تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
احمق
۱- شرکت توتال فرانسه به خاطر آنچه آنرا عدم ثبات سیاسی در ایران نامید از پروژه گاز پارس جنوبی کنار کشید. رییس جمهور ا.ن در مصاحبه زنده تلویزیونی خود گفت: ایران الان در با ثبات ترین وضعیت های اقتصادی و سیاسی خودش تو ۳۰ سال گذشته قرار داره.

۲- یه دختری شاید تو ۱۳ سالگی مرتکب قتل پسر صاحبخونه شده باشه! ادعا می کنه که از ۹ سالگی مورد تعرض یه مرد قرار گرفته و قتل هم توسط اون مرد بوده، در دادگاه این دختر (که الان ۳۱ سالشه، یعنی ۱۹ سال زندانی بوده) به جرم ارتباط نامشروع به شلاق محکوم میشه، اما اون مرد از تمامی اتهامات تبرئه میشه! من نفهمیدم اگه اون آقاهه بیگناه بوده پس این دختر خانوم با کی ارتباط نامشروع داشته؟ با خودش؟!؟!؟

۳- من واقعا به تو افتخار می کنم مستر پرزیدنت

۴- من میگم میدونید چرا ما به این فلاکت دچار شدیم؟ چون وقتی بهمون فشار میاد به جای اینکه به منبع فشار و زور و ظلم بپریم، راه آسونتر و کم دردسرتر رو انتخاب می کنیم: فشار رو به بغل دستیمون منتقل می کنیم! وقتی روزیمون کم شده از گلوی بغل دستیمون می بریم. می کنیم تو پاچه یکی مثل خودمون! وقتی گرونی میشه یا هر اتفاق دیگه میفته سعی می کنیم با پفیوذ بازی و کلاه برداری و نامردی گلیم خودمون رو از آب بکشیم بیرون. فکر می کنیم دلیل بی پولی ما پولدار بودن بالا شهریاست! وقتی هم دولت امکانات اونها رو میگیره ما میگیم حقشونه!!! در حالیکه این پول ما نیست که تو جیب اونهاست! پول من و شما جای دیگه است! باور کنید...

نوشته شده توسط امید در 11:2 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و دوم تیر 1387
انقدرهام جدی نیست، هیچ چیز انقدرها جدی نیست...
نوشته شده توسط امید در 20:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم تیر 1387
شما چطور؟
میگن زندگی یه سری نقطه عطف داره، زمانهایی که در نتیجه فعالیت خودت یا شرایط محیطی و یا هر دو بوجود میاد و در اونها معمولن تو یه تصمیمی میگیری که برای بقیه زندگیت جریان ساز خواهد بود. من نقاط عطف زندگیم رو نفهمیدم و تصمیم خاصی براشون نگرفتم و گذاشتم جریان رودخونه من رو به پیش ببره!

فکر کنم مثلن روزی که نتایج کنکور اومد و برق بابل قبول شدم یکی از اون روزها بود! هیچ جسی نداشتم نه خوشحال و نه ناراحت! شاید فقط خوشحالی پدرم تنها چیزیه که از اون روز یادمه! پایان دوره کارشناسی هم از همون روزها بود! نمی دونستم حالا که لیسانس گرفتم میخوام چی کار کنم. فقط همه دوستام واسه ارشد خوندن و من هم خوندم! بدون هیچ برنامه یا هدف و یا احساس خاصی... و آخریش هم قبول شدن تو فوق بابل بود که باز هم تنها خاطره ام خوشحالی پدرمه که رفتم و خوندم و نخوندم و تموم شد در هر حال، و بلافاصله رفتم سرکار. و درواقع هیچ کدوم از این مراحل گذار رو نفهمیدم، نفهمیدم چی شد و چطور شد و کی شد و ...

باید کامل تر از این میشد! اما نشد...

نوشته شده توسط امید در 18:52 | | لینک به این مطلب
جمعه چهاردهم تیر 1387
یعنی زندگی یعنی همین؟! در کل چیز مزخرفیه...

باید یه فکری به حال خودمون بکنیم، ذهنمون حتی در مقابل روزمرگی ها و احوالات شخصیه هم بی تفاوت شده! سکوت مرگیست اینجاها ...

نوشته شده توسط امید در 16:7 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم تیر 1387
سوال فلسفی
دیگه آخه وقتی ۶ صبح کله سحر بلند میشی میری سر کار تا ۵ بعد از ظهر دیگه وقتی نمی مونه مثل این دانشجوهای الاف تلف کنی. می مونه؟!؟!؟!؟

پ.ن: امروز اومدم کتابخونه ملی! خیلی وقت از محیط های دانشجویی دور بودم گفتم بیام یه هوایی تازه کنم!

نوشته شده توسط امید در 18:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم تیر 1387
راستی،

هیچی ...

نوشته شده توسط امید در 12:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم تیر 1387
پایان
امروز دفاع کردیم. ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ تقریبا. یه سری اصلاحیه خورد که باید انجامشون بدیم و میدیم.

نمره: ۱۶.۵

هیچکی ندونه خودم و شماها میدونید که بیشتر از این هم لیاقت نداشتم! مشخصا کاری نکرده بودم که انتظار نمره داشته باشم.

کارشناسی ارشد، کاری که شروعش از اول اشتباه بود بالاخره تموم شد. میشه گفت به بهترین نحو ممکنه (برای من و پایان نامه ای که انجام داده بودم)  تموم شد. من وارد مرحله جدید میشوم.

پایان

نوشته شده توسط امید در 13:53 | | لینک به این مطلب