یه سری می گفتن حتمن قصد اعتراض داشته، به کمبود امکانات در روستا، چپها می گفتن واسه اعتراض به فئودالیته رفته اون بالا، اعتراض به اختلاف طبقاتی بین برزگر و زمین دار. لیبرالها می گفتن واسه اعتراض به نبود آزادی بیان در شورای روستا رفته اون بالا، واسه اینکه مذهبیون افراطی کنترل شورا رو به دست گرفتن و مسجد زندگی مردم رو به عذاداری تبدیل کرده ، مبارزه برای آزادی. مسلمونها می گفتن چشم انتظاره مهدیه، نظر کرده است، وگرنه کی میتونه بره این همه سال اون بالا بشینه و خسته نشه، بهش دست میمالیدن محض تبرک، بودایی ها می گفتن داره ریاضت می کشه واسه رسیدن به مقام نیروانا، کلی مرید داشت.
اما خودش، خودشم یادش نبود واسه چی رفته اون بالا نشسته، حتی یادش نمیومد از کی اون بالا بوده، اما روش نمیشد به کسی بگه، خسته شده بود راستش، همه اش منتظر بود یکی بهش بگه داداش بیا پایین برو دنبال کار و زندگیت، اما هر چی صبر کرد کسی نگفت، همه چی میگفتن، هی می گفتن چرا اون بالایی؟ هدفت چیه؟ از کی اون بالایی؟ اهل چه مرامی هستی؟ تا خشتک شجره نامچه شو کشیده بودن بیرون، فهمیده بون که ننه باباش هفته ای چن بار خاک تو سری می کردن، که روزی چنبار میریده به قنداقش، سرکلاس میگوزیده یا نه، آمارش رو در آورده بودن که چن بار لب چشمه جلوش رو مالیده به کپل دختر کدخدا! اما یه نفر نمی گفت آقا نمیخوای بیایی پایین؟ عمو مگه بیکاری؟ بیا برو خونتون.
آخرش زد به پررویی بیخیال شهرت و اینا شد، به یه توریست که ازش پرسیده بود واسه چی اون بالایی جواب داد نمی دونم چرا اما اگه ازم بخواهید میام پایین. بعد صاف نگاه کرد تو چشم توریست، اما ازش نخواستن، نه اون و نه هیچ کس دیگه ای، هیچ کس بهش نگفت بیا پایین، هنوز هم اون بالاست، نشسته، دیگه واسه اینکه خودش سرخود بیاد پایین و منتظر دستور کس دیگه نباشه دیر شده، آخه حالا یه هدف داره، میخواد ببینه یکی پیدا میشه بهش بگه "آقا بیا پایین برو سر خونه زندگیت."
۲- بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنی.
۳- احمدی نژاد آمد تا مردم به خاتمی راضی شوند. به مرگ گرفتند وما به تب راضی می شویم. یه ورژن دیگه هم هست. این یکی اوج آمال نظامه و تموم کارهاش مورد تایید ایناست و انتخاب خاتمی خاری در چشم استبداده.
۴- بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنی.
بعد نوشت: این که من امروز دیدم، حضور پر شور مردم در تظاهرات ۲۲ بهمن بود واقعن! همین مردم خودمون بعد از ۳۰ سال؟!؟
یارو لره رفت به راننده اوتوبوس گفت" آقای راننده واسه کی رانندگی می کنی!؟ اینا که همه خوابن!!!!
پ.ن:* در تکاپوی آزادی - یوسفی اشکوری
پ.ن: - سلام آقا یه کمکی به من می کنی؟ ۴ تا یتیم دارم. بیکارم، راه دوری نمیره. بچه ها گشنن.
- بیا خونمون، ۱۰۰۰۰ تومن بهت میدم.
- آقا من اینکاره نیستم، یه کمک کوچیک بکن.
- پیشنهادمو دادم بهت، انصافن با این هیکل و ریختت هیچکی همچین پولی نمیده. میای یا نه؟
- ...
پ.پ.ن: با آنکه یا آنچه تو می گویی تماما مخالفم، اما تا پای جان استاده ام تا تو بتوانی حرفت را بزنی.
ولتر
در بعضی از محله های این شهر، پسران جوان 2 دسته اند، یا معتادند یا مواد فروش.
در بعضی از محله های این شهر، پسران جوان برای اینکه چاقو نخورند چاقو در جیب نگه می دارند، و آنوقت این پسران جوان 2 دسته اند، یا چاقو میخورند و می میرند، یا چاقو میزنند، اعدام می شوند و میمیرند.
در بعضی محله های این شهر، دختران جوان 2 دسته اند، یا عاشق می شوند و از ترس پدر و برادر و حرف همسایه ها و باید ها و نباید هایی که مادرشان از 3 سالگی توی گوششان فرو کرده خفه می شوند و با اولین خواستگار می روند و بی عشق میمیرند، یا عاشق می شوند و خود را از همه قید و بندها رها می کنند و به لبخندی و نگاهی پر از زندگی می شوند و بعد، به دست برادر یا پدر یا احساس گناه ناشی از سنتها، با عشق میمیرند.
