تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
رویا
چند وقتیه هر شب خوابشون رو میبینم، خواب آدمهای بدون چهره، بدون رنگ، بدون جنسیت، محو، کاملن محو، انگار دارن ما رو نگاه می کنن، می پرسی از کجا میدونم؟ نمیدونم، حس می کنم، دارن ما رو نگاه می کنن. فقط صداشون واضحه، یه صدای روشن و صاف، که ضجه میزنه، فریاد میزنه، هق هق می کنه، و تو اون هیاهو فقط یه جمله میگه، میگه "آی ای زنده ها، به خدا ما هم یه زمانی زنده بودیم".

 

نوشته شده توسط امید در 22:29 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
من نه منم
همه ازش می پرسیدن چرا رفته نشسته بالای اون تخته سنگ، اونم این همه سال. چرا نمیاد پایین؟ خسته نشده؟ تنش درد نگرفته؟

یه سری می گفتن حتمن قصد اعتراض داشته، به کمبود امکانات در روستا، چپها می گفتن واسه اعتراض به فئودالیته رفته اون بالا، اعتراض به اختلاف طبقاتی بین برزگر و زمین دار. لیبرالها می گفتن واسه اعتراض به نبود آزادی بیان در شورای روستا رفته اون بالا، واسه اینکه مذهبیون افراطی کنترل شورا رو به دست گرفتن و مسجد زندگی مردم رو به عذاداری تبدیل کرده ، مبارزه برای آزادی. مسلمونها می گفتن چشم انتظاره مهدیه، نظر کرده است، وگرنه کی میتونه بره این همه سال اون بالا بشینه و خسته نشه، بهش دست میمالیدن محض تبرک، بودایی ها می گفتن داره ریاضت می کشه واسه رسیدن به مقام نیروانا، کلی مرید داشت.

اما خودش، خودشم یادش نبود واسه چی رفته اون بالا نشسته، حتی یادش نمیومد از کی اون بالا بوده، اما روش نمیشد به کسی بگه، خسته شده بود راستش، همه اش منتظر بود یکی بهش بگه داداش بیا پایین برو دنبال کار و زندگیت، اما هر چی صبر کرد کسی نگفت، همه چی میگفتن، هی می گفتن چرا اون بالایی؟ هدفت چیه؟ از کی اون بالایی؟ اهل چه مرامی هستی؟ تا خشتک شجره نامچه شو کشیده بودن بیرون، فهمیده بون که ننه باباش هفته ای چن بار خاک تو سری می کردن، که روزی چنبار میریده به قنداقش، سرکلاس میگوزیده یا نه، آمارش رو در آورده بودن که چن بار لب چشمه جلوش رو مالیده به کپل دختر کدخدا! اما یه نفر نمی گفت آقا نمیخوای بیایی پایین؟ عمو مگه بیکاری؟ بیا برو خونتون.

آخرش زد به پررویی بیخیال شهرت و اینا شد، به یه توریست که ازش پرسیده بود واسه چی اون بالایی جواب داد نمی دونم چرا اما اگه ازم بخواهید میام پایین. بعد صاف نگاه کرد تو چشم توریست، اما ازش نخواستن، نه اون و نه هیچ کس دیگه ای، هیچ کس بهش نگفت بیا پایین، هنوز هم اون بالاست، نشسته، دیگه واسه اینکه خودش سرخود بیاد پایین و منتظر دستور کس دیگه نباشه دیر شده، آخه حالا یه هدف داره، میخواد ببینه یکی پیدا میشه بهش بگه "آقا بیا پایین برو سر خونه زندگیت."

نوشته شده توسط امید در 19:57 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
هان؟
فکر کنم روزی که بفهمی چیزی برای از دست دادن نداری، بهترین و بدترین روز زندگیت باشد. بهترین است چون می توانی آزادی از هر تعلقی را با تمام وجود حس کنی، رها از هر قید و بندی. و بدترین است چون معنیش این است که هر چه داشتی از دست دادی.

نوشته شده توسط امید در 15:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
که اینطور!
۱- من همونم که با دختری که همخونه ام دوستش داشت و میخواست باهاش رابطه داشته باشه دوست شدم، اینو نوشتم تا یادم نره چقدر پفیوزم. یه ورژن دیگه هم هست. دوستم بهش پیشنهاد داد، دختره رد کرد و بعد طی یک سری کش و قوس من باهاش دوست شدم.

۲- بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنی.

