تبليغاتX
احمقانه ها
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
یاشار
رفته بودیم کافی نت جام جم، با یاشار، سال ۸۰، یادته یاشار؟ همه یونیت ها اشغال بود، منتظر نشستیم روی راحتی ها، با یاشار، یادته یاشار؟ یونیت شماره ۳ یا ۴ یا ۱۲، یادم نیست کدوم، ۲ تا دختر بودن، بلند شدن رفتن، ما رفتیم جاشون نشستیم، با یاشار، یادته یاشار؟ تا مسنجر رو، یاهو مسنجر رو، باز کردیم، دیدم دختره ساین اوت نکرده، فقط کلوز کرده، احمق، پوزخند زدیم، با یاشار، یادته یاشار؟ کاری به کار دوستاشو فرند لیستش نداشتیم، آی دیشو برداشتیم، ساین اوت کردیم، با آی دی من آنلاین شدیم، براش آف گذاشتیم، من امیدم، دانشجوام، ازت خوشم اومده، چرا مسنجر رو ساین اوت نکردی، بچه تهرونم، اینجا خونه دارم، اینم شمارمه، دوس داشتی زنگ بزن، بای، گفتیم زنگ میزنه، باهاشون میخوابیم، ذوق کردیم، با یاشار، یادته یاشار؟ تهران بودم، تنها، یاشار بابل بود، تنها، جمعه اومدم، ظهر، یاشار گفت یه دختره زنگ زده، با لهجه بابلی، گفته با آقا امید کار دارم، من گفتم تهرانه، میاد، ظهر زنگ بزن، گفته باشه، قراره بزنه، حواست باشه،منتظر موندیم، با یاشار، یادته یاشار؟ عصر تلفن زنگ زد، ساعت ۷، یا ۶، یا ۹ و نیم، گوشی رو برداشتم، سلام، سلام، آقا امید، خودم هستم، من محبوبه هستم، کدوم محبوبه، همون که بهش شماره دادی، من به خیلیا شماره دادم، شما کدومشونی، همون که تو مسنجر آف گذاشته بودی، جام جم، آهان خوبین، مرسی شما خوبی؟ این وسطاش یادم نمیاد، تو چی؟ یادته یاشار؟ بعد میخواستیم قرار بذاریم، گفت ما بابلی هستیم، بیرون نمیشه، فامیلا میبینن، ضایع میشه، نکته همینجاست، ما میخواستیم باهاشون بخوابیم، با یاشار، یادته یاشار؟ پس چرا وقتی بعد دختره نخو داد که بیرون نمیشه و بیاد خونه، ما قبول نکردیم، بیرون قرار گذاشتیم، پاساژ شهریار، با یاشار، یادته یاشار؟ رفتیم، دیدیمشون، زشت بودن، سلام هم نکردیم، برگشتیم، با یاشار، یادته یاشار؟ اما چرا؟ ما که قط میخواستیم باهاشون بخوابیم، هم من، هم یاشار، اما سلام هم نکردیم و برگشتیم، با یاشار، یادته یاشار؟ من یادم نیست چرا؟ تو چی،  یادته یاشار؟
نوشته شده توسط امید در 23:5 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم دی 1387
وصف حال
... ملت ما به تدریج به فساد اخلاق عادت می کند و میان خوب و بد دیگر فرقی نمی گذارد و خطر همین جاست، ما میبینیم که دروغها و بدی ها و زشتی ها در گرداب سکوت خفه می شود و رسوایی ها با کمک خاموشی به دست فراموشی سپرده می شود.

عقیده عمومی در گذشته تاثیری در سرنوشت کشور داشت، ولی ملت جوانمرد و پرخون و پر شور ما طوری شده است که احساس کینه و تحسین و دلبستگی نسبت به هیچ چیز نمی کند...*

پ.ن: *آدمک حصیری - آناتول فرانس

نوشته شده توسط امید در 22:45 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
روزگار
۱- بعضی وقتها حقیقت آنقدر چیپ و غیر قابل باور می شود که نمی توان گفتش. آن وقت تابلو ترین دروغ به قدری باورپذیر و دلنشین خواهد بود که آدم گیج می شود که حقیقت کدام است و مجاز کدام!

۲- باورت می شود امسال که سال تحویل شود و همه به هم تبریک بگویند، سال ۸۸ خواهد بود؟ ۸۸؟ خیلی زیاد نیست؟ خیلی دیر نیست؟ کجا رفت سالهای جوانی ما؟ کی بود آن زمانی که ما را جوانهای بیست و سه چهار ساله خطاب می کردند؟ چه کنیم با سالهای پیری؟

نوشته شده توسط امید در 20:12 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
مخاطب عام
میدانی دوست من، اشتباه بزرگیست عوضی گرفتن مبانی و قواعد. یعنی همان principles و rules فرنگی ها. قواعد را می توان ندیده گرفت، می توان خود را از تمام قید و بندها آزاد کرد. می توان به تمامی باید ها و نبایدها نه گفت. می توان به تمام قوانین بی اعتنایی کرد. اما خب، نمی شود مبانی را ندیده گرفت. نمی گویم برای روشنفکری باید قوانینی را رعایت کنی، نمی گویم در بازهای زندگیت باید به قانون احترام بگذاری (هر بازی ای)، نمی خواهم بگویم مدرن بودن یا پست مدرن بودن یا پسا پست مدرن بودن قواعد خاصی دارد، اما می خواهم بگویم تمام اینها که گفتم مبانی اولیه خاصی دارد که باید به آنها احترام بگذاری.

