قدیمی آویزان کرده اند و روی تلویزیون و پشتی پارچه های تور دوزی شده آیزوان کرده اند و ذوق می کنند با دیدن زیبایی خانه محقرشان؟
میبینی ما را رفیق؟ شادیهای کوچک و غمهای بزرگ. روزگار مزخرفِ کثیفی است...
و فی الواقع حرفی ندارم که بزنم، یعنی دارم، خیلی هم دارم، اما یادم نمی آید...
پ.ن: مصاحبه امروز خوب بود، فکر کنم تا چند وقت دیگر ما هم از این کنج عزلت خلاصی می یابیم!!!
۲- امروز یا دیروز یا فردا روز نوآوری هسته ایست، این روز را به تمام شما ملت غیور و شهیدپرور (شما بخوانید ترسو و دیکتاتور پرور) تبریک می گوییم. امیدواریم اگر واقعن لیاقت شما این نوآوری ها و پیشرفتهای هسته ایست، تا تمام عمر خود شاهد چنین پیشرفتهایی باشید و چرخ زندگیتان به همین منوال بچرخد و رییستان همین ا.ن باشد.
۳- آقای احمدی نژاد! شما الان کجا زندگی می کنید؟ گوجه فرنگی را نزدیک خانه ما ۱۵۰۰ تومان می فروشند، و ما دیگر املت هم نمی توانیم بخوریم! آقای رییس جمهور مهربان، ما گرسنه ایم، برایمان ۱ کیلو گوجه فرنگی می خرید بفرستید؟
۴- راستی! من خیلی بی عرضه و منزوی شدم، چرا در وبلاگستان هیچ خبری از کمپینها و جلسات و سر و صداها در مورد زندانیان سیاسی و اعضای تشکلهای اجتماعی و مدنی و .... و .... و .... نیست؟ شماها هم منزوی شدید؟!
پ.ن: راستی من فردا قرار مصاحبه دارم نارگان! برام آرزوی موفقیت کنید! می ترسم با ۲ تا پارتی کلفت!!!!! باز هم هیچی نشم! آخر بی عرضگی...
۲- ما اصولن ملت برتری طلب و ثروت دوستی هستیم، ناخودآگاه به آدمهای پولدار احترام بیشتری می گذاریم، لباس من در دید مردم نسبت به من تاثیر زیادی دارد، چه در برخوردهای اجتماعی و چه در بقالی...
۳- دون ژوان های کرج*... قهرمان های دختربازی**...
* نام داستانی از صادق هدایت
** آهنگی از گروه کیوسک
پ.ن: تو گوگل تایپ کردم "آهنگ + سالسا + دانلود"، تو صفحه دوم یکی از لینکهای پیشنهادی این بود : "خا.له من یه زن ۳۵ سالس با سینه های بزرگ و کو.ن خیلی گنده...."
قربون دقت گوگل برم من!!!!
۱) هر حکومتی که خود را مومن و مجری ایدئولوژی خاصی بداند و بخواهد دقیقن بر مینای آموزه های اعتقادی حکومت کند، بدون شک در زودترین زمان ممکن به حکومتی توتالیتر تبدیل خواهد شد. این مساله اساسن در ذات هر ایدئولوژی است و نمی شود بر آن خرده گرفت! وقتی کسی اعتقاد داشته باشد که ایدئولوژی او تنها راه سعادت بشر است، وقتی این شخص قدرت تصمیم گیری برای سرنوشت یک ملت را داشته باشد، در این صورت خیلی عادی است که شخص به زعم خودش تصمیم درستی در راه بهروزی ملت تحت حکومتش بگیرد که از دیدگاه خود مردم زورگویی و استبداد باشد و خود مردم آنرا نخواهند. اما فرد که مومن است و حالا دارای قدرت هم شده می خواهد به زور هم که شده بقیه را به سعادت برساند و این می شود مبنای حکومتی استبدادی.
۲) جدا از بحث کلی، مشکل بزرگ اندیشمندان چپ (از نظر من البته) این است که تمام رویدادهای گذشته، حال و آینده را بر مبنای تفسیری و تعبیری و دلیلی بر مبنای طبقات و اختلاف طبقاتی و مبارزه بین کارگر و کارفرما و انباشت سرمایه می بینند. یعنی از نظر ایشان امکان ندارد اتفاقی در اجتماع انسانی بیفتد (افتاده باشد) اما دلیل و علت آن سرمایه و طبقات نباشد. از دلایل پیدایش خدا در جوامع بشری بگیر تا دلایل خانه نشینی زنها و بدبختی آفریقایی ها و ... (بدبختی امروز آفریقا که حاصل استثمار است، اما آنچه باعث عقب ماندگی قبائل و در نتیجه شروع استثمار شده نه سرمایه بلکه بیشتر شرایط آب و هوایی است). و چنین طرز تفکری راه را برای هرگونه بررسی و جامعه شناسی مردم می بندد. چراکه وقتی شما دلیل تمام رویدادهای اجتماعی را داشته باشی، مرض که نداری باز دنیال دلیل بگردی، و قتی راه علاج حکومت مارکسیستی است دیگر دلیلی برای بررسی باقی نمی ماند.