در بعضی محله های این شهر، دختران جوان 2 دسته اند، یا به خاطر فقر اقتصادی و فرهنگی خانواده از تحصیل منع می شوند و تمام استعداد و آینده شان در آشپزخانه و اتاق خواب صرف می شود، یا با هزار زور و زحمت خانواده را راضی به درس خواندشان می کنند و بعد، در طرح سهمیه بندی جنسیتی یا سهمیه بندی بومی گرفتار می شوند و از تحصیل منع می شوند و تمام استعداد و آینده شان در آشپزخانه و اتاق خواب می گذرد.
ایران کشوری است که در آن کارگر کارخانه ای در رشت بعد از چند ماه حقوق نگرفتن، روزی که جلوی در کارخانه متوجه می شود که کارخانه را فروختند و هیچ امیدی برای گرفتن حقوق از دست رفته نیست، و میبیند که هیچ پولی، هیچ پولی ندارد برای خریدن طناب دار. از دوستش تقاضای پول می کند، دوستش ۵۰۰ تومان دارد که ۲۵۰ تومن به او می دهد. با ۲۵۰ تومان طناب دار می خرد و خودش را دار می زند. هیچ ایستگاه تلویزیونی خبر را پوشش نمی دهد، خبرگذاری کار -ایلنا- خبر را پخش می کند، و تعطیل می شود. و زمامداران مملکت ...
بگذریم. اینجا ایران است.و این صدای جمهوری اسلامی ایران.
هر کدام از اینها به نسبتی خوب و بد دارند. هدف توهین به هبچ کس نیست باور کنید، منظور فقط اینه که "که چی؟" همین و بس.
۲- خداییش فکر نمی کنید در این ۴ سال از حیثیت دین حکومتی چقدر کم شده؟ حیف نیست دوباره خاتمی یا میرحسین موسوی بیایند و هر چه رشته شده را پنبه کنند؟ حالا احمدی نژآد نه، اما یکی همکر و هم جناح او برای آینده ما مفید نیست؟ ما که هیچ، (ما هیچ ما نگاه، مال کی بود؟) اما بچه ها و نوه های ما شاید. ها؟ فکر نمی کنید؟ انقدر خودخواه نباشید خواهشمندیم. خیلی ناراحتیم می توانیم برویم، اما کشور را ندهیم دست اصلاح طلبان بی بخار، اصلاح یعنی چه؟
۳- بُز ...
خلاصه هر کی یه جوری معنی به زندگیش میده و هدف میسازه و به خودش افتخار میکنه. با همه اینا، ما هنو معنی درست و حسابی زندگی رو پیدا نکردیم و این وسط گل گشت میزنیم و تخمه آفتابگردون میشکونیم و پوستشو تف می کنیم تو صورت هر چی معنا یابِ موفقه.
خنده ام گرفته بود، تا به حال کسی ما را دیوانه خطاب نکرده اما فکر کنم دیوانه شده ام رسمن. آخر بعد دیدم در تمام موارد زندگی که پیش می آید همینطور است قضیه، در نهایت گور پدرش البته، چندان هم مهم نیست. اما خب...
خودمانیم، فکر کنم آخرش این می شود که شاید ۲۰ سال بعد بیایم اینجا و بنویسم، چی بنویسم اصلن؟ که ما چه شدیم و کجاییم در این زندگانی مرحمتی؟ فرقش این است که ۲۰ سال دیگر اگر زنده باشیم کار چندانی نمی شود کرد جز به انتظار مرگ بودن، عمر چندانی نمانده برای انجام کاری یا تصمیم کبری یا هر مزخرف دیگری! یادم نیست خودم بودم یا یکی از دوستان و یادم نمی آید در کدام بیمارستان بود اما گویا پیرمردی کنار من یا دوستم نشسته بوده و هی می گفته "هی روزگار ... ک.س خوارت". خوب که فکر می کنم میبینم مشخصن آن پیرمرد خیلی بیشتر از من و شما تجربه داشته و می دانسته چه می گوید.
پ.ن: راستی اینرا از گفتگو با یک دوست برداشت کرده ام، خودش هم از من کم سوژه نگرفته البته. من نمی دانم کدام دختر سنتی و بیچاره و عاشقی که برادرش او را به پسر خاله کرایه می دهد، به معشوقش نامه می نویسد و در اوج جملات "بیا منو نجات بده" یکهو می گوید تن فلانی بوی ان می دهد. بیخیال بابا، دوستانِ جایزه بگیر، مدرنیسمتان ما را گا.ییده به خدا.
پ.ن: و شاید فقط خسته ایم. همین ...
همین چند وقت پیش خبرنگار عراقی کفشش را در آورد و به سمت رییس جمهور سرمایه دارها پرتاب کرد.
فکر کنم سرمایه داری -حالا به چه دلیلی، بماند- از ضربه هر دو کفش جاخالی داده است. و امروز تصمیم گرفته با انتخاب اوباما، درست مثل انتخاب گورباچف، تغییری در فرم خودش بدهد، مسلمن محتوا همان خواهد بود، اما فرم عوض خواهد شد. تا چه شود...

