تبليغاتX
احمقانه ها
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
همین و تمام
۱- آدمهایی که وقتی بهشان می گویی"همچنس خواهی هم نوعی از رفتار های انسانی است که شاید برای تو عیر عادی باشد، اما وجود دارد" می گوید: ئه؟ بچه کونی ها هم دسته تشکیل دادن واسه خودشون؟!؟

۲- آدمهایی که ۵۰ سالشان است اما به پرسپولیس می گویند "پیروزی".

پ.ن: مردی   مرد.

نوشته شده توسط امید در 12:26 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
ممنونیم آقای موسوی
تا همین چند وقت پیش، با اصرار خاتمی و اصلاح طلبان کلن، برای آمدن میرحسین موسوی به صحنه انتخابات ریاست جمهوری، چه انتخابات پیشین و چه انتخابات پیش رو، چنین به نظر می رسید که میرحسین موسوی نماینده طیف اصلاح طلبان است، حتی کار تا آنجا پیش رفت که بسیاری از دوستان نشستند تحلیل کردند و نظریه دادند که اصولن میرحسین از محمد خیلی بهتر است و چهره قدیمی ِ جدیدی است و توانایی جذب آراء جوانان و کسانی که از محمد دل خوشی را ندارند را دارد.

تا همین چند وقت پیش خاتمی تمام تلاش خودش را به کار برد که میر حسین بیاید و نامزد اصلاح طلبان شود برای ریاست جمهوری. اما چه ۴ سال پیش و چه امسال هر چه کردند میر حسین قبول کرد، و تا آنجا پیش رفت که خاتمی اعلام کرد یا من یا میر حسین یکی مان می آید، و چون میر حسین نیامد، خودش آمد.

حالا بعد از اینکه ستاد خاتمی رسمن شروع به کار کرد، بعد از اینکه مشخص شد خامنه ای چندان از کاندید شدن خاتمی راضی نیست، میر حسین موسوی وارد صحنه انتخابات شد. و دهان همه از تعجب باز ماند.

خب، آقای خاتمی فکر کنم همه مان اشتباه کردیم، میر حسین موسوی نامزد جناح شما نیست. رقیب شماست. و نامزدی است برای اینکه چنان اختلافی بین اصلاح طلبان بیندازد که احمدی نژاد بتواند این بار نیز برنده شود. نمی خواهم بگویم میرحسین موسوی با دستور شخص رهبری وارد صحنه شده، اما مشخصن همفکر شما نیست. با شما نیست. و این را با رد کردن تمام درخواستهای شما نشان داد.

با این حال من او را تحسین می کنم. چرا که شاید نخواست با قبول درخواست اصلاح طلبان این ذهنیت را ایجاد کند که برنامه هایش و روش هایش در اداره کشور با روش شما همخوانی دارد، و نخواست مردم چنین تصوری غلطی داشته باشند و بعدن سر خورده بشوند.

بایت این روشنگری، آقای موسوی از شما ممنونیم.

نوشته شده توسط امید در 22:0 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
کمی تا قسمتی ابری
همه می گفتند مادر نمونه یعنی او. کسی که تمام زندگیش را وقف فرزندش کرد. فرزندی که به گفته دوستان از نظر ذهنی کمی مشکل داشت و به گفته دشمنان منگل بود. آنقدر در مراقبت و رسیدگی به پسرش همت به خرج داد که شوهرش کامل از یادش رفت. شوهری که استاد دانشگاه بود و جامعه شناسی می خواند و به گفته همکلاسی ها و شاگرها و همدوره ای ها از حساس ترین انسانها بود. و تقریبن دیگر با هم زندگی نمی کردند. گاه گاهی شاید. شوهر در سوییت های مخصوص استادان که دانشگاه در اختیارش گذاشته بود و زن در خانه ای که سالها پیش قرار بود خانه عشقش باشد. و برای روابط زناشوییشان عشقبازی کلمه مناسبی نبود، فقط شاید آبی بر آتش نیاز، آن هم دیر به دیر.