می دانی منظورم چیست؟ فرض کن یک آدم معمولی می خواهد آب بخورد. مبانی اولیه این است که باید آب را به دهانت نزدیک کنی، و قوانین این است که مثلن حتما با  لیوان آب بخوری. تو می توانی قوانین را زیر پا بگذاری، می توانی با دست آب بخوری، شیشه را سر بکشی، آب را بریزی توی یک کاسه و مثل بچه گربه که شیرش را آنرا لیس بزنی، اما نمی توانی بگویی میخواهم از راه گوشم آب بخورم، گرچه گوش و حلق بینی به هم راه دارند. می فهمی چه می گویم؟ بازی ها هم مبانی اولیه خودشان را دارند، باید آنها را رعایت کنیم، باور کن.

نوشته شده توسط امید در 23:36 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم دی 1387
مخاطب: خودم
دلم خواست این عکس را بگذارم. منتظرت بودم. جلوی در دانشکده! یادت هست؟ رفته بودی کلاس آمار، آن موقع فکر می کردم سوژه و بک گراند پشتش همخوانی حالبی با هم دارند. اصلن یادم نیست آخرش عکس را نشانت دادم یا نه. یادش به خیر. الان کجایی؟ روزگار بر وفق مراد هست؟ هیچ نمی گویی شاید جایی دل کسی برایت تنگ شده باشد؟ می دانستی هر وقت یاد تو می افتم کل زندگی و روزمرگی و کار و روابط اجتماعی و احساسی و هزار کوفت و زهر مار دیگرم به هم میریزد. چون نمی توانم به روی خودم نیاورم، و کدام آدمی است که بتواند سایه کسی دیگری را روی رابطه خودش قبول کند، علی الخصوص اگر این سایه فقط خاطره ای باشد و هیچ امکان جنگ و جدال با او نباشد و نتوان سرش داد کشید و فحش داد.

به همین سادگی، این شعر را یادت هست؟ از حادثه ای تو را خبر خواهم کرد....... وانرا به دو حرف مختصر خواهم کرد ..... با عشق تو در خاک نهان خواهم شد ..... با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

متنی ندراد

نوشته شده توسط امید در 19:14 | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم دی 1387
من
تا حالا شده؟ سرت به کار خودت باشد و نخواهی به صدای کسی که تو را صدا می زند جوابی بدهی. مثلن هی صدایت کنند "امید ... امید" و تو چه مشغول قدم زدن در مسیری کوتاه باشی و یا فقط یک گوشه نشسته باشی و به رو برو زل زده باشی. حواست هم باشد ها! یعنی کاملن بفهمی دارند صدایت می کنند و بتوانی هم جواب بدهی، اما نخواهی جواب بدهی.

اگر نشده امتحان کن! آنقدر لذت بخش است...

نوشته شده توسط امید در 21:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
فهمیدنی است
می دانی  بزرگترین بدبختی ما از کجاست؟ می دانی کدام  دسته از مردم برای رهایی بقیه از همه مضرترند؟

آنهایی که می گویند: "اسلام خودش خیلی خوبه، این آخوندا بدن" ، "آخ ببین چه سواستفاده ای از نام بلند حسین می کنن" ، کاش یه کمی از عدل علی تو رفتار شما بود" ، "کاش از آزادگی حسین درس بگیریم" ، "حسین کجا راضی به این عذاداری و اینا بود" ، "اینا دارن از این راه نون می خورن، حسین رو قاطی بازی های کثیفشون می کنن" ، "آبروی حسین و محرم رو می برن" و ... که این روزها خیلی می شنویم...

من نمی دانم آیا مگر اطلاعات شما چیزی غیر از اینهایی است که پای منبر و از همین آخوندها و مداح ها و... گرفته اید؟ حسین و علی را همین ها گنده کرده اند وگرنه مگر چند درصد از ما نشسته اند تاریخ بخوانند و از مناسبات آن موقع ها سر در بیاورند!

حسین را همین قیمه های نذری و پارچه سیاه خونه حاج آقا حسین کرده دیگر. حسین و محرم و ماجرای کربلا که به خودی خود چیزی برای بزرگ کردن و حماسه ساختن ندارد. اینکه مردی برای رسیدن به حکومت خانواده خود را ببیرد به جنگ که حماسه نیست. بدتر از جنگی که آنجا رخ داد هر روز در همین اطراف می بینیم. بدتر از علی اصغر کودکان بیگناه و گرسنه آفریقایی همین بغل اند.