۳) به دلیل تعصب واقعن ترسناک مارکسیستها به ایدئولوژی خود، هر نوع اندیشه مخالفی از سوی مومن معتقد پذیرفتنی نیست و رد کردن و منکوب کردن آن امری واجب و بایسته است. چرا؟ اصولن یکی از بخشهای مهم هر ایدئولوژی فراخواندن مومنان به تبلیغ و ترویج باورها و اعتقادات می باشد. وقتی این مومنان قدرت را به دست گیرند بنا بر آموزه های اعتقادی خود با استفاده از حداکثر توان شروع به تبلیغ عقاید خود می کنند، نشر کتابهای موافق و سودمند (از نظر حکمران) استفاده از رسانه های گروهی و کلن استفاده از تمام امکانات دولت در تبلیغ عقاید موافق و نیز در مرحله بعد رد عقاید مخالف. در نتیجه آنچه به راه می افتد کتابسوزی است، اینکه هر کتابی ارزش خوانده شدن ندارد، باید ذهن ها را پرورش داد (شستشوی مغزی)، بعلاوه توهم وجود دشمن برابری و سعادت، که با اضطراری جلوه دادن شرایط هر گونه اقدام انقلابی و خشن را مجاز می گرداند و در نتیجه همه اینها خفقان در جامعه حکم فرما خواهد شد.
چند دلیل دیگر هم می توان به آنها اضافه کرد اما نه در محمل وبلاگی، و اصولن امیدوارم دقت داشته باشید که آنچه ما در مورد اندیشه چپ نوشتیم، در مورد هر ایدئولوژی صدق می کند. این موضوع زمانی خطرناکتر می شود که مشروعیت ایدوئولوژی نه از زمین بلکه از آسمان بیاید، آنگاه است که واویلا ...
در سرزمین ما بوی گند آبرو سرانجام همه را خفه خواهد کرد...
و این دقیقن درد مشترک همه ماست!
چندین و چند سال پیش بر در رستورانها و اماکن عمومی در گوشه ای نزدیکتر به خودمان از این دنیای پهناور نوشته بودند: "ورود یهودی ممنوع"
چندین سال پیش دوباره نزدیکتر به ما در برخی از ممالک عربی نوشته بودند: "ورود سگ و یهودی ممنوع"
....
تقریبا تمام آن نوشته ها به تاریخ پیوسته اند و اثری از آثارشان پیدا نیست، اما ما تازه در همین مملکت خودمان شروع کرده ایم بر سردر رسورانها و اماکن عمومی مان می نویسیم "از پذیرش خانمهای بدحجاب معذوریم" (همان ورود بدحجاب ممنوع، فقط با کمی مربا و عسل برای گول زدن خواننده ساده لوح)
چقدر از تاریخ عقبیم، نوبت پاک کردن ما کی سر خواهد رسید؟
سناریوی همیشگی، تقریبن بدون کم و کاست ...
وقتی تو از کسانی باشی که ادعا می کنند برای فراموش کردن کسی یا چیزی هیچ وقت شماره ای را از توی دفترچه تلفنت پاک نمی کتی...
وقتی شماره هایی توی فون بوکت باشن که وقتی بر حسب اتفاق بهشون زنگ میزنی کلی باید نشونی بدی که آره من فلانیم همون که مثلن کلاس جوشکاری با هم بودیم و چشمام اون رنگیه و قدم انقدریه و ...
در چنین حالتی وقتی کل شماره هات پاک میشن، بعد چند هفته فقط شماره هایی برمی گردن که بخوان یه خبری ازت بگیرن و در کل شماره شون مهم باشه، یا اینکه تو براشون مهم باشی...
پ.ن: فرشید اون دختر خانوم خوش صداهه یادته؟ همون که مراسم فرانه شعرها رو می خوند و کلی خاطرخواه پیدا کرد سر همون صداش! شماره اون رو هم داشتم، پاک شد! تمام کتابهای تست ارشدم پیشش بود، اون که یادش نمی مونه که!!!! رفت تو پاچه ام ...
به دلیل برخی مشکلات که در نرم افزار گوشی موبایل من پیش اومد، مجبور شدم فرمتش کنم، به همین دلیل کل شماره های دوستان پاک شد، دوستانی که اینجا رو می خونن و من شماره شون رو داشتم قبلن، لطف کنن اگر همچنان مایل بودن که شمارشون رو من داشته باشم، یه اس ام اس بزنن که توش اسمشون باشه، قبلن از همکاری شما متشکریم
روابط عمومی وبلاگ احمقانه ها

در این دنیا همه چیز را می شود با پول خرید، مخصوصا عشق زنهای عاشق و وفادار را ...
بدی کار اینجاست که همیشه هم نیاز به پول نیست! بعضی وقتها کمی توجه و بذل محبت هم کافی است برای خریدن عشق زنهای وفادار...
پ.ن: این رو بصورت پی نوشت می نویسم که مشخص بشه که اشتباه رخ داده، منظور من کلن هم مرد بود و هم زن، یعنی فکر کنم هر چیزی توی این دنیا فروشیه، اما چون دقیقن زمان تایپ کردن این متن یک زن مشخص مد نظرم بود نوشتم زنها، اما فک رکنم مساله فراتر از زن و مرد و اینها باشه...
امید میگه دلیلش اینه که ویسکی که من آوردم و خوردیم تاریخ مصرفش گذشته بوده! شایدم حق با امیده...
به هر حال، همینه که هست...
پ.ن: البته باز هم میشه گفت: گور پدر دنیا ...
عید شما مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