پسر را به پانزده سالگی رسانده بود، تمام هدفش این بود که پسرک بتواند سوادی داشته باشد و  کاری دست و پا کند. از خودش که می پرسیدی سخت ترین کار برایش نه فرو کردن درس و مشق در کله پسر بلکه حمام کردن پسری بود که کم کم بالغ میشد و موقع شستشوی بعضی اندامهایش عکس العملهایی نشان می داد که مادر را غصه دار می کرد، غصه اینکه پسرش جسمن بزرگ می شود اما کی خواهد توانست او را داماد کند. غصه ناکام مردن پسرش. تا آن روز، حمام کردن پسر را تا می توانست به عقب می انداخت اما خب دیگر نمیشد صبر کرد، پسر واقعن نیاز به حمام داشت. پسر را به حمام برد، و باز نگاهش به موهای روییده در شرمگاه پسر افتاد و بغض کرد، شروع به شستن کرد و آرام آرام لیف را بر بدن پسر کشید. می دید که پسرش تحریک شده و آشکارا لبخند می زند و لذت می برد، روی زانوهایش نشست تا پاهای پسر را بشوید، ساعدش که به آلت پسر خورد پاشیده شدن مایع گرم و غلیظی را بر صورتش حس کرد، کمی توی چشمش پاشیده شد، نفسش بند آمد، داشت خفه میشد، بلند که شد صورتش را بشوید، چشمهای خمار پسر را که دید، بغضش ترکید و هق هقش تمام دنیا را برداشت.

نوشته شده توسط امید در 21:15 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم اسفند 1387
بیخیالش
امروز وقتی از اتوبان صدر پیچیدیم تو خروجی کاوه شمال و یه دوره گرد رو دیدیم که روی چرخ طوافی چاغاله بادوم میفروخت، وقتی با ذوق داد زدم ئه بابا چاغاله، و وقتی بابام که معمولن در مورد این خرده خرجهای من سختیگر و مشکلدار برخورد می کنه در جا زد رو ترمز، همون لحظه فهمیدم که هدف بسیار والای من در زندگانی این است که هر سال منتظر این ۳۰ روزی که چاغاله بادوم تو بازاره باشم و چاغاله بادوم بخرم و بخورم.

بقیه اش کشک است، بیخیالش...

نوشته شده توسط امید در 21:41 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
مسخره ام نکنید
مسخره ام نکنید، وقتی می گویم برایم فرق نمی کند چه کسی رییس جمهور ایران شود. مسخره ام نکنید، وقتی می گویم برایم مهم نیست دانشگاه صنعتی شریف و داروسازی رازی به لیست تحریم پیوستند.

باید از اینجا برویم، تیر ۷۸، ده.نمکی با دار و دسته اش ریختند کوی دانشگاه و زدند و پاره کردند و فحش دادند و خراب کردند. فروردین ۸۵، ده.نمکی و دار و دسته اش فیلمی ساختند که اکبر عبد.ی در آن می گوزید، فیلم با میلیاردها فروش، پرفروش ترین فیلم تاریخ ایران شد.

باید از اینجا برویم، خرداد ۸۴ مردی با ادبیاتی متفاوت، در انتخاباتی با روشی متفاوت، رییس جمهور ایران شد، بهمن ۸۷ ملتی گرسنه از سؤ مدیریتی متفاوت، زخمی از ارشادهایی متفاوت، با حضوری متفاوت خیابانهای تهران را فرش کردند.

باید از اینجا برویم، در سال ۱۳۶۷، جنگ که تمام شد، شهیدانی واقعی، با آرمانهایی واقعی، از دل میدانهای جنگ واقعی بیرون کشیده شدند و در گورستانی واقعی در خاک رفتند. اسفند ۸۷، شهیدانی جعلی، در تابوتهایی خالی، با آرمانهایی شیطانی، بر دستهایی پلید، در دانشگاهی واقعی - گورستانی جعلی، به خاک رفتند. دانشجوهایی واقعی اعتراض کردند، حافظین امنیتی جعلی شبانه آنها را دستگیر کردند و مردمی جعلی، در سکوت، لباس عید می خرند.

باید از اینجا برویم، مسخره ام نکنید ...

روی لینک زیر کلیک کنید

http://tahasonegorgan87.blogfa.com/

نوشته شده توسط امید در 22:59 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم اسفند 1387
تف ...
شادیهای کوچک، آدمهای بزرگ. فکر کنم این عنوان داستانی از محمود کیانوش باشد. درباره آدمهای بزرگی که بچگی نکرده بزرگ شده اند. و بچه هایی که با آبنباتی چوبی ذوق مرگ می شوند.

