تبليغاتX
احمقانه ها
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
اعتراف
طرف می گفت ماهی ۴۰۰ هزار تومن در میاریم، ۳۰۰ هزار تومن هم دزدی می کنیم تا بشه ۷۰۰ هزار و خرج کرایه خونه رو بدیم ...

نوشته شده توسط امید در 19:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
حقیقت
خر خر است. بالا ببریش خر است. پایین بیاوریش خر است. سرش داد بزنی خر است. مهربانی کنی خر است. کتکش بزنی خر است. با متدهای روانکاوانه با او رفتار کنی خر است. یونجه زیاد جلویش بریزی خر است. گشنگی به اش بدهی خر است. تو هم خری، خر نبودی که این همه با یک خر سر و کله نمی زدیی.

باور کن، فکر نمی کنی همین الان هوس علوفه تازه کرده ای؟

نوشته شده توسط امید در 17:48 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
نیمه پر از لیوان کاملن خالی
خوبی این محل جدید ما اینه که از نزدیک با دردهای اجتماعی و فقر فرهنگی ملت آشنا میشی و همه چیز رو لمس می کنی. مثلن فقط تو این محل اتفاق میفته که ۲ تا کوچه پایین تر از خونتون یه پدری که برادر ۲ تا شهیده و از زنش جدا شده، دختر ۱۲ ساله اش رو با ادعای داشتن فیلم های مستهجن بکشه! یعنی اول سعی کنه خفه اش کنه بعد که موفق نشه دخترش رو با کل خونه آتیش بزنه!

و تنها کاری که میتونی بکنی اینه که وایسی یه گوشه و دایی دختر رو که داره اعلامیه های فوت رو به در و دیوار می چسبونه تماشا کنی و گریه کنی! نه به حال اون دختر که مرده و تموم شده! به خاطر آرزوهاش شاید و انسانی که میتونست باشه و فرصتش رو بهش ندادن! و شاید بیشتر از همه به حال پدری که چنین کاری می کنه و مردمی که ...

نوشته شده توسط امید در 11:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
بی تربیت
خانوم تپل صد کیلویی بغل دست من تو تاکسی- الوووووووووو سلام خانوم موسوی! حال شما؟ صدای من نمیاد؟ عب نداره داد می زنم! الان خوبه؟ خب خوبید شما؟ خانوم موسوی ما الان بیرونیم بهنود هم میگه خیلی درس داره، شما لطف کنید امروز تشریف نیارید، بله بله خانوم زالی رو میگید ....

(۲۵ دقیقه بعد) ... بله چشم حتمن به شما خبر می دم، فعلن خدا نگهدار.

من بغل دست خانوم تپل صد کیلویی تو همون تاکسی- ممنون آقا هر جا تونستید من پیاده میشم!

خانوم تپل صد کیلویی بغل دست من تو تاکسی- وسط خیابون میگه میخوام پیاده بشم! اه...

من بغل دست خانوم تپل صد کیلویی تو همون تاکسی- اه و مرض! نشنیدی گفتم هر جا تونستید؟ نیم ساعت بغل گوش من با اون موبایل کوفتیت اونقدر عربده کشیدی یک کلمه حرف نزدم حالا شاکی شدی؟

خانوم تپل صد کیلویی بغل دست من تو تاکسی- درست حرف بزن آقا! مودب باش! کار واجب داشتم دیدی که کلاس خصوصی رو کنسل کردم! بی تربیت!

من بغل دست خانوم تپل صد کیلویی در حال پیاده شدن- آره دیدم چقدر کارت مهم بود، انقدر ور زدی که رنگ شورت خانوم موسوی رو هم ما فهمیدیم!!!

توضیحانه: اصولن مایلم به اطلاع دوستان برسونم که مشکل من با این خانوم نه ۱۰۰ کیلویی بودنش بود و نه اصولن زن بودنش. مشکل این بود که دقیقن ۲۵ دقیقه بلند بلند بغل گوش من مزخرف گفت! بعدشم واسه بچه دبستانیش معلم خصوصی ریاضی گرفته بود. از این هم خیلی لجم گرفت! با اون بچه خنگش!

نوشته شده توسط امید در 18:5 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم آبان 1387
فراخوان
بدینوسیله از یک نفر (فقط ۱ نفر) -جنسیتش چندان فرقی نمی کند- دعوت می شود ۵ شنبه یا جمعه به یک کوه پیمایی ۲ نفره در سکوت به همراه اینجانب اقدام ورزد.

شرایط: در کل مسیر تا رسیدن به مقصد هرگونه صحبتی ممنوع می باشد. در مقصد سخن گفتن مختصر و مفید خواهد بود و در برگشت توافقی عمل خواهد شد. استفاده از mp3 player یا walkman و یا radio و امثالهم ممنوع می باشد.

مکان: پلنگ چال یا کلک چال با توافق طرفین

از استقبال تمام دوستان متشکرم! جمعه صبح می رویم بابل!

نوشته شده توسط امید در 18:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم آبان 1387
به یاد گل آقا
ا.ن گفته که دلیل بحران مالی دنیا این است که آمریکا دلار تقلبی چاپ کرده و در دنیا پخش کرده است.

من میگویم بیایید همه حرفهای این ۴ سال ریاست جمهوری احمدی نژاد را جمع کنیم، تدوین کنیم، و تو چند جلد چاپ کنیم. اسمش رو هم بذاریم "خل آقا".

