تازه الان هم که اینجام از صدقه سر ممرضاست که ما رو ر ورداشت آورد خونش و اینترنت در اختیارمون گذاشت! خدا پولدارش کنه ایشالله .
آوارگی و بیخانمانی تبعاتی داره بالاخره، که جدا از روحیه داغون، بی امکاناتی هم جزوشه!
این نیز بگذرد...
پ.ن: راستی با نارگان به توافق رسیدیم! به همین سادگی...
تا چه پیش آید...
خسته شدیم خیلی! این نیز بگذرد...
این نوشته من در مورد قشر پایین دست جامعه خیلی مثل اینکه دوستان رو ناراحت کرده! من چیزی رو که می دیدم و حس می کردم نوشتم! نه قصد توهین داشتم نه چیز دیگه ای. به همین سادگی...
پریروز داشتم در مورد مرگ و زندگی فکر می کردم، یعنی کسی گفت شاید تا سال دیگر من مرده باشم و من فکرم یه خورده درگیر شد، به این نتیجه رسیدم که من چندان از زندگی خوشم نمیاید اما خب! از دیدن مرگ اطرافیانم متنفرم!
این چند مدت هم نبودم، یعنی اینترنت نداشتم و درگیر کارهای منزل بودیم! دوستان نرنجند سری به وبلاگستان نزدیم و اینها ...
پ.ن: مزخرف ...