۳- احمدی نژاد آمد تا مردم به خاتمی راضی شوند. به مرگ گرفتند وما به تب راضی می شویم. یه ورژن دیگه هم هست. این یکی اوج آمال نظامه و تموم کارهاش مورد تایید ایناست و انتخاب خاتمی خاری در چشم استبداده.

۴- بستگی داره از چه  جهتی بهش نگاه کنی.

بعد نوشت: این که من امروز دیدم، حضور پر شور مردم در تظاهرات ۲۲ بهمن بود واقعن! همین مردم خودمون بعد از ۳۰ سال؟!؟

 یارو لره رفت به راننده اوتوبوس گفت" آقای راننده واسه کی رانندگی می کنی!؟ اینا که همه خوابن!!!!

نوشته شده توسط امید در 23:0 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم بهمن 1387
بازرگان، خمینی، طالقانی و یزدی
وقتی بازرگان از جلسه با خمینی برگشت، طالقانی از او پرسید خمینی با تو چه کار داشت؟ بازرگان جواب داد پیشنهاد رهبری دولت موقت رو به من دادند. طالقانی با عجله پرسید: قبول که نکردی؟ بازرگان جواب داد چرا، آیت الله درخواست کردند و من هم به عنوان وظیفه شرعی و میهنی پذیرفتم. آیت الله طالقانی با تاسف سری تکان داده و گفته: شناختت از این طبقه بسیار کم است. طبقه روحانیت طبقه ایست که نه وفا دارد نه صفا.*

پ.ن:* در تکاپوی آزادی - یوسفی اشکوری

نوشته شده توسط امید در 12:18 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
جدی؟!؟!؟!؟!
تو           برای چه زندگی می کنی؟

پ.ن: - سلام آقا   یه کمکی به من می کنی؟  ۴ تا یتیم دارم. بیکارم، راه دوری نمیره. بچه ها گشنن.

- بیا خونمون، ۱۰۰۰۰ تومن بهت میدم.

- آقا من اینکاره نیستم، یه کمک کوچیک بکن.

- پیشنهادمو دادم بهت، انصافن با این هیکل و ریختت هیچکی همچین پولی نمیده. میای یا نه؟

- ...

پ.پ.ن: با آنکه یا آنچه تو می گویی تماما مخالفم، اما تا پای جان استاده ام تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

ولتر

نوشته شده توسط امید در 21:9 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم بهمن 1387
حیف

در بعضی از محله های این شهر، پسران جوان 2 دسته اند، یا معتادند یا مواد فروش.

در بعضی از محله های این شهر، پسران جوان برای اینکه چاقو نخورند چاقو در جیب نگه می دارند، و آنوقت این پسران جوان 2 دسته اند، یا چاقو میخورند و می میرند، یا چاقو میزنند، اعدام می شوند و میمیرند.

در بعضی محله های این شهر، دختران جوان 2 دسته اند، یا عاشق می شوند و از ترس پدر و برادر و حرف همسایه ها و باید ها و نباید هایی که مادرشان از 3 سالگی توی گوششان فرو کرده خفه می شوند و با اولین خواستگار می روند و بی عشق میمیرند، یا عاشق می شوند و خود را از همه قید و بندها رها می کنند و به لبخندی و نگاهی پر از زندگی می شوند و بعد، به دست برادر یا پدر یا احساس گناه ناشی از سنتها، با عشق میمیرند.

در بعضی محله های این شهر، دختران جوان 2 دسته اند، یا به خاطر فقر اقتصادی و فرهنگی خانواده از تحصیل منع می شوند و تمام استعداد و آینده شان در آشپزخانه و اتاق خواب صرف می شود، یا با هزار زور و زحمت خانواده را راضی به درس خواندشان می کنند و بعد، در طرح سهمیه بندی جنسیتی یا سهمیه بندی بومی گرفتار می شوند و از تحصیل منع می شوند و تمام استعداد و آینده شان در آشپزخانه و اتاق خواب می گذرد.

نوشته شده توسط امید در 18:44 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دهم بهمن 1387
خیلی مسخره
آمریکا کشوری است که در آن مردی که به خاطر بحران مالی بیکار شده، به یک ایستگاه تلویزیونی نامه می نویسد و دلیل خودکشی خودش را توضیح میدهد، آن ایستگاه گزارش می گیرد و جنجال به پا میشود و زمامداران کشور شرمنده میشوند و قول میدهند بحران را هر چه سریعتر برطرف کنند.

