تبليغاتX
احمقانه ها
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
می گویی یا بگویم؟
۱۳- من رای نمی دهم. چرا که فکر می کنم نتایج انتخابات در ایران را نه رای مردم بلکه خواست سردمداران تعیین می کند. چرا که فکر می کنم اولین و آخرین باری که حکومت به خاطر شرایط بد سیاسی و بی تجربگی تحت تاثیر آرا مردم قرار گرفت همان سال ۷۶ بود و خودشان بارها اعلام کرده اند که شرایط با آن زمان فرق کرده و اشتباهات گذشته نباید تکرار شود.

۴- من رای نمی دهم. چرا که به جریان موسوم به اصلاح طلبی اعتقادی ندارم. اصولن برای اصلاح "چیز"ی باید اول بحث شود که آیا آن "چیز" مورد نظر اصلاح پذیر هست یا نه. و تازه اگر هست چه کسانی می خواهند آنرا اصلاح کنند و داعیه اصلاح طلبی دارند. تجربه به من می گوید که "قدرت" هدف آنهاییست که در ۱۸ تیر در خانه پنهان شدند و با رد صلاحیت در انتخابات مجلس ششم در مجلس تحصن کردند.

۷- امید داشتن به سخنان رضایی در مورد انقلاب اقتصادی و کوتاه کردن دست سپاه از فعالیتهای اقتصادی و سد سازی و نیروگاه سازی و پالایشگاه سازی و مجتمع پتروشیمی سازی و جاده کشی و کارخانه داری و ... و ...، به همان اندازه خنده دار است که ۴ سال پیش دوستان به سخنان احمدی نژاد در مورد "می شود و ما می توانیم" و "پول نفت" و "عدالت" و "مهرورزی" و "موی جوانان" و ... امید داشتند.

۲- موسوی اصلاح طلب نیست و آنقدر که در سخنانش به ارادت از رهبری و تحت امر او بودن و ارادت داشتن به او و عمل کردن به نفع نظام اشاره می کند، عاشقان سینه چاک آقا نمی کنند. جدن فکر نمی کنم با احمدی نژاد فرقی داشته باشد جز اینکه وجهه درب و داغان احمدی نژاد در مجامع بین المللی را ندارد. در واقع برای نظام خیلی هم خوب است.  چند وقتی باز زمان می گیرند.

۰- احمدی نژاد.

۲۲- کروبی، شعار می دهد برای عمل نکردن. می ترسم در گیر و دار اداره مملکت خوابش ببرد و یکهو بیدار بشود ببیند ۴ تا آجر زیرش گذاشته اند و مملکت را برده اند.

پ.ن: لازم نیست که اشاره کنم؟ آن اولی ها نظرات استدلالی من هستند در باره چرایی شرکت نکردن در انتخابات و آین آخری ها...

این آخری غیبت هستند، دیدم دور همی بنشینیم یک غیبتی پشت سر کاندیدا های ریاست جمهوری بکنیم کمی بخندیم. الحق و الانصاف به درد این یک کار که می خوردند بیچاره ها.

نوشته شده توسط امید در 19:42 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
ماییم و موج سودا ...
تا به حال هیچ دلت خواسته به پنجره آشپزخانه ای که در پشت آن مادری ظرفهای نهار را می شوید و به پنجره خیره شده سنگ پرتاب کنی؟ هیچ دلت خواسته در کوچه خلوت به دختری که از روبرو می آید شنیع ترین متلکهای جنسی را نثار کنی؟ تا به حال هیچ دلت خواسته پشت چراغ قرمز عابر پیاده پیرمردی را که منتظر سبز شدن چراغ و رد شدن از خیابان است به زیر چرخهای اتوبوسی که با سرعت از خط ویژه می گذرد هل بدهی؟ هیچ دلت خواسته پسر بچه ۹ ساله دبستانی را در گوشه ای گیر بیندازی و دهانش را محکم بگیری و به او تجاوز کنی؟ تا به حال هیچ دلت خواسته بی هوا روی صورت مردی که از روبرو می آید تف غلیظی بیندازی؟ تا به حال هیچ دلت خواسته در خیابانی شلوغ زنی که جلوتر از تو راه می رود را از نوازش های دستانت بهره مند کنی؟ تا به حال هیچ دلت خواسته صاف بروی توی صورت مرد درشت اندامی که کنار دستت توی اتوبوس ایستاده شیشکی ببندی و محکم با زانو بزنی لای پایش؟ هیچ دلت خواسته کیف دستیت را از بالای پل عابر پیاده بیندازی روی ماشین تعلیم رانندگی که دخترکی ۱۸ ساله فرمان را دو دستی چشبیده تا از دستش در نرود؟ به من راستش را بگو، تا به حال هیچ دلت خواسته؟
نوشته شده توسط امید در 17:45 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
سکوت سرشار از ناگفته هاست...
.