نوشته شده توسط امید در 20:55 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم آبان 1387
مثلم
۱- مردم بیچاره ای که اوج ناراحتی شان را با اس ام اس هایی راجع به قیافه رییس جمهور خالی می کنند و کلی می خندند و حال می کنند! که مثلن بوتیوار (بوتیمار؟!؟!؟!؟!!) برای تنبیه زلیخا گفته نقش یوسف رو بدن به احمدی نژاد!!!! بدبختی از این بالاتر؟ اون وقت انقدر اعتقاد دارند که همه چی از پیش تعیین شده است که خودشان رو آماده می کنند برای ۴ سال ریاست جمهوری مردک!

این هم نوعی اعتراض است البته، اما خب ...

۲- دوستی هایی که کمرنگ می شود و کلن به فاک می رود را اصولن نمی توان دوباره احیا کرد، بهتر است هر کسی راه خودش را برود و حال خودش را بکند، بعد اگر روزی روزگاری همدیگر را توی خیابان دیدید شاید سلامی و علیکی و چه خبری و ... آن هم نه از این بابت که واقعن برایت مهم باشد که طرف حالش خوب است یا نه، فقط محض اینکه حرفی زده باشی و رسم قدیم را به جا آورده باشی و حرمت نان و نمک را نگه داشته باشی.

نوشته شده توسط امید در 20:41 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم آبان 1387
واسه خودم
یک نظریه! داشتم فکر می کردم شاید سرنوشت ما ایرانیها مانند قوم یهود باشد. یعنی فکر کنم حکومتمان چنین خیالی برایمان دارد. میدانی چطور؟ هر روز که می گذرد، هر جناحی که سر کار می آید در نهایت شرایط طوری پیش می رود که زندگی در ایران برای کسانی که طور دیگری فکر می کنند سخت تر می شود. یعنی کسانی که به انسان اعتقاد دارند، کسانی که به آزادی اعتقاد دارند، کسانیکه فکر می کنند هدف حکومت باید مردمش باشد نه حفظ قدرت. خب، زندگی که سخت شد مهاجرت بیشتر می شود، درست مثل قوم یهود از سرزمین خویش رانده خواهیم شد. این مهاجرت از فرار مغزها شروع می شود، سرمایه ها هم در کنار مغزها فرار می کنند (آفرین به زمانه ای که علم و ثروت را خوب با هم آشتی داده) و بعد نوبت به متوسطها می رسد و کم کم کشور از کسانی که به دنبال نوع دیگری از زندگیند خالی می شود. شاید چیزی در حدود ۵۰ تا ۶۰ میلیون مهاجر. مسخره است نه!؟!؟! اما من فکر می کنم اتفاق می افتد. ج.الف. می ماند و ۱۰ یا ۲۰ میلیون آدم ماشینی که اعتقاد به و   لایت مطلق ه فقی ه دارندو فکر می کنند به قیم نیاز دارند و جدی جدی فکر می کنند محمد پیامبر خداست و مهدی روزی خواهد امد. (خیلی از کسانی که جدی جدی فکر می کنند محمد پیامبر خداست و مهدی روزی خواهد مد هم قبلا مجبور به مهاجرت شده اند). چه حالی بکنند این ۱۰،۲۰ میلیون با کشور پهناور و زیبا و غنی ایران. آخوندها هم زرنگتر از این حرفها هستند که سرنوشت افغانستان عراق به سرشان بیاید، هر از چندگاهی امتیازی و گه خوردمی و دوباره فرصتی دیگر برای حفظ قدرت.

خب! از آنطرف می مانیم ما، مایی که رفته ایم. ۵۰، ۶۰ میلیون آواره در ۴ گوشه جهان، اما اینجا نقطه افتراق ما با قوم یهود است. این روند جالب و شدید استحاله فرهنگ ایرانی در فرهنگ کشور میزبان بعلاوه باورهای مدرن ، نسلی پدید می آورد بیگانه با مفاهیمی چون وطن و ملیت و مرز و آب خاک و آبا و اجداد و ... . فرهنگ خلاصه می شود در نوروز و مهرگان و ۴ شنبه سوری و چند مراسم دیگر که آن هم یکی دو نسل بعد فراموش می شود. بد هم نیست! یعنی در واقع چه فرق می کند عید نوروز را جشن بگیری یا کریسمس را، مهرگان داشته باشی یا عید پاک، چهارشنبه سوری یا هالووین؟ جشن جشن است و سال نو سال نو! گیریم که دیگر تولد دوباره طبیعت و بهار به تخمت هم نباشد. دیگر یادت برود که تقویم جلالی دقیقترین، منظم ترین و منطقی ترین تقویم جهان است. دیگر فراموش کنی که غزلیات حافظ و تشبیهات معجزه مانندش روزی ورد زبان پدر و پدربزرگت بوده و شاعری داشتی ۳۰ سال زحمت کشیده تا تاریخ و افسانه را در هم بیامیزد و شاهنامه بسازد. بوعلی سینا و رازی و ... . مهم هم نیست میدانی! مهم این است که راحت و آسوده زندگی کنی! برای همین است که فکر می کنم تفاوت بین سرنوشت ایرانی و یهود از همین گام آخر شروع می شود. قوم یهود به آنچه سرزمین موعود می نامیدش بازگشت (به درست و غلط بودنش اصلا کاری نداریم)، اما فکر نمی کنم ایرانی یا همان آمریکایی/ اروپایی/ چینی/ استرالیایی/ آفریقایی ِ ایرانی الاصل به ایران برگردد.

فکر می کنم آواره ایم، آنهم تا دنیا دنیاست، تا بی نهایت ...

نوشته شده توسط امید در 18:12 | | لینک به این مطلب