نمک دان نشکنید دوستان! بیخود به دسته ها و هیات ها و مداح ها و ملا ها فحش ندهید. حسین را همینها برای شما حسین کرده اند. پس ممنونشان باشید و بیخود حساب محرم را و حساب شیعه را از صاحبان اصلیش جدا نکنید.

نوشته شده توسط امید در 15:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم دی 1387
به سادگی فلسفه

مساله مساله خونسردی نیست دوست من، مساله اهمیت ندادن است. نمی شود که جار بزنی اعتقاد داری زندگی چیز بی ارزشی است بعد آن وقت برای جزء جزء زندگی بی نهایت ارزش قائل باشی. وقتی زندگی بالذات ارزش نداشته باشد آن وقت هیچ چیز نمی تواند آنرا ارزشمند کند، درست مثل صفر. دیگر نه مبارزه برای برابری خلق، نه مبارزه برای آزادی انسانها، نه عشق و نه تنفر نمی تواند کاری کند که زندگیت ارزشمند شود. آن وقت پول بی ارزش می شود، دوستی بی ارزش می شود، مرگ بی ارزش می شود، رفاه و آسایش بی ارزش می شود، درد و غم بی ارزش می شود، بدبختی و خوشبختی بی ارزش می شود  و بالا تر از همه عشق بی ارزش می شود و همینطور برو تا آخر. اما خب این دلیل نمی شود که لذت نبری، می شود از همین چیز بی ارزش هم لذت برد، واقعن می شود، می شود به همنوع کمک کرد، نه برای اینکه کار خوبی است، برای اینکه چه فرقی می کند که کمک بکنی یا نکنی، حالا که تو حال می کنی به تو کمک شود، خب می کنیم، ناز شستت! یک وقت اما اشتباه نشود، زندگی بی ارزش هست، اما پوچ نیست. چون می شود از آن لذت برد.

دوستی می گفت "من اوائل فکر می کردم که تو چه زود دل می بندی، بعد فهمیدم که تو اصلن دل نمی بندی. قصد گول زدن نداری، فقط ما گول می خوریم که آی تو چقدر زود و زیاد ما را دوست داری، نگران می شویم که آخرش چه بلایی سرت می آید، انصافن کم هم نمی گذاری، توجه می کنی، محبت کلامی و عملی می کنی، اما آدم یک روزی می فهمد که بذل محبت در نظر تو مثل بخشیدن ریگهای بیابان است. این را هم آخرش می فهمیم، زمانی که روز خداحافظی از ما برای خودت پیتزا سفارش می دهی و برای سرد نشدنش زودی خداحافظی می کنی. نگاهت سنگین می شود طوری که اطرافیان به آدم اشاره می کنند که وقتی فلانی به تو نگاه می کرد عشق از چشمهایش می ریخت بیرون، و ما خر کیف می شویم و حال می کنیم اما آخرش می فهمیم که کلن سبک نگاه کردن تو همین است. اما خودمانیم فلانی، راستش را بگو، وقتی به ما می گفتی (دوستت دارم) راست می گفتی؟

جوابی نمیشد به این سوال داد، آخر تو به من بگو، دوست داشتن یعنی چه؟ شاید به قول دوستی عزیز ما اصلن دوست داشتن را بلد نیستیم، و شاید هم دوست داشتن یعنی چه؟

نوشته شده توسط امید در 19:49 | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم دی 1387
...

آغوش باز، معشوق ناز

پیمانه و جامی فراز

دیوانه و مستانه ایم

هان دلبرک، با ما بساز

در بازیِ رندانه ات

بی گفتگو گفتی بباز

هر روز افزونتر کنی

از خود جفا از ما نیاز

حسن خدادای است آن

گر دلبری بر خود نناز

رسم وفاداری بیار

با بوسه ای عاشق نواز

نوشته شده توسط امید در 18:59 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم دی 1387
...

به شدت در مقابل این وسوسه مقاومت می کنم که یک شب تو همین حوالی برم به گورستان، بالای سر قبر پدر بزرگم، قبر رو بشکافم و ببینم در عرض این ۲۰ روز چه شکلی شده! به پهلوی راست، پاها جفت شده و دهان و بینی و گوشهایی پر از پنبه. یعنی تا حالا موجودات زیر خاک خوردنش؟ فاسد شده؟ یا همونظوری مونده.

پ.ن: بدون شک، بسوزانید ما را لطفن، خاکسترش برای شما، به آب بدهید یا به باد یا هر کار دیگر که خواستید، فقط بسوزانید.

نوشته شده توسط امید در 17:45 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم دی 1387
ناچار
شده ایم مثل آن قمار بازی که همه چیزش را باخته، که اگر نگوید به تخمم کونش هم می سوزد!!!!
نوشته شده توسط امید در 20:47 | | لینک به این مطلب