نوشته شده توسط امید در 19:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
چون است حال بستان...
من نمی دانم، این مجریان صدای آمریکا واقعن به اندازه یک بز می فهمند آیا؟ هر روز تبلیغ می کنند که آی مردم بیایید در فیس بوک ما را اد کنید ما هم شما را کانفرم می کنیم تا اسم همه تان برود در لیست کسانی که بالقوه مجرم جرائم سازمان یافته اند. واقعن جمهوری عزیز اسلامی که با یک یاد داشت در روزنامه کیهان که نوشته بود اورکات محلی شده برای دوست یابی جوانان و .. ... اورکات را می بندد، گازاگ زا می بندد، حتی "های فایو" را که خیلی ها اصلن نمی شناختندش می بندد، عاشق چشم و ابروی شهلای جوانان برومند است تا فیس بوک را باز بگذارد ما برویم عشق دنیا را بکنیم و ابراهیم نبوی را هی اد بکنیم تا ۱۰۰۰۰ نفر فرند داشته باشد و بیاید در زن امروز با ما لاس بزند؟

یا ما درگیر توهم توطئه شده ایم یا اینکه یک جای اینکار می لنگد.

البته چندان هم مهم نیست، گور پدرش، حالمان را می کنیم.

نوشته شده توسط امید در 20:26 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
با احترام به همه
با احترام به همه.

حالم را به هم می زنند. کسانی که در مجامع خارجی حرف از برابری زن و مرد می زنند و بعد کتاب چاپ می کنند در مورد فواید عوالم ِ روحانی ِ  اسلام.

حالم را به هم می زنند، جوانان سوسیالیست شعار زده ای که عقایدشان از جزوات و نشریه های چپ آمده نه از مانیفست های مادر. جوانانی که خودشان را گا.ییده اند با وظیفه های اجتماعی شان در قبال طبقات جامعه. تحلیل های تخمی برای توجیه شکستهای مزمن. و آن بدبخت هایی که خیلی هم کارشان درست است و الان دارند در اوین شکنجه می شوند.

حالم را به هم می زنند لیبرالهای -ببخشید- دوستان مکتب فرانکفورت- که برای برابری زن و مرد خودشان را جر می دهند و امضا جمع می کنند و آش نذری می پزند برای آزادی زندانیان و جلسات دخترها و پسرها را جدا جدا برگذار می کنند و دوستان را دو به دو صیغه می کنند برای به خطر نیفتادن اسلام.

حالم به هم می خورد از خودم، که کاری ندارم جز مزخرف بافی و گیر دادن به معدودی از این مردم بدبخت که سرشان به تنشان می لرزد.

نوشته شده توسط امید در 16:47 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
به سلامت برخواست
بعضی ها تو را از روی لباست قضاوت می کنند. بعضی ها تو را از روی رنگ پوستت، بعضی ها تو را از روی جنسیتت، بعضی ها از روی ملیتت، بعضی ها از روی مذهبت، بعضی ها از روی افکارت، بعضی ها از روی مقدار پولهای توی جیبت، بعضی ها تو را از روی ...

میدانی، برای من مهم نیست که از روی چه قضاوت می کنند. می بینی، فقط همه قضاوت می کنند، نه، برای من مهم نیست، برای من فرقی نمی کند اویی که از روی لباس و مقدار پولهای توی جیبهایت تو را قضاوت می کند و اویی که از روی افکارت تو را قضاوت می کند. من از قضاوت متنفرم. از ما بکشید بیرون، همین.

نوشته شده توسط امید در 22:27 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
اگر و فقط اگر
کاملن طبیعی است، می دانی، در مملکتی که روشنفکرانش بزغاله باشند، مربیان فوتبالش می شوند گروهبان قندلی. کاملن طبیعی است، می دانی؟
نوشته شده توسط امید در 14:15 | | لینک به این مطلب