ایران کشوری است که در آن کارگر کارخانه ای در رشت بعد از چند ماه حقوق نگرفتن، روزی که جلوی در کارخانه متوجه می شود که کارخانه را فروختند و هیچ امیدی برای گرفتن حقوق از دست رفته نیست، و میبیند که هیچ پولی، هیچ پولی ندارد برای خریدن طناب دار. از دوستش تقاضای پول می کند، دوستش ۵۰۰ تومان دارد که ۲۵۰ تومن به او می دهد. با ۲۵۰ تومان طناب دار می خرد و خودش را دار می زند. هیچ ایستگاه تلویزیونی خبر را پوشش نمی دهد، خبرگذاری کار -ایلنا- خبر را پخش می کند، و تعطیل می شود. و زمامداران مملکت ...

بگذریم. اینجا ایران است.و این صدای جمهوری اسلامی ایران.

 

نوشته شده توسط امید در 23:36 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم بهمن 1387
بیخیال
۱- همه اختراعات بشر به بمب اتم تبدیل نمیشن، همه مومنین داوطلب عملیات انتحاری نمیشن، همه قهرمانا تقلب نمی کنن، همه تاجرا دزد نیستن، همه آزادیخواه ها چریک نیستن، البته بیشتر آ.خوندها و کشیشها پفیوز هستن، همه استادای دانشگاه از لای لنگ دخترای دانشجو نمره نمیارن.

هر کدام از اینها به نسبتی خوب و بد دارند. هدف توهین به هبچ کس نیست باور کنید، منظور فقط اینه که "که چی؟" همین و بس.

۲- خداییش فکر نمی کنید در این ۴ سال از حیثیت دین حکومتی چقدر کم شده؟ حیف نیست دوباره خاتمی یا میرحسین موسوی بیایند و هر چه رشته شده را پنبه کنند؟ حالا احمدی نژآد نه، اما یکی همکر و هم جناح او برای آینده ما مفید نیست؟ ما که هیچ، (ما هیچ ما نگاه، مال کی بود؟) اما بچه ها و نوه های ما شاید. ها؟ فکر نمی کنید؟ انقدر خودخواه نباشید خواهشمندیم. خیلی ناراحتیم می توانیم برویم، اما کشور را ندهیم دست اصلاح طلبان بی بخار، اصلاح یعنی چه؟

۳- بُز ...

نوشته شده توسط امید در 20:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
معنای زندگی (1)
یکی برای اینکه معنی به زندگیش بده میره درس میخونه یه چی اختراع کنه به درد بخوره اختراع می کنه با اختراعش میزنن مردم و به گا میدن. یکی دیگه میشینه فک می کنه ملت چه جوری زندگی کنن بهتره میره فیلسوف میشه مومنینش بزنن همدیگرو پاره پاره کنن. یکی دیگه حس میکنه باید از همه بهتر باشه میره مثل خر میدووه قهرمان المپیک میشه و ۲ تا جف پا هم انداخ انداخ. یکی دیگه فک می کنه معنی زندگی رفاه و آسایشه میره تاجر میشه ملت رو جر میده تا پولدار بشه و فراری سوار شه. یکی دیگه فک می کنه مبارزه برای آزادی از همه چی مهمتره میره آزادیخواه میشه یا اسلحه میسازه میده با آزادیخواهها بزن همدیگرو به گا بدن. یکی دیگه فک می کنه ایمان و اعتقاد از همه چی مهمتره میره مومن میشه کمربند انفجاری میبنده به خودش میکوبه به دیوار بچه مچه ها جر بخورن بیفتن رو زمین. یکی دیگه فک می کنه راه های پلتیکی بلده میره سیاستمدار میشه مردم رو نجات بده یه گه زیادی میخوره جنگ را میندازه ملت به گا میرن. یکی دیگه فک می کنه معنی زندگی تو عشقه میره همه اینا رو دایورت میکنه به تخمش زورکی و الکی یا واقعی عاشق میشه گریه میکنه. یکی دیگه فک می کنه تقرب به خدا و راضی نگه داشتن اون معنی خوبی میده به زندگیش میره آخ.وند و کشیش میشه خون مردم و تو شیشه می کنه و کو.ن بچه ۸ ساله میذاره. یکی دیگه فک می کنه باید یه چی از خودش خلق کنه اسمش به یادگار بمونه میره نویسنده و شاعر و نقاش و موسیقی دان میشه و میشینه عقده هاشو میاره تو آثارش. یکی دیگه معنی زندگی رو تو علم و دانش میبینه میره کو.ن خودشو پاره میکنه استاد بشه از لای لنگ شاگردای دخترش و بطری عرق کشمش پسرا نمره بیاره بده بهشون پاس شن.

