عقیده عمومی در گذشته تاثیری در سرنوشت کشور داشت، ولی ملت جوانمرد و پرخون و پر شور ما طوری شده است که احساس کینه و تحسین و دلبستگی نسبت به هیچ چیز نمی کند...*
پ.ن: *آدمک حصیری - آناتول فرانس
۲- باورت می شود امسال که سال تحویل شود و همه به هم تبریک بگویند، سال ۸۸ خواهد بود؟ ۸۸؟ خیلی زیاد نیست؟ خیلی دیر نیست؟ کجا رفت سالهای جوانی ما؟ کی بود آن زمانی که ما را جوانهای بیست و سه چهار ساله خطاب می کردند؟ چه کنیم با سالهای پیری؟
می دانی منظورم چیست؟ فرض کن یک آدم معمولی می خواهد آب بخورد. مبانی اولیه این است که باید آب را به دهانت نزدیک کنی، و قوانین این است که مثلن حتما با لیوان آب بخوری. تو می توانی قوانین را زیر پا بگذاری، می توانی با دست آب بخوری، شیشه را سر بکشی، آب را بریزی توی یک کاسه و مثل بچه گربه که شیرش را آنرا لیس بزنی، اما نمی توانی بگویی میخواهم از راه گوشم آب بخورم، گرچه گوش و حلق بینی به هم راه دارند. می فهمی چه می گویم؟ بازی ها هم مبانی اولیه خودشان را دارند، باید آنها را رعایت کنیم، باور کن.
به همین سادگی، این شعر را یادت هست؟ از حادثه ای تو را خبر خواهم کرد....... وانرا به دو حرف مختصر خواهم کرد ..... با عشق تو در خاک نهان خواهم شد ..... با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد ![]()
.jpg)
اگر نشده امتحان کن! آنقدر لذت بخش است...
آنهایی که می گویند: "اسلام خودش خیلی خوبه، این آخوندا بدن" ، "آخ ببین چه سواستفاده ای از نام بلند حسین می کنن" ، کاش یه کمی از عدل علی تو رفتار شما بود" ، "کاش از آزادگی حسین درس بگیریم" ، "حسین کجا راضی به این عذاداری و اینا بود" ، "اینا دارن از این راه نون می خورن، حسین رو قاطی بازی های کثیفشون می کنن" ، "آبروی حسین و محرم رو می برن" و ... که این روزها خیلی می شنویم...
من نمی دانم آیا مگر اطلاعات شما چیزی غیر از اینهایی است که پای منبر و از همین آخوندها و مداح ها و... گرفته اید؟ حسین و علی را همین ها گنده کرده اند وگرنه مگر چند درصد از ما نشسته اند تاریخ بخوانند و از مناسبات آن موقع ها سر در بیاورند!
حسین را همین قیمه های نذری و پارچه سیاه خونه حاج آقا حسین کرده دیگر. حسین و محرم و ماجرای کربلا که به خودی خود چیزی برای بزرگ کردن و حماسه ساختن ندارد. اینکه مردی برای رسیدن به حکومت خانواده خود را ببیرد به جنگ که حماسه نیست. بدتر از جنگی که آنجا رخ داد هر روز در همین اطراف می بینیم. بدتر از علی اصغر کودکان بیگناه و گرسنه آفریقایی همین بغل اند.
نمک دان نشکنید دوستان! بیخود به دسته ها و هیات ها و مداح ها و ملا ها فحش ندهید. حسین را همینها برای شما حسین کرده اند. پس ممنونشان باشید و بیخود حساب محرم را و حساب شیعه را از صاحبان اصلیش جدا نکنید.
مساله مساله خونسردی نیست دوست من، مساله اهمیت ندادن است. نمی شود که جار بزنی اعتقاد داری زندگی چیز بی ارزشی است بعد آن وقت برای جزء جزء زندگی بی نهایت ارزش قائل باشی. وقتی زندگی بالذات ارزش نداشته باشد آن وقت هیچ چیز نمی تواند آنرا ارزشمند کند، درست مثل صفر. دیگر نه مبارزه برای برابری خلق، نه مبارزه برای آزادی انسانها، نه عشق و نه تنفر نمی تواند کاری کند که زندگیت ارزشمند شود. آن وقت پول بی ارزش می شود، دوستی بی ارزش می شود، مرگ بی ارزش می شود، رفاه و آسایش بی ارزش می شود، درد و غم بی ارزش می شود، بدبختی و خوشبختی بی ارزش می شود و بالا تر از همه عشق بی ارزش می شود و همینطور برو تا آخر. اما خب این دلیل نمی شود که لذت نبری، می شود از همین چیز بی ارزش هم لذت برد، واقعن می شود، می شود به همنوع کمک کرد، نه برای اینکه کار خوبی است، برای اینکه چه فرقی می کند که کمک بکنی یا نکنی، حالا که تو حال می کنی به تو کمک شود، خب می کنیم، ناز شستت! یک وقت اما اشتباه نشود، زندگی بی ارزش هست، اما پوچ نیست. چون می شود از آن لذت برد.
دوستی می گفت "من اوائل فکر می کردم که تو چه زود دل می بندی، بعد فهمیدم که تو اصلن دل نمی بندی. قصد گول زدن نداری، فقط ما گول می خوریم که آی تو چقدر زود و زیاد ما را دوست داری، نگران می شویم که آخرش چه بلایی سرت می آید، انصافن کم هم نمی گذاری، توجه می کنی، محبت کلامی و عملی می کنی، اما آدم یک روزی می فهمد که بذل محبت در نظر تو مثل بخشیدن ریگهای بیابان است. این را هم آخرش می فهمیم، زمانی که روز خداحافظی از ما برای خودت پیتزا سفارش می دهی و برای سرد نشدنش زودی خداحافظی می کنی. نگاهت سنگین می شود طوری که اطرافیان به آدم اشاره می کنند که وقتی فلانی به تو نگاه می کرد عشق از چشمهایش می ریخت بیرون، و ما خر کیف می شویم و حال می کنیم اما آخرش می فهمیم که کلن سبک نگاه کردن تو همین است. اما خودمانیم فلانی، راستش را بگو، وقتی به ما می گفتی (دوستت دارم) راست می گفتی؟
جوابی نمیشد به این سوال داد، آخر تو به من بگو، دوست داشتن یعنی چه؟ شاید به قول دوستی عزیز ما اصلن دوست داشتن را بلد نیستیم، و شاید هم دوست داشتن یعنی چه؟
آغوش باز، معشوق ناز
پیمانه و جامی فراز
دیوانه و مستانه ایم
هان دلبرک، با ما بساز
در بازیِ رندانه ات
بی گفتگو گفتی بباز
هر روز افزونتر کنی
از خود جفا از ما نیاز
حسن خدادای است آن
گر دلبری بر خود نناز
رسم وفاداری بیار
با بوسه ای عاشق نواز
به شدت در مقابل این وسوسه مقاومت می کنم که یک شب تو همین حوالی برم به گورستان، بالای سر قبر پدر بزرگم، قبر رو بشکافم و ببینم در عرض این ۲۰ روز چه شکلی شده! به پهلوی راست، پاها جفت شده و دهان و بینی و گوشهایی پر از پنبه. یعنی تا حالا موجودات زیر خاک خوردنش؟ فاسد شده؟ یا همونظوری مونده.
پ.ن: بدون شک، بسوزانید ما را لطفن، خاکسترش برای شما، به آب بدهید یا به باد یا هر کار دیگر که خواستید، فقط بسوزانید.