این روزها زیاد پیاده روی می کنم، میبینید خیابان ها چقدر شلوغ شده؟ مردم واقعن دارند با ذوق و شوق خرید عید می کنند. نفس خرید عید بد نیست، بالاخره بچه هایی هم هستند که باید ذوق کنند و زندگی کنند. اما درد آنجاست که این شادیهای کوچک، خریدهای کوچک و بزرگ عید، تمام دردهای بزرگِ آدمهای بزرگ را تسکین می دهد. اینطوری می شود که یادمان می رود کارگران کارخانه ها خیلی وقت است حقوق نگرفته اند، پس نمی توانند برای بچه هایشان چیزی بخرند. یادمان می رود معلمان در زندانند و به اعدام محکوم می شوند. یادمان می رود نخبه های این مملکت در منطقه خوش آب و هوای پایتخت به پیک نیک اجباری رفته اند. یادمان می رود دانشگاه ها را قبرستان کرده اند. نمی دانم چرا فقط چون می توانیم کفش چینی ۱۰۰۰ تومانی را به ۱۰۰۰۰ تومن برای پسر کوچکمان بخریم، یادمان می رود که اجاره خانه را با مسافر کشی روی تاکسی مردم جور کرده ایم.

باز اگر دردهای همسایه به تخممان بود، قابل قبول تر بود، ما ایرانی ها سالهای سال است که سابقه ترجیح دادن نفع خودمان به تمام دنیا را داریم، اما درد اینجاست که خودمان را هم فراموش می کنیم. معتادیم همه مان. از بدبخت ترین معتادان، نشئه آجیل و تخمه شب عید. تف ...

شادی های کوچک بد نیست، شاد شدن با چیزهای کوچک هم بد نیست، اما نه وقتی که این شادیهای کوچک، غمهای بزرگ را نه تسکین می دهند، نه درمان می کنند، بلکه فقط زیر خاکستر پنهان می کنند.

نوشته شده توسط امید در 22:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
فرقی نمی کند، و دیگر هیچ.
۱- مهمانی رفیق ما کنسل شد، مثکه ویزاش یه سری مشکلات داره، همین، تمام.

۲- چرا ما هیچی نیستیم؟

۳- هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.*

* "خداحافظ گری کوپر" - رومن گاری

۴- حالا بعد از ۳ سال که از آن ماحرا می گذرد، به من می گویی "که من آن شب آمده بودم خانه تو برای پابان دادن به دخترانگی ۲۴ ساله، نشان به آن نشان که لباس خواب سک.سی مشکی رنگ را هم آورده بودم، و پوشیدمش و صدایم به قول خودت نزدیک بود نصفه شب افسر کشیک کلانتری را با خبر کند که در این خانه چه خبر است، اما دیدم که اینکاره نیستی، جا تر است و بچه نیست"

و حالا بعد از ۳ سال که از آن ماجرا می گذرد بگذار من به تو بگویم " که من با هر کسی با معیارهای خودش رفتار می کنم، راست هم می گویم، و پیش فرضم هم بر این است که تو هم راست می گویی، یعنی وقتی تو می گویی که بکارتم برای من خیلی مهم است، من قبول می کنم که بکارتت برای تو خیلی مهم است و حتی وقتی ماهها بعد در خانه دکتر کرمی که استاد مخابرات من و صاحب خانه تو بود از خودت بیخود شدی و ... از خانه زدم بیرون که باعث نشوم عذاب وجدان بگیری و این حرفها. حالا هم هر کاری که کردی نوش جان و ناز شست تو و هر کسی که فهمیده تو دروغ می گویی.

ما که بخیل نیستیم، دوست عزیز، نه؟

نوشته شده توسط امید در 22:7 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم اسفند 1387
آگهی
به یک عدد دختر با کلاس، اجتماعی و خوش بر و رو، خوش رقص، برای همراهی به عنوان پارتنر در گودبای پارتی ِ امید (دوست عزیزم) نیازمندیم.

پ.ن: اهل نوشیدن باشد لطفن، خواستیم برقصیم نگه اه اه دهنت بود میده.

مکان: خونه امید اینا

زمان: جمعه هفته آینده

قبلن از همکاری شما سپاسگذارم.

پ.ن: در مورد پست قبل، من خواب نمیبینم، خیلی وقته...

نوشته شده توسط امید در 1:16 | | لینک به این مطلب