خلاصه هر کی یه جوری معنی به زندگیش میده و هدف میسازه و به خودش افتخار میکنه. با همه اینا، ما هنو معنی درست و حسابی زندگی رو پیدا نکردیم و این وسط گل گشت میزنیم و تخمه آفتابگردون میشکونیم و پوستشو تف می کنیم تو صورت هر چی معنا یابِ موفقه.

نوشته شده توسط امید در 23:50 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم بهمن 1387
پپپپپپپپپززززززززززززززززز
با دوستی بحث می کردیم، در مورد سیاست و انتخابات و اینها، اول صحبت نظر خودم را به صورت x بیان کردم، خیلی هم در موردش فاکت و دلیل آوردم و باورم شد که چه می گویم، اوسط بحث یکهو بدون اینکه کسی نظر مرا رد کند یا تحت فشار مباحثه ای باشم، نظر جدید دادم به صورت y که با نظر اولی ۱۸۰ درجه متفاوت بود. جالب اینجاست که در مورد نظر دوم هم کلی استدلال کردم. کسی چیزی نگفت اما بعد که بحث تمام شد همانطور که با خودم فکر می کردم به نتیجه سومی رسیدم مستقل از دو نتیجه قبلی!

خنده ام گرفته بود، تا به حال کسی ما را دیوانه خطاب نکرده اما فکر کنم دیوانه شده ام رسمن. آخر بعد دیدم در تمام موارد زندگی که پیش می آید همینطور است قضیه، در نهایت گور پدرش البته، چندان هم مهم نیست. اما خب...

خودمانیم، فکر کنم آخرش این می شود که شاید ۲۰ سال بعد بیایم اینجا  و بنویسم، چی بنویسم اصلن؟ که ما چه شدیم و کجاییم در این زندگانی مرحمتی؟ فرقش این است که ۲۰ سال دیگر اگر زنده باشیم کار چندانی نمی شود کرد جز به انتظار مرگ بودن، عمر چندانی نمانده برای انجام کاری یا تصمیم کبری یا هر مزخرف دیگری! یادم نیست خودم بودم یا یکی از دوستان و یادم نمی آید در کدام بیمارستان بود اما گویا پیرمردی کنار من یا دوستم نشسته بوده و هی می گفته "هی روزگار ... ک.س خوارت". خوب که فکر می کنم میبینم مشخصن آن پیرمرد خیلی بیشتر از من و شما تجربه داشته و می دانسته چه می گوید.

پ.ن: راستی اینرا از گفتگو با یک دوست برداشت کرده ام، خودش هم از من کم سوژه نگرفته البته. من نمی دانم کدام دختر سنتی و بیچاره و عاشقی که برادرش او را به پسر خاله کرایه می دهد، به معشوقش نامه می نویسد و در اوج جملات "بیا منو نجات بده" یکهو می گوید تن فلانی بوی ان می دهد. بیخیال بابا، دوستانِ جایزه بگیر، مدرنیسمتان ما را گا.ییده به خدا.

پ.ن: و شاید فقط خسته ایم. همین ...

نوشته شده توسط امید در 18:52 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم بهمن 1387
داستان کفش
در تاریخ نوشته اند که خروشچف وفتی برای اولین بار به مجمع عمومی سازمان ملل رفت، وقت سخنرانی برای اینکه مجمع را به سکوت وادارد کفشش ر از پای خود درآورد و مثل چکش قاضی ها کوبید روی میز خطابه، تق تق تق. و گفت: سوسیالیسم، سرمایه داری را دفن خواهد کرد.

همین چند وقت پیش خبرنگار عراقی کفشش را در آورد و به سمت رییس جمهور سرمایه دارها پرتاب کرد.

فکر کنم سرمایه داری -حالا به چه دلیلی، بماند- از ضربه هر دو کفش جاخالی داده است. و امروز تصمیم گرفته با انتخاب اوباما، درست مثل انتخاب گورباچف، تغییری در فرم خودش بدهد، مسلمن محتوا همان خواهد بود، اما فرم عوض خواهد شد. تا چه شود...

نوشته شده توسط امید در 22:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم بهمن 1387
برویم یا بمانیم
دوستی امروز می گفت: تنها چیزی که برای من مهمه اینه که بچه هام تو این کشور زندگی نکن، همین ...
نوشته شده توسط امید در 19:45 | | لینک به این مطلب