بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست. هدف گرفتن است، و زهر چشم گرفتن در حین دستگیری. بزن و ببر. بردن تا پای ماشین یا ون و کتک زدن در راه، که هم تو آماده شوی که چه در انتظارت است و هم بقیه ببینند و بترسند.
بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست. هدف کشتن است. اگر جنگ باشد حرجی نیست. قصد قربتش دهان جهانی را باز کرده که از مخفیگاه به سمت انسان بی سلاح و بی دفاع آنهم به قصد قربت؟ به خدا یا به ینده اش؟
بعضی وقتها هدف پراکنده کردن جمع نیست، گرفتن است، حالا این بین اگر با ضربه چاقویی یا قمه ای یا چوبی طرف مرد هم که مرد.
یعنی ما باید فرداها دوباره در صف نان، توی اتوبوس، توی خیابان در کنار هم راه برویم؟ آنهایی که زدند و کشتند و آنهایی که خوردند و مردند. فکرش را بکن توی مترو جایت را به پیرمردی سفید مو بدهی و ناگهان یادت بیاید چهره ای که برایت آشناست همویی است که سر خیابان دکتر قریب بیسیم و باتوم دستش بود و می چرخید و می زد...

