تبليغاتX
احمقانه ها
جمعه شانزدهم مرداد 1388
مهاجرت
همه که رفتند از اینجا. اما همه مثل آدم رفتند و ما چون باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید اینطوری می شویم که همین آدرس را در بلاگر ۲ سال پیش خودمان ثبت کردیم که از دست نرود، و حالا یوزر نیم و پسوردش یادمان نمی آید. و این می شود که آدرس می سوزد و ما مجبور می شویم آدرس جدید را تغییر بدهیم و (-) وسط را برداریم.

خب ما هم می رویم به اینجا، چندان هم بد نیست، سخت نمی گیریم بر خودمان.

احمقانه های جدید

 

نوشته شده توسط امید در 12:28 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
به یاد سووشون
برای نیما

گریه نکن برادرم، در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت، و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی، سجر را ندیدی؟

نوشته شده توسط امید در 22:3 | | لینک به این مطلب
شنبه دهم مرداد 1388
شما باور می کنید؟!؟!؟!؟
ابطحی گفت شرایط من در زندان بسیار عالی بوده و من زندگی عادی خودم را داشتم و با بازجو های مودب و بافرهنگ بحث های بسیار عالی داشتیم.

قیافه ابطحی کاملن گویای صحت و سقم این سخن است. و علی القاعده گویای صحت و سقم باقی حرفها و صحبتهای پخش شده در دادگاه و مصاحبه بعدش.

دوست دارم بدانم، چند نفر این حرفها را باور می کنند؟

نوشته شده توسط امید در 21:55 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم مرداد 1388
۱- روزگار که همیشه یکجور نمی ماند، روزی می رسد عاقبت که حتی سبز بودن پیراهن و شلوارت هم دردی از تو دوا نمی کند، روزی که آنقدر از لباسهای شخصی استفاده کرده ای که همشان تابلو شده اند بدتر از هر انیفورمی، روزی که فلفلها دیگر تندی ندارند، روزی که حنایت برای کسی رنگی ندارد و گازهایت گریه کسی را در نمی آوردند، دور نیست، دیر نیست، روزگار همیشه یکجور نمی ماند.

۲- ما که تصمیم گرفتیم آنطور که دوست داریم زندگی کنیم. قید پول بیشتر را بزنیم و نگذاریم زندگی و کثافاتش ما را مجبور به کاری کند که دوستش نداریم. شاید هم نرفتنمان هزار دلیل دیگر داشته باشد که فقط لعابش خوشگل است. در هر حال. به هر دلیلی، دوست داشتیم و سر جایمان ماندیم.

نوشته شده توسط امید در 1:10 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم مرداد 1388
تف ...
۱- وقتی بعد از مدتها ننویسی و وقتی شرایط طوری غیر طبیعی باشد که هر چیزی نتوانی بنویسی و وقتی در مورد شرایط موجود هیچ حرفی نداشته باشی بزنی و یا داشته باشی و نصفش را این و آن زده باشند و نصفش چندان مبنای درستی نداشته باشد و نصف دیگرش آه و ناله باشد و نصفه آخرش بیفایده باشد، آنوقت می شود که مدتها می شود که وبلاگت خالی می ماند.

۲- وقتی آنقدر درگیر مشکلات خودت باشی و آنقدر فکر به دست آوردن پول بیشتر باشی و وسوسه رهایت نکند، آن وقت یادت می رود که همینجا - فقط چند وقت پیش - نوشته بودی که "آرزو داری آنطوری زندی کنی دوست داری نه آنطور که احتیاج تو را مجبور می کند"، و اینطور می شود که برای ماهی ۱۷۷.۰۰۰ تومان پول بیشتر و ماهی ۲۰۰.۰۰۰ تومان کارانه، حاضر می شوی محل کارت را عوض کنی و بروی در جایی نیمه دولتی که نصفش مال آستان قدس است. که از محیطش اصلن خوشت نمی آید و راحتی و آسایش محل کار فعلی را ندارد. و آن  وقت حتی ممکن است حالت از خودت و اوضاع و شرایطت به هم بخورد.

۳- من که از اول در حاشیه و کنار بودم و یکی از میلبونها، اما حالا هم که سرم به چیزخودم است روزمرگی را زندگی می کنم، میبینم که این جنبش ادامه دارد.

۴- چقدر خسته ایم این روزها، هاه.

نوشته شده توسط امید در 20:48 | | لینک به این